پانزدهم اوت سالگرد تسلیم ژاپن در سال ۱۹۴۵ است؛ روزی که امپراتور هیروهیتو پایان جنگ را اعلام کرد. ژاپن مدتها پیش از آن از نظر نظامی شکست خورده بود. آنچه تسلیم را به تأخیر انداخت، ساختار قدرت، مقاومت ارتش، نگرانی از سرنوشت نظام امپراتوری و امید به یافتن راهی برای پایان جنگ بدون پذیرش کامل شکست بود.
ظهر پانزدهم اوت ۱۹۴۵، مردم ژاپن کنار رادیوها جمع شدند تا برای نخستین بار صدای امپراتور را بشنوند؛ صدایی رسمی و دور از زبان روزمره که از میان خشخش دستگاهها به خانهها و ویرانههای شهرهای بمبارانشده میرسید. بسیاری در دقایق نخست دقیقاً نفهمیدند او چه میگوید. امپراتور واژه «تسلیم» را بر زبان نیاورد؛ از پایان جنگ سخن گفت و از مردم خواست رنج شکستی را بپذیرند که تا چند روز پیش حتی سخنگفتن از آن ممکن نبود.
اما ژاپن مدتها پیش از پانزدهم اوت امکان پیروزی را از دست داده بود. مسئله این بود که شکست نظامی چگونه به تصمیمی سیاسی تبدیل شود و چه چیزی از نظم موجود پس از آن باقی بماند.
برای فهم آن روز باید به ماههای پیش بازگشت؛ به کشوری با شهرهای سوخته، راههای دریایی بسته و رهبرانی که دیگر تصویر روشنی از پیروزی نداشتند، اما همچنان خود را برای نبردی نهایی آماده میکردند.
شکست نظامی بدون پذیرش شکست
در تابستان ۱۹۴۵، کمتر نشانهای از ژاپن پیروزمند سالهای نخست جنگ باقی مانده بود. بخش بزرگی از نیروی دریایی امپراتوری نابود شده بود. کشتیهای تجاری یکی پس از دیگری غرق شده بودند و انتقال نفت، غذا، و مواد خام از قلمروهای اشغالی به جزایر اصلی تقریباً از هم گسیخته بود.
سایپان سقوط کرده بود و بمبافکنهای آمریکایی از جزایر ماریانا میتوانستند قلب صنعتی ژاپن را هدف قرار دهند. ایوو جیما از دست رفته بود. نبرد اوکیناوا نیز نشان داده بود که جزایر اصلی در نوبت بعدی هستند. بمبارانهای آتشزا بخشهای بزرگی از توکیو، اوزاکا، ناگویا و دهها شهر دیگر را ویران کرده بود.
بااینحال، ناتوانی در پیروزی هنوز با ضرورت تسلیم یکی دانسته نمیشد. بخشی از رهبران ژاپن امیدوار بودند در نخستین مرحله حمله به جزایر اصلی، چنان تلفاتی به نیروهای آمریکایی وارد کنند که واشنگتن از مطالبه تسلیم بیقیدوشرط عقبنشینی کند. هدف دیگر پیروزی نبود؛ هدف آن بود که شکست تا حد ممکن پرهزینه شود و از دل آن شرایطی بهتر به دست آید.
تجربه ایوو جیما و اوکیناوا این تصور را تقویت میکرد. فرماندهان امیدوار بودند تکرار همان مقاومت پرهزینه در مقیاسی بزرگتر، نتیجه سیاسی جنگ را تغییر دهد.
ژاپن شکست خورده بود، اما رهبرانش هنوز گمان میکردند میتوانند درباره شکل شکست تصمیم بگیرند.
شورای ششنفره؛ قدرت در اتاقی بسته
تصمیمهای اصلی جنگ در حلقهای کوچک گرفته میشد که به «شورای عالی هدایت جنگ»
نخستوزیر، وزیر خارجه و وزیر نیروی دریایی بیش از دیگران به پایان جنگ تمایل داشتند. در مقابل، وزیر جنگ و فرماندهان ستادی هنوز بر امکان نبرد نهایی و گرفتن شرایط بهتر پافشاری میکردند.
شهرت داشت. این شورا از نخستوزیر، وزیر خارجه، وزیر جنگ، وزیر نیروی دریایی و رؤسای ستاد ارتش و نیروی دریایی تشکیل میشد.
در ظاهر، این شش نفر مرکز تصمیمگیری واحدی بودند؛ در عمل، منافع و برداشتهای متفاوتی داشتند. نخستوزیر، وزیر خارجه و وزیر نیروی دریایی بیش از دیگران به پایان جنگ تمایل داشتند. در مقابل، وزیر جنگ و فرماندهان ستادی هنوز بر امکان نبرد نهایی و گرفتن شرایط بهتر پافشاری میکردند.
مشکل فقط اختلافنظر نبود. ارتش و نیروی دریایی استقلال سیاسی چشمگیری داشتند و خود را صرفاً مجریان تصمیمهای دولت نمیدانستند. فرماندهان به امپراتور سوگند خورده بودند و مدعی بودند مسئولیتی فراتر از سیاستمداران غیرنظامی دارند.
در چنین ساختاری، هیچ مقام غیرنظامی نمیتوانست بهتنهایی پایان جنگ را به نیروهای مسلح تحمیل کند. نظامیان نیز نمیخواستند رسماً بپذیرند راهبرد چندساله آنان شکست خورده است.
تسلیم فقط پایان عملیات نظامی نبود؛ پذیرش مسئولیت جنگ نیز بود.
دولت در محافل بسته درباره پایان جنگ گفتوگو میکرد، اما در برابر جامعه همچنان از مقاومت سخن میگفت. مشکل ژاپن فقط این نبود که راهی برای پیروزی نداشت؛ ساختار قدرت آن نیز بهگونهای بود که هیچکس نمیخواست نخستین کسی باشد که شکست را به رسمیت میشناسد.
وقتی بقای کشور با بقای نظام یکی گرفته شد
در مرکز اختلاف نخبگان ژاپن مفهوم «کوکوتای» قرار داشت؛ آمیزهای از ساختار دولت، ماهیت ملی، سلسله امپراتوری و نظمی سیاسی و اخلاقی که امپراتور را در مرکز کشور قرار میداد.
برای بسیاری از رهبران، پایان جنگ تنها به معنای ازدسترفتن قلمرو یا خلع سلاح نبود. آنان میترسیدند تسلیم بیقیدوشرط به برکناری امپراتور، انحلال ارتش و فروپاشی نظمی منجر شود که موقعیتشان بر آن استوار بود.
از این منظر، «حفظ ژاپن» و «حفظ ساختار حاکم» تقریباً مترادف شده بود و عقبنشینی دشوارتر به نظر میرسید. اگر موجودیت کشور با موجودیت نظام سیاسی یکی فرض میشد، هر امتیازی نخستین گام در مسیر نابودی ژاپن تلقی میشد.
حتی بسیاری از مقامهای متمایل به صلح حاضر نبودند بدون روشنشدن سرنوشت امپراتور تسلیم را بپذیرند. اختلاف اصلی دیگر بر سر امکان پیروزی نبود؛ بر سر این بود که چه مقدار از نظم موجود را میتوان از زیر آوار شکست بیرون آورد.
ارتش شکست خود را پایان کشور میدانست
ارتش امپراتوری فقط یک سازمان نظامی نبود. طی دههها خود را نگهبان روح کشور، وفادارترین نهاد به امپراتور و مفسر حقیقی منافع ملی معرفی کرده بود. در این دستگاه فکری، اسارت ننگ، تسلیم خیانت و مرگ در راه امپراتور عالیترین شکل وفاداری بود.
کامیکازهها شناختهشدهترین نمود این فرهنگ بودند، اما عملیات انتحاری به هواپیماها محدود نمیشد. ارتش و نیروی دریایی برای استفاده از قایقهای انفجاری، زیردریاییهای کوچک و حملات نزدیک علیه ناوگان مهاجم برنامهریزی کرده بودند. هواپیماهای بسیاری نیز برای حمله به ناوگان آمریکا ذخیره میشد.
راهبرد دفاعی «کتسوگو» بر بسیج تقریباً تمام ظرفیت باقیمانده کشور استوار بود. غیرنظامیان برای ساخت استحکامات، حمل تجهیزات، امدادرسانی و حتی مشارکت در نبرد آماده میشدند. کمبود سلاح چنان بود که در برخی تمرینها از نیزههای بامبو استفاده میشد.
ادامه جنگ با بقای سازمانی ارتش نیز پیوند داشت. تسلیم میتوانست به انحلال نهادهای نظامی، محاکمه فرماندهان و پایان موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان منجر شود. نهادی که سالها به مردم گفته بود مرگ بر اسارت شرافت دارد، نمیتوانست بهآسانی توضیح دهد چرا خود آماده است سلاح بر زمین بگذارد.
جنگی که از دریا به سفره مردم رسید
در حالی که نخبگان درباره شرایط پایان جنگ بحث میکردند، جنگ برای مردم معنایی ملموستر
محاصره دریایی بهتدریج ارتباط ژاپن را با منابع امپراتوری قطع کرد. غرقشدن کشتیها و مینریزی بنادر، ورود نفت، زغالسنگ، فلزات و مواد غذایی را کاهش داد. بمباران راهآهن و مراکز صنعتی نیز انتقال منابع محدود داخلی را دشوارتر ساخت.
داشت: سهمیه کمتر، خانههای ویران، شبهای پناهگاه، کارخانههای خاموش و خبر مرگ کسانی که به جبهه رفته بودند.
محاصره دریایی بهتدریج ارتباط ژاپن را با منابع امپراتوری قطع کرد. غرقشدن کشتیها و مینریزی بنادر، ورود نفت، زغالسنگ، فلزات و مواد غذایی را کاهش داد. بمباران راهآهن و مراکز صنعتی نیز انتقال منابع محدود داخلی را دشوارتر ساخت.
بازار سیاه گسترش یافت و سهمیهبندی پاسخگوی نیاز مردم نبود. خانوادهها لباس و وسایل خانه را با غذا مبادله میکردند و دولت برای قطع احتمالی شبکه توزیع آماده میشد.
جنگ از نقشههای نظامی و بیانیههای رسمی خارج شده و وارد آشپزخانهها شده بود. حکومت هنوز میتوانست خبرها را کنترل کند، اما دیگر نمیتوانست تجربه روزمره مردم را سانسور کند.
از باور به پیروزی تا آرزوی خاموش پایان جنگ
در سالهای نخست جنگ، حمایت از فتوحات ژاپن واقعی بود. پیروزیهای سریع غرور ملی را افزایش داده و تبلیغات حکومت را باورپذیر کرده بود.
اما از سال ۱۹۴۴ به بعد، فاصله میان روایت رسمی و واقعیت آشکارتر شد. رسانهها همچنان از واردکردن ضربات سنگین به دشمن سخن میگفتند، در حالی که جزایر سقوط میکردند، بمبافکنها به شهرها میرسیدند و شمار کشتهشدگان افزایش مییافت.
ژاپن زمان جنگ نظرسنجی آزاد نداشت و بیان آشکار بدبینی میتوانست پیامد امنیتی داشته باشد؛ بنابراین درصد دقیقی از موافقان ادامه جنگ یا طرفداران تسلیم در دست نیست. بااینحال، نشانهها از فرسایش اعتماد عمومی حکایت داشت: گسترش شایعه، بیاعتنایی به تبلیغات، افزایش بازار سیاه و تمرکز مردم بر نجات خانواده بهجای اهداف رسمی جنگ.
ازبینرفتن باور به پیروزی لزوماً به حمایت آشکار از تسلیم تبدیل نمیشد. حکومت سالها گفته بود اشغال ژاپن به نابودی امپراتور، فرهنگ کشور و امنیت خانوادهها منجر خواهد شد. جامعه میان دو ترس گرفتار شده بود: ترس از ادامه جنگ و ترس از آنچه پس از شکست رخ میداد.
مردم پیش از آنکه حکومت شکست را بپذیرد، آن را در زندگی روزمره خود احساس کرده بودند؛ اما ابزار تبدیل این احساس به تصمیم را نداشتند.
توهم درباره مسکو؛ قدرتی که از اول قرار نبود میانجی شود
در ماههای پایانی جنگ، آخرین امید دیپلماتیک توکیو به شوروی بسته شده بود. ژاپن و شوروی هنوز رسماً در جنگ نبودند. رهبران ژاپن امیدوار بودند مسکو بتواند میان توکیو و واشنگتن میانجیگری کند و راهی برای پایان جنگ بدون پذیرش کامل تسلیم بیقیدوشرط بیابد.
این امید از ابتدا بر پایهای سست استوار بود. استالین پیشتر پذیرفته بود پس از شکست آلمان
در ماههای پایانی جنگ، آخرین امید دیپلماتیک توکیو به شوروی بسته شده بود. ژاپن و شوروی هنوز رسماً در جنگ نبودند. رهبران ژاپن امیدوار بودند مسکو بتواند میان توکیو و واشنگتن میانجیگری کند و راهی برای پایان جنگ بدون پذیرش کامل تسلیم بیقیدوشرط بیابد.
وارد جنگ علیه ژاپن شود. شوروی نیز منافع ارضی و راهبردی خود را در منچوری، ساخالین، جزایر کوریل و شرق آسیا دنبال میکرد. مسکو دلیلی نداشت ژاپن را از شکستی نجات دهد که میتوانست نفوذ شوروی را گسترش دهد.
نائوتاکه ساتو، سفیر ژاپن در مسکو، ضعف این سیاست را میدید. او به توکیو هشدار میداد که درخواست ژاپن مبهم است و دولت هدف روشنی برای پایان جنگ ندارد. «صلح مذاکرهشده» بدون آمادگی برای دادن امتیازهای اساسی، بیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، آرزویی برای فرار از واقعیت بود.
بااینحال، امید به مسکو ادامه یافت؛ زیرا کنارگذاشتن آن به معنای پذیرفتن این واقعیت بود که دیگر هیچ مسیر دیپلماتیک معتبری باقی نمانده است. تا زمانی که شوروی رسماً بیطرف بود، نظامیان میتوانستند بگویند هنوز فرصت هست: باید برای نبرد نهایی آماده شد و همزمان از مسکو خواست راهی برای حفظ نظم موجود پیدا کند.
در پایان ژوئیه، اعلامیه پوتسدام از ژاپن خواست تسلیم شود و درباره ویرانی بیشتر هشدار داد. نخستوزیر سوزوکی در برابر افکار عمومی گفت دولت آن را نادیده میگیرد و جنگ را ادامه خواهد داد. پشت درهای بسته، مقامهای ژاپنی همچنان منتظر پاسخی از مسکو بودند.
در آغاز اوت ۱۹۴۵، شهرهای ژاپن سوخته، نیروی دریاییاش ناتوان و راههای ورود مواد اولیه بسته شده بود. در حلقه قدرت نیز بسیاری میدانستند ادامه جنگ راهی به سوی پیروزی نیست.
بااینحال، ارتش خود را برای نبردی انتحاری آماده میکرد و حکومت به قدرتی امید بسته بود که از اول قرار نبود میانجی آن باشد.
آخرین ستون سیاست ادامه جنگ، نه توان نظامی ژاپن، بلکه این تصور بود که هنوز راهی برای گریز از تسلیم وجود دارد.
صبح ششم اوت ۱۹۴۵، آن تصور هنوز کاملاً فرونریخته بود. مقاومت در جزایر اصلی و امید به میانجیگری شوروی همچنان دو راهی بودند که رهبران ژاپن تصور میکردند شاید بتواند شرایط پایان جنگ را تغییر دهد.
ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه صبح، یک بمبافکن آمریکایی بمبی را بر فراز هیروشیما رها کرد که در چند لحظه بخش بزرگی از شهر را نابود کرد. ارتباطات قطع شد و گزارشهای اولیه پراکنده و نامفهوم به پایتخت رسید. حکومت هنوز نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما با شهری روبهرو بود که گویی در یک انفجار واحد محو شده بود.
بااینحال، هیروشیما به تسلیم فوری منجر نشد. برای پایان جنگ، تنها اثبات قدرت تخریب دشمن کافی نبود؛ باید همه راههایی که رهبران ژاپن برای فرار از تسلیم تصور کرده بودند، بسته میشد.
هیروشیما؛ ضربهای که هنوز برای پایان جنگ کافی نبود
پس از اعلام آمریکا درباره استفاده از بمب اتمی، دولت ژاپن گروههایی را برای بررسی آثار انفجار
ساختار تصمیمگیری نیز مانع تغییر سریع سیاست بود. حتی اگر نخستوزیر و وزیر خارجه بمب اتمی را نشانه ضرورت پایان جنگ میدانستند، نمیتوانستند بهتنهایی تصمیم را به ارتش تحمیل کنند.
فرستاد. برخی فرماندهان درباره ماهیت سلاح تردید داشتند. بعضی تصور میکردند آمریکا شاید فقط یک نمونه از این بمب در اختیار داشته باشد. گروهی دیگر نیز نابودی هیروشیما را، با وجود ابعاد بیسابقه آن، ادامه همان روند بمباران شهرها میدیدند.
ارتش هنوز بر اجرای طرح دفاع از جزایر اصلی پافشاری میکرد. هواپیماهای انتحاری، قایقهای انفجاری و واحدهای زمینی برای مقابله با تهاجم احتمالی آماده شده بودند. از نگاه فرماندهان، اگر آمریکا ناچار میشد نیروهایش را در خاک ژاپن پیاده کند، شاید میشد تلفات سنگینی بر آن وارد کرد و شرایط پایان جنگ را تغییر داد.
ساختار تصمیمگیری نیز مانع تغییر سریع سیاست بود. حتی اگر نخستوزیر و وزیر خارجه بمب اتمی را نشانه ضرورت پایان جنگ میدانستند، نمیتوانستند بهتنهایی تصمیم را به ارتش تحمیل کنند. شورای ششنفره همچنان میان جناح متمایل به پایان جنگ و فرماندهان سختگیر تقسیم شده بود.
هیروشیما به طرفداران صلح استدلالی نیرومند داده بود، اما مخالفان تسلیم هنوز میگفتند نابودی یک شهر نباید سرنوشت کشور را تعیین کند.
ورود شوروی و فروپاشی آخرین راه فرار
ضربهای که یکی از پایههای اصلی سیاست ژاپن را فرو ریخت، از مسکو وارد شد.
شامگاه هشتم اوت ۱۹۴۵، شوروی اعلام کرد از روز بعد با ژاپن در جنگ خواهد بود. ارتش سرخ سپس حمله گسترده خود را به نیروهای ژاپنی در منچوری آغاز کرد. قدرتی که توکیو تا آخرین روزها امیدوار بود میانجی شود، خود به صف دشمنان پیوسته بود.
ورود شوروی سه پیامد فوری داشت. نخست، آخرین مسیر دیپلماتیک مورد تصور ژاپن از میان رفت. دوم، ژاپن با جنگی دو جبههای روبهرو شد، در حالی که توان نظامی و تدارکاتیاش بهشدت تحلیل رفته بود. سوم، خطر گسترش نفوذ شوروی و تقسیم کشور پس از شکست جدیتر شد.
تا پیش از هشتم اوت، نظامیان میتوانستند بگویند هنوز فرصتی برای مقاومت و مذاکره وجود دارد. پس از ورود شوروی، میانجی مورد انتظار به دشمن تبدیل شده و آخرین امید دیپلماتیک توکیو فروریخته بود.
ناگازاکی و همان بنبست قدیمی
صبح نهم اوت، شورای عالی هدایت جنگ برای بررسی وضعیت تشکیل جلسه داد. همان زمان ارتش شوروی در حال پیشروی بود. اندکی بعد خبر رسید که آمریکا ناگازاکی را نیز با بمب اتمی هدف قرار داده است.
اکنون دیگر نمیشد گفت آمریکا فقط یک بمب در اختیار داشته است. در فاصله سه روز، دو شهر با سلاحی تازه هدف قرار گرفته بودند و شوروی نیز وارد جنگ شده بود. بااینحال، شورای ششنفره باز هم به توافق نرسید.
سه عضو شورا حاضر بودند اعلامیه پوتسدام را با یک شرط اصلی بپذیرند: جایگاه امپراتور حفظ شود. سه عضو دیگر شروط بیشتری میخواستند؛ از جمله آنکه ژاپن خود نیروهایش را خلع سلاح کند، اشغال گستردهای صورت نگیرد و محاکمه رهبران جنگ در اختیار دادگاههای داخلی باقی بماند.
این خواستهها فقط ابزار چانهزنی نبودند. پذیرش آنها میتوانست بخش بزرگی از ساختار قدرت ژاپن را پس از شکست حفظ کند. برای فرماندهان، مسئله این بود که چه نهادی باقی میماند، چه کسی محاکمه میشود و چه مقدار از نظم موجود نجات مییابد.
دو بمب اتمی و ورود شوروی هنوز نتوانسته بود سازوکاری را که ماهها تصمیمگیری را متوقف کرده بود، از کار بیندازد.
امپراتور وارد میشود
وقتی شورای ششنفره نتوانست تصمیم بگیرد، موضوع به امپراتور ارجاع شد. این اقدام عادی نبود. امپراتور معمولاً تصمیمهای مقامهای سیاسی و نظامی را تأیید میکرد و کمتر مستقیماً
میان جناحهای حکومت داوری میکرد. اما این بار هیچ تصمیم مشترکی وجود نداشت.
امپراتور از پذیرش اعلامیه پوتسدام با شرط حفظ نهاد سلطنت حمایت کرد. او از ویرانی کشور، رنج مردم، ناتوانی در دفاع مؤثر و خطر ادامه جنگ سخن گفت. مداخله او بنبستی را شکست که دولت و شورای عالی بهتنهایی قادر به حل آن نبودند.
نقش امپراتور دوگانه بود. همان نظامی که سالها جنگ را به نام او مشروع ساخته بود، اکنون تنها با فرمان او میتوانست آن را متوقف کند. ارتش ادعا میکرد مستقیماً از امپراتور فرمان میبرد؛ بنابراین هیچ سیاستمدار غیرنظامی نمیتوانست پایان جنگ را به همان اندازه الزامآور کند.
ژاپن به متفقین اطلاع داد که اعلامیه پوتسدام را میپذیرد، مشروط بر اینکه جایگاه امپراتور از میان نرود. اما این هنوز پایان ماجرا نبود.
تسلیم مشروط و پاسخ مبهم متفقین
پاسخ متفقین تضمین نمیکرد که امپراتور حاکمیت سابق خود را حفظ کند. از زمان تسلیم، اقتدار او و دولت ژاپن زیر نظر فرمانده عالی متفقین قرار میگرفت. در عین حال، متفقین نگفتند سلطنت فوراً منحل یا امپراتور برکنار خواهد شد.
این ابهام برای طرفداران پایان جنگ فرصتی ایجاد کرد. آنان میتوانستند بگویند نهاد مرکزی کشور هنوز امکان بقا دارد. اما نظامیان سختگیر پاسخ را کافی نمیدانستند و قرارگرفتن امپراتور زیر فرمان قدرت خارجی را با حفظ نظم سیاسی ژاپن ناسازگار میدیدند.
سرانجام در چهاردهم اوت، امپراتور برای بار دوم مداخله کرد و مسئولیت پذیرش شرایط متفقین را بر عهده گرفت. دولت پیام نهایی تسلیم را فرستاد و امپراتور آماده شد به تمام نیروهای ژاپنی فرمان توقف عملیات بدهد.
از نظر سیاسی، جنگ پایان یافته بود. اما تصمیم هنوز باید به ارتشی تحمیل میشد که سالها تسلیم را ننگ و مرگ را نشانه وفاداری معرفی کرده بود.
کودتای شب آخر؛ شورش به نام وفاداری
شب ۱۴ اوت، گروهی از افسران جوان ارتش تصمیم گرفتند مانع اجرای فرمان امپراتور شوند. آنان باور داشتند پذیرش شرایط متفقین به نابودی کشور و نظام امپراتوری منجر خواهد شد. کودتاچیان خود را دشمن امپراتور نمیدانستند؛ اما مدعی بودند اطرافیان او اراده واقعیاش را منحرف کردهاند.
این واقعه نشان داد که تصمیم رأس حکومت الزاماً به پذیرش فوری آن در بدنه ایدئولوژیک نمیانجامد. افسرانی که مشروعیت خود را از فرمان امپراتور میگرفتند، هنگامی که تصمیم او با باورها و منافعشان ناسازگار شد، خود را نماینده «اراده حقیقی» او معرفی کردند.
چند ساعت پیشتر، پیام پایان جنگ با صدای امپراتور ضبط شده بود تا ظهر روز بعد از رادیو پخش شود. کودتاچیان میدانستند اگر مردم و نیروهای مسلح صدای او را بشنوند، جلوگیری از تسلیم بسیار دشوار خواهد شد. بنابراین کوشیدند کاخ را تصرف کنند و صفحههای ضبطشده را بیابند و نابود کنند.
آنان یکی از فرماندهان گارد را که حاضر به همکاری نبود کشتند و با فرمانی جعلی سربازان را به محاصره کاخ واداشتند. اما صفحهها پیدا نشد و فرماندهان ارشد ارتش نیز از شورش حمایت نکردند. تا صبح پانزدهم اوت، کودتا شکست خورد.
این واقعه نشان داد که تصمیم رأس حکومت الزاماً به پذیرش فوری آن در بدنه ایدئولوژیک نمیانجامد. افسرانی که مشروعیت خود را از فرمان امپراتور میگرفتند، هنگامی که تصمیم او با باورها و منافعشان ناسازگار شد، خود را نماینده «اراده حقیقی» او معرفی کردند.
بااینحال، ارتش برای ادامه جنگ به مشروعیتی بالاتر از فرمان صریح امپراتور نیاز داشت؛ مشروعیتی که کودتاچیان در اختیار نداشتند.
صدایی که برای نخستین بار شنیده شد
ظهر پانزدهم اوت، مردم ژاپن برای نخستین بار صدای امپراتور را از رادیو شنیدند. زبان پیام رسمی و دشوار بود و کیفیت دستگاههای رادیویی نیز پایین؛ ازاینرو بسیاری در لحظه نخست دقیقاً متوجه مفهوم سخنان نشدند.
امپراتور واژه «تسلیم» را به کار نبرد. گفت وضعیت جنگ به سود ژاپن پیش نرفته، دشمن سلاحی تازه و بسیار ویرانگر به کار گرفته و ادامه نبرد میتواند کشور را به نابودی بکشاند. سپس از مردم خواست رنج پایان جنگ و شکست را بپذیرند: «اکنون باید بر رنجی شکیبایی کنیم که تابآوردنش دشوار است.»
اشاره به بمب اتمی فقط توضیحی درباره خطر نظامی نبود. این روایت به حکومت امکان میداد شکست را نتیجه ظهور سلاحی بیسابقه معرفی کند، نه فقط نتیجه محاسبات نادرست و شکست ارتش. امپراتور نیز در جایگاه کسی قرار میگرفت که برای نجات ملت از ویرانی بیشتر تصمیم به پایان جنگ گرفته است.
صدای او کاری را انجام داد که فرمان یک سیاستمدار نمیتوانست انجام دهد. پایان جنگ دیگر تصمیم یک جناح نبود؛ به فرمان بالاترین منبع مشروعیت نظام تبدیل شده بود.
روز شکست یا روز نجات؟
واکنش مردم یکسان نبود. بعضی گریستند و از شکست کشور و سرنوشت امپراتور احساس اندوه داشتند. گروهی نیز میپرسیدند آن همه مرگ و فداکاری اکنون چه معنایی دارد.
در کنار اندوه، آسودگی نیز وجود داشت. جنگی که هر روز میتوانست با بمباران، گرسنگی یا تهاجم زمینی مرگ بیشتری به همراه آورد، پایان مییافت. یک فرد میتوانست هم از شکست کشورش اندوهگین باشد و هم از زندهماندن خود و خانوادهاش احساس آرامش کند.
برخی نیز احساس میکردند حکومت آنان را فریب داده است. رسانهها تا روزهای آخر از مقاومت و امکان تغییر سرنوشت جنگ سخن گفته بودند؛ اکنون همان حکومت از مردم میخواست پایان جنگ را بپذیرند.
فرمان امپراتور راهی برای اطاعت فراهم کرد. مردم و نظامیان میتوانستند پایان جنگ را نه تسلیم شخصی در برابر دشمن، بلکه اجرای فرمان امپراتور تلقی کنند. همین سازوکار کمک کرد نیروهای مسلح، با وجود نارضایتی، سلاح بر زمین بگذارند.
ژاپن چه زمانی تسلیم شد؟
ژاپن در پانزدهم اوت ناگهان کشف نکرد که شکست خورده است. شکست نظامی مدتها پیش
پایان جنگ زمانی ممکن شد که امپراتور، تنها مرجع بالاتر از جناحهای درگیر، مسئولیت تصمیم را پذیرفت و فرمانی صادر کرد که ارتش نمیتوانست بدون شورش آشکار از آن سرپیچی کند.
آشکار شده بود. ناوگان از میان رفته، شهرها ویران، راههای دریایی بسته و امکان پیروزی ناپدید شده بود.
اما حکومت تا زمانی که تصور میکرد میتواند از ادامه مقاومت برای گرفتن شرایط بهتر و حفظ ساختار قدرت استفاده کند، جنگ را متوقف نکرد.
بمب هیروشیما قدرت تازه آمریکا را نشان داد. ورود شوروی آخرین امید دیپلماتیک را نابود کرد. ناگازاکی نشان داد حمله نخست تکرارنشدنی نبوده است. بااینحال، حتی این ضربهها نیز شورای ششنفره را به توافق نرساندند.
پایان جنگ زمانی ممکن شد که امپراتور، تنها مرجع بالاتر از جناحهای درگیر، مسئولیت تصمیم را پذیرفت و فرمانی صادر کرد که ارتش نمیتوانست بدون شورش آشکار از آن سرپیچی کند.
پانزدهم اوت ۱۹۴۵ روزی نبود که ژاپن برای نخستین بار فهمید شکست خورده است. روزی بود که رأس نظام پذیرفت ادامه سیاستی که به نام حفظ کشور توجیه میشد، خود کشور را به نابودی نزدیک میکند.
در آن لحظه، انتخاب دیگر میان پیروزی و شکست نبود؛ میان پذیرفتن شکست و ادامهدادن ویرانی بود.
* نظرات و دیدگاههای مطرح شده در این مقاله الزاما بازتابدهنده موضع صدای آمریکا نیست.