لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ایران ۰۹:۲۴

معجزه ای که من هر روز تجربه میکنم – روز هشتاد و هشتم


آدمها عادتشان این است که هر وقت اتفاقی، سانحه ای، تصادفی برایشان رخ میدهد، بعد از فروکش کردن ماجرا و التهاب حادثه، به نگرشی درونی و برونی می پردازند، و داستان حادثه ای را که رخ داده، در ذهن مرور میکنند و در جاهائی ازین داستان، تعدادی «اگر» اضافه میکنند. اضافه شدن این «اگرها» در داستانی که رخ داده، آدمها را وامیدارد که به نوعی، قید «سرنوشت» را بپذیرند. همچون داستان کوتاه و کم مانند سامرست موام، «سرنوشت» که تجسم استادانه ای از این قید است در داستان کوتاهی که بلندی فراگیر تاثیرش از سالها و دهه ها گذشته است.

برای دوستی، تصادف اتومبیلی اتفاق افتاده و او و همسرش را مجروح و دست و دنده شکسته بر جا گذاشته است و او فیلسوفانه، به مرور حادثه پرداخته است و «اگرها» را در این اتفاق ساده جا بجا میکند و میرسد به این نتیجه گیری که چقدر باید او در مجموعه این اگرها «بد» میاورده که حاصلش این درد و آزار و گرفتاری باشد. میگوید، قرار بوده او وهمسرش ساعت یک بعد از ظهر با گروهی از دوستان دور هم جمع شده و نهار بخورند، بعد تلفن میکنند که قرار عوض شده و ساعت ۱۲ باید یکدیگر را ببینند. همین عوض شدن ساعت در آخرین لحظه، روال عادی کار این زوج را به هم میزند و آنها را به عجله وامیدارد.

معمولاً با اتومبیل همسرش که اتومبیلی بزرگ است به اینطرف و آنطرف میروند و رانندگی را هم همیشه همسر او به عهده دارد که حواسش جمع تر از دوست ماست. اما اتومبیل همسر او بنزین ندارد و آنقدر دیر شده که فرصت ندارند بنزین بزنند، بنابراین ماشین کوچک رفیق ما را بر میدارند و راننده بی باک ما!! تصمیم میگیرد از راهی متفاوت و میان بر بطرف مقصد براند.

در این عجله و التهاب، یک خیابان را عوضی میرود، اما بهر حال میداند که چطور تصحیح مسیر کند و دوباره راه را پیدا میکند. آنوقت درست موقعی که فکر میکند چگونه با مهارت مشکلات را پشت سر گذاشته و دارد سر موقع به مقصد میرسد، کامیونی از غیب پیدا میشود (بقول خودش!!) و ماشین کوچک او را بوسط اتوبان پرتاب میکند و در معرض تصادف با ماشین های دیگری که هر کس میرسیده مثل آش نذری، ضربه ای به آنها میزده.

خوب دوست ما و همسرش اگرچه با دست و دنده شکسته اما زنده ازین مهلکه بیرون میایند، اما او همچنان نشسته و با اضافه کردن «اگرها» میگوید، چگونه با هر «اگری» این حادثه رخ نمیداد.

و من میگویم، چرا این اگرها را در داستان ها و مصیبت هائی که برایمان رخ نداده نمیگذاریم؟

چگونه است که این «اگر»ها فقط در حکایات ناگوار ظهور میکنند؟ «اگر» امروز ازین چهار راه یک ثانیه زودتر یا دیرتر میگذشتی، تصادفی برایت پیش میامد که حالا نیامده، صاعقه ای در جائی از زمین فرود آمده که اگر آنجا بودی کارت یکسره بود، و تو در آنجا نبوده ای. در همین لحظه و صرفنظر از اینکه پا از خانه بیرون گذاشته باشی یا خودت را از ترس بلایا محبوس کرده باشی، هزاران حادثه از درون خودت گرفته تا برون تو میتواند رخ دهد که «اگرها» مانع آن شده اند.

چگونه است که ما تنها به مرور اگرها در پی مصیبت ها می پردازیم. چگونه است که این اگرها، در این لحظه آسایش به سراغمان نمیاید؟ چگونه است که زندگی و نفس کشیدن این لحظه را چیزی کمتر از معجزه میدانیم و شعبده بازی و چشم بندی های مرسوم را معجزه می پنداریم؟

آیا «معجزه» همین حضور من وتو در این لحظه بر جهان هستی نیست؟ آنچه که با یکی دو «اگر» ساده میتوانست هرگز نباشد.

آیا من و تو ارزش این معجزه مداوم و در هر لحظه را میدانیم؟

XS
SM
MD
LG