لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ایران ۰۱:۴۷

غلامحسین ساعدی دوم آذرماه ۱۳۶۴ برابر با ۲۳ نوامبر ۱۹۸۴ در بیمارستان سن آنتوان پاریس درگذشت و با این مرگ پاریس میزبانی چهارساله از یک تبعیدی ایرانی را به پایان برد تا گورستان پرلاشرز میزبان ابدی او باشد.

روزنامه لوموند در آن زمان چاپ پاریس خبر درگذشت غلامحسین ساعدی را منتشر کرد، اما این مرگ در مطبوعات ایرانی آن زمان بازتاب خوبی نداشت. امروز که بیست و پنجمین سالگرد درگذشت ساعدی ست، هنوز هم بخش ادبی مطبوعات ایران اجازه ندارند درباره آثار غلامحسین ساعدی مطلبی منتشر کنند.

گفتنی ست در زمان حکومت پهلوی که ساعدی از مخالفان سرسخت آن بود، نه تنها آثارش اجازه چاپ و انتشار یافته بودند؛ بلکه نمایشنامه هایش روی صحنه می رفتند و سه فیلم هم از آثار او تولید و پخش شد؛ اما امروزه روز جوانان و خوانندگان ایرانی محروم از مطالعه آثار ساعدی هستند. آیا این گمگشتگی نیست که نسلی محروم از میراث ادبی خود بماند؟

دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده، نمایشنامه نویس، فیلمنامه نویس، سردبیر نشریات ادبی، از اعضای هیات دبیران کانون نویسندگان ایران، فعال سیاسی، روانپزشک و بیش از همه اینها انسانی با قلبی بزرگ و آکنده از شور و شوق بود.

مجموعه داستانهای بهم پیوسته معروف به «عزاداران بیل» یکی از نخستین مجموعه داستانهای ایرانی با برخورداری از ساختاری پسامدرن، زمینه ساز ساخت فیلمی شد که یکی از نقاط عطف سینمای روشنفکری ایران بشمار می آید: «گاو» ساخته داریوش مهرجویی.

به گواهی آنانی که نمایشنامه «گاو» با همین ترکیب بازیگران و همین دیالوگها را دیده اند، فیلم گاو ساخته مهرجویی جوان چیزی بیش از اجرای این نمایش در مکانهای واقعی یک روستا نبود و اگر شهرتی برای فیلم هست، اگر نه همه آن، که بیشترینه آن را، باید در فضای اساطیری روستای «بیل» جستجو کرد. جهانی اساطیری که همچنان تا به روزگار ما زنده مانده بود.

آنانی که مجموعه داستان بهم پیوسته «عزاداران بیل» را خوانده اند، نیک می دانند جهان ارائه شده در داستان ها بسیار فراتر از تصویر سینمایی یا نمایشی آن است. در آن جهان اساطیری استخر روستا مرکز حیات این آبادی ست که انسانها و حیوانات بنحوی بر این استخر جادویی دلبسته و وابسته اند؛ زیرا نماد حیات و زندگی ست و نقطه مقابل این نماد زندگی بیمارستان های شهر قرار دارند که نماد مرگ و نیستی اند. در این دو سر زندگی و مرگ انسان ها سرگردان و حیران اند تا خود دست به انتخاب بزنند.

سالها بعد، زمانی که ساعدی ناچار به انتخاب شد، ناخواسته با رهاکردن روستای «بیل» راه «بیمارستان» را در پیش گرفت. گفته شده ساعدی نمی خواست به تبعید برود، به زور او را بردند. چهار سال زندگی در پاریس نشان داد این گفته درست است. ساعدی ماندن در «دخمه» اتاق زیرشیروانی و محل اقامت سالهای آخرش در ایران را به «آپارتمان آزادی» در پاریس ترجیح می داد؛ اما او خود گفته بود وقتی می آمد، استخر بیل خشکیده بود. بایستی بیل را ترک می کرد.

هما ناطق می نویسد: ساعدی از فرودگاه اورلی پاریس که بیرون آمد در اتوبوس پاریس گفت «مرا به زور فرستادند.. نمی خواستم بیایم... می خوام برگردم پاکستان... رحمان قول داده هروقت خواستم مرا دوباره بازگرداند.»

ساعدی در پاریس الفبا را دوباره منتشر کرد. دو نمایشنامه نوشت که «اتللو در سرزمین عجایب» به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد به صحنه رفت و با استقبال تماشاگران روبرو شد. ساعدی اما فرزند بیل گرفتار بیماری «ناتوانی از همگونی با جامعه جدید» شده بود. او روانپزشک بود و بیش از همه آن دیگران از مقولات روانی جامعه جدید شناخت داشت؛ اما خود بیمار شده بود و چاره ای جز پذیرش نبود. طنز روزگار را بنگر که ساعدی به هنگام زندگی در تبریز به خاطر نوشتن نمایشنامه «گرگها» به زبان آذری تنبیه شد. در پاریس شاید همین ترس باعث شد فرانسوی نیاموزد.

پاریس اما چهار سال میزبان ساعدی بود. چهار سالی که تبعیدیان ایرانی هرشب خواب سرنگونی جمهوری اسلامی را می دیدند و در مسافرخانه هایی که نام آپارتمان به آن داده بودند، با چمدان های بسته آماده سفر بودند. اما این رویا مانع از بحث و جدل بر سر اینکه کی مقصر بود نشده بود. بازار اتهام زنی و دادگاه و محاکمات همدیگر داغ بود و گاه به اجرای احکام نیز می رسید. در این فضا بود که ساعدی نوشت: «هروقت چشم باز می کنم و می بینم اینجا هستم فکر خودکشی به سرم می زند ولی مقاومت می کنم... اینجا هرگوشه را که نگاه می کنم مدعیان نجات ایران جمع شده اند و همه از همگان و یکی از یکان ابله تر و کثافت تر. فکر می کنی چندین خروار به من توهین شده؟ تصورش را نمی توانی بکنی. اگر سراغم نیایند کاری با آنها ندارم.»

حالا ساعدی کنار صادق هدایت آرمیده است و تبعیدیهای ایرانی که گذشت روزگار بر رخسارشان هویداست همچنان بر مزار ساعدی گرد می آیند تا او را که نماد زندگی تبعیدیان ایرانی ست گرامی بدارند.

ساعدی اول زمستان ۱۳۱۴ در تبریز به دنیا آمد و آخر پاییز ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت.

XS
SM
MD
LG