لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۲۳:۴۱

دنيايی که "هادسن رضا ويليام روبرژ " تجربه خواهد کرد – روز يکصد و چهل و سه بعلاوه يک


ساعت هشت و پنج دقيقه جمعه سوم ژوئيه (دوازدهم تير ماه)، من در مسير اين رودخانه بی بازگشت، گامی به جلو می گذارم. يعنی به جلو رانده می شوم با تولد "هادسن رضا ويليام روبرژ" که موقعيت من را در زندگی از پدری به پدربزرگی ميرساند.

من فرصت اين را ندارم و نداشتم که به اين خود درون نگری فکر کنم که احساس و ديد من از زندگی عوض شده يا نشده، در عوض در تمامی طول راه بسوی نيويورک، يکشب پيش از تولد او، يک سئوال همه انديشه و فکر و ذکر مرا مشغول کرده و ول کن هم نبود که، دنيايی که او، نوه من، با آن روبرو خواهد شد و در آن خواهد زيست، چگونه دنيايی خواهد بود؟

يک شب بعد وقتی برای بار نخست او را می بينم و نامش را می شنوم، ميدانم که پاسخ خويش را يافته ام. پاسخ من برای سئوالی که دست بردار از من نبود، خود اين نام است. هادسن – رضا – ويليام – روبرژ.

هادسن، رودخانه ای است مشرف به محل زندگی دخترم و جائی که او خود معجزه بزرگ اين قرن، فرود هواپيمائی مسافربری بر اين رودخانه، بی آنکه خون از دماغ کسی جاری شود را در يکقدمی خود شاهد بوده است.

رضا، نيمه دوم نام من از داراب برخاسته، در تهران ازدواج کرده و در واشنگتن پدر شده، - ويليام، پدر بزرگ ديگر او از آمريکاست و روبرژ، خاندان او که ريشه اش از نرماندی در فرانسه است و گذرگاهش به اينجا از کبک کانادا.

با اين حساب دنيايی که هادسن رضا ويليام روبرژ تجربه خواهد کرد، دنيائيست که همچون او در آن فراوانند و دنيائيست که نمی توان با خطوط تفاوت های قومی، کشوری، دينی، زبانی، نژادی، و حتی عقيدتی ميانشان خط کشيد و آنانرا بجان هم انداخت.

جنگ افروزی های مصيبت بار انسانی که اين بشريت را هزاران سال است در زنجير گذاشته و نميگذارد آنچنان که خيالش پرواز می کند با اين خيال هم پرواز شود، هر چند با انگيزه سودجويانه اقتصادی اما پيوسته با عذر و بهانه تفاوت های مضحکی بوده که جنگ طلبان ميان من و تو ترسيم کرده و ما را بجان هم انداخته اند. تفاوت هائی که در صدرشان تفاوت های دينی نشسته که فقط پانويس آن ۲۵٠ سال جنگ های صليبی، يا حکايت مصيبت هزار ساله ايرانيان بوده است.

اما در دنيايی که هادسن رضا ويليام روبرژ تجربه خواهد کرد کی می تواند خطی ميان او و بخشی از دنيا ترسيم کند که تو اينی و او آن و بايد بجان هم بيفتيد تا سود کاذب ما افزون شود.

او بايد حواسش به دارابی ها باشد به کردها باشد، به تهران و روسيه باشد، به فرانسه و نرماندی و کانادا و واشنگتن و نيويورک باشد، او برای حراست نام خود، بايد حواسش به همه ما باشد.

او پدر بزرگی دارد که مذهب دارد اما خشکه مقدس نيست و پدر بزرگی هم چون من که هيچ مذهبی را نمی پذيرد اما به مذهب همگان و باورهايشان احترام ميگذارد. او بايد حواسش به همه اين با مذهبان و بی مذهبان باشد. او بايد حواسش به همه ما باشد.

او زبان انگليسی را خواهد آموخت، زبان فرانسوی را هم و بالاتر از آن برای من، زبان فارسی را و او در رويای من شايد قلم بدست شود و کار مرا با زبان طايفه من نيز دنبال کند.

و او در اين دنيايی که تجربه خواهد کرد تنها نخواهد بود که بسياری چون او در سراسر جهان پراکنده خواهند بود. او تجسم بواقعيت پيوسته رويای "جان لنون" در دهه ۱۹۷٠ خواهد بود که دنيايی را تصوير ميکند که در آن مذهب، قوميت، زبان و تفاوت های مصيبت برانگيز در آن حداقل نقش مصيبت بارشان برای بشريت خنثی خواهد شد، و پاره ديگرشان که بايد بماند، خواهد ماند.

جان لنون اما خود اينجا نيست تا ببيند و تا بداند که خطوط رويائی که او با ترانه جاودانه اش برای بشريت ترسيم کرد چگونه دارد رنگ حقيقت بخود ميگيرد.

نه اينکه همين الان ما همه تعصب های قومی و دينی و نژادی را گذاشته ايم کنار، اما با هر روزی که ميگذرد بر تعداد ما، من و تو که اين خطوط ترسيم شده بر بشريت را شرمبار ميدانيم، افزوده ميشود.

جان لنون آنزمان که رويای imagine را ترسيم کرد ميگويد، من و تو تنها نيستيم. و در گامی فراتر، جائی که ما ايستاده ايم، ميدانم که هادسن رضا ويليام روبرژ نيز تنها نيست و تنها نخواهد بود.

در عکسی که از او در دو روزگی مياندازم، يکباره در رويائی که سير ميکند لبخند ميزند، انگار او نيز دارد رويای مرا ميبيند و بمن ميگويد "خيالت راحت باشد".

XS
SM
MD
LG