گفتگوی گزارشگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی با علی علیپور بازیکن پرسپولیس تهران و تیم ملی در دل تجمع حامیان حکومت در شب ۱۲ فروردین ۱۴۰۴، تنها یک گفتگوی کوتاه و ساده نیست. الگوی نمونههای ساز و کاری است که دستگاه پروپاگاندای حکومت به کار میگیرد و همزمان، نشانگر نوع تنزل سطح آن است.
جایی که گفتگوکننده از اینکه خواست خود را به آشکارترین شکل ممکن به طرف گفتگو تحمیل کند، حرف در دهان او بگذارد و حتی خودش را در قاب تلویزیون لو بدهد که پیشتر با او هماهنگ کرده بوده، هیچ پرهیزی ندارد.
این گزارشگر که در همین تجمعها تقریباً شبی یک سلبریتی را طرف گفتگو قرار داده، اصرار عجیبی دارد که حضور او در جمع حضار را اتفاقی و بدون دعوت جلوه دهد. اصراری که در کار رسانهای عموماً به نتیجه وارونه میانجامد. در گام بعدی، او در این گفتگوی بخصوص اصرار میکند که سؤالش از علیپور «همان لحظه» به ذهنش رسیده. از او میپرسد که اگر در جام جهانی گلی بزند، گلش را به چه کسی تقدیم خواهد کرد! علیپور که به هر حال، حاضر به شرکت در تجمع هواداران حکومت شده، الزاماً قصد طفره رفتن ندارد، اما در جواب گزارشگر که میگوید گاهی زیر پیراهن اصلی، تیشرت دیگری میپوشی و عکسی روی آن دیده میشود، ناچار توضیح میدهد که در تورنمنت بینالمللی قانونمندی مثل جام جهانی، این کار شدنی نیست؛ اما اگر ممکن بود، حتماً «پرچم کشورش را بر تیشرت زیری نقش میکرد. گزارشگر حتی به پرچم جمهوری اسلامی قانع نیست و بار دیگر تصریح میکند: «به کدوم شخصیت تقدیم میکنی؟» و لبخندی میزند که انگار باعث تسلیم علیپور یا یادآوری قرارشان میشود. بازیکن بالاخره در جواب میگوید که گل فرضیاش را «به رهبر شهیدمون» تقدیم خواهد کرد؛ و گل از گل مجری میشکفد که سرانجام توانسته جواب مطبوع سازمان متبوعش را از او «استخراج» کند.
این فقط یک گفتگوی شعاری نیست. ممکن است نقش تعیین کنندهتری داشته باشد. فردای همان روز، فهرست ۳۰ نفره امیر قلعهنویی سرمربی تیم فوتبال جمهوری اسلامی برای شرکت در آخرین مراحل پیش از جام جهانی ۲۰۲۶ به میزبانی آمریکا، کانادا و مکزیک، اعلام میشود و نام علیپور و شجاع خلیلزاده، دو بازیکنی که همان شبها در تجمع حکومتیها شرکت و گفتگو کرده بودند هم در فهرست آمده. البته آنها در شرایط عادی هم به این اردو دعوت میشدند. ولی شناخت عجیب و غریبی از مناسبات داخلی نهادهای حکومتی نیاز نیست تا ذهنمان این دو را به هم ربط بدهد؛ حتی اگر این نهادها، ورزشی و ظاهراً غیرسیاسی باشد: ممکن بود در صورت عدم قبول دعوت و توصیه به مشارکت و مصاحبه در خیابانگردی شبانه ارزشیها، به طور اتفاقی از تیم ملی خط بخورند!
همانگونه که وقتی محمدحسین میثاقی، مجری تراز و مطلوب تلویزیون حکومتی به صراحت گفت که در جام جهانی، «نتیجه برای ما مهم نیست» و «فقط بازیکنانی میخواهیم که سرود بخوانند»، حتی یک نفر یا یک مرکز و واحد امنیتی یا ورزشی، گوشش را نکشید و تذکر نداد که مجری ورزشی را چه به تعیین اهداف غیرورزشی برای تیم کشور؛ آن هم در رشتههای که تا پیش از این دوران ابراز انزجار یا دست کم بیاعتنایی طیف وسیعی از مردم به این تیم، معمولاً بیشترین میزان تماشاگر پیگیر را میان رشتههای ورزشی و تیمهای ملی داشت.
ولی حرف میثاقی علاوه بر آن چه گفته شد، واقعیت دیگری را هم پیش چشم میگذارد: اینکه حاکمیت با این نمایندگانی که برای ترویج مواضعش به آنها تریبون میدهد، هیچ اصراری به پروپاگاندای اندکی هوشمندانه و نامحسوس ندارد. وقتی تلویزیون رسمی یک کشور اعلام میکند که از بین انبوه بازیکنان فوتبال ایرانی لیگ داخلی و لژیونرهای در حال بازی در لیگهای دیگر دنیا، برای انتخاب ۲۴ بازیکن که حاضر به خواندن سرود جمهوری اسلامی باشند، چنان دچار مشکل است که همین سرودخوانی را شرط و اولویت قرار داده، یعنی به طور علنی پذیرفته که جز پروپاگاندا، چیزی برایش باقی نمانده و در هیچ بعد دیگری، توانایی یا شور لازم برای حصول دستاوردی را ندارد.
با وجود گذشت زمانی طولانی از آتشبس بعد از حمله نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، تبلیغات حکومتی همچنان به گونههایی عمل میکند که انگار کشور در میانههای جنگ است. در عین حال، از آن جایی که در میان ردهها و طیفهای گوناگون خود نظام بر سر تداوم یا توقف مذاکرات و همچنین نوع مذاکره، اختلافات بسیاری وجود دارد، به جای اختیار کردن لحنی واحد در مواجهه با وضعیت بحرانی داخلی و بینالمللی کشور، دو سطح برخورد به چشم میخورد:
یکی آن چه در تجمعهای حکومتی جاری است و به واقع بر حسب مداح و مجری هر شب و هر جا ممکن است در توافق یا مخالفت با مذاکره، حرف بزنند یا حرف عوض کنند. دیگری آن چه در تریبونهای رسمی یعنی تلویزیون و وبسایتها و کانالهای تلگرامی و حساب خبرگزاریها و نهادهای حکومتی در اینستاگرام و شبکه ایکس بازتاب مییابد.
از این دومی اگر دو کلیدواژه را برداریم، تقریباً حرف دیگری باقی نمیماند: یکی «وطن دوستی» که به ابزاری برای حمایت از حاکمیت بدل شده؛ و دیگری «میناب». اگر رد فشارهایی که بر بازیگران سینما وارد شد را دقیق دنبال کنیم، میبینیم که دستاویز دیگری برای اعمال این فشار موجود نیست. به دلایل انسانی، آرزوی عمیق هر ایرانی واقعی است که ای کاش اتفاق انفجار مدرسه شجره طیبه در میناب رخ نداده بود. اما دستاورد جانبیاش این میشد که دست این ماشین پروپاگاندا برای هر گونه ادعای انسانی و بازی با احساسات مردم، به شدت خالی میماند. در همین زمینه هم عملکرد دستگاه رسانههای رسمی به قدری سودجویانه است که البته جایی برای فریب به واسطه طرح یک فاجعه انسانی نمیگذارد.
مثال این سوء استفاده آشکار، تیتری است که در نوشتههای تحریککننده، در خبرگزاریهای حکومتی در روزهای اول سال ۱۴۰۵ منتشر و بازنشر شد: «میناب: آزمون شرافت سلبریتیها». این متن از جمله در کانال سینمایی فرهیختگان زیرنظر سرویس فرهنگی روزنامه «فرهیختگان» از طیف نزدیک به محمد باقر قالیباف، در کنار تصویری منتشر شد که رسماً و علناً اسامی بازیگران شناختهشده را مانند نوعی لیست «بد» و «خوب» روی تخته کلاس مدرسه، جداگانه آورده بود! و «تحریککنندگی آن از دو وجه خود را مینمایاند: یکی تحریک این بازیگران از این جهت که بدانند تا این میزان زیر نظر و طرف توقعات نگرش و نهادهای رسمیاند و بیواکنشی میتواند برایشان خطرآفرین باشد؛ و دیگری تحریک مخاطبی که دو فهرست را کنار هم میدید.
عجیب آن است که در فهرست سلبریتیهایی که بلندگوی تبلیغاتی نظام، از آنان توقع داشت با خانوادههای کودکان جانباخته در مدرسه میناب ابراز همدردی کنند، حتی نام ترانه علیدوستی و باران کوثری هم آمده بود: بازیگران زنی که بعد از جنبش «زن زندگی آزادی» حجاب از سر برداشته و عملاً بر دوران بازیگری خود در سینمای نیازمند مجوز وزارت ارشاد در ایران، نقطه پایان گذاشته بودند. این که حاکمیت کسانی را در شرایط معمول، حذف شده بداند و حقوق اولیه شهروندی نیز برایشان قائل نشود، اما در شرایط بحرانی به یادشان بیفتد و سراغشان برود، البته با حضور زنان بدون حجاب در مقابل دوربین گزارش همین تجمعهای حکومتی، بار دیگر خود را نشان داده بود.
ولی طرح مستقیم این توقع، رو به بازیگرانی که رسماً ممنوعالکارند و بازداشت و بازجویی را هم از سر گذراندهاند، از چیزی ورای آن چه برای سیستم «میصَرفد»، خبر میدهد: اینکه بحران مشروعیت بهچنان شدت و وخامتی رسیده که نظام حتی دست به دامان مخالفان مستقیمش میشود. حتی حاضر است همین حمایت از خود را به وجهالمصالحه و عاملی برای بیحساب شدن با مغضوبان اخیرش تبدیل کند. مانند وریا غفوری که حضورش در رخدادهای تبلیغاتی با محوریت حادثه مدرسه میناب، به شدت مورد استقبال رسانههای وابسته به سپاه واقع شد (و چه بسا از سوی همانها برنامهریزی شده بود). یا گلشیفته فراهانی و فلامک جنیدی که رسانههای داخلی تصویر آنها در همان بیرون از ایران را با شرح «گلشیفته (یا فلامک) پای کار ایران» منتشر کرد.
نمونه دیگر، عاطفه رضوی، گریمور قدیمی و بازیگر فعلی است که در سال ۱۴۰۰ عکسی با کلاه و بدون حجاب کامل مورد قبول حاکمیت برای یک بازیگر منتشر کرد و روی آن نقل قولی از کریسین بوبن، نویسنده، ادیب و متفکر فرانسوی آورد که نوعی گله از وضعیت موجود جامعه در آن جاری بود:
«سرخوردگی بسیار هولناکتر از یأس است. سرخوردگی، مسدود شدن اندیشه است. مرضیاست که جریان ذکاوت را کمکم مسدود میکند....»
او بعد از چند دلنوشته در حمایت از روایت رسمی جمهوری اسلامی از جنگی که در ادبیات حکومت، به «جنگ تحمیلی سوم» مشهور است، در مراسمی با عنوان «شب همدلی با خانوادههای آسیبدیده از جنگ» در کنار بازیگران و کارگردانهای دیگری حضور یافت. البته با همان پوشش، یعنی کلاه بر سر. پوششی که آن زمان به تیتر «عاطفه رضوی هم از دست رفت» در وبسایت خبرگزاری اصولگرای رکنا منجر شده بود، حالا در کانون توجه عکس یک، گزارشهای این مراسم قرار میگرفت تا پروپاگاندای نظام بر همان طبل «حتی مخالفان به حامیان ما تبدیل شدهاند» بکوبد.
ولی سرانجام همان فهرست که جنبه آشکار تحریکات سلبریتیها بود، در کنار جنبههای نهان که شامل تماس و تهدید احتمالی آنها میشد و سندی دال بر آن در دست نیست، در برخی موارد کار خودش را کرد. حدود ۲۰ روز بعد از انتشار آن جدول بدها و خوبها، تمام صفحات رسانههای حکومتی در شبکههای اجتماعی در ۱۸ فروردین از حمایت پیمان معادی بازیگر، فیلمنامهنویس و کارگردان از «بچههای میناب» خبر دادند. اینکه مضمون این ابراز همدلی، نوشتهای از خود او نبود و صرفاً نقل قول از منابع غیرایرانی بود، برای آنها اهمیت نداشت. مهم، صرفاً افزودن یک نام دیگر به تأییدکنندگان روایت نظام از جنگ بود.
پیمان معادی، در صفحه شخصی خود مطلبی از نشریه «فارِن پالیسی» را بازنشر کرده بود که به سرگذشت یکی از کودکان مدرسه شجره طیبه میناب میپرداخت و همچنین به سخنرانی انتقادی مارک بوتنگا، نماینده بلژیکی پارلمان اروپا لینک داد که او در آن گفته بود اقدامات آمریکا و اسرائیل به جای دموکراسی، مرگ و هرج و مرج را به همراه خواهد داشت.
این دستاوردی است که جمهوری اسلامی این روزها به آن قناعت و حتی افتخار میکند. جان کودکان را به عنوان ابزاری برای اخذ تأییدیه و «بیعت دوباره با نظام» از سلبریتیهای موسیقی، سینما، تلویزیون و ورزش به کار میگیرد؛ و حتی همین تأییدیهها را هم از احساسات خودجوش افراد، دریافت نمیکند؛ بلکه آنها را ناچار یا از آنان دریوزگی میکند.
این حال و روز نظامی است که در اعطای لقب «حنجره وطن» به سعید جعفرزاده احمدسرگورابی مشهور به پرواز همای یا محسن چاووشی، رقابتی ناگفته برپا میکند؛ و وقتی محمدرضا شهیدیفر مجری برنامه شعاری/تبلیغاتی «من ایرانم» از مهران غفوریان بازیگر طنزهای تلویزیونی و مهمان برنامه، خواننده محبوبش را میپرسد، هیچ اِبایی ندارد که در قسمتهای دیگر برنامه، قرار نبوده فهرست هنرمندان محبوب مهمانان را از آنها جویا شوند! و همه چیز برای این چیده شده که غفوریان بگوید محسن چاووشی و برنامه، بتواند موزیکویدئوی بس مطلوب حکومت یعنی «حسبی الله» را پخش کند.
واکنش مجری به اسم بردنِ مهمان از چاووشی، به شدت گویای حد و سطحی است که پروپاگاندای رژیم به آن تنزل یافته: چنان میگوید «نه بابا!» که گویی چاووشی در تمام سالها صرفاً موسیقی مذهبی، مناسبتی یا سرودهای انقلابی خوانده و محبوبیت او نزد مهمان برنامه، عجیب به نظر میرسد. وقتی میشود در ویدئوهای تجمعات حکومتی، به حضور دختر جوان بیحجابی متوسل شد که «به سلامتی مجتبی خامنه ای پیک میزند»، دیگر نادیده گرفتنِ تکرار شوندهترین مضمون ترانههای چاووشی یعنی خیانت یار و «به بستر رقیب رفتن»، سهل است.