لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ ایران ۰۶:۳۳

مقاله‌ای در بخش «تهران بیرو» وبسایت روزنامه گاردین، که برخی گزارش‌های مربوط به ایران را پوشش می‌دهد، به اپلیکشن دوست‌یابی «تیندر»، پدیده‌ای اینترنتی برای قرار ملاقات گذاشتن میان زنان و مردان که از زمان شکل گیری آن در سال ۲۰۱۲ تا کنون موجب بیش از شش میلیارد وصال در سراسر جهان شده، پرداخته است.

مقاله اینگونه آغاز می‌شود: پدیده تیندر، چون خود من ریشه‌های ایرانی دارد. من پس از چندین ماه تلاش از طریق «تیندر» برای یافتن دوست و فرستادن پیغام و گذاشتن قرار ملاقات با شگفتی متوجه شدم که دو بنیانگذار این برنامه اینترنتی، شان راد و جاستین متین، که در لس آنجلس زندگی می کنند نسب ایرانی دارند. اما آیا در ایران که یکی از سانسور کننده ترین کشورهای جهان در ارتباط با اینترنت است و روابط میان زنان و مردانی که نسبتی با هم ندارند بسیار دشوار است چنین برنامه اینترنتی قابل دسترس است؟

من پس از دو سال مقاومت در برابر خواست های بی وقفه و روزافزون خانواده ام برای ازدواج اخیرا به تهران برگشتم و این فرصت را داشتم تا شرایط را خودم ارزیابی کنم. طی زمان حضورم در تهران متوجه شدم که در این سال ها گذاشتن قرار ملاقات میان پسرها و دخترها از یک عملیات مخفی دور از حضور مردم به قرار گذاشتن در اماکن کاملا عمومی تغییر یافته است. اگر چه من چند بار توسط گشت ارشاد متوقف شدم و در مورد رابطه ام با زنی که با او قدم می زدم مورد پرسش قرار گرفتم اما، از بسیاری جهات ملاقات کردن با جنس مخالف چون گذشته امری دشوار نیست.

گذشته از مهمانی های غیرقانونی با یا بدون حضور پدر و مادر، شمار فزاینده ای از کافه ها، رستوران ها، پارک ها به مکان هایی برای ملاقات پسرها و دخترها بدل شده اند. من که تازه از لندن رسیده بودم خیره به نشانه ی سرخ رنگ آشنای «تیندر» بر روی تلفن همراهم مشتاق بودم ببینم آیا این برنامه در ایران کار می کند و چند نفر در ایران از آن استفاده می کنند.

در جمهوری اسلامی که به لحاظ اجتماعی رویکردی محافظه کارانه دارد حضور روز افزون تلفن های همراه حتی پیش از ورود تلفن های هوشمند به بازار نویدبخش تغییرات فرهنگی عمیقی بود. برای کشوری با جمعیت کثیر وبلاگ نویس پس از انقلاب ۵۷ و جوانان زیر سی و پنج سال که تقریبا نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهند تلفن های همراه امکان کم خطرتر تماس میان افراد را به دور از استراق سمع حکومتی فراهم آورد. در سفر اخیرم به این نکته پی بردم که ارائه سرویس های ارزان و بسیار قابل دسترس «نسل سوم» از سوی بزرگترین اپراتور مخابراتی ایران و تبلیغ سرویس «نسل چهارم» توسط شرکت رقیب اوضاع را به سرعت در مسیر تغییر قرار داده است. این سرویس ها امکان مراجعه ی آزادنه تر ایرانی ها به برنامه های گذاشتن قرار ملاقات را فراهم می کند.

هنگام استفاده از «تیندر»، بخش های انتخاب شده ای از صفحه فیسبوک هر فرد قابل مشاهده می شود. کاربر با کشیدن انگشتش به سمت راست تایید می کند که با فرد دیگری بر سر علایقی نگاه مشترک دارد و با کشیدن انگشت به سمت چپ مخالفتش را با علاقه ی کاربر به نکته ی خاصی نشان می دهد. علایق مشترک به وصال میان کاربرها منجر می شود و امکان ارسال پیام به وجود می آید. «تیندر» از زمانی که به برنامه ای در دسترس مردم در سراسر جهان بدل شده تلاش کرده است با این درک عمومی که برنامه ای برای روابط جنسی بدون تعهد است مقابله کند و خود را بیشتر به عنوان یک بازی اینترنتی معرفی کند که در صورت تمایل کاربر امکان ادامه بازی یا مکالمه را در اختیار می گذارد.

برای من علاقمند به این بازی، کل کاربران «تیندر» در ایران در طول دو هفته اقامت من بیست نفر بودند. تنظیمات مورد استفاده من در لندن فقط امکان دو بار کشیدن انگشت به سمت چپ را در اختیارم می گذاشت که پیش از آن پیامی بر روی تلفن ام ظاهر شد که می گفت «کسی در نزدیکی نیست». وقتی تشخیص دادم شعاع دو کیلومتری که من قبلا در نظر گرفته بودم بخش بزرگی از تهران ۹ میلیونی را پوشش نمی دهد محدوده ارتباط را به ۵۰ کیلومتر و گروه سنی را به ۱۸ تا ۵۰ سال تغییر دادم. آن موقع بود که نمایه من به سرعت به افرادی از جمله سارای ۲۲ ساله متصل شد. البته سارا اسم مستعار او بود. (انتشار این گزارش با هدف اطمینان از حفاظت از حریم شخصی کاربران فعال در «تیندر» در ایران مدتی به تعویق افتاد.)

نخستین تصویر از نمایه سارا چهره دختری بدون حجاب با یک لباس یقه هفت و پوششی ساده و غیر رسمی بود. من با کشیدن انگشتم به راست بر روی صفحه تلفن به «تیندر» پیام دادم که علاقمند به تماس با این فرد هستم. ساعاتی بعد با توجه به اینکه سارا هم عملی مشابه انجام داده بود از سوی «تیندر» پیام علاقه مشترک دریافت کردم. پس از تبادل چند پیام و شماره تلفن قرار نه چندان روشنی برای ملاقات حضوری گذاشتیم.

برای دسترسی به «تیندر» باید عضو فیسبوک باشید. شبکه های اجتماعی چون فیسبوک و توییتر هم در ایران مسدود شده اند. با وجود این محدودیت ها بنا به گزارش های دولتی دست کم ۴ میلیون کاربر ایرانی از فیسبوک استفاده می کنند. رهبر جمهوری اسلامی یا دست کم بیت او کاربر مشتاق توییتر است و ۱۲۲ هزار کاربر در توییتر پیام های او را دنبال می کنند.

در ایران، دسترسی به بعضی وبسایت های خبری ممکن است بیدرنگ مسدود شود یا وجود کلماتی شبهه انگیز در عنوان سایت ها موجب فیلتر آن سامانه ها شود. با این وجود ایرانی ها همچنان به این سایت ها دسترسی پیدا می کنند.

طی روز نخست ورودم به ایران یکی از دوستان مطلع لطف کرد و من را به «و پی ان» که یکی از معمول ترین روش ها برای دور زدن فیلترینگ است متصل کرد. او با استفاده از کارت بانکی خودش در ایران به وبسایتی در ایران مراجعه کرد و مبلغی معادل یک پوند انگلیس برای یک ماه دسترسی ام به اینترنت پرداخت کرد و با تغییر دادن بعضی تنظیمات تلفن همراهم من را به جهان دیجیتال وصل کرد. البته تلفن همراهم محل اقامت من را ایران نشان می داد تا کاربران فعال «تیندر» در تهران بفهمند من در همان شهر آن ها زندگی می کنم.

«سلام سارا آخر هفته ات تا حالا چطور بوده؟» این پیامی بود که به انگلیسی برای سارا فرستادم. در نمایه اش به انگلیسی نوشته بود به پیام های کلیشه ای کسالت آور جواب نمی دهد. با این وجود به پرسش کلیشه ای من جواب داد: «از زمانی که برگشتم هر روز برای من آخر هفته بوده. آخر هفته ی تو چطوره؟».

ما چند پیام رد و بدل کردیم و من او را به یک کافه دعوت کردم. جواب داد: «دارم می میرم برای یک قهوه درست و حسابی». من پیشنهاد جای شیکی را در شمال تهران دادم که اینستاگرامش را ۲۲ هزار و پانصد کاربر دنبال می کنند. او قبول کرد و ما هر دو وانمود کردیم که چند روز آتی سرمان شلوغ است و قراری نه چندان روشن برای ملاقات گذاشتیم.

بعد نوبت رد و بدل پیام با لیلا شد که در «تیندر» علایق مشترک داشتیم. لیلا زن جوانی بود که در یکی از عکس های نمایه اش با افتخار پیراهن باشگاه بایرن مونیخ را به تن کرده بود. به نظرم با دخترهای دیگری که سعی می کنند در نمایه شان ظاهرنمایی کنند فرق می کرد. آرایش کمی داشت و رنگ موهایش طبیعی به نظر می رسید.

نوشتم: « به فارسی یا انگلیسی درباره خودت برایم بگو».

پاسخ داد: «۲۷ و مونث».

من جواب دادم: «۲۷ و مونث!» ولی تایپ نکردم که داشتم روی زمین از خنده به خودم می پیچیدم.

لیلا به من گفت در حال پیدا کردن کار است. من هم پرسیدم: «پس وقت داری وسط روز قهوه ای بخوریم؟»

جواب داد: «دو دل هستم.» پرسیدم چرا. گفت: «خاطرات بد... تجربه بد با توریست ها و مسافرها».

برای اطمینان دادن به او چند تا لینک از نوشته های آنلاین ام را برایش فرستادم و او هم با فرستادن نمایه لبخند نوشت: «اطمینان سازی؟»

با وجود تلاش های مضاعف من برای اطمینان خاطر دادن به لیلا او هم چون سارا قول و قرار قطعی برای ملاقات نگذاشت.

یک سری قرارهای نصف و نیمه ام در بعدازظهر تغییر کرد و من راهی منطقه تفریحی تازه تاسیس موسوم به «پارک آب و آتش» شدم. به سمت جایی رفتم که دخترها با اسکیت و پسرها با اسکیت و اسکیت بورد و دوچرخه های مخصوص کوهستان دست به کارهای آکروباتیک و نمایشی می زنند.

با غروب آفتاب و سرد شدن شدید هوا، از طریق نرم افزار «واتس اپ» با سارا تماس گرفتم و از او خواستم در مجموعه رستوران های بین المللی موسوم به «راه چوبی» به من ملحق شود. او قبول کرد که به جای قرار قبلی به آن جا بیاید. ظاهرا من سلیقه خوبی برای انتخاب محل ندارم.

بالاخره همدیگر را دیدیم و فوری مشغول صحبت های جدی درباره فعالیت ایرانی ها در فضای آنلاین شدیم. حرف از شایعات درباره بودجه ۲۰۰ میلیون دلاری برای راه اندازی شبکه دیجیتال ایران توسط یک شرکت در آفریقای جنوبی و این جور چیزها. سارا دختر صریحی است و من هم تاکید کردم که ملاقات ما یک دیدار کاری است نه ملاقاتی برای روابط خصوصی. او از نویسنده ها و کتاب ها حرف می زد و اعتقاد داشت همه چیز، مطلقا همه چیز باید خصوصی و تجاری شود.

سارا با اطمینان می گفت: «من معتقدم کاپیتالیسم پاسخ تمام مشکلات ما است». من هم با او بر سر نقش دولت و نکاتی مشخص مثل اینکه هزینه چراغ های خیابان باید چگونه تامین شود به بحث و جدل پرداختم. با ادامه ی حرف هایمان متوجه تاثیر قهوه بر بدنم شدم و به این فکر کردم که قرار ملاقات با جنس مخالف با نوشیدنی الکلی راحت تر است... البته اگر قانون کشور آن را مجاز بداند.

دیدارم با لیلا، ملاقات شماره دو من، در پارکی دیگر در آن نزدیکی انجام گرفت؛ در بلندترین خیابان تهران، ولی عصر، که پیش از انقلاب دو کاخ شاه را به هم متصل می کرد.

وقتی لیلا را دیدم و با او دست دادم چند لحظه ای را در سکوت به این فکر می کردم چه قد بلندی دارد. او هم که سعی می کرد چشم در چشم من نیاندازد گفت: «سلام، من نمی دونم باید چه کار کنم. الان باید چی بگم؟»

گفتم: «حالت چطوره؟»

او با پرسشی دیگر پاسخ داد: «کجا باید بریم؟»

من قبل از اینکه بخواهم بحث را شروع کنم به بازی سوال ها ادامه دادم و به شکل غریبی پرسیدم: «چطور این قدر قد بلند شدی؟»

او همچنان از اینکه نگاهش با من تلاقی کند طفره می رفت تا راحت تر بتوانیم کنار هم راه برویم اما، به بازی سوال ها خاتمه داد و گفت: «پدر و مادر من دکتر هستند؛ خیلی هم مذهبی اند؛ ولی من هیچ نقطه مشترکی با اونها ندارم. به نظر آنها من دختر عجیب و غریبی ام».

بدون اینکه متوجه عدم شگفت زدگی من شود ادامه داد که چطور رشته مهندسی خوانده و در پی کار است. من به این فکر می کردم که اگر چه نسبت زنان دانشجو به مردان دانشجو در ایران بیشتر است اما یافتن کار برای زنان در ایران حتی پیش از اعمال تحریم های بین المللی کار ساده ای نبوده و نیست.

او پرسش هایی از خودش پرسید و خوشبختانه خودش به آنها پاسخ داد تا اینکه از من پرسید چرا در ایران هستم، برای امرار معاش چه می کنم و سوال هایی هم درباره گذشته ی گیج کننده ام پرسید.

گفتگوی میان ما هم چون حرکت مان در میانه پارک از این سو به آن سو بود و جهت مشخصی نداشت. از جلوی نیکمتی گذشتیم که یک پیرزن به گروهی از گربه ها غذا می داد و توجهی هم به صدای بلند چهار مردی که فوتبال دستی بازی می کردند نداشت. لیلا با لحنی شوخ به انگلیسی گفت: «گربه خانم دیوونه!» واکنش من طوری بود که گربه سرش را برگرداند تا علت خنده من را بفهمد.

از او درباره تجربه اش در مورد «تیندر» پرسیدم. او درباره تجربه اش با مردی انگلیسی صحبت کرد. اگرچه به خاطر ضعف فارسی ام کاملا متوجه ماجرا نشدم ولی به نظرم پرونده خوبی برای شکایت از آزار جنسی بود. لیلا ادامه داد که کوته فکر نیست ولی اگر والدینش در مورد روابط جنسی اش چیزی بفهمند او را از خانه بیرون خواهند کرد. در عین حال تصریح کرد که اصلا حس خوبی ندارد که به عنوان ابژه جنسی با او رفتار شود.

هر دو قرار ملاقات من با یک دست دادن ساده و ادای غیرصمیمانه جمله ی «بعدا می بینمت» به پایان رسید؛ هر چند در مورد سارا هنوز امید به دیدار او دارم. البته یک برخورد دیگر هم با کاربران ایرانی «تیندر» داشتم اما، وقتی اتفاق افتاد که به لندن برگشته بودم؛ این اتفاق برای کسانی که زیاد از مکانی به مکان دیگر می روند پیش می آید. با منا ۲۷ ساله علایق مشترک پیدا کرده بودیم و پس از رد و بدل کردن چند پیام کوتاه پرسید: «این سفری کاری است؟»

آن موقع متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است.

جواب دادم: «تیندر فکر می کند من هنوز ایران ام. من برای کار و تفریح و دیدار خانواده آن جا بودم». او جواب داد: «پس به خانه برگشتی».

دیدن نمایه دخترها در بارها در حال نوشیدن مشروب و با بیکینی در غروب آفتاب یادآور بازگشت من به لندن بود. البته پیام منا این نکته را به یادم آورد که تنظیمات «تیندر» را به ۲ کیلومتر، گروه سنی را به ۲۶ تا ۳۶ سال، و «ادامه بازی» محدود کنم.

هر دو ملاقات «تیندر» ی من در تهران اگر چه سرنوشتی فراتر از یک بار دیدار نداشت اما، از بسیاری از تلاش های من در لندن موفقیت آمیزتر بود.

اگر چه در حال حاضر «تیندر» کاربران زیادی در ایران ندارد اما، من معتقدم «تیندر» در ایران مورد استقبال قرار می گیرد. این نه تنها به جهت رویکرد سریع کشور در حوزه دیجیتال است بلکه به این دلیل که این نوع از فناوری ها به جوانان امکان می دهد که اختیار عمل را برای تغییر در دست خود بگیرند.

XS
SM
MD
LG