لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۹:۱۶
بیش از یک دهه سلمان رشدی نویسنده بریتانیایی مجبور به مخفی شدن از مسلمانان تندرویی بود که طبق فتوای رهبر وقت ایران٬ قصد ترور او را داشتند. «اشپیگل» با آقای رشدی درباره این تجربه دشوار و دلیل به تحریر درآوردن آن در قالب کتاب خاطرات جدید به گفتگو نشست:

اشپیگل: آقای رشدی٬ نامگذاری خاطرات شما بر اساس نام مستعاری است که در دوران اختفا برای خود انتخاب کردید.

رشدی: بله. اولین چیزی که افسران پلیس به من گفتند این بود که به چند دلیل باید برای خودم یک نام مستعار انتخاب کنم: خانه‌های امن باید اجاره می شدند و من نیاز به یک حساب بانکی ساختگی داشتم و باید چک می کشیدم. همچنین٬ محافظان من به نام رمزی احتیاج داشتند که در هنگام صحبت کردن درباره من از آن استفاده کنند. کار آسانی نبود. روزها درباره‌اش فکر می کردم.

اشپیگل: و بالاخره از میان تمام نام ها٬ «جوزف آنتوان» را انتخاب کردید؟

رشدی: اسمها دو تن از نویسنده‌های محبوب من بودند:‌ جوزف کنراد و آنتوان چخوف. در ابتدا می خواستم نام یکی از شخصیتهای رمان جدیدم را انتخاب کنم. این شخصیت کمی از نظر روانی سردرگم و همچنین یک نویسنده و نامش «عجیب معمولی» بود. به نظر کاملا مناسب می آمد. ولی گروه حفاظت از این اسم استقبال نکردند. معتقد بودند به سختی به یاد می ماند٬ به سختی تلفظ می شود و بیش از حد آسیایی است. می گفتند دشمنان ما بالاخره می توانند معادله را حل کنند. سپس من نام های نویسنده های مورد علاقه ام را باهم ترکیب کردم: مارسل بکت٬ ولادیمیر جویس٬ فرانس استرن. همگی احمقانه بودند.

اشپیگل: ولی محافظانتان جوزف آنتوان را دوست داشتند؟

رشدی: خیلی زیاد. از آن زمان به مدت ۱۰ سال به جو تبدیل شدم. هی جو! بیزار بودم. وقتی در خانه تنها بودم، همیشه به آنها می گفتم: «هی بچه‌ها٬ به نظرم می توانید برای مدتی جو صدایم نکنید. هیچکس اینجا نیست و همه ما می دانیم ما که هستیم.» بی فایده بود. بعد به خودم گفتم: « جو٬ تو باید تا زمان مرگت زنده باشی.»

اشپیگل: آیا «جو» بعد از به پایان رسیدن حفاظت شخصی شما در سال ۱۹۹۹ مُرد؟

رشدی: بله. آزاد و رها شدم.

اشپیگل: ولی اکنون دوباره او را زنده کرده اید.

رشدی: بخاطر اینکه می خواستم مردم بدانند که چقدر عجیب است زندگی در دنیایی که به تو دستور داده می شود از نامت دست بکشی.

اشپیگل‪:‬ یک سال و نیم پیش٬ در مصاحبه با اشپیگل٬ گفتید که این دوره به شما آسیب های احساسی و روانی زده است. آیا اکنون در نوشتن درباره اش به شما کمک کرده است؟

رشدی: برای مدتی طولانی٬ من از نظر احساسی قادر به دوباره زندگی کردن آن روزها نبودم. نمی خواستم. با خودم فکر کردم من از این غار تاریک سر برآورده ام و موفق شده‌ام در را پشت سرم ببندم. بگذارید در بسته بماند! اما همیشه می دانستم که بالاخره روزی درباره اش خواهم نوشت. تقریبا از روز اول روزنوشت دارم.

اشپیگل: هر روز؟

رشدی: تقریبا هر روز. بعضی وقت ها جمله‌‌هایی کوتاه بودند و بعضی مواقع داستانهایی بلندتر. تبدیل به هزاران صفحه شد…هرج و مرجی کامل. امور مربوط به دانشگاه در آتلانتا آنها را برایم طبقه بندی کرد. ناگهان تمام زندگی تحت فتوایی که علیه ام صادر شد، پیش چشمانم بود٬ روز به روز. تکان دهنده بود. یادداشت ها از پاییز ١٩٨٨ که «آیات شیطانی» منتشر شد آغاز شده و تا ٢٠٠٣ ادامه داشت.

اشپیگل: می دانستید که بالاخره درباره‌اش می نویسید؟ یا اینکه برایتان نوعی خود درمانی بود؟

رشدی: نوشتم تا قادر به به یاد آوردن باشم. اتفاق ها به قدری سنگین بودند و همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتاد که می دانستم در آینده آنچه اتفاق افتاد را به یاد نمی آورم. در آن روزهای به شدت تنها و منزوی٬ نوشتن تنها چیزی بود که برایم باقی مانده بود.

اشپیگل: آن روزها چطور بودند؟

رشدی: روزی که فتوا منتشر شد٬ ١٤ فوریه ١٩٨٩ ٬ خانه ام را در لندن ترک کردم و نمی دانستم که سال ها نمی توانم به آنجا برگردم. «عملیات مالاکیت»٬ نامی بود که شاخه ویژه پلیس لندن به پرونده من داده بود و از روز بعد آغاز شد. در ماه های آغازین آنها مرا به مدام جابجا می کردند٬ به هتل ها و اقامتگاه هایی عجیب که توسط پلیس های بازنشسته اداره می شد٬ آپارتمان های دوستان و بعدها به آپارتمان ها و خانه هایی که در دقایق آخر اجاره می شدند. روزهای خود را با برخوردن به محافظانم در آشپزخانه شروع می کردم٬ در حالی که همچنان پیژامه به تن داشتم.

اشپیگل: چند نفر محافظ شما بودند؟

رشدی: در طول تمام سالها٬ همیشه دو نفر محافظ داشتم که بیست و چهار ساعته با من بودند. همچنین دو راننده و دو اتومبیل ضد گلوله٬ یک جگوار قدیمی و یک لندروور قدیمی تر. اتومبیل دوم همیشه همراه بود تا در صورت خراب شدن اولی جایگزین آن شود.

اشپیگل: می توان به این وضعیت عادت کرد؟

رشدی: بله٬ البته. ولی صدایی در سرم مرا از این کار باز می داشت. خودم را از قبول کردن این وضعیت به عنوان زندگی نهی می کردم. در طول آن دوره سعی می کردم به پایان برسد.

اشپیگل: شما به طور علنی جنگیدید. از خود دفاع و سعی در راضی کردن ایران به برداشتن فتوا کردید. تلاش فراوان کردید و در نتیجه این تلاش دشمنان بیشتری پیدا شدند. فکر می کنید کار درستی بود؟

رشدی: من اجازه ندادم تصویری که خودم از دنیا دارم با آن چیزی که پلیس برایم ساخته عوض شود. وقتی این اتفاق بیفتد٬ تو تبدیل به مخلوق آنها می شوی و باید آنچه به تو می گویند انجام دهی. من به شدت برای حفاظتم ارزش قایلم و اهمیت آن را درک می کردم و حتی بعضی از محافظانم تبدیل به دوستان شدند. ولی تمام مذاکرات من با پرسنل حفاظت بر سر بازگشت به زندگی عادی بود.

اشپیگل: در آن شرایط٬ یک زندگی عادی به چه شکل بود؟

رشدی: چیزهایی مثل امکان ملاقات با نویسنده ها، وقتی کتابی چاپ می شد یا برگزاری مراسم امضا کردن کتاب. اما محافظان چنین چیزی را نمی خواستند. منطق آنها پیش بینی کامل خطر بود. آنها به این موضوع افتخار می کردند که تاکنون هیچ « ……. » را از دست نداده اند٬ آنها افرادی را که حفاظت می کردند با این عنوان خطاب می کردند. می خواستند این روند ادامه داشته باشد. آنها از نیازهای پایه‌ای یک فرد آگاهی داشتند مانند امکان ملاقات با همسر و پسرم و حتی بیرون رفتن برای شام همراه دوستان. اما جلسه بی معنی امضا کردن کتاب؟ بالاخره آنها را راضی به انجامش کردم. آنها انتظار حضور هزاران نفر معترض را داشتند که حتی یکنفر هم از آنان نیامد. در نتیجه برای دفعه بعد آسان تر گرفتند. تلاش های اینگونه فراوان بود. زندگیم از این جنگها ساخته شده بود.

اشپیگل:آیا می دانید تهدیدهای علیه جانتان تا چه اندازه واقعی و قابل ملاحظه بود؟

رشدی: روز بعد از فتوا وقتی با محافظانم ملاقات کردم آنها می گفتند که قصد دارند مرا مخفی نگه دارند تا زمانی که « ماجرا خود بخود حل شود ». اما هیچ چیزی حل نشد. بعدها٬ اتفاقاتی افتاد که تهدیدها را قابل لمس کرد. مردی در یک هتل ارزان در پدینگتون هنگام سر هم کردن یک بمب خود را منفجر کرد. بعدا مشخص شد هدفش من بودم. سپس حملات جدی علیه دو تن از مترجمان من و ناشر نروژی ام صورت گرفت. این سو قصد ها از سوی آماتورها نبود٬ بلکه قاتلین حرفه‌ای بود که از سوی حکومت ایران به کار گرفته شده بودند.

اشپیگل: آیا شما از وضعیت تهدید و خطر آگاه می شدید؟

رشدی: افسران پلیس وقتی میزان تهدید بالا می رفت مرا مطلع می کردند و سالی یک یا دوبار به مرکز فرماندهی اطلاعات بریتانیا برده می شدم تا با مامورین مسئول پرونده ام ملاقات کنم. آنها قابل تحسین بودند. افرادی بسیار جدی که به کار خود بی اندازه وارد بودند.
XS
SM
MD
LG