لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ ایران ۰۳:۰۸

نامی که از سایه بیت بیرون آمد؛ از انتخابات ۸۴ و احمدی‌نژاد تا بحران جانشینی پس از خامنه‌ای

تظاهرات در حمایت از جنبش سبز در پاریس با تصویر ندا آقاسلطان
تظاهرات در حمایت از جنبش سبز در پاریس با تصویر ندا آقاسلطان

در بخش نخست این پرونده، دیدیم که غیبت مجتبی خامنه‌ای فقط یک مسئله پزشکی یا امنیتی نیست، بلکه نشانه‌ای از ضعف ساختاری جمهوری اسلامی و فرصتی برای اپوزیسیون است تا روایت تازه‌ای از بحران ولایت فقیه بسازد. در این بخش، به عقب برمی‌گردیم؛ به سال‌هایی که نام مجتبی خامنه‌ای از سایه بیت بیرون آمد و با انتخابات ۸۴، احمدی‌نژاد و سپس اعتراضات ۸۸ گره خورد.

مجتبی خامنه‌ای در صد روز نخست رهبری‌اش دیده نشده است، اما نام او سال‌ها پیش از رسیدن به رهبری در سیاست ایران دیده و شنیده شده بود. او پیش از آنکه رهبر غایب جمهوری اسلامی شود، چهره‌ای پنهان در منازعات انتخاباتی، امنیتی و جانشینی بود.

سال ۱۳۸۴، مهدی کروبی پس از انتخابات ریاست جمهوری، در نامه‌ای به علی خامنه‌ای از نقش مجتبی در حمایت از محمود احمدی‌نژاد سخن گفت. این نامه، نقطه‌ای مهم در تاریخ غیررسمی جمهوری اسلامی بود: برای نخستین‌بار پسر رهبر، از حاشیه بیت به متن منازعه قدرت آمد.

مجتبی خامنه‌ای یک‌شبه وارد سیاست ایران نشد. نام او سال‌ها پیش از رهبری‌اش، نه در مقام یک فقیه برجسته، نه در جایگاه یک مدیر اجرایی، و نه به‌عنوان صاحب یک پایگاه اجتماعی، بلکه با اتهام دخالت در انتخابات وارد افکار عمومی شد. سال ۱۳۸۴، مهدی کروبی پس از انتخابات ریاست جمهوری، در نامه‌ای به علی خامنه‌ای از نقش مجتبی در حمایت از محمود احمدی‌نژاد سخن گفت. این نامه، نقطه‌ای مهم در تاریخ غیررسمی جمهوری اسلامی بود: برای نخستین‌بار پسر رهبر، از حاشیه بیت به متن منازعه قدرت آمد.

این نکته مهم است، چون نام مجتبی از ابتدا با «رهبری آینده» مطرح نشد؛ او با مهندسی قدرت در صحنه سیاست ایران پدیدار شد. او نه در قالب یک نظریه‌پرداز دینی، نه به‌عنوان یک مدیر شناخته‌شده، و نه به‌عنوان چهره‌ای دارای پایگاه اجتماعی به ذهن جامعه وارد شد، بلکه در نسبت با انتخاباتی مطرح شد که بسیاری آن را نقطه عطفی در امنیتی‌تر شدن جمهوری اسلامی می‌دانند. احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴ فقط یک نامزد انتخاباتی نبود؛ نماد برآمدن ائتلافی تازه میان پوپولیسم، نهادهای امنیتی، بسیج سیاسی و بخش‌هایی از بیت رهبری بود. در همین نقطه بود که نام مجتبی خامنه‌ای برای نخستین‌بار به شکل گسترده به گوش افکار عمومی رسید.

تقارن تاریخی جالب اینجاست که نام احمدی‌نژاد بار دیگر، بیست سال بعد، در متن بحران جانشینی ظاهر شد؛ این‌بار نه به‌عنوان نامزد مورد حمایت بخشی از هسته سخت در انتخابات، بلکه به‌عنوان گزینه‌ای که بنا بر برخی گزارش‌ها، در طرح‌های اولیه آمریکا و اسرائیل برای دوران پس از ضربه به رأس جمهوری اسلامی مطرح شده بود. این روایت‌ها مدعی شدند احمدی‌نژاد به‌عنوان چهره‌ای که شاید در وضعیت فروپاشی یا انتقال، بخشی از صحنه سیاسی و امنیتی ایران را مدیریت کند، بررسی شده بود؛ هرچند همان روایت‌ها می‌گفتند این ایده خیلی زود از دستور کار خارج شد.

از این منظر، احمدی‌نژاد در دو لحظه متفاوت، به آینه‌ای برای فهم بحران قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل می‌شود: در سال ۱۳۸۴، نماد مهندسی قدرت از درون؛ و در سال ۱۴۰۵، نشانه تصور بیرونی از امکان مدیریت ایران پس از ضربه به رأس نظام. در هر دو لحظه، نام مجتبی خامنه‌ای در پس‌زمینه دیده می‌شود: نخست به‌عنوان متهم به نقش‌آفرینی در بالا آمدن احمدی‌نژاد، و سپس به‌عنوان کسی که با رسیدن به رهبری، عملاً راه هر سناریوی جایگزین، از جمله بازگشت احمدی‌نژاد، را بست.

چهار سال بعد از انتخابات ۸۴، در اعتراضات ۱۳۸۸، نام مجتبی دیگر فقط در نامه یک سیاستمدار مطرح نبود؛ بلکه در خیابان شنیده شد. شعار «مجتبی بمیری، رهبری را نبینی» شاید در همان لحظه یک شعار خشم‌آلود خیابانی به نظر می‌رسید، اما از منظر امروز، چیزی بیش از آن بود: یک تشخیص سیاسی زودهنگام. جامعه معترض، پیش از آن که نهادهای رسمی چیزی بگویند، احتمال موروثی‌شدن ولایت فقیه را حس کرده بود.

اهمیت این شعار در این بود که مجتبی خامنه‌ای را از سطح یک نام پشت‌پرده به نماد آینده‌ای هراس‌آور تبدیل کرد. در ذهن بخشی از جامعه، سرکوب جنبش سبز، مهندسی انتخابات، نقش نیروهای امنیتی و احتمال جانشینی خانوادگی به یکدیگر وصل شدند. حکومت هنوز آشکارا از جانشینی مجتبی سخن نمی‌گفت، اما جامعه معترض، نشانه‌ها را کنار هم می‌گذاشت و آینده‌ای را می‌دید که نهادهای رسمی انکارش می‌کردند.

حکومت سال‌ها این احتمال را تکذیب می‌کرد. نزدیکان بیت می‌گفتند مجتبی اهل سیاست نیست، در قم درس می‌خواند، به دنبال مقام نیست، و بحث جانشینی او ساخته مخالفان است. اما مسئله این بود که اگر او فقط یک طلبه معمولی بود، چرا نامش در انتخابات، سپاه، بسیج، صداوسیما، دفتر رهبری و شبکه‌های امنیتی تکرار می‌شد؟ در جمهوری اسلامی، همیشه میان مقام رسمی و قدرت واقعی فاصله بوده است. مجتبی خامنه‌ای سال‌ها مقام رسمی نداشت، اما در همان خانه‌ای ایستاده بود که قدرت غیررسمی از آن عبور می‌کرد: بیت رهبری.

همین فاصله میان مقام رسمی و قدرت واقعی، کلید فهم جایگاه مجتبی است. او برای سال‌ها نه رئیس‌ جمهوری بود، نه رئیس قوه، نه فرمانده سپاه، نه مرجع تقلید، و نه سیاستمداری که در برابر مردم سخن بگوید. اما در جمهوری اسلامی، همه قدرت‌ها از مسیر نهادهای رسمی عبور نمی‌کنند. بخشی از قدرت در دست کسانی است که دسترسی می‌سازند، پیام‌ها را منتقل می‌کنند، رابطه بیت با سپاه و دستگاه امنیتی را تنظیم می‌کنند، و در لحظه‌های حساس، بی‌آنکه پاسخگو باشند، اثر تعیین‌کننده می‌گذارند.

از این زاویه، مجتبی خامنه‌ای پیش از آن که رهبر شود، بخشی از مدل حکمرانی پس از خامنه‌ای را در خود داشت: قدرت بدون مقام، نفوذ بدون پاسخگویی، و سیاست‌ورزی در سایه. وقتی سال‌ها بعد به رهبری رسید، این الگو فقط رسمی‌تر شد. جمهوری اسلامی از نامی که در سایه بود، رهبر ساخت؛ اما سایه از او جدا نشد. او همچنان همان‌جا ماند که پیش‌تر بود: نزدیک به مرکز قدرت، اما دور از چشم جامعه.

سال‌ها تحلیلگران از بحران جانشینی در جمهوری اسلامی سخن می‌گفتند. اما بحران جانشینی فقط این نبود که مجلس خبرگان بعد از خامنه‌ای چه کسی را انتخاب خواهد کرد. مسئله عمیق‌تر این بود که جمهوری اسلامی بعد از او چه شکلی خواهد شد. آیا همچنان مرکزیت قدرت دست یک نفر در قامت ولایت فقیه می‌ماند؟ آیا سپاه به تنهایی دست بالا را پیدا می‌کند؟ آیا شورای رهبری تشکیل می‌شود؟ آیا بیت رهبری به نهاد اصلی قدرت تبدیل می‌شود؟ یا آیا نظامی که با شعار ضدسلطنتی متولد شده، به شکلی از جانشینی خانوادگی تن می‌دهد؟

پاسخ صد روز نخست روشن است: جمهوری اسلامی از خلأ رهبری گریخت، اما به ولایت موروثی رسید؛ از بحران جانشینی عبور کرد، اما بحران مشروعیت در آن عمیق‌تر شد. مجتبی خامنه‌ای شاید از نظر حقوقی رهبر منتخب خبرگان باشد، اما از نظر سیاسی، رهبر برآمده از جنگ، جراحت، اضطرار و حمایت ژنرال‌هاست.

پس از کشته‌شدن علی خامنه‌ای، برای چند روز شورای موقت رهبری شکل گرفت؛ شورایی که طبق قانون اساسی در غیبت رهبر باید وظایف او را به‌طور موقت انجام دهد. ترکیب آن، خود حامل یک بحران بود: رئیس‌جمهوری، رئیس قوه قضاییه و یکی از فقهای شورای نگهبان. در آن روزها، شایعاتی درباره کشته‌شدن یا زخمی‌شدن مجتبی نیز در گردش بود و نام‌های مختلفی برای رهبری مطرح می‌شدند: علیرضا اعرافی، حسن خمینی، محمدمهدی میرباقری، چهره‌هایی از روحانیت حکومتی، و حتی برخی سیاستمداران باتجربه که بیشتر برای مدیریت انتقال قدرت مناسب به نظر می‌رسیدند تا مقام رهبری.

اما شورای موقت برای هسته سخت قدرت خطرناک بود. نه چون الزاماً قصد ایجاد تغییری در نظام حکمرانی داشت، بلکه چون امکان می‌داد تصمیم‌های حیاتی، دست‌کم برای مدتی، از انحصار بیت و سپاه خارج شود. وقتی مسعود پزشکیان از کشورهای منطقه عذرخواهی کرد و خواستار توقف حملات به همسایگان شد، این خطر برای جریان جنگی ملموس‌تر شد. اگر شورای موقت بیشتر می‌ماند، ممکن بود مسیر کاهش تنش، مذاکره، یا مهار نیروهای نظامی باز شود. انتخاب سریع مجتبی، در این معنا، فقط تعیین رهبر نبود؛ بازگرداندن فرماندهی از شورا به هسته سخت قدرت بود.

در بخش سوم، به روزهای پس از کشته‌شدن علی خامنه‌ای می‌رسیم؛ روزهایی که بحران جانشینی از یک بحث نظری به آزمونی عملی برای بقای جمهوری اسلامی تبدیل شد.

همچنبن ببینید:
XS
SM
MD
LG