لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۹:۱۸
مطلب زیر برگردان مقاله رکسانا صابری است که در روزنامه نیویورک تایمز چاپ شده است:

دو سال پیش، زمانی که به نیویورک کوچ کردم، از دوستانم پرسیدم کدام محله امن ترین منطقه برای زندگی است. آن ها به من اطمینان دادند «هر جا که زندگی کنی، هیچ مشکلی نخواهی داشت».

پدر و مادرم از شنیدن این موضوع خوشحال شدند. آن شش سالی که من در ایران زندگی و کار خبری می کردم، به اندازه کافی نگران بودند. از سال ۲۰۰۹ که به ایالات متحده بازگشتم، دوست داشتند جایی نزدیک تر به خانه، در فارگو در داکوتای شمالی زندگی کنم. فارگو اغلب در صدر فهرست بهترین شهرها برای کاریابی، خرید منزل و بازنشستگی قرار می گیرد. فارگو جایی است که همسایه ها بدون این که از آن ها بخواهید، برف های مقابل در پارکینگ شما را پارو می کنند و معطلی در ترافیک شهر از دو دقیقه فراتر نمی رود. فارگو شهری فوق العاده ای است اما من به جای این شهر، منهتن را برای آغاز زندگی جدیدم انتخاب کردم.

در نیویرک به آپارتمانی در منطقه «Upper West Side» شهر اسباب کشی کردم که تا «سنترال پارک» فقط چند قدم فاصله است و یک سالن ورزشی بسیار تمیز و مجهز دارد؛ به طوری که هوای زمستان باعث نمی شود من ورزش نکنم. بهار که از راه رسید، با دیدن مانور موش ها روی زمین اتاق نشیمن منزلم دیگر روی کاناپه دراز نکشیدم و بعدها هم فهمیدم نوار نازک آب روی پیاده روها، نشانه آب شدن برف نیست. روزها به نگارش کتاب دومم مشغول شدم و بعد هم مشغول مهمانی های شبانه و گاه حتی بعد از نیمه شب هم با مترو به منزل باز می گشتم.

یک روز صبح ماه اوت زمانی که عجله داشتم تا به کلاس نگارش ساعت ده صبح برسم، درهای قطار «بی» مترو درست پیش از ورود من بسته شد.

از یک نوار از پیش ضبط شده مودبانه در بلندگوها اعلام شد که «قطار بعدی محلی به مقصد بروکلین با این جا دو ایستگاه فاصله دارد».

من هم روی یک صندلی خالی وسط سالن مترو نشستم و عرق را از روی پیشانی ام پاک کردم و کتاب «عمامه ها و روبان های سبز» را باز کردم. این کتاب در مورد کسانی است که پس از انتخابات ریاست جمهوری بحث برانگیز سال ۲۰۰۹ در ایران کشته شدند. اوباش تندرو و افراطی پس از انتخابات به خیابان ها ریخته بودند و ناراضیان را با باتوم و اسلحه مورد ضرب و شتم قرار داده بودند. من یک ماه پیش از این تحولات از ایران خارج شده بودم.

معترضان روی بام منازل خود رفته بودند و فریاد زده بودند «الله اکبر، الله اکبر».

«پولت را بده به من، زن هرزه.» من از ترس به خودم لرزیدم و سرم را بالا بردم. یک مرد میانسال با قد متوسط بالای سرم ایستاده بود و یک بلوز سبز رنگ و رو رفته و گشاد پوشیده بود که به تن خمیده اش گریه می کرد.

او دوباره با خشم گفت «پولت را بده به من». حالا دیگر آن قدر به من نزدیک بود که زانوهایش با من مماس شد. دست راستش کنار بدنش آویزان بود و دست چپش داخل جیب شلوار گشاد و قهوه ای اش بود. احتمال این که اسلحه در دستش مخفی کرده باشد، کم بود، اما شاید چاقو داشت. شاید هم می خواست من فکر کنم که چاقو در جیبش دارد.

من با دستپاچگی گفتم «من زیاد پول همراهم ندارم». احساس کردم عرق از پشت ستون فقراتم جاری شد. اخم کرد. «چقدر داری؟» من به چپ و راست نگاهی کردم. چند مسافر دو طرف پلت فورم ایستاده بودند و منتظر قطار بعدی بودند. گفتم «ده دلار».

مرد گفت «بده به من. گرسنه ام. هیچی پول ندارم». من بی حرکت ماندم. قلبم تند می زد، ذهنم هم مشوش شده بود. اما دلم نمی خواست به این مرد پول بدهم. مسئله پول نبود، اما دلم نمی خواست تسلیم زور شوم. این مرد داشت به من زور می گفت. به هر وسیله ممکن و هر جوری که بود مقاومت می کردم.

گفتم: «اگر گرسنه ای، من یک بیسکویت دارم». به این فکر نکردم که حتی بیسکویت را گاز هم زده بودم. او خشمگین شد و گفت «خفه شو! من شوخی ندارم. فقط پول رو بده».

حالا دیگه به من نزدیک تر شده بود و چیزی توی جیب سمت چپش تکون می خورد. چشمهاش هم باریک شده بود. بوی لباس های کثیف او با هوایی گرفته و سنگین آمیخته بود.

دوباره بلندگوی مترو اعلام کرد «تا ایستگاه بعدی به مقصد بروکلین دو ایستگاه فاصله است».

مردی با کراوات از طرف راست به سمت ما می آمد و یک چمدان چرمی قهوه ای داشت. چشم های ملتمس من با چشم های او گره خورد. او نگاهش را از من به مردی که به سمتم خم شده بود، دوخت و بعد چانه اش را پایین آورد، سرعتش را زیاد کرد و به راه خود ادامه داد.

مرد بار دیگر با خشم گفت «من تازه از زندان آزاد شده ام، پول ندارم. پولت را بده»
دندان هایم قفل شد. خشم بر من غلبه کرد. خشم نسبت به بی عدالتی، هر جا و به هر شکلی.

حالا صدایم را بلند کردم و گفتم: «که این طور. خوب من هم زندانی بودم، در ایران».

چشم هایش گرد شد. تصورش را هم نمی کرد که با کسی طرف شده که در گذشته هم زندانی و هم محکوم بوده است. در اوایل سال ۲۰۰۹، من در زندان اوین در تهران به اتهام دروغین جاسوسی برای سازمان سیا زندانی و به هشت سال زندان محکوم شده بودم. پس از صد روز بازداشت و فراخوان های بین المللی برای رهایی ام، آزاد شدم. در ایران، من تسلیم بازجویان خود شده بودم و به دروغ اعتراف کردم جاسوس هستم و جرات مقاومت در برابر آن ها را نداشتم. اما حالا نمی خواستم تسلیم یک دزد و غارتگر در مترو شوم.

بلندگوی مترو اعلام کرد: «ایستگاه محلی بعدی به مقصد بروکلین هم اکنون از راه می رسد».

من از جا بلند شدم و گفتم: «بنابراین من به تو پول نمی دهم». واژگان من با صدای گوش خراش ترمز قطار ناپدید شد. یک قدم به جلو برداشتم. مرد هم یک قدم به عقب برداشت.

قطار با سر و صدای زیاد به آخر سکو رسید و باد ناشی از حرکت آن، دم اسبی موهای من را به حرکت درآورد. کیفم را به خودم چسباندم و رفتم داخل مترو.

دوستان من در نیویورک می گویند من خیلی خوش شانس بودم. آن ها در برابر افرادی از این قبیل هرگز مقاومت نمی کنند. من هم احتمالاً اگر دفعه دیگر اتفاق مشابهی بیفتد، نباید مقاومت کنم.

هنوز هم سوار مترو می شوم اما دیگر بعد از نیمه شب مراقب هستم. وقتی منتظر آمدن قطار هستم هنوز هم کتاب می خوانم اما فقط وقتی که مسافران دیگر هم اطرافم هستند. برای زمان گرسنگی هنوز بیسکویت همراه دارم و یک اسپری فلفل هم برای زمانی که مورد آزار و اذیت قرار بگیرم، با خود حمل می کنم.

اما پدر و مادرم در مورد اتفاقی که در مترو افتاد، خبر ندارند. اگر به آن ها می گفتم، اصرار می کردند که به فارگو برگردم. اما من توانستم از تهران، ترافیک و ماموران منکرات و زندان اوین آن جان سالم به در ببرم. بنابراین در نیویورک هم از پس خود برمی آیم.

نظر شما

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG