روند قصهگویی افراد از دیدار و بدهبستان با علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، بعد از مرگ او، همچنان ادامه دارد. گاه شتاب این قصهها که روشن نیست کدامشان و چه قدر از هر کدام، برساخته ذهن آدمها است و چند درصدشان به واقع روی داده، چنان زیاد میشود که ممکن است این روزها بسیاری از آنها از دستمان در رفته باشد. چون دهها میلیون ایرانی، چه در ایران و چه در مهاجرت، کاری به کار تلویزیون حکومتی ندارند و فقط وقتی اتفاق عجیب یا مضحکی در برنامههایش میافتد، برشی از آن در شبکههای اجتماعی به چشم و گوششان میرسد. بنابراین، همزمان شدن چند قصه محیرالعقول از رهبری که کشته شد، احتمالِ از قلم افتادنِ برخی از این داستانسراییها را بالا میبرد.
ولایی یعنی رگ گردنی
درباره زمامداران، همواره جوک ساخته میشود. برای دیکتاتورها حتی بیش از سیاستمداران معمولی. جوکسازی، خلق اسامی و القاب مضحک و گاه نیز تلفیق شنیدهها و خواندهها درباره زندگی دیکتاتور با مثلها و متلهای عامیانه، نوعی انتقام ساده و معصومانه است که مردم از سیاستمداران میگیرند. این کار، از آنچه درباره ناپلئون بناپارت، آدولف هیتلر، رونالد ریگان و ملکه الیزابت دوم بین مردم همان کشور یا بقیه دنیا صورت گرفته تا تفاوت بین جوکها و میمها و کارتونها و القابی که برای خمینی، منتظری، هاشمی رفسنجانی، احمدینژاد، جنتی، خامنهای، و مجتبی (باز هم خامنهای) در ایران بعد از انقلاب ۵۷ بین مردم رایج بوده و خواهد شد، همیشه به سطح بیزاری عمومی از آن سیاستمدار برمیگردد. گاه که شدت نفرت بر اثر عملکرد خونخوارانه و ضدمردمی سیاستمدار، بس بالاتر است، دیگر شوخیها اصراری به بامزگی ندارند. بلکه درست به قصد تحقیر، بیاعتبارسازی و تخریب کامل شخصیت حاکم خودکامه و منفور، شکل میگیرند.
از این نظر، آنچه در سالهای دهه اخیر درباره علی خامنهای بین ایرانیان رواج یافته، تیغی چنان تیز و برنده داشته که منفعتبران حکومت اسلامی را بدجوری زخمی کرده است. روزهای اوایل خیزش اعتراضی عظیم «زن، زندگی، آزادی»، وقتی اعتراضها به دانشگاهها کشیده شد و سرفصل نوینی از انقلاب مهسا به مدد حضور و فریاد و جمع دانشجویان رقم خورد، ابتدا کسی تصور نمیکرد شعار طنزآمیز «نه اینوَری، نه اونوَری ... »، چنان بُردی بیابد! اول فقط واکنش غضبناک طیف موسوم به ارزشی - با املای عمداً غلط رایج بین مردم، «عرزشیها» یا با جمع مکسر غلط و مفرح «عرازشه»!- را از بسیجیها دیدیم. بسیجیهایی که از جمع و فریاد معترضان دانشجو به ساختمانی در دانشگاه شریف پناه برده بودند. ولی وقتی ویدئوی دانشجویان در حال فریاد زدن این شعار را منتشر کردند، دامنهی واکنشهای جامهدرانه از جنس «وا رهبرا» به حد و سطح نمایندگان مجلس رسید!
حساسیت و تعصب ایدئولوژیک و خودمقدسپندارانه، چیزی که همیشه نقطه ضعف جمهوری اسلامی و اساساً حاکمیتهای ایدئولوژیزده بوده، آدمهای حکومت را به جایی رساند که از تفریحیترین شعارهای بابشده بین مردم، جرائمی در ابعاد اغراقآمیز بتراشند و گاه حتی برای «رهبر معظم»شان که سیبل شلیک این شعارها بود، اشک هم بریزند!
وقتی علی خامنهای روزهای ورود به پنجمین سال این دهه را ندید و ۲۰ روز پیش از نوروز ۱۴۰۵ تمام شد، بلندگوهای تبلیغاتی رژیم با فعالیتی بیش از عرصه اداره کشور، تلاش برای تقویت روایت تقدس او را به اوج رساندند. در نبود او، کار تازهای که میشد کرد، بازگویی روایات بسیار شخصی و خصوصی، متمرکز بر صمیمیت و در صدد خلق شخصیتی «خاکی» و خودمانی و از آن سو، همهچیزدان بود. آن هم از رهبری که ۳۷ سال بر مبنای ولایت مطلقه فقیه، سرزمین ایران را در سایه تصمیمها، شعارها، لجاجتها، ممنوعیتها و سرکوبهای خود و عمال حلقهبهگوشش گرفته بود.
آیا افراد وصل به سیستم از شوخیهای مردمی بیخبرند؟
عجیبترین وجه مشترک این روایات، اشاره به نکات درشت و ریزی بود که به برخی از شوخیهای عمومی درباره او، دامن میزد. حسین یکتا، عضو شورای مرکزی قرارگاه عمار سپاه پاسداران ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ در قسمت نهم یک برنامه تلویزیونی به اسم «پدر امت» به صراحت و با خنده، از خامنهای قصه، خاطرهای تعریف کرد که به یکی از هجوآمیزترین اقوال درباره او همانند بود: یکتا در این برنامه که محصول گروه خانواده شبکه ۲ سیمای حکومتی جمهوری اسلامی است، چیزی روایت کرد که به سختی میتوان تصور کرد یک خانواده علاقهمند به تماشای چنین برنامهای، قادر به تحمل آن باشد! او که داشت از کتاب خود «مربعهای قرمز: از کودکی تا پایان دفاع مقدس» حرف میزد، به روزهای بعد از پایان جنگ ایران و عراق اشاره کرد و گفت یادش رفته در کتاب بیاورد که علی خامنهای به «لشکر علی بن ابیطالب آمده بود و آنجا به حمام لشکر هم رفت». در ادامه، او از فردی موسوم به حاج علی مالکی نام برد (از حاضران در جبهه جنگ، مداح مشهور در شهر قم) و گفت وقتی او خواسته در همان حمام لشکر، «پشت آقا را کیسه بکشد»، خامنهای هم به او گفته صرفاً در صورتی حاضر میشود که بعد، او هم پشت علی مالکی را کیسه بکشد!!
با آنکه احتمال دارد این برش از حرفهای حسین یکتا را در هفتههای اخیر دیده باشید، جا دارد که تعدد علامتهای تعجب بعد از نقل آن، یکی دو سطر را پر کند! بشیر حسینی، مجری برنامه که دکترای ارتباطات و رسانه هم دارد، به این قصه حسین یکتا نخودی میخندد و هیچ کس متوجه نیست که دارند در رسانه مثلاً ملی کشور، شوخیهای منشوری از جنس نرکدههای سنتی، مذهبی را باز میگویند و از آن سو، به جای تکریم رهبرشان، او را به سوژه انبوه مردمی بدل میکنند که چند سالی است از «حمام منصوری» در گذشته او میگویند.
قصههای بیمصرف و بیدلیل
محمود کریمی، مداح نزدیک به بیت و شخص علی خامنهای، نیز همچون حسین یکتا به قول خودشان «بچه هیأتی» است. از ادعاهای همیشگی هیأتهای مذهبی، نزدیکی به مردم کوچه و بازار بوده. از این رو، بیخبری این افراد از آن چه دهان به دهان بین مردم نقل میشود، عجیبتر از مدیران و مسئولان به نظر میرسد. حتی با اطمینان به عدم حضور اکثریت مردم بیزار از رژیم در این محافل، اقوال سینه به سینه، راههای خود را به گوشهای بسته حامیان حکومت هم میرساند.
به همین دلیل، بازگویی بیدلیل داستان «پلو قیمه» خوردن علی خامنهای در حالی که «مقتدی صدر و قاسم سلیمانی هم آنجا نشسته بودند»، از جانب حاج محمود کریمی، در شبکه نسیم، به سختی قابل باور است. به خصوص از این جهت که جز همان شوآفِ «رهبر چه قدر خاکی بود»، هیچ کارکردی برای روایت آن نمیتوان یافت. به تنهایی غذا خوردن یک میزبان در مقابل چشمان مهمانانش، شاید در تاریخ زندگی جاری ایرانی، نایافتنی باشد و بدتر از آن، این که میزبان در دهان دو مهمانش - همین کریمی و همچنین «حاج قاسم» فرمانده نیروی قدس سپاه و امنیتیترین چهره نظامی حکومت اسلامی - نفری یک قاشق غذا بگذارد! اگر به جای شعار پوچ «صمیمیت»، به دو وجه خساست و بیحرمتی به مهمان توجه کنیم، بازگویی این خاطره از جانب آن چه ادبیات رسانهای حکومت، «ضدانقلاب» میخواند، منطقیتر است تا توسط مداح بیت رهبری!
یک نمونه بیکاربرد دیگر، روایتی است که احمد مروی، جایگزین ابراهیم رئیسی در مدیریت حرم امام هشتم شیعیان در مشهد - طبق عبارات حکومتی، «تولیّت آستان قدس رضوی» - از علی خامنهای و «خداباوری» او بازگفت. مروی از دیدار محمد باقر حکیم با خامنهای پس از سقوط صدام به واسطه حمله آمریکا به عراق، قصهای طولانی نقل کرد و رسید به اینکه خامنهای به حکیم گفته «شما باید فریاد خروج آمریکا از عراق را بلند کنید.» حکیم هم در جواب گفته: «از این قدرت و شجاعت شما در شگفتم.» و خامنهای ادامه داده این شجاعت از این میآید که «ما به نصرت الهی اعتماد داریم و بارها این را تجربه کردیم». این داعیه پیروزی در حالی است که حکیم ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۲ پا به عراق گذاشت و کمتر از ۵ ماه بعد، در ۷ شهریور منفجر و کشته شد.
به بیان دیگر، از این قصه تا حرف افراد بسیاری که شهادت را «آرزوی دیرین» علی خامنهای معرفی میکنند (از جمال شورجه و داود میرباقری و بهروز افخمی و مجبتی راعی در بین فیلمسازان تا هر عضو دولت و نماینده مجلس و غیره)، گفتمانی که در فرهنگ شیعی ریشههای قدیمی دارد و در نوحه و سینهزنی در ماه محرم خود را به تمامی آشکار میکند، بدون قابلیت انطباق با گردنفرازی جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل، بیهوده تکرار و نه تنها شبیه اقرار به شکست میشود، بلکه حتی به «فخر به شکست» میرسد.
امضای سند دیکتاتوری
از جلوههای مفرح آنچه از علی خامنهای نقل میشود، آن است که خیلی افراد عملاً دیکتاتوری مطلق او را با خاطرات گفته یا نوشته شده، قبول یا ثابت میکنند. جالب اینجاست که بیشتر آنها هم در طیف افراد فعال در زمینههای هنری یا مدعی دانش فرهنگی هستند. مثلاً گردانندگان وبسایت فرهیختگان در روزهای بعد از کشته شدن خامنهای، نقل قولی از حسین صفار هرندی، وزیر اسبق ارشاد را منتشر کردند که در آن، او به روند شکلگیری پایان فیلم «آژانس شیشهای» ابراهیم حاتمیکیا، طبق خردهفرمایش خامنهای اشاره کرده بود. صفار هرندی، میگفت در پایان اولیه فیلمنامه حاتمیکیا «همه چیز از دست رفته بود و تنها راه، شورش بود. رهبری این سناریو را دیدند و پرسیدند بالاخره یک رهبر در این مملکت نیست که چیزی بگوید و گره را باز کند»!!
صفار هرندی، این قصه را در برنامهای تلویزیونی موسوم به «میدان انقلاب» و در دی ۱۳۹۷ گفته بود. به گمان خود داشت از توجه خامنهای به سینما میگفت و از سانسور و تحریف آشکار جاری در این مداخله، درکی نداشت. اما بازنشر آن بعد از مرگ خامنهای، نشان از ناآگاهی منتشرکنندگان دارد. میبینند که این خاطرات، نقلی از دیکتاتوری اوست که حتی پایانبندی یک فیلمنامه مربوط به طلبکاری یک رزمنده سابق از جامعه ۱۰ سال بعد از جنگ را نیز به شکلی تغییر میدهد که طی آن، رهبر به طور مستقیم و با حکم حکومتی در سرنوشت رزمنده(ها) دخالت کند و جامعه و نیروهای امنیتی را از برخورد با او که روی مردم سلاح کشیده، باز دارد!
نمونه دیگر، حرفی از جانب کارگردان یک فیلم است. یعنی کسی که قاعدتاً باید بکوشد فیلم خود را از اتهام وصل بودن به ولی فقیه، مبرا کند و ارزش خود فیلم را مبنای دفاع از آن بداند. رضا میرکریمی، در برنامهای تلویزیونی با اجرای علیرضا شهیدیفر، با اشاره به فیلمش «یه حبه قند» گفت که تعریف و تمجید خامنهای باعث شده خشکهمقدسها دست از سر فیلم او بردارند. چون پیش از آن داشتند فیلم را متهم به «اباحهگری» میکردند. این عبارت شرعی، حوزوی، به معنای مجاز شمردن و سهل گرفتن اموری است که شرع بر سر آن بحث دارد؛ و گویا در مواجهه با «یه حبه قند»، شماری از اصولگرایان افراطی به اینکه زن و مرد در جمع فامیلی شلوغ با هم بر سر یک سفره مینشینند و سفرهها را جدا و زنانه - مردانه نمیاندازند، اعتراض کرده بودند. علی خامنهای در امتداد همین مناقشه، فیلم را میبیند و میگوید «ما سر همین سفرهها بزرگ شدیم»؛ و غائله، ختم میشود.
شاید یادآوری این پسزمینه، بتواند به درک بهتر نقض غرض جاری در حرف میرکریمی کمک کند: بخشی از جرگههای نزدیک به حاکمیت در سال ۱۳۹۰ اصرار داشت که «یه حبه قند» به عنوان نماینده از طرف ایران به آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا معرفی شود. این فیلم که همزمان با «جدایی نادر از سیمین» در بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر حضور داشت، اساساً به عنوان فیلمی مبلغ نگاه امیدوارانه و دلخوش و چه بسا خجسته به جامعه ایرانی، نقطه مقابل تلخی فیلم اصغر فرهادی به شمار میرفت و دلیل حمایت رسمی از آن هم احتمالاً همین بود. اما حالا و در گذر تاریخ میدانیم که اگر در جمع اعضای هیأت بررسی و انتخاب نماینده، این نظر غالب میشد، اولین اسکار به ایران نمیرسید.
برخورداری از تمام علوم با حفظ بودن یکی دو اسم
به پایان بردن این نوشته، فقط نتیجه محدودیت حجم است؛ نه اتمام روایاتی که در دوران پسامرگ خامنهای از او نقل شده و میشود. در یکی از اتفاقات مفرح، داود، نماینده صداپیشه و گوینده، در برنامه «من ایرانم» در صدا و سیمای حکومتی ادعا کرد که خامنهای «از تمام علوم دنیا برخوردار بود.» برهان او برای اثبات این فرضیه، دیداری بود که در آن، او و تعدادی دیگر از دوبلورها و همکارانش را نزد خامنهای برده بودند و رهبر جمهوری اسلامی، صدای چندتایی از این افراد را شناخته بود! البته مثالی که نماینده زد، به کلی غلط از آب درآمد! او گفته بود که خامنهای با شنیدن صدای رفعت هاشمپور به او گفته شما به جای نقش قطام در سریال «امام علی» حرف زده بودید؛ در صورتی که دوبلور قطام در اصل، هاشمپور نبود. این نقش را ویشکا آسایش بازی کرد- بازیگری که این سالها حجاب از سر برداشته و در فیلم «هفت روز» ساخته علی صمدی احدی، نقشی الهامگرفته از نرگس محمدی، برنده نوبل صلح و مبارز زندانی در زندانهای جمهوری اسلامی را بازی کرده است. دوبلور او در سریال، مینو غزنوی بود و خانم هاشمپور نقش دایه ولید را با بازی فخری خوروش گفته بود.
اما مشکل، طبعاً این اشتباه لپی نیست. مشکل، نگرش هر فرد مجیزگو است که اغراق را اساساً درنمییابد تا احتمالاً بخواهد آگاهانه از بروز آن جلوگیری کند. متوجه خودمحوری منتهی به خودکامگی نیست و حتی اسباب شوخی و جوک را خودش به دست و زبان مردم میدهد. اما نه تنها نزد خود میپندارد رهبر سابق را به عرش اعلا برده، بلکه بابتش از سوی رسانهها و مراکز حکومتی، تحسین هم میشود و صله دریافت میکند!
* نظرات و دیدگاههای مطرح شده در این مقاله الزاما بازتابدهنده موضع صدای آمریکا نیست