گذر آمنه از رنج ها؛ و رنگ دلنشین گذشت

آمنه بهرامی نوا همان دختری ست که روز ۱۲ آبان ۱۳۸۴ وقتی با دلی شاد و پر امید به آینده، از کار و دانشکده به خانه برمی گشت تا خود را برای رفتن به مهمانی با برادرش آماده کند، در زیر پل سید خندان با خواستگار سمج و جواب رد شنیده اش روبرو شد که با پاشیدن اسید به صورت و بدن او می خواست جوانی و زیبایی او را بسوزاند و زندگی اش را در ۲۷ سالگی، برای همیشه سیاه کند.

آمنه، هفت سال تمام تلاش کرد تا توانست برای اولین بار حکم قصاص عضو را در تاریخ اسیدپاشی در ایران بگیرد. در مرحله اجرای حکم، هنگامی که همه چیز برای گرفتن انتقام و بیرون آوردن دو چشم مرد اسیدپاش مهیا بود، آمنه اعلان گذشت کرد و با این گذشت زندگی درهای تازه ای به رویش گشود.

آمنه در گفت و گویی که به مناسبت انتشار کتابش با وب سایت صدای آمریکا دارد، از کتابش، از چشمانش، و از وضعیت قضایی پرونده اش می گوید.


دعوت آمنه به رونمایی کتابش

روز یکشنبه ۱۵ آبان ماه که با آمنه به مناسبت رونمایی کتابش گفت و گو می کردم، گفت همان روز مهمان آقای خاتمی بوده - در کنار اعضای خانواده و چند تن از دوستانش. آمنه تازه از دیدار رئیس جمهور پیشین بازگشته بود و سرگرم نوشتن نامه ای برای رهبری بود. تا هم اورا به مراسم کتاب خود دعوت کند و هم از عفو مجید موحدی، اسیدپاشی که زندگی و زیبایی آمنه را ازبین برده و او را تقریبا نابینا کرده، گله کند.

مجید موحدی که از جنبه عمومی جرم به ده سال زندان و پنج سال تبعید محکوم شده بود، با عفو رهبری، سه سال زودتر از موعد، در مهرماه ۱۳۹۱ آزاد شده و نیم سال هم از دوران تبعیدش کاسته شده. او دو هفته پیش، برای گذراندن چهار سال و نیم تبعید به خاش اعزام شده است. آمنه می گوید این عفو ها غیرقانونی ست زیرا او دیه نقص عضو را نگرفته و همچنان شاکی خصوصی پرونده است.

خانواده موحدی ۵۰ میلیون تومان به عنوان دیه آمنه به صندوق دادگستری سپرده اند. اما آمنه می گوید مبلغ دیه او دست کم و با در نظر گرفتن بسیاری از بخشش ها و حتی بدون در نظر گرفتن دیه چشم، ۱۲۸ میلیون تومان است و او دیگر حاضر نیست از آن گذشت کند . زیرا برای درمان های گران و پرهزینه خود در اسپانیا و با توجه به بالا رفتن ارزش یورو به آن نیاز دارد.

آقای خاتمی در این دیدار با ابراز خوشحالی از دیدار دوباره آمنه، و تشکر از او به خاطر بخشش مجرمی که زندگی او را نابود کرده ، به او گفته است وظیفه خود می دانسته که به دیدار آمنه برود و از آخرین وضعیت او آگاه شود؛ و پس از شنیدن سخنان آمنه از او خواسته است وضعیتش را در نامه ای شرح دهد تا آن را به نظر مسئولان برساند.

آمنه که در گفت و گوی اخیرش با من با اعتماد به نفس بیشتری سخن می گوید و بسیار شجاع تر، صریح تر، تواناتر و امیدوارتر از گذشته به نظر می رسد، می گوید آقای خاتمی در این دیدار در پاسخ به دعوت او برای شرکت در رونمایی کتابش گفته است با وجود بیماری مادرش و محدودیت های دیگری که دارد، سعی می کند پنج – ده دقیقه ای بیاید، و افزوده است: «آن هم چون عزیزی».

آمنه از همه مسئولانی که به نحوی به او کمک کرده اند برای رونمایی از کتابش دعوت کرده، حتی از رهبری. و با خنده می گوید« البته می دانم که نمی آیند. شاید نماینده ای بیاید».

ـ و آقای احمدی نژاد؟
ـ به دفترریاست جمهوری تلفن زدم. گفتند کارت دعوت را بیاور تا تصمیم بگیریم.
آمنه می داند که بسیاری از مسئولانی که دعوتشان کرده نخواهند آمد اما: «فکر می کنم باید حق شناسی ام را نشان دهم.»

ـ بقیه کدامند؟
آقای اژه ای دادستان کل کشور و صارمی معاون او. ( آمنه از آقای صارمی به نیکی بسیار یاد می کند). اسفندیار رحیم مشایی رئیس دفتر احمدی نژاد، که آمنه توصیه های او را در پرداخت کمک های دفتر ریاست جمهوری بسیار موثر می داند. صالحی وزیر خارجه، علیدادی مسئول امور اجتماعی وزارت خارجه «که او هم خیلی کمک کرد»، سفیران اسپانیا، آلمان و هلند در ایران و مرتضی صفار نطنزی، سفیر ایران در اسپانیا، که آمنه برای همه شان کارت فرستاده.

می گوید: «از خیلی شخصیت های دیگرهم دعوت کرده ام. خانم سیمین بهبهانی قول داده اند که بیایند، آقای نصرت الله وحدت هنرمند قدیمی سینما، و بازیگران امروزی مانند بهنوش بختیاری، مهناز افشار، رویا نونهالی و خیلی های دیگر. ..خلاصه ازهمه هنرمندان و شخصیت هایی که به من کمک کرده اند دعوت کرده ام. امیدوارم که بتوانند بیایند.»


کمک ها:

آمنه می گوید: « فقط سال اول مردم و ریاست جمهوری( خاتمی) کمک کردند. آقای خاتمی قرار گذاشته بودند که همه مخارجم تا پایان درمان داده شود. آقای شاهرودی هم دو و نیم میلیون تومان از پول خودش به من کمک کرد. در سال ۲۰۰۵ آقای احمدی نژاد اول ۱۳ هزار یورو داد و بعد کمک های دفتر رئیس جمهوری را قطع کرد. وقتی پی گیری کردم گفت: «من اسید نریخته ام که هزینه اش را بدهم». شش سال خودمان کمک گرفتیم. تا پارسال بعد از این که بخشش کردم، دفتر رئیس جمهوری پرداخت یک سوم همه هزینه ام را تا پایان درمان تقبل کرد. داریوش آرمان دبیر صفحه حوادث روزنامه ایران هم شماره حسابی برایم باز کرد که صد میلیون تومان پول جمع شد. البته پارسال از طرف رئیس جمهور آپارتمانی در تهران به پدر و مادرم داده اند که ماهی ۴۸۰ هزار تومان برای قسطش می دهیم تا بیست سال.»


شِکایت و شٌکر

تنها کسی که آمنه دوست ندارد به رونمایی کتابش بیاید، مجید مدّی، کنسول سابق ایران در اسپانیاست:
« وقتی در بارسلون پولم را قطع کردند بی پول بودم و جایی برای زندگی نداشتم. قبل از آن در اسپانیا یک عمل روی چشم راستم شده بود و کمی می دیدم. وضعم آن قدر بد شد که خیابان خواب شدم.»

آمنه را در بارسلون به خاطر بی پولی و ناتوانی در تامین هزینه های اقامت و درمان به «خانه زن بارسلونا» می برند که محل نگه داری از ولگردان و دائم الخمرها وبی خانمان هاست.

«وقتی در خانه آواره ها بودم چشم راستم که عمل شده بود عفونت کرد. فکر کردم به خاطر چشمم بین بد و بدتر یعنی ماندن در بارسلون و رفتن به ایران یکی را انتخاب کنم. گفتم بهتر است بمانم. از آنجا به مجید مدی کنسول ایران تلفن زدم و وضعم را گفتم . گفت "به ما چه. برگرد به ایران." و بار دیگر که تلفن زدم تلفن را به رویم قطع کرد.»

در عوض شخص دیگری هست که آمنه او را نجات دهنده خود می داند. دکتر امیر صبوری. کسی که در آن روزهای نومیدی و بی کسی به داد آمنه می رسد.

می گوید: «دکتر صبوری از اول زندگی مرا پیگیری می کرد و کمکم می کرد. او به سرعت از نیویورک آمد بارسلون. مرا از خانه آوارگان بیرون آورد. ده هزار دلار و هزینه هتلم را داد. دکترها را دید و قرار شد همان جا بمانم. اگر امروز روی پا و سالم هستم مدیون اوست. همیشه با او مشورت می کنم و شکرگزارش هستم.»

آمنه بویژه از همراهی های پدر و مادر و خواهران و بخصوص مادرش یاد می کند:« مادرم همه جا همراهم بوده. این بار وقتی رفته بودیم دادگاه یکی از ماموران گفت: مادرت آن وقت ها که با تو می آمد موهاش مشکی بود. حالا سفید شده»

کتاب چشم در برابر چشم

ـ چطور شد که با این همه مشکلات و وضع چشمانت به فکر نوشتن کتاب افتادی؟
«وقتی در ۱۳۸۷ به بارسلون برگشتم برایم مصاحبه مطبوعاتی گذاشتند. در میان خبرنگاران دو ناشر آلمانی و اسپانیایی هم بودند که می خواستند شرح حال مرا کتاب کنند. من ۲۷ نوار ۹۰ دقیقه ای درست مثل نوشته کتاب ضبط کردم و به ناشر آلمانی فروختم. می دانید می دیدم به من ظلم شده و صدایم را کسی نمی شنود. دلم میخواست از این ظلم بگویم. فقط با نوشتن کتاب بود که می توانستم از این ظلم بگویم و از کسانی که ظلم کرده بودند. »

ـ تفاوت کتاب آلمانی با چاپ فارسی آن در چیست؟
«کتاب آلمانی خلاصه و به صورت گزینشی ست. ناشر از ۷۱ ساعت نوار ۲۵۰ صفحه در آورده که بیشتر جنبه های غم و غصه را مطرح کرده. من از ناشر فارسی خواستم عینا نوار فارسی را بگذارد. که دقیقا ۹۵۰ صفحه شده.»

ـ کتاب فارسی غیر از غم و غصه چه چیزهایی دارد؟
ـ همه چیز. نمی خواستم اسیدپاشی زیاد به چشم بخورد. اسید پاشی فقط یک فصل کتاب است. از کودکی ام ، از دانشگاه، از درمان، از قصاص و از بخشش. حدود ۱۰۰۰صفحه است با ۲۵۰ عکس . هدفم از نوشتن این کتاب این بود که بگویم درد و رنج در زندگی وجود دارد. بگویم که به خاطر آن سختی هایی که در زندگی تحمل کردم و از آن ها عبور کردم، آن قدر محکم شدم که توانستم اسید را تحمل کنم. خواسته ام بگویم نباید از سختی بترسیم. ازشان نپریم. حلشان کنیم و ازشان عبور کنیم و بعدش خواهیم دید که توانایی و قدرت و ارزش مان بیشتر می شود.

شادی ها و رنج های آمنه

ـ از شادی هایت در کتاب نگفته ای؟
ـ چرا. مثلاً از شادی قبولی ام در دانشگاه آزاد. می دانید من شاگرد اول کلاس بودم اما در کنکور دانشگاه دولتی قبول نشدم. خوب این خیلی سخت بود. بخصوص که یکی از هم کلاسی هایم که خیلی در درس ضعیف بود و من همیشه سوال ها را بهش می رساندم قبول شد. ازش پرسیدم چطور؟ گفت چون خواهر دو شهید بوده قبولش کرده اند. خیلی برایم آزار دهنده بود. گفتم دیگر در دانشگاه دولتی شرکت نمی کنم. رفتم به دانشگاه آزاد جنوب، رشته الکترونیک. وقتی قبول شدم از خوشحالی گریه می کردم. با آن که برای پرداخت شهریه باید کار هم می کردم. ولی خیلی خوشحال بودم.
از شادی های کودکی ام هم گفته ام. مثل شیطنت هایی که با برادر کوچکم می کردیم.»

اما به نظر می رسد که شادی های آمنه با رنج درآمیخته اند.
نه تنها شادی قبولی اش در دانشگاه و آینده ای روشن با اسیدپاشی تلخ و پوچ می شود، بلکه وقتی از برادرش می گوید صدایش لحنی غم زده دارد.
با افسوس می گوید:« اما برادرم الان در بیمارستان روانی بستریست.»
ـ چرا؟
«از اسیدپاشی به روی من شوکه شد و دیگر خوب نشد. آخر آن روز منتظر من بود که باهم به مهمانی برویم. بعد با دیدن وضع من و از علاقه شدیدی که به من داشت شوکه شد. حالش به هم خورد. حالا هفت سال است که در بیمارستان روانی ست و دکترها ازش قطع امید کرده اند...

یا از عشقی که در ۱۴ سالگی به پسری داشتم گفته ام. اما به خاطر تعصب و غیرتی بودن بیجایش در ۱۷ سالگی ترکش کردم. بعد شنیدم که معتاد شده و ۳ ماه پیش هم خودش را دار زده.»

از آمنه می پرسم:
ـ نوشتن کتاب با توجه به نداشتن بینایی چگونه بوده است؟

«می دانید. نوشتن خیلی راحت تر از گفتن است. در نوشتن هرجا اشتباه شد خط می زنی. برمی گردی به عقب. اضافه می کنی. حذف می کنی. پاک می کنی. ولی با ضبط نمی شود این کارها را کرد. من راه های مختلف را امتحان کردم. اول با بریل شروع کردم. اما دیدم نمی شود. بعد ضبط صوت را برداشتم و طوری حرف زدم که احتیاج به حذف و اضافه نداشته باشد.»

پشتکار و جسارت آمنه فقط برای درمانش نیست. گرفتن مجوز نشر کتاب از وزارت ارشاد برای ناشران مستقل این روزها تقریبا غیرممکن است. آمنه از تلاشش برای گرفتن مجوز می گوید:
« یک روز درمیان از بارسلون پی گیری می کردم. شهریورماه که به تهران آمدم به ارشاد رفتم. گفتم می خواهم آقای حسینی را ببینم... آخر یک بار بعد از گذشت قصاصم در تجلیلی که خبرنگاران از من کردند آقای حسینی هم حضور داشت و بامن عکس گرفته بود. خلاصه آنقدر این و آن را دیدم که سه روزه مجوز دادند. هیچ حذفی و ایرادی هم نداشت. ناشرم خودش چند کتاب در ارشاد دارد. وقتی مجوز را گرفتم گفت:« آمنه تو خیلی تند پریدی.»

چشمان آمنه

چشم راست آمنه را در همان اوائل در بیمارستان لبافی نژاد تخلیه کردند. با این توجیه که اگر تخلیه نشود عفونت می کند. می خواستند چشم چپ را هم با همین توجیه تخلیه کنند اما آمنه به رغم اصرار پزشکان اجازه تخلیه نمی دهد.

« چشم چپم آن موقع کمی می دید. البته نه پلک داشت نه قرنیه. دوسال با چشم راست هم می دیدم. اما بعد از قطع هزینه توسط احمدی نژاد و رفتن به خانه آوارگان در بارسلون عفونت کرد و ازدستش دادم. حالا پروتز دارد و می چرخد و بالا و پایین می رود. یک سال است دوباره درمان را شروع کرده ام. ۵ سال چشمم را دوخته بودند و بسته بود. تا سال گذشته که رئیس جمهور پول داد عمل را با جرات بیشتر شروع کردم. از پوست لبم پلک ساختند. برایم قرنیه و شبکیه گذاشتند. یک ماه دیگر باز می کنند. اگر همه چیز خوب پیش برود ۲۰ درصد بینایی ام را به دست می آورم.»

آمنه در آثار هنرمندان

زندگی آمنه تنها الهام بخش ناشران برای نوشتن کتاب زندگی او نبوده است، هنرمندان دیگری نیز به زندگی آمنه پرداخته اند. از جمله «گروه تئاتر خیابانی صلح» که با هدف فرهنگ سازی و با حمایت شهرداری تهران، نمایش خیابانی « نقاش» را با حضور معصومه عطایی، دیگرقربانی اسید پاشی، و همراه با صدا و تصویر آمنه بهرامی نوا برای مردم کوچه و بازار به نمایش گذاشتند. متن این نمایش را کامبیز اسدی نوشته و کارگردان آن زهرا شایان فر بود. تئاتر خیابانی «نقاش» برنده ۴ جایزه شد.
http://www.rahesabz.net/story/53072/

آمنه می گوید:«در بعضی جاها عده ای به گروه تئاتر حمله می کردند. می گفتند حقشان بوده که بهشان اسید پاشیده اند. طوری که گروه احساس امنیت نمی کرده و حضور پلیس لازم بوده. البته خیلی ازمردم هم متاثر می شده اند و اشک می ریخته اند و اعتراض شان را به اسیدپاشی نشان می دادند.»

علاوه بر تئاتر، سرگذشت آمنه به دنیای موسیقی و شعر هم راه یافته است. از آن جمله است ترانه «اشک خورشید». با شعر سعید شجاعی، و با اجرای گروه رایا در تهران.

همچنین معصومه ابتکار، از اعضای شورای شهر تهران، پس از گذشت آمنه از قصاص عضو پیشنهاد کرد خیابانی به نام آمنه بهرامی نوا در تهران نام گذاری شود.

انجمن حمایت از بیماران سوختگی نیز سازمانی غیردولتی ست که تصویر آمنه را بر شناسه خود دارد.
آمنه می گوید دانشگاه قم نیز از او دعوت کرده تا در سخنانی وضعیت حقوقی خود را برای قضات تشریح کند.

من این راه را بازکردم، وضعیت پرونده

قصاص عضو، بخصوص در مورد اسیدپاشی، تا پیش از مورد آمنه در ایران اجرا نمی شد. آمنه اولین کسی بود که با پشتکار تمام و به رغم مشکلات جسمی و مالی اش توانست حکم قصاص عضو را به دست آورد. او برای گرفتن این حکم هفت سال تلاش کرد. اما وقتی حکم را به مرحله اجرا رساند، در برابر چشمان حیرت زده مقام های قضایی و پزشکی و اجرایی و رسانه ها آن را بخشید. آمنه می گوید :«من این راه را باز کردم. حالا دیگر به همه قربانیان اسید پاشی حکم قصاص عضو می دهند.»

ـ از آمنه درباره وضعیت حقوقی اش می پرسم.
می گوید:« قوه قضائیه بامن برخورد دوگانه داشته. وقتی به آزادی مجید موحدی تحت عنوان عفو رهبری اعتراض کردم دفتر رهبری گفت شخص رهبر در این میان دخالتی ندارد و تنها لیستی را که در قوه قضائیه تهیه شده امضا می کند. گفتم این عفو غیرقانونی ست. چون من هنوز شاکی خصوصی این پرونده هستم. دفتر رهبری قول داده که رسیدگی کند.»

آمنه می گوید به رغم تشویق هایی که به خاطر گذشتش از قصاص از همه کس شنید، اما برخی مقام ها در قوه قضائیه برخوردی دیگر داشتند. از جمله فریدون امیرآبادی، سرپرست دادسرای احکام جنایی تهران، به اوگفته بود:«تو با این کارت با قوه قضائیه لج کردی.»

آمنه می گوید :« وقتی قصاص عضو را بخشیدم، گفتم دیه کامل می خواهم. دیه کامل برای چشم ها و صورت و دست هایم. آن هم نه دیه برای زن. دیه برای یک انسان. روز ۶ مهر ۱۳۹۰، چند روز پس از گذشت از قصاص، آقای امیر آبادی مرا خواست و به من گفت: دیه چشم تو قانونی نیست. گفت: دخترم، تو مثل دختر خودم هستی. سه بار روی سینه اش کوبید و گفت :من اشتباه کردم. پس از بخشش قصاص عضو، دیه هم خود به خودبخشیده می شود و تعلق نمی گیرد. و نامه ای را که برای بخشش دیه بود به من داد تا امضا کنم. من باور کردم و امضا کردم. وقتی فهمیدم گول خورده ام، خواستار حقم شدم. اما امیرآبادی گفت :خودت پایش امضا کرده ای. من همه جا گفتم که او از من کلاه برداری کرده.»

آمنه می افزاید: «دیه من به نرخ امروز دیه، ۵۶۰ میلیون تومان است. که دیه کامل چشم و دست و صورت انسان است. برای زن می شود ۲۸۰ میلیون تومان. اما من دیه انسان را می خواهم. حتی اگر دیه چشم را هم برداریم و به همین دیه زن هم قانع شویم دیه دست و صورتم حداقل می شود ۱۲۸ میلیون تومان. اما آنها ۵۰ میلیون در حساب دادگستری گذاشته اند و مجید موحدی را با عفو رهبری آزاد کرده اند. وقتی اعتراض می کنم می گویند: «تقصیر خودت است. باید قصاص می کردی!»

آمنه ادامه می دهد: «امسال قاضی جمشیدی که مسئول اجرای احکام است گفت ۵۰ میلیون را بگیر و برو. گفتم من حقم را می خواهم. شما از من کلاه برداری کرده اید. چقدر پول گرفته اید؟ گفت به من توهین می کنی؟ من روزی ده نفر اعدام می کنم. گفتم من هم یازدهمی اش. مرا هم اعدام کن اما از حقم برنمی گردم. گفتم بالاتر از سیاهی رنگی نیست آقای قاضی. من به سیاهی رسیده ام. جمشیدی گفت، اگر یک بار دیگر تکرار کنی [که چقدر پول گرفته ای] به جرم اهانت به دادگاه برایت شکایت نامه تنظیم می کنم. من حرفم را تکرار کردم. شکایت نامه علیه من نوشت. گفت باید زیر شکایت نامه را امضا کنم. گفتم یک بار مرا گول زدید و ازم امضا گرفتید. دیگر امضا نمی کنم. به او گفتم، بنویس "به خاطر عدم اعتماد به دادگاه از امضا صرف نظر شد". که همین را نوشت. همین امروز [یکشنبه] هم در دادگستری کل دوباره شکایت کردم. قاضی به من گفت: پرونده بسته شده. تو آب در هاون می کوبی. ولی من سمج هستم. من می گویم وقتی پرونده شاکی خصوصی دارد بسته شدنش غیرقانونی ست.»

ـ چرا آنها این رفتار را باتو دارند؟
«می گویند چرا گذشت کردم. می گویند ما همه چیز را آماده کرده بودیم برای قصاص و تو بخشیدی. قاضی می گوید بعد از آن هرچه اسید پاشی شده تقصیر توست. می گوید با بخشیدن قصاص به مردم ظلم کرده ام و اگر من بخشیده بودم دیگر اسیدپاشی تمام شده بود. در صورتی که اسیدپاشی با فرهنگ سازی درست می شود. با حکم درست نمی شود. دادگستری به خاطر بخششی که کرده ام دارد به من ظلم می کند. می گوید تو به بقیه هم یاد می دهی که ببخشند. گفتم دلتان می خواست نمی بخشیدم و تا آخر عمرم با وجدان معذب زندگی می کردم؟ ولی حالا حقم را بابت دیه می خواهم. دیه انسان نه دیه زن. به نرخ فعلی دیه. تازه اگر مجید موحدی و خانواده اش با من رفتار انسانی و عاقلانه داشتند یک چیزی. مجید موحدی بعد از بخشش وقتی فهمید باید به خاطر جنبه عمومی جرم به زندان برگردد به من گفت: بی شعور. گفت: این که زنه، دیه اش میشه ۴۰ میلیون، بگیره بره. مرا تهدید کرده که این دفعه کبابت می کنم.»

آمنه و قربانیان دیگر

آمنه اما در ضمن تلاش هایش برای درمان چشم و نوشتن کتاب و اعاده حقوق از دست رفته اش در دستگاه قضایی، از هم دردانش بی خبر نیست. به سراغ شان می رود و می کوشد به آنها روحیه بدهد و تجربه هایش را در اختیار آنان بگذارد.

«یکی شان داود روشنی است. هفت سال پیش که ۲۲ ساله بود دوستش به او اسید پاشید. فقط یک چشمش خیلی کم می بیند. در تمام این هفت سال از خانه بیرون نیامده. در خانه هم ماسک می گذارد. حاضر به عمل کردن هم نیست. می گوید فایده ندارد.»

ـ اسید پاش چه شده؟
«با وثیقه آزاد است. داود تقاضای قصاص داده. قصاص گوش و یک چشم کامل. بخشی از صورتش بکلی صاف شده. حالا پرونده اش در جریان اجراست».

معصومه عطایی زن جوانی ست که پدر شوهرش به او اسید پاشید.
آمنه می گوید:« پدر شوهر معصومه و شوهر معتادش الان آزادند. پدر شوهرش فقط سه ماه در زندان بود. حالا در اصفهان نمایشگاه ماشین دارد و آزاد است. به کارش هم افتخار می کند. معصومه شکایت کرده اما فکر می کند شکایتش به جایی نمی رسد. چون پدرشوهرش در نیروی انتظامی ست. پسر معصومه پیش اوست اما وقتی هفت ساله شد، بچه را از او می گیرند و به پدر معتاد و پدربزرگ اسید پاشش می دهند.»
آمنه می گوید عده ای برای معصومه «کمپین حمایت از معصومه» درست کرده و سایت راه انداخته اند. اما معصومه حرف نمی زند. می گوید فایده ندارد.

دیگری طاهره بهرامی ست. اهل صالح آباد همدان. زن اسیدپاشی که به او و دخترکوچکش اسید پاشید، با شوهر طاهره رابطه داشت. آمنه می گوید: «طاهره هم حرف نمی زد. حتی حاضر نبود مصاحبه کند. وضع مالی اش خوب نیست اما می گفت میان همسایه ها آبرویم می رود. به من می گفت تو آمده ای اینجا که برای خودت شهرت کسب کنی. اما وقتی راضی به مصاحبه شد برایش ۸۰ میلیون تومان جمع کردند. که بعدا آن را گرفت و در تلویزیون همدان از من تشکر کرد.»
به گفته آمنه، زنی که به طاهره و دخترش اسید پاشیده بود، وقتی از حکم قصاص عضوش آگاه شد، در زندان خودکشی کرد.

آمنه می گوید وقتی مردم با قربانیان اسیدپاشی روبرو می شوند یا از سر دلسوزی و یا به خاطر وحشتی که از دیدن چهره ویران شده آنان پیدا می کنند، برخوردهایی می کنند و واکنش هایی نشان می دهند که تحمل آن برای قربانیان بسیار سخت است.
«به همین دلیل خودشان را حبس می کنند و نمی خواهند از سلولشان بیرون بیایند. نمی خواهند دیده شوند.»

ـ برنامه ات برای آینده چیست؟
«می خواهم جلد دوم کتابم را بنویسم. این کتاب مثل زندگی خودم است... ادامه دارد. بعد هم می خواهم یک ناشر جهانی پیدا کنم برای انتشار کتابم در ۳۶ کشور. ۲۶ کشور در امریکای جنوبی و کشورهای چک و فنلاند و اسپانیا و ایتالیا و ایران. چون به پیش پرداختش برای معالجه نیاز دارم.»

ـ نمی خواهی ازدواج کنی؟
ـ «نه. چون نمی خواهم آزادی ام را از دست بدهم. وگرنه می دانم که با بالا رفتن سن دیگر زیبایی و چهره زن مهم نیست، توانایی هایش مهم است. آقای صارمی، معاون اژه ای به من گفت: دو زن برای من به دلیل توانایی شان بسیار محترم اند. یکی شما ویکی هم خانم کروبی.»

رونمایی کتاب

کتاب « چشم در برابر چشم» روز جمعه ۲۶ آبان ماه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر در خانه هنرمندان تهران با حضور اهل هنر و ادب و شخصیت های اجتماعی رونمایی می شود. این کتاب را انتشارات مهراندیش منتشر کرده و ناشر آن می گوید در آینده نزدیک به بسیاری از زبان های دنیا نیز ترجمه خواهد شد. مهدی سجودی، ناشر کتاب، خود نوارهای آمنه را پیاده کرده و در ۹۵۰ صفحه به چاپ رسانده است. این کتاب جلد اول از زندگی و خاطرات آمنه بهرامی نواست. از کودکی اش تا گذشت از قصاص.

شاید آن ناشر جهانی که آمنه می جوید، پیدا شود و کتاب آمنه را بخرد تا خیال او از بابت هزینه درمان و آینده اش آسوده شود. آمنه با اراده و پشتکار و توانایی هایش، به این هدف هم خواهد رسید.