[برخی توصیفهای این نوشته ممکن است برای مخاطب، آزاردهنده باشد]
پدرام آینهور
چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵ سه سال از قتل خونبار کارگردان بزرگ سینمای ایران، داریوش مهرجویی و همسر و همکار فیلمنامهنویسش وحیده محمدیفر گذشت. آن دو در خانهباغشان در انتهای یکی از کوچههای بخش شمالی شهرک ویلایی زیبادشت در مشکیندشت، حوالی کرج در استان البرز، طی آخرین ساعات شبانهروز شنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۲ با ضربات متعدد چاقو، در خون خود غلتیدند. وقتی مونا، دختر نوجوان مهرجویی و محمدیفر به خانه رسید، هر دو جان باخته بودند. مونا، وحشتزده و شتابان، در کوچه و بیرون از خانه فریادزنان، دید از چیلی، سگ کوچک خانواده از نژاد تریر، خبری نیست. کمی که گذشت، در سکوت خونین خانه، چیلی کوچک از زیر مبل یا تختی که پنهان شده بود، بیرون آمد و به طرف مونا رفت.
منهای قاتلان و مقتولان، تنها موجود جاندار حاضر در آن دقایق نفسرُبا، همین چیلی بود. دقایقی که اگر در تمام طول زندگی ۸۳ سال و ۱۰ ماه و ۵ روزه یکی از پایهگذاران موج نوی سینمای ایران، خودش به ۱۰۰۰ نوع احتمال در باب چگونگی مرگ خویش فکر میکرد، حتی هزار و یکمین احتمال هم در ذهنش این نبود که چنین خونبار و – حالا بدتر از آن- چنین مبهم، جان خود را از دست خواهد داد.
یک سال و یک ماه بعد از مهسا
هیچ مرگی از تاریخ وقوعش جدا نیست. اما وقتی در تاریخ وقوع، برگهای مهمی از تاریخ معاصر محل مرگ ورق بخورد، پیوند عمیقتری برپا میشود. وقتی خبر رسید که مهرجویی دو ماه پیش از رسیدن به ۸۴ سالگی تقریباً مثله شده و سر همسرش وحیده محمدیفر تقریباً از پیکرش جدا شده، ایران و ایرانی در خشم و تکاپوی اولین سالگرد جان باختن مهسا امینی بود و هر روز از اواخر شهریور و بعد هم ماه مهر ۱۴۰۲، سالگرد کشته شدن یکی از جوانان و نوجوانان حاضر در جنبش «زن، زندگی، آزادی». همزمان با قتل حکومتی مهسا ژینا امینی در بازداشت گشت ارشاد در هفته آخر شهریور ۱۴۰۱ و مدتی بعد از آن، داریوش مهرجویی در استراسبورگ فرانسه جلوی دوربین آخرین مستندی رفت که از او ساخته شد: فیلمی به اسم «الماس در گام لامینور» کار حسن صلحجو محصول بیبیسی.
در بخشهایی از این فیلم، مهرجویی و محمدیفر در حال دیدن تصاویر اعتراضهای شهریور و مهر آن سال در گوشی موبایل بودند. جایی از فیلم، مهرجویی از زیبایی دختران و پسران جوانی میگفت که در اعتراضات کشته شدند. جایی دیگر، در پارکی در استراسبورگ، مهرجویی میگفت «حجاب و روسری تموم شد دیگه». محمدیفر با آن که میگفت عادت ندارد، روسری را جلوی دوربین از سر برمیداشت. مهرجویی موهایش را نوازش و ستایش میکرد: «چه موهای خوشگلی داری تو». روی حرف شین ساکن «خوشگل»، تشدید میگذاشت.
اسم این مستند در پوستر انگلیسیاش «گرفتگیِ غروب» بود. ارجاع به دیالوگ مهم و مکرری در فیلم کوتاه «دختردایی گم شده» مهرجویی بر اساس داستانی از محمدیفر. فیلم محبوب مهرجویی در کارنامه ۵۰ و چندسالهاش که با ضربات چاقو، متوقف شد. در آن فیلم خسرو شکیبایی در نقش یک فیلمساز از بازیگرش میخواست به غروب خورشید در آسمان جزیره کیش نگاه کند؛ اما نگذارد گرفتگی غروب توی چشمهایش بیفتد. بازیگر هم این کار را ناممکن میدانست. میگفت: «آخه غروبه»! مهرجویی هم جلوی دوربین این مستند به همان جمله رجوع میکرد: «آخه غروبه». تصویرهای سرکوب خیزش «زن، زندگی، آزادی» را نگاه میکرد و آه میکشید و میگفت: «دختردایی، گم شده... دخترداییها گم شدن».
زمان میگذرد و زن و شوهر به ایران برمیگردند. چند ماه بعد از بازگشت، وقتی به دست قاتلان، کاردآجین میشوند، فقط «سالگرد» سرکوب و جان باختن دختران ایران نیست. بلکه همان روزها هم این وضع، امتداد دارد: آرمیتا گراوند دختر ۱۷ سالهای که ۹ مهر ۱۴۰۲در ایستگاه متروی شهدا بابت حجاب، تذکر و آسیب دریافت کرده بود، شب قتل مهرجویی و محمدیفر در بیمارستان فجر تهران که یک بیمارستان نظامی است (!) در کما بود. نگرانی مردم برای او و بیم حکومت از قیامی دیگر به خونخواهی از او، همزمان در بهت حاصل از قتل فیلمساز و همسر فیلمنامهنویسش، مدت کوتاهی منجمد شد. تنها دو هفته بعد از حادثه زیبادشت، آرمیتا نیز جان جوان خویش را از دست داد.
احتمال وجود «آمران» در پس قتلی که عاملان، مرتکبش شدند، به طور جدی مطرح بود. شباهت عملکرد آنان به قتلهای زنجیرهای هنرمندان و روشنفکران در دهه ۱۳۷۰ خورشیدی، نبود انگیزه و دلیل قابل استناد برای اقدام به قتل توسط سه نفر و بعد، چهار نفری که نیروی انتظامی و قوه قضاییه جمهوری اسلامی بازداشت و محاکمه کردند، قرار نگرفتن فیلم دوربینها و مدارک کلیدی در اختیار مانوش منوچهری وکیل خانواده مهرجویی و جزییات و کلیات بسیاری که در گفتگوهای اعضای خانواده محمدیفر بیان شده، در کنار مرگ/خودکشی مشکوک کیومرث پوراحمد در فروردین همان سال ۱۴۰۲، هرگز نگذاشت و نخواهد گذاشت شیوه پلیس و دادگاه حکومت در باب این پرونده، حتی سر سوزنی از سوءظن مردم بکاهد. شیوهای که یادآور توصیه رهبر جمهوری اسلامی در برخورد با غائله اختلاس ۳۰۰۰ میلیارد تومانی بود: «کش ندهید/ کشش ندید»!
واقعیت این است که در این سالهای بهکلی غیرعادی جامعه و تاریخ ایران، اتفاق به شدت مهیب و غیرعادی قتل این زوج، در بستر وقایع اجتماعی این سالها حتی غیرعادیتر میشود. در مراسم خاکسپاری آنها، در بین افرادی که پشت میکروفون رفتند، فقط دخترشان مونا بدون حجاب اجباری ظاهر شده بود. اما از آن زمان تا فقدان مهم بعدی که سینمای ایران به خود دید یعنی درگذشت ناصر تقوایی درست در همان ۲۲ مهر و دو سال بعد از قتل مهرجویی و همسرش، رفتار اجتماعی مردم در بیاعتنایی به فشارهای حکومت، به قدری تغییر یافته بود که دیگر حتی صاحبعزای اصلی یعنی مرضیه وفامهر همسر تقوایی نیز بدون حجاب در تمام آیینهای بدرقه و یاد او حاضر شد.
این سرعت تغییرات، نشانگر همان چیزی بود که حاکمیت در دستپاچگی غیر قابل باورش برای سر هم کردن چیزکی به عنوان «رسیدگی به پرونده» مهرجوییها و مختومه اعلام کردن آن، در نظر نمیگرفت یا شاید بهتر باشد که بگوییم درکی از آن نداشت: مردم، دیگر نمیپذیرند. دیگر باور نمیکنند.
طنین نقل قول «قاتلان میان ما هستند»
مسعود کیمیایی همنسل و همپالکی مهرجویی در شکلگیری موج نوی سینمای ایران، جایی از پیامی که برای یادبود او به مراسم کانون کارگردانان سینمای ایران در بزرگداشت مهرجویی فرستاد، گفته بود: «از سن و فریاد من گذشته است». او در همین پیام، مهرجویی را «مظلوم-مرده» خواند و با رخساری درهم و گرفته پرسید: «مگر من زندهام؟! مگر این سینما، زندهست؟». مهرجویی اما ۳۰ تیر ۱۳۹۵ در بزرگداشتی که دو هفته بعد از درگذشت عباس کیارستمی بر اثر قصور و خطای پزشکی در سالن کانون پرورش فکری برپا شده بود، فریاد میزد: «قاتل، میان ماست». چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۲ نیز دختر مهرجویی و وحیده محمدیفر در آیین خاکسپاری والدینش گفت: «به قول بابا، قاتل میان ماست».
مونا در کنار سایر اعضای خانواده و وکلا، به طور جدی از مجازات قاتلان، صرفنظر و این انصراف قانونی از قصاص را به طور رسمی، اعلام کردند. مردم و به ویژه دوستداران مهرجویی و هنر و سینمای ایران نیز همواره بر «ابهام» این پرونده و «نپذیرفتن» روند و ادله ارائه شده از سوی دستگاه قضا، بیشتر از «مجازات» عاملان آن، تأکید کردهاند. در همان روز خاکسپاری، مردم به صراحت آوای «زن، زندگی، آزادی» سر دادند و به طعنه، «مرگ بر قاتلان» گفتند. بهمن فرمانآرا پرسید «چطور تمام دوربینهای یک مجتمع مسکونی بزرگ، همه همزمان کار نمیکردهاند؟». در پیام کانون کارگردانان سینمای ایران که محسن امیریوسفی رئیس این کانون، همان روز و همان جا خواند، به «خانهنشینی» ناصر تقوایی، «مهاجرت ناخواسته» بهرام بیضایی، مرگ «تلخ» علی حاتمی و عباس کیارستمی، «به زندان افتادن» جعغر پناهی و محمد رسولاف و جلوگیری از فیلمسازی رخشان بنیاعتماد، اشاره شده بود و عبارت «شناسایی و معرفی قاتل یا قاتلان داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدیفر در هر لباسی که هستند»، به روشنی بر احتمال پسزمینه سیاسی/امنیتی این قتل، تأکید میکرد.
دو روز بعد از خاکسپاری، بهروز افخمی فیلمساز نزدیک به حاکمیت در ویدئویی گفت که به اعتقاد او ممکن است «قتل داریوش مهرجویی کار سرویس امنیتی اسرائیل» باشد. او افزود: «آنها به کریم دستور این کار را دادند». کریم نام کوچک متهم اصلی این پرونده بود. او که طبق تحقیقات مأموران انتظامی و قضایی جمهوری اسلامی سردسته این اقدام خونبار و راهبر سه نفر دیگر یعنی میرویس، داود و اسکندر (جملگی اهل افغانستان) بوده، بعد از آن یک بار اتهام را در اعترافهایش پذیرفت و دو بار به طور کامل رد کرد و مدعی شد که تحت فشار و بازجویی، به کاری که نکرده، اقرار کرده است.
در توییتر فارسی که آن زمان هنوز نامش ایکس نشده بود، طیف مشهور به ارتش سایبری جمهوری اسلامی با انتشار و بازنشر ویدئویی از داریوش مهرجویی در لوکزامبورگ که حاضر نمیشود به فرد غریبه پرسشگر در باب خیزش مردم علیه حجاب اجباری، واکنشی نشان بدهد، اصرار دارند که «براندازها» عامل قتل مهرجویی و محمدیفر بودهاند. عبدالرضا داوری فعال سیاسی وابسته به حکومت و مشاور سابق محمود احمدینژاد در توییتی حکم صادر کرده بود که آن ویدئو «موضع رسمی و مخالفت مهرجویی با اعتراضات ۱۴۰۱» به شمار میرود و حتی همدلی او با سرکوبشدگان در مستند «الماس در گام لامینور» را «شبیهسازی سخنان مهرجویی توسط مهرجویی با استفاده از هوش مصنوعی» دانسته بود؛ آن هم به این دلیل که «بعد از مرگ مهرجویی، دیگر امکان تکذیب وجود ندارد»!
تکرار حکم بدوی در تمام مراحل
صدور قرار نهایی توسط دادسرا، اعلام حکم بدوی (اولیه) دادگاه کیفری شماره ۱ استان البرز در ۲۳ بهمن ۱۴۰۲، صدور حکم قطعی در ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴، تأیید کامل احکام صادره توسط دیوان عالی کشور و سرانجام، مختومه اعلام شدن پرونده در یکم مرداد ۱۴۰۴ به دلیل اعلام گذشت اولیای دم از حق قصاص، همه و همه صرفاً بازی با واژههاست. در اصل و به طور خلاصه میشود گفت از زمان گزارش بازسازی صحنه قتل در روز پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۲ تا امروز، نهادهای مسئول کوچکترین تغییری در بررسیها و اظهارنظر و احکام خود ندادهاند. تنها تغییر عمده، قبل از آن و در زمانی روی داد که طبق اعترافات سه نفر دستگیرشد،۷ به سراغ مخفیگاه نفر چهارم رفتند که بنا به ادعای حمید هداوند فرمانده انتظامی البرز، «چاقو (آلت قتاله)، النگوها و اموال مسروقه» نزد او بوده است.
در حالی که حکومت، روایت خود را از این فاجعه بنا نهاده بود، به گفته بهمن فرمانآرا همکار و همنسل مهرجویی، یکسره همه را «دعوت به سکوت» میکرد. ۳۰ آذر ۱۴۰۲ اکبر محمدیفر برادر یکی از دو قربانی در گفتوگویی که مهدی طاهباز روزنامهنگار رادیو فردا با او انجام داد، به صراحت گفت که گروهی موازی با نیروی انتظامی، اخبار تخریبی نشر میدادند. او با توضیح جزییات عدم علاقه داریوش مهرجویی به لباسی که هنگام یافتن پیکرش به تن داشت، به این نتیجه میرسید که احتمالاً بعد از قتل و خروج قاتلان، این گروه وارد خانه شدند و آن لباس (یک تاکسیدوی رسمی برای مراسم سینمایی بینالمللی دارای کد لباس) را به تن مهرجویی کردند. محمدیفر معتقد است همانها عکسهای اجساد را گرفتند و نشر دادند و شایعاتی مثل کینه کریم را به قصد انحراف اذهان عمومی منتشر کردند و خواستند برای قتل، دلایلی مانند «طلب ۳۰ میلیون تومانی» و «جارو برقی» و تهمت سرقت بتراشند که اکبر محمدیفر آنها را «دلایلی سخیف و غیرواقعی» میداند.
دکتر محمدیفر در این گفتوگو به صراحت این قتل را «ارعابی» توصیف میکند و میافزید خودش و خانوادهها اطمینان دارند که از کار افتادن دوربینهای متعدد مجتمع محل سکونت قربانیان، نقش عجیب و غریب خبرگزاری حکومتی «رکنا» در انتشار اخبار کذب و عکسهای پیکر مقتولان، پیشاپیش لو رفتن کریم توسط خودش، نوع صدور کیفرخواست و انگیزههایی که قوه قضاییه و نیروی انتظامی به چهار قاتل نسبت دادهاند، همگی مضحک و «ارتکاب قتل بدون وجود آمران دیگر، ناممکن است».
بیانیهای که همچنان به قوت خود باقی است
در واپسین روزهای اسفند سال ۱۴۰۲ که فجیعترین حادثه تاریخ سینمای ایران در آن روی داد، جمعی از اهل هنر نامهای کوتاه اما کوبنده خطاب به مراجع قضایی و انتظامی مینویسند که نهتنها آن زمان با گذشت یک ماه از صدور حکم اولیه دادگاه، بلکه تا امروز با گذشت بیش از یک سال از مختومه اعلام شدن پرونده، همچنان به قوت خود باقی است. این بیانیه که به روشهای همیشگی حاکمیت در «حذف سازمانیافته»، «پیاده کردن سناریوهای ساختگی» و «بار کردن مجرمیت بر دوش عدهای ناتوان» اعتراض میکند، توسط افرادی همچون داریوش آشوری، بهرام بیضایی، آذر نفیسی، بهمن مقصودلو، پرویز صیاد، ترانه علیدوستی، مژده شمسایی، شبنم طلوعی و بسیاری دیگر امضا شده بود.
شروع این نامه، میتواند پایان این نوشته و گزاره نهایی هر مروری بر فاجعه دردبار قتل مهرجویی و محمدیفر باشد: «ما، جمعی از دستاندرکاران هنر و فرهنگ ایران، بر این باوریم که بر آنچه نهادهای حکومتی با پروندهی قتل فجیع زندهیادان داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر کردهاند، نه میتوان نام پیگیری نهاد و نه دادرسی».