حملات اخیر ایالات متحده به مواضع رژیم جمهوری اسلامی در جنوب ایران و حملات متقابل جمهوری اسلامی به پایگاههای آمریکا در خاورمیانه و زیرساختهای برخی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، توسط بسیاری از تحلیلگران به شکست دیپلماسی تعبیر شده است.
اما این رویدادها شاید بیش از آن که بیانگر شکست یک روند سیاسی باشند، از شکلگیری یک واقعیت راهبردی تازه حکایت دارند؛ واقعیتی که در آن جنگ و دیپلماسی دیگر دو مسیر جداگانه نیستند، بلکه همزمان و در کنار یکدیگر به حیات خود ادامه میدهند.
آتشبسها و مذاکراتی که پس از عملیات «خشم حماسی» شکل گرفت، منطقه را به وضعیت پیشین بازنگرداند. در عوض، به نظر میرسد خاورمیانه وارد مرحلهای جدید شده است که در آن عملیات نظامی لزوما گفتوگوهای سیاسی را متوقف نمیکند، و مذاکرات نیز الزاماً به پایان درگیریها نمیانجامد، بلکه هر دو قسمتی از رقابتی گستردهتر برای تغییر موازنه قدرت هستند.
بخش بزرگی از تحلیلها همچنان بر خسارتهای نظامی متمرکز است: رهبران و فرماندهان کشتهشده، تعداد موشکهای منهدمشده، یا میزان آسیب به تأسیسات نظامی و هستهای. این شاخصها اهمیت دارند، اما معمولاً تصویر کامل را نشان نمیدهند. تجربه تاریخی نشان داده که جنگها علاوه بر تغییر موازنه نظامی، برداشت دولتها از تواناییها، آسیبپذیریها، و میزان ریسکپذیری خود را نیز دگرگون میکنند.
تحولات پس از جنگ ایران نیز چنین برداشتی را تقویت میکند. جمهوری اسلامی، با وجود تحمل خسارتهای سنگین نظامی و اقتصادی، توانست ساختار سیاسی خود را حفظ کند و به حملات پاسخ دهد. صرفنظر از اینکه «پیروز» یا «بازنده» واقعی این جنگ کیست، رژیم ایران میتواند تداوم حیات نظام سیاسی را در محاسبات راهبردی خود به عنوان نشانهای از تابآوری تلقی کند؛ برداشتی که ممکن است بر تصمیمگیریهای آینده آن تأثیر بگذارد.
پیامد چنین پدیدهای لزوما افزایش توان نظامی رژیم ایران نیست، بلکه تغییر در ارزیابی رهبران جمهوری اسلامی از میزان هزینهای است که میتوانند در یک رویارویی مستقیم تحمل کنند. چنین تغییری میتواند بر نحوه استفاده همزمان از ابزارهای نظامی و دیپلماتیک اثر بگذارد.
طی ماههای اخیر، مذاکرات و اقدامات نظامی در سیاست جمهوری اسلامی جایگزین یکدیگر نشدهاند. گفتوگوها در مقاطعی ادامه یافته، و همزمان تنشهای نظامی نیز افزایش یافته است. حملات سپاه پاسداران به زیرساختهای انرژی، مسیرهای دریایی، و تأسیسات حیاتی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز در همین چارچوب قابل بررسی است؛ اقداماتی که میتواند با هدف افزایش هزینههای اقتصادی و امنیتی برای طرف مقابل انجام شود.
این روند تنها برای رژیم ایران اهمیت ندارد. برای اسرائیل نیز پرسش اصلی دیگر صرفاً برنامه اتمی و تعداد موشکها یا شمار رهبران و فرماندهان باقیمانده جمهوری اسلامی نیست، بلکه این است که چگونه میتوان با بازیگری روبهرو شد که موفقیت راهبردی را نه لزوما در پیروزی قاطع نظامی بلکه در توانایی ادامه مقاومت میبیند. چنین الگویی ارزیابی بازدارندگی را نیز پیچیدهتر میکند.
در سطحی گستردهتر، تحولات خاورمیانه با رقابت قدرتهای بزرگ نیز گره خورده است. روسیه، چین و کره شمالی هر یک اهداف و میزان مشارکت متفاوتی در منطقه دارند، اما طولانی شدن درگیریها میتواند برای برخی از آنها مزیتهایی ایجاد کند، زیرا منابع و ظرفیت راهبردی آمریکا را در خاورمیانه درگیر نگه میدارد. در عین حال، هیچیک از این کشورها از یک جنگ افسارگسیخته که امنیت انرژی و اقتصاد کل جهان را تهدید کند سودی نمیبرد.
برای ایالات متحده نیز فضای راهبردی نسبت به گذشته تغییر کرده است. آمریکا که سالها تلاش میکرد رژیم ایران را مهار کند و همزمان از ورود به یک جنگ مستقیم و طولانی پرهیز کند، اکنون در مقاطع مختلف اهدافی را در داخل ایران هدف قرار داده است. در مقابل، جمهوری اسلامی نیز حملات خود به نیروها و شرکای منطقهای آمریکا را آشکارتر کرده است. این وضعیت نشان میدهد که قواعد پیشین بازدارندگی دیگر به شکل سابق عمل نمیکنند.
در نتیجه، به نظر میرسد خاورمیانه به الگوی گذشته، یعنی دورههای طولانی جنگهای نیابتی با بحرانهای مقطعی، بازنخواهد گشت. آنچه امروز بیشتر دیده میشود، چرخهای از رویاروییهای مستقیم، وقفههای دیپلماتیک، و بازگشت دوباره تنشها است؛ چرخهای که بیش از آنکه به حل اختلافات بیانجامد، آنها را مدیریت میکند.
بنابراین، مهمترین پیامد درگیری نظامی با رژیم ایران شاید نه صرفاً تغییر موازنه نظامی، بلکه دگرگونی در محاسبات راهبردی بازیگران منطقهای و جهانی باشد. اگر این روند ادامه پیدا کند، تصمیمگیران کلان ناچار خواهند شد خودشان را با محیطی سازگار کنند که در آن جنگ و دیپلماسی دیگر جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه به طور همزمان بخشی از واقعیت جدید خاورمیانه را تشکیل میدهند.
* نظرات و دیدگاههای مطرح شده در این مقاله الزاما بازتابدهنده موضع صدای آمریکا نیست.