این نوشته بخش نخست از پرونده «رهبر غایب؛ صد روز نخست ولایت موروثی در جمهوری اسلامی» است؛ پروندهای درباره رهبری مجتبی خامنهای، غیبت او از صحنه عمومی، نقش سپاه در تثبیت قدرت، و فرصتها و چالشهایی که این وضعیت برای اپوزیسیون ایجاد میکند.
در اعتراضات خیابانی ۱۳۸۸، شعاری شنیده میشد که آن روز بیشتر شبیه نفرین سیاسی بود: «مجتبی بمیری، رهبری را نبینی.» شانزده سال بعد، تاریخ با طنزی تلخ به همان شعار بازگشته است. مجتبی خامنهای رهبری را دید؛ اما مردم هنوز او را در قامت رهبری ندیدهاند.
او رهبر شده، اما در نماز جمعه حاضر نشده است؛ با فرماندهان در برابر دوربین ننشسته؛ در قاب تلویزیون ظاهر نشده؛ حتی یک پیام صوتی کوتاه هم نفرستاده است. صد روز از رهبری او گذشته و آن چه از رهبر جدید جمهوری اسلامی به افکار عمومی رسیده، نه چهره است، نه صدا، نه حضور؛ بلکه متن است. پیامهایی مکتوب، خواندهشده از زبان دیگران، منتشرشده از مجراهای رسمی، و پیچیده در واژگانی آشنا: دشمن، جبهه مقاومت، وحدت، امنیت ملی، خون شهید، انتقام، غرامت.
این غیبت فقط یک مسئله پزشکی یا امنیتی نیست؛ نشانهای سیاسی است. در نظامی که رهبر، هم فرمانده کل قواست، هم مرجع نهایی سیاست خارجی، هم داور منازعات درون حکومت، و هم محور مشروعیت ایدئولوژیک، ندیدن رهبر خود به یک خبر تبدیل میشود. جمهوری اسلامی همیشه کوشیده از رهبر تصویر اقتدار بسازد. علی خامنهای با سخنرانی، دیدار، مکث، کنایه و قابهای حسابشده تلویزیونی حکومت میکرد. مجتبی خامنهای، دستکم در صد روز نخست، با متن مکتوب حکومت کرده است.
اما متن نمیتواند جای تصویر را بگیرد. پیام میتواند صادر شود، اما حضور نمیسازد. فرمان میتواند نوشته شود، اما قاب فرماندهی ایجاد نمیکند. رهبر غایب شاید بتواند دستور بدهد، اما نمیتواند همان نقش نمادینی را بازی کند که رهبر جمهوری اسلامی در لحظههای بحران به آن نیاز دارد: آرامکردن حامیان، ترساندن مخالفان، داوری میان جناحها، و نمایش تداوم قدرت.
از این زاویه، پنهانبودن مجتبی خامنهای فقط نشانه احتیاط امنیتی نیست؛ نشانه ضعف امنیتی و ساختاری جمهوری اسلامی هم هست. نظامی که رهبرش باید نماد ثبات و اقتدار باشد، اکنون ناچار است رهبر خود را از دید عموم، از دید دشمن، و شاید حتی از دسترس بخشهایی از مقامهای خود پنهان کند. اگر او ظاهر شود، ممکن است هدف قرار گیرد؛ اگر ظاهر نشود، شایعه، تردید و بحران مشروعیت عمیقتر میشود.
برای حکومتی که سالها خود را قدرت منطقهای و محور مقاومت معرفی کرده، این مساله سادهای نیست که رهبر جدیدش از دید عموم پنهان است. جمهوری اسلامی شاید بتواند این پنهانکاری را با ضرورتهای امنیتی توضیح دهد، اما همین ضرورت نشان میدهد که دیگر نمیتواند امنیت فیزیکی رهبر و نمایش اقتدار سیاسی را همزمان جمع کند.
برای حکومتی که سالها خود را قدرت منطقهای و محور مقاومت معرفی کرده، این مساله سادهای نیست که رهبر جدیدش از دید عموم پنهان است. جمهوری اسلامی شاید بتواند این پنهانکاری را با ضرورتهای امنیتی توضیح دهد، اما همین ضرورت نشان میدهد که دیگر نمیتواند امنیت فیزیکی رهبر و نمایش اقتدار سیاسی را همزمان جمع کند.
همینجا، درست در شکاف میان «رهبر قانونی» و «رهبر نامرئی»، فرصتی برای اپوزیسیون پدید میآید. غیبت مجتبی خامنهای فقط یک سوژه تبلیغاتی نیست؛ ماده خام یک روایت سیاسی است. اپوزیسیون میتواند نشان دهد بحران جانشینی پایان نیافته، بلکه به شکل دیگری ادامه دارد. انتخاب مجتبی، اگرچه خلأ حقوقی رهبری را پر کرد، اما بحران مشروعیت، بحران امنیت رهبر، و بحران دسترسی به مرکز تصمیمگیری را عمیقتر کرد.
این فرصت، البته خودبهخود به نتیجه نمیرسد. اگر غیبت مجتبی فقط به شایعهای درباره سلامت او تقلیل پیدا کند، اثرش گذرا خواهد بود. پرسش اصلی این نیست که او دقیقاً کجاست؛ پرسش این است که چرا جمهوری اسلامی به نقطهای رسیده که رهبرش باید پنهان بماند. این پرسش میتواند به زبان ساده برای جامعه توضیح دهد که نظام دیگر حتی در نمایش اقتدار هم دچار اختلال شده است.
اپوزیسیون همچنین میتواند روایت موروثیشدن قدرت را از سطح انتقاد اخلاقی بالاتر ببرد و آن را به مسئله کارآمدی حکومت وصل کند. مسئله فقط این نیست که پسر جانشین پدر شده است؛ مسئله این است که این جانشینی، نه ثبات آورده، نه اعتماد، نه تصویر رهبری، نه توان بازسازی سیاسی. ولایت موروثی در عمل به ولایت غایب رسیده است.
اگر اپوزیسیون بخواهد فقط در برابر ولایت فقیه، تصویر یک منجی دیگر را قرار دهد، از بحران جمهوری اسلامی درس نگرفته است. نقطه قوت اپوزیسیون میتواند دقیقاً در جایی باشد که جمهوری اسلامی شکست خورده است: ساختن رهبری متکثر، نهادهای پاسخگو، شبکههای اجتماعی و سیاسی، و نقشهای روشن برای گذار.
از این منظر، صد روز نخست مجتبی خامنهای فقط داستان ضعف جمهوری اسلامی نیست؛ آزمون اپوزیسیون هم هست. آیا مخالفان میتوانند از غیبت رهبر جدید، روایتی درباره پایان چرخه تمرکز قدرت بسازند؟ آیا میتوانند نشان دهند مسئله ایران فقط رفتن یک فرد و آمدن فردی دیگر نیست؟ آیا میتوانند به جای ساختن یک منجی تازه، از شهروندان مسئول و نهادهای پاسخگو سخن بگویند؟
در بخش بعدی، به عقب برمیگردیم؛ به سال ۱۳۸۴، جایی که نام مجتبی خامنهای برای نخستینبار از حاشیه بیت به متن منازعه قدرت آمد.