لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ ایران ۱۳:۳۰

بازخوانی یک جنایت، به روایت پرستو فروهر


بخوان به نام ایران، روایت پرستو فروهر است از زندگی پدر و مادرش که در جریان قتل های زنجیره ای در ایران کشته شدند.
به تازگی، در فاصله چند ماه، دو کتاب در آلمان و آمریکا درباره دو اقدام خونبار تروریستی جمهوری اسلامی منتشر شده است. اولی به انگلیسی، با نام «قاتلان قصر فیروزه» نوشته رویا حکاکیان، شاعر و نویسنده مقیم آمریکا، از انتشارات گروو پرس، نیویورک، ۲۰۱۱، که بازسازی ای رمان گونه است از قتل عام فجیع رهبران کرد و غیرکرد مخالف حکومت ایران در رستوران میکونوس در شهریور ۱۳۷۱. جنایت کاران هشت ایرانی بی سلاح را که در حال صرف شام بودند به رگبار مسلسل خودکار بستند و ضمن زدن تیرخلاص به برخی از آنان از دادن دشنام های زشت و رکیک نیز ابا نکردند.

دومی کتابی ست به زبان فارسی. به نام «بخوان به نام ایران؛ داریوش و پروانه فروهر، به روایت پرستو فروهر» که در آلمان توسط نویسنده در سال ۲۰۱۲ منتشر شده و سرگذشت واره ای ست بر مبنای زندگی سیاسی پروانه و داریوش فروهر، دو قربانی دیگر دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی که در پاییز ۱۳۷۷ به طرزی دلخراش به دست آدمکشان شرحه شرحه شدند. داریوش فروهر، ۷۰ ساله، با ۱۵ ضربه چاقو و پروانه فروهر، ۵۸ ساله با ۲۶ ضربه کشته شدند.

این دو کشتار، یکی در خارج از ایران، در برلن و در ادامه قتل های مخالفان در خارج از کشور، و دیگری در تهران، در خانه فروهرها، جزو سلسله قتل های حکومتی جمهوری اسلامی است که با عنوان «قتل های زنجیره ای دگراندیشان» از آنها یاد می شود.

هر دو کتاب هرچند به بهانه رویدادهایی سبعانه و خشونتی فراتر از تصور انسانی نوشته شده، اما فراخوانی ست به دادخواهی و شهادتی بر فاجعه ای که پس از گذشت دو دهه هنوز یادآوری شان دل ها را به درد می آورد.

اکنون دیگر روشن شده است که آمران همه این قتل ها چه کسانی بوده اند. بالاترین مقام های مذهبی حکومتی، که برخی چون محسنی اژه ای و فلاحیان و مصطفی پورمحمدی پیشوند حجت الاسلام داشتند، و عده ای با لقب آیت الله شناخته اند: مصباح یزدی در رأس هرم، خوشوقت، خزعلی، جنتی، دری نجف آبادی. سعید امامی، معاون امنیتی وقت وزارت اطلاعات که مأمور تهیه فهرست مرگ و اجرای فرمان های قتل، و سردسته عاملان بود، در بازجویی ها از حضور اسدالله بادامچیان، از سران حزب مؤتلفه اسلامی، در جلسه هیئتی که بر حذف احمد خمینی صحه گذاشتند، نیز نام برده است.

سعید امامی در بخشی از بازجویی های خود نوشته است: « من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامی و مقام ولایت بوده و هستم، هیچگاه بدون کسب اجازه و یا بدون دستورات مقامات عالی نظام کاری انجام نداده‌ام... حکم اعدام داریوش فروهر و پروانه اسکندری را به روال معمول همیشگی حجت‌الاسلام علی فلاحیان به من داد. احکام اعدام سایر محاربین قبلا در زمان وزارت فلاحیان صادر شده بود. از مدتها پیش قرار بر این بود که عوامل مؤثر فرهنگی وابسته که توطئه‌ تهاجم فرهنگی را در ایران پیاده می‌کردند و جمعا صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف ۲۹نفر از نویسندگان از مدتها پیش مشخص و احکام قبلا” صادر شده بود که در مورد ۷ تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علی فلاحیان اجرا شده بود.
وقتی حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسیدیم که تکلیف احکام معطل مانده اعضای کانون نویسندگان چه می‌شود که حاج آقا دری نیز گفتند هر چه سریع تر اقدام شود بهتر است و این بار نیز مثل ماقبل انجام شد با فرق اینکه بجای ابلاغ از سوی فلاحیان امور از طریق حاج ‌آقا دری نجف‌آبادی هماهنگ می‌شد».

فلاحیان وزیر اطلاعات دوران اکبر هاشمی رفسنجانی، و دری نجف آبادی جانشین او در آغاز دوران محمد خاتمی بود که پس از قتل داریوش و پروانه فروهر و سپس ترور محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، هر دو از اعضای کانون نویسندگان، که در فاصله کوتاهی پس از آن روی داد، از کار برکنار شد.

سعید امامی در ادامه بازجویی نوشته است:« فلاحیان با وجود آن که خود حاکم شرع بود، اما معمولا و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصا صادر نمی‌کرد. او این احکام را از آیت‌الله خوشوقت، آیت‌الله مصباح، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله جنتی و گاها” نیز از حجت‌الاسلام محسنی اژه‌ای دریافت می‌کرد و به دست ما می‌داد. ما فقط به آقایان اخبار و اطلاعات می‌رساندیم و بعد هم منتظر دستور می‌ماندیم».

مقام های جمهوری اسلامی کوشیدند این جنایات را به روایت خود بنویسند. کشتار میکونوس را ناشی از اختلافات درون گروهی کردها جلوه دادند و ترور فروهرها را همچون دیگر قتل های زنجیره ای کار اف بی آی و سیا و موساد و ماموران آمریکا و اسرائیل وانمودند. تلاش وکیلان شجاعی چون شیرین عبادی و ناصر زرافشان، و افشاگری روزنامه نگاران حقیقت جوی اصلاح طلب چون اکبر گنجی و عماد الدین باقی با انتشار کتاب های «تاریک خانه اشباح» و «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» توسط اکبر گنجی و کتاب دوجلدی «تراژدی دمکراسی در ایران» نوشته عمادالدین باقی، همراه با افشاگری های روزنامه های اصلاح طلب چون «سلام» به مدیدیت موسوی خوئینی ها، «خرداد» به مدیریت عبدالله نوری و روزنامه «صبح امروز» به سردبیری سعید حجاریان، که خود بعدها قربانی همین ترورها شد، رازهای پشت پرده این قتل ها و «آمران و عاملان» آن ها را عیان کرد.

در هر دو مورد، چه در کشتار برلن و چه در قتل های زنجیره ای و بویژه قتل فروهرها در ایران، دادگاه برگزار شد. در هر دو دادگاه مشخص شد که قتل ها، قتل های حکومتی بوده اند. در دادگاه رسیدگی به جنایت برلن که به دادگاه میکونوس معروف شد، پای آیت الله علی خامنه ای، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، علی اکبر ولایتی، علی فلاحیان و نیز حسین موسویان سفیر وقت جمهوری اسلامی در آلمان، به میان آمد.

پرستو فروهر ماجراهای پس از قتل پدر و مادر خود و دادگاه آن ها را پیش تر در کتابی به زبان آلمانی منتشر کرده است. کتاب تازه او نه به دوران پس ازمرگ، که به دوران زندگی پروانه اسکندری و داریوش فروهر می پردازد.

پرستو فروهر هم اکنون برای شرکت در کنفرانس «بنیاد پژوهش های زنان» و نیز معرفی کتابش در آمریکا به سر می برد. فرصتی مغتنم برای گفت و گویی درباره این کتاب تازه.
***
۱۴ سال از قتل پروانه و داریوش فروهر به دست مأموران امنیتی جمهوری اسلامی می گذرد. درباره واقعه قتل پدر و مادر پرستو فروهر تقریبا همه چیز گفته شده، از او می پرسم این کتاب چه چیز تازه ای بر اطلاعات خواننده می افزاید و چه ضرورتی او را به نوشتن آن واداشته است؟

پرستو فروهر: «این کتاب صرفاً به زندگی سیاسی پدر و مادرم می پردازد نه قتل آنها. در برخوردهای مختلفی که با کنشگران سیاسی داشتم، بویژه با نسل جوان آنان، برایم روشن شد که بسیاری از آنها مواضع و زندگی سیاسی پروانه و داریوش فروهر را نمی شناسند و همه معلوماتشان از آنها در چند جمله خلاصه شده . این که مصدقی بودند، ملی بودند، و جزو قربانیان قتل های زنجیره ای بودند. اما پیچیدگی ها، بالا و پایین ها، و مواضع آن ها را در برهه های تاریخی نمی شناختند. به نوعی کم حافظگی تاریخی برخوردم که استبداد آن را بر جامعه تحمیل می کند تا قرائت خودش را از تاریخ تولید و بازتولید و بر ذهن جامعه تحمیل کند. من می خواستم آنچه را که شاهدش بودم بازگو کنم.»

پروانه و داریوش فروهر در سال ۱۳۴۰ در فاصله یکی از آزادی های داریوش از زندان ازدواج می کنند. پیش از آن از طریق شرکت در کلوب های حزبی و ادبی و به خاطر نزدیکی های فکری و سیاسی، از جمله این که هر دو مصدقی هستند، به هم نزدیک می شوند و دل به هم می بندند. میان این عشق و دلبستگی تا مرحله ازدواج چند سالی فاصله است. پروانه فروهر، شاید در آخرین ویدیویی که از او باقی مانده، درکنار داریوش فروهر ایستاده و با صورتی خندان به خبرنگار می گوید: «ازدواج ما ازدواجی بود عاشقانه و سیاسی. که هنوز خوشبختانه به همان صورت ادامه دارد.» و نگاهی گرم و مهربان به داریوش فروهر می اندازد.

از پرستو فروهر می پرسم:
ـ این کتاب به زندگی دو مبارز سیاسی از نگاه فرزندشان می نگرد و به آنها شخصیتی انسانی می بخشد. با این حال به نظر می رسد که شما در کتاب تحت تاثیر شخصیت سیاسی آنها هستید و به پدر و مادرتان به عنوان قهرمان نگاه می کنید. ( یکی پدر است به عنوان نماد استقامت و مبارزه، با ظاهری جدی و خوددار، و شیوه زندگی بری از تجمل طلبی و اسراف و شاید خشن( مردانه)ـ (مانند مخالفت او با خریدن بازیچه باربی برای شما، یا صرفه جویی وسواس گونه در استفاده از کاغذ). و دیگری ـ مادر ـ باز بی تردید نماد استقامت و مبارزه ، اما مهربان و شکننده و لطیف و عاطفی و رویایی (زنانه). به عبارت دیگر به نظر می رسد به نوعی تیپ سازی پرداخته اید تا شخصیت پردازی. برای خواننده این سوال مطرح می شود که تقسیم کار در خانه چگونه بود. مثلا در خانه چه کسی آشپزی می کرد، رفتار پدر و مادرتان با هم بر اساس تقسیم کار سنتی زن و مرد بود یا روش برابری و دمکراسی خواهی را در خانه هم اجرا می کردند؟ با شما چطور؟ آیا در بچگی از پدرتان حساب می بردید...

پ.ف: «من سعی کرده ام تا آنجا که می توانم شخصیت انسانی شان را بازگو کنم. با همه کلنجارها و بالا و پایین های حسی و عاطفی که شاهدش بودم. شاید پدرم شبیه تیپ خاصی باشد اما من برای توصیف او از آن تیپ حرکت نکردم بلکه کوشیدم بر اساس مشاهداتم در لحظات و زاویه های جزئی مختلف، او را بازسازی کنم. مثلا پرخاش جو بودنش را با نشان دادن این که چه جوری بدنش را سفت و شق می کرد، واکنش هایش در مواقع سردرگمی، شعرهایی که زیرلب می خواند، شخصیت های مورد علاقه اش. مادرم هم اگر چه مهربان و لطیف بود اما شکننده نبود. خیلی محکم بود. با در کنار هم قرار گرفتن این دو بود که راه سیاسی شان شکل می گرفت و بر هم تأثیر می گذاشتند. نه فقط در گفت وگوها بلکه وقتی پای پافشاری بر مواضع شان در بین بود. یک پیوند عاشقانه و سیاسی بود.

در فضاهای خانگی با توصیف صحنه هایی این تقسیم کار را توضیح داده ام. مثلاً یک روز صبح که در مورد شایعه نخست وزیری دکتر صدیقی صحبت می کنند، می گویم مادرم داشت لباس های پدرم را اتو می کرد. یا وقتی از غذاهای چربی که مستخدم خانه می پخت می گویم، نشان می دهد که مادرم در خانه آشپزی نمی کند. شاید این ها خیلی در کتاب مشخص نیست. من سعی کرده ام با فضاسازی آن ها را نشان بدهم. شاید برمی گردد به حرفه من که با تصویر کار می کنم . با ساختن تصاویر و فضاهاست که واقعیت ملموس می شود و آدم ها خودشان را با پیچیدگی هایشان نشان می دهند».

یکی از جذاب ترین بخش های کتاب کودکی پرستو فروهر است. کودکی ای بسیار متفاوت با کودکان هم سن و سالش. بزرگ ترها از او انتظاراتی دارند و بارهایی برعهده اش می گذارند که حتی برای آدم بزرگ ها هم آسان نیست. او در خانه ای زندگی می کند که پدر خانواده مدام بین زندان و خانه در حرکت است. داریوش فروهر در دوران پیش از انقلاب به مدت ۱۴ سال و بیش از ده بار زندانی می شود. پرستوی خردسال به ملاقات پدر به زندان می رود و در ملاقات ها گاه باید با رفتاری کاملا عادی و بی آن که حرفی از دهانش بپرد، پیام هایی را به بهانه بوسیدن پدر درگوش او بگوید یا نامه هایی را که در کف دست کوچکش مشت کرده به پدر برساند. باید کاملا مراقب حرکات و رفتار و حرف هایش باشد. و او همه این ها را با موفقیت وبی آن که «لو برود» انجام می دهد.

در خانه نیز با زنانی از سه نسل، با دیدگاه ها و نگرش ها و شیوه های متفاوت به زندگی سروکار دارد. مادری سیاسی و آزاده، مادربزرگی متجدد و مستقل که می خواهد با بکن نکن هایش پرستو را یک خانم بار بیاورد، و مادر مادربزرگ که به خدایی مهربان و رحیم باور دارد و آغوشش پناهگاهی نرم و پرمهر است...

به پرستو می گویم: نگاهی به رابطه شما با اعضای خانواده بیندازیم. برداشت من در کتاب این طور است که شما بیشتر، و مثل خیلی از دخترهای اول، «دختر بابا» بوده اید. بویژه در دوران بلوغ و نوجوانی. چرا در نوجوانی علیه مادرتان شورش کردید؟

پ. ف.:« (با خنده) من بچه هردو بودم. و باید بگویم که اتفاقا نزدیکی ذهنی و حسی من با مادرم بسیار عمیق بود. دوره بلوغم همزمان با اوج انقلاب بود و دوران تسلط روحیه خلقی و مستضعف پسندی بر جامعه. من بشدت تحت تأثیر این فضا بودم که این ها را در طرز لباس پوشیدن و آرایش مویم در کتاب نشان داده ام.

مادرم با این روحیه فاصله داشت و پافشاری و سعی می کرد در آن فضای انقلاب زده و معوج نظر خودش را نشان بدهد. من به اقتضای سنم با او کلنجار داشتم. انگار بایست برای پیداکردن خودم اورا پس می زدم و خودم را از زیر سایه او که همیشه بر ذهن و نوع نگاهم افکنده بود، بیرون می آوردم. این نوع رفتار و تفکر و حتی طرز لباس پوشیدنم برای مادرم تلخ بود. او خیلی تلاش کرده بود که دخترش مستقل بیندیشد و افکار سطحی نداشته باشد.

البته یادمان باشد که من بسیاری از بالا و پایین های حسی و کلنجارهای درون خانه را که گفته ام بیشتر از مبنای سیاسی حرکت کرده ام و نمی خواسته ام همه حریم های خصوصی خانه را باز کنم. می خواستم نگاهی از درون به خوانندگان بدهم که هم گیرودارهای انسانی آن دو را درک کنند و هم به نوعی کنجکاوی شان را به زندگی سیاسی آنها تحریک کنم. نخواسته ام به صورت گزارشی از وقایع روزمره خانوادگی باشد. در کلنجار خودم با مادرم هم بخش سیاسی قضیه مطرح است...

این روایتی از زندگی آنهاست از دید من و با نگاه خاص من به چگونگی حضور آنها در شرایط مختلف سیاسی و اجتماعی. این خط سیاسی را می توان در تمام کتاب دید. من فقط به زندان، به رفتن به دیدار افراد سیاسی، و نظیر این ها نپرداخته ام. می خواستم خوانندگانم آنها را به عنوان دو انسان، با گوشت و پوست شان، حس کنند.»

ـ به نظر می رسد که برادرتان را چندان جدی نمی گرفته اید... از او به عنوان پسربچه شیرین و بازیگوشی که با اسباب بازی هایش سرگرم است یاد می کنید. که به نوعی انگار بچگی خودتان را با او مقایسه می کنید...

پ. ف.: «در مورد برادرم باید بگویم که خوب اختلاف سنی ما زیاد بود. من از بچگی، هم چون بچه اول بودم و هم به خاطر شرایط وقت یک آدم بزرگ کوچک بودم. مثلا در ملاقات هایم با پدر درزندان، یا رفتن به دیدارهای سیاسی و غیره و تربیت های مادر بزرگ باید رعایت خیلی چیزها را می کردم. اما در مورد برادرم این وضع مصداق نداشت. او بچه کوچک خانواده و شیرین و بازیگوش بود که با کارهایش فضای سنگین خانه را نرم می کرد.

رابطه ما دو نفر دربچگی به دلیل اختلاف سنی مان به صورت از کنار هم رد شدن است. اما بعدها بویژه در دوره سرکوب بعد از دهه شصت و رشد او به نوجوان و بعد هم به جوان او خیلی بیشتر از من در تنگنا قرارگرفت. در حمله به مراسم بزرگ داشت دکتر مصدق در سال ۱۳۷۴ و مقاومت پدرو مادر و همراهان در برابر حاجی بخشی و دارو دسته اش، حضور آرش و شکستن دماغش را توصیف کرده ام. این حضور بیشتر جنبه حمایتی داشت از پدر و مادری که باتمام وجودشان سیاسی بودند. خانه ما خانه ای سیاسی بود. فعالیت سیاسی در آن در اولویت بود. افراد خانه هم جزو همراهان بودند. اما این همراهی ها انسانی و عاطفی بود. راه انتخابیِ ما نبود. ما در آن خانه این امکان را داشتیم که با فاصله گذاری با راه زندگی پدرو مادرم همدستشان باشیم...»

ـ و حضور و سایه پدر و مادر در زندگی عاطفی شما؟

پ.ف.:« در مورد حضور و سایه پدر در کتاب گفته ام که چه طور یک امر جزئی مثل خرید باربی تبدیل به بحث درباره زندگی سیاسی در ایران می شد. این تاثیر گذار بود در ساخته شدن ذهن، در استدلال کردن، بحث کردن، تصمیم گیری ها، در کشمکش هایی که با پدرم داشته ام. حضور او مسلماً بر زندگی من سایه انداخته. اما حضور مادرم خیلی بدیهی تر بوده، همواره بوده، همواره به من نیرو داده، همواره حضور داشته... مادرم یک رگه رویایی در حضورش داشت و انگار مال آن رویا ها بود و به همین دلیل فوق العاده جذاب بود. به همین دلیل هم نمی شد با او این کلنجارها را، که حرف کدام درست است و کدام درست نیست، رفت. چون فوق العاده احساساتی می شد و نمی شد با او بحث کرد. در صحنه ای در کتاب گفته ام که یک فرش نو خواسته ام و او آن چنان احساساتی حرف زد و می خواست باورهایش را توضیح دهد که... نمی شد سر چیزی با او بحث کنی. به همین دلیل من بحث هایم رابیشتر با پدر می کردم...»

ـ به نظر می رسد که زندگی پدر و مادرتان به عنوان دو چهره سیاسی شما را از فعال سیاسی شدن دور کرد و نخواستید راه زندگی آنها را در پیش بگیرید. آیا همین طور است؟ اساسا زندگی پدرو مادرهای سیاسی و سختی هایی که فعالیت ها و شیوه زندگی آنها برای فرزندان شان به بار می آورد، چه تأثیری، مثبت یا منفی، بر بچه ها می گذارد؟

پ.ف.: «برای من و نسل من که در شور انقلابی شرکت کرده بودیم فاصله گرفتن از فضاهای سیاسی نوعی واکنش به شکست انقلاب بود و ناباوری به این که از طریق سیاست می شود به آن شکست پاسخ داد. ما راه های آلترناتیو پیداکردیم. خیلی ها به فعالیت فرهنگی روی آوردند. من هم رفتن دنبال هنر و گشتن در فضاهایی که به شک ها و به شکست ها بپردازد و به آن ها پاسخ بگوید را درپیش گرفتم. این بیش از آن که واکنش به زندگی پدر و مادرم باشد واکنش به شکست بود...مسائل ناشی از شکست بر تجربه نسل من تاثیر گذاشت و راه های دیگری برای نشان دادن حضورش به روی آن باز کرد».

ـ صحبت از شکست به میان آمد. واکنش پدرو مادر شما به شکست به عنوان زوجی که همه امید و آرزویشان را بر سراین انقلاب گذاشته بودند، چگونه بود؟ در این کتاب شما دورانی از زندگی آن دو را نشان می دهید که برای شاید اولین بار رابطه آن ها سرد می شود. به خاطر تفاوت مواضعشان در قبال انقلاب. که البته بعدها شاید با گذشت زمان و شاید وقتی پدر به حقانیت موضع مادر پی می برد روابط شان ترمیم می شود.

پ.ف.:« پدرو مادرم در اوایل دهه شصت در همدستی سیاسی زندگیشان را ساختند. بعد از شکست و فروپاشی آرمان ها و ایدئال هایی که برای به ثمر رساندن آن ها انقلاب کردند، پدرومادرم توانایی تقسیم آن شکست را نداشتند و برای مدتی از هم جدا ماندند و فضای سرد بر خانه ما حاکم بود تا آن که هرکدام به نوبه خود، پدرم با شیوه ساختارگرایی سازمانی، و مادرم با بینش تفکر آزاد، از درون خود پتانسیل های خود را فعال کردند و سرانجام با طی روندی به آن همدستی که شاخص زندگی شان بود بازگشتند.»

ـ در کتاب یک بار بعد از بازگشت پدر به خانه پس از یکی از زندان های طولانی اش در دوران شاه به سردی و خشکی رفتار پدر اشاره می کنید. چرا؟ آیا پدر نمی توانست پس از یک دوره زندان خودش را با زندگی بیرون زندان تطبیق بدهد؟

پ.ف.:« در آن زمان زندگی پس از زندان برای پدرم دوره سنگینی بود. درست است. پدرم نمی توانست خودش را با واقعیت های بیرون زندان تطبیق بدهد. او یک آدم سیاسی بود که حتی از درون زندان هم فعالیت می کرد. بیرون زندان در آن زمان حتی منفذی هم برای کارهای سیاسی نگذاشته بود. دیکتاتوری سنگین دهه ۵۰ فضای خیلی ساکن و راکدی ایجاد کرده بود که پدرو مادرم انگار درآن گیر افتاده بودند. پدر تا وقتی در زندان بود، خوب، برایش روشن بود که کاری نمی تواند بکند. اما بیرون از زندان، وقتی در آن فضای راکد فکری و سیاسی قرار گرفت، خیلی سختگیر و تلخ شده بود. واین تأثیر سنگینی داشت بر زندگی ما.

مادرم در آن دوران انگار درحال صبوری کردن بود و این حالت او را از رویا پردازی هایش دور کرده بود. در سال ۶۲ هم که پدرم (از زندان جمهوری اسلامی) آزاد شد، فضای فوق العاده سنگینی بر ذهنش حاکم بود. یک فضای معلق بین مرگ و زندگی. مادرم هم تلخ می اندیشید و بازتاب سرکوب ها آنقدر ذهن و احساسات او را زخمی کرده بود که انگار زندگی روزمره راکد بود و جاری نمی شد. گیر می کرد. گیر می افتادیم. بعد از دوره های زندان و سرکوب تطبیق با زندگی روزمره دشوار می شد».

ـ زندان پس از انقلاب چه تفاوتی داشت؟

پ.ف.:« اصولاً پدر درباره زندان هایش حرف نمی زد. اما در آن دوره فقط صحنه ای را از لاجوردی نقل کرد که در کتاب آورده ام و دیگر این که در تمام مدت زندان در سلولی بود که از قدش کوتاه تر بود. آرتروز شدید گردن او نتیجه و یادگار زندگی در همان دخمه بود. به هر صورت زندان جمهوری اسلامی نه تنها به دلیل شرایطی که بر خود پدرم تحمیل کرده بود، بلکه به خاطر نوع خشونت آن که هدفش پاره پوره کردن انسان ها و تخریب حس آزادگی و حرمت در انسان ها بود، و به خاطر سرکوب وحشتناک زندانیان سیاسی و تیرهای خلاص که بخشی از آن برای ایجاد ارعاب در جامعه بود، ردپای سنگینی بر او گذاشت. او این ها را نمی گفت و نشان نمی داد. اما تأثیر آن را می شد بر او دریافت...

بعضی از دوستان پدر معتقدند که باور او به این که حتماً نهاد های جامعه باید طوری باشد که تضمین کننده عدم خشونت باشد، وتأکید او بر عدم خشونت و حقوق بشر، از تجربه های فردی او در زندان می آید. مثل اعلامیه لغو مجازات اعدام. آخرین بیانیه سیاسی او هم درمورد عبدالله اوجلان بود که می خواستند به ترکیه تحویلش بدهند. همان شبِ قتل از خانه این بیانیه را بیرون فرستاده بود و بر حق پناهندگی سیاسی اوجلان تاکید کرده بود. که حساسیت او را به سرنوشت کردها چه در ایران، چه درعراق و چه در ترکیه، نشان می دهد».

یکی از بیانیه های تشکیلاتی که با پافشاری داریوش و پروانه فروهر به تصویب حزب ملت ایران رسید درباره لزوم لغو مجازات اعدام بود. این بیانیه در صفحه ۳۸۶-۳۸۷ کتاب «بخوان به نام ایران» به طور کامل چاپ شده است.

از پرستو فروهر می پرسم:
ـ اختلاف شدید توده ای ها و پان ایرانیست ها سابقه ای طولانی داشته، اما شما در کتاب از دیدار پدرتان با کیانوری گفته اید. آیا این را هم می شود نوعی نرم تر شدن دیدگاه های او بر اثر دوران زندان دانست؟ چون مدت ها با زندانیان سیاسی مذهبی و توده ای در دوران شاه هم زندان بود؟

پ.ف.:«دیدار با کیانوری به اوائل انقلاب برمی گردد که گروه های سیاسی می خواستند باهم آشنا و از عقاید هم آگاه شوند. اما با برخی از توده ای ها که با آنها در زندان بود روابطش را بعد از زندان حفظ کرده بود. آقای عمویی بعد از آزادی از زندان به من گفت که ارتباطش را با پدرم ادامه می داده... »

ـ به ماجرای قتل پدرو مادرتان بپردازیم. این قتل تقریبا با قتل های دیگری هم زمان است. پیش از آن هم قتل های دیگری روی داده بود. مثل قتل کشیشان، یا برخی از نویسندگان و ناشران، آیا پدر و مادر شما از آن قتل ها خبر داشتند؟ در مورد آن ها چه موضعی داشتند و آیا این را به عنوان اعلام خطر به خودشان نمی گرفتند؟ به یاد دارم که در مصاحبه با رادیوهای خارجی خانم و آقای فروهر بویژه بسیار تند علیه حکومت حرف می زدند. احساس خطر نمی کردند؟

پ.ف.:«چرا، و خودشان همیشه درباره جنایت ها اطلاع رسانی می کردند. در مورد سعیدی سیرجانی، پیروز دوانی، آقای زال زاده، ... تهدید به کشته شدن هم همیشه وجود و حضور داشت. هم پیش و هم پس از انقلاب. چند نمونه اش را در کتاب آورده ام. مثل بمب گذاری در خانه مان. یا آن تصادف ساختگی شدید در یک خیابان فرعی خلوت با سرعت کمی که اتومبیل پدر داشت»

ـ از اعدام های دهه شصت چقدر با خبر بودند؟

پ.ف.:«از اعدام های دهه شصت تاحدی خبر شده بودند. اما ابعاد آن را به هیچ وجه نمی دانستند. تنها چیزی که یافتم اعتراضی بود که به اعدام های بی رویه اعضای مجاهدین خلق، که در عملیات شرکت کرده و بازداشت شده بودند، کرده بودند. اما در مورد اعدام زندانیان سیاسی، نه نمی دانستند. البته اعتراض ها فقط به اعدام های سیاسی نبود. به اعدام های اجتماعی هم اعتراض می کردند».

ـ سخنان تند آقای فروهر علیه رژیم در مصاحبه ها باعث شده بود که افراد در اینجا یا آن را حمل بر وجود آزادی در ایران کنند، یا بگویند که لابد ایشان از خود رژیم اجازه دارد! حرفی که درباره سیامک پورزند، و سعیدی سیرجانی هم می زدند و متاسفانه خریدار هم داشت. در آن روزگارها بعضی ها حتی آنقدر تندروی می کردند که فیلم های ایرانی و ایرانیانی که در ایران زندگی می کردند را هم عامل و وابسته رژیم می دانستند وبایکوت می کردند. در کتابتان همچنین به بدرفتاری با مادرتان در همین «بنیاد پژوهش های زنان» ـ که شما هفته گذشته در آن درباره کتابتان سخنرانی داشتید ـ گفته اید. مادرتان هم برای سخنرانی به همین بنیاد دعوت شده بود. شما در کتابتان نشان داده اید که او چقدر از این جلسه آزرده وافسرده شده بود.

پ.ف.:« فقط در بنیاد پژوهش ها نبود. در مصاحبه ها هم بود. حرف های زشت و توهین آمیزی زده می شد. مثلاً می پرسیدند چرا شمارا نمی گیرند... یا به مادرم ایراد می گرفتند و می گفتند شما نماینده حزب ملت ایران هستید و عقاید یک حزب را تبلیغ می کنید. برخوردها تخریبی بود. فضایی بود که دستگاه امنیتی هم به آن دامن می زد. اما نوعی از بی اخلاقی و رفتار زننده در بخش هایی از مخالفان سیاسی وجود داشت. شاید به دلیل فضای تلخ شکست.»

ـ برخورد پدر و مادرتان با این رفتار ها و گفتارها چگونه بود؟

پ.ف.:« پدرو مادرم در واکنش به این نوع برخوردها خیلی دلگیر و دل شکسته می شدند. اما آن را بیان نمی کردند و می کوشیدند به ریشه یابی بپردازند، به جوسازی دستگاه برای دورکردن آدم ها از هم. مادرم در بنیاد پژوهش ها هم همین حرف را زد. به آنها گفت:«این حرف هارا می سازند تا ما نتوانیم با هم یکی شویم و اختلافات مان همچنان باقی بماند...»
ـ حالا در مقایسه با فضای آن زمان فکر می کنید تغییری ایجاد شده است؟

پ.ف.: «بعدها دیدم کسانی را که می گفتند متاسفند که آن جور برخوردها شده و از این که آنها در آن جلسات حضور داشته و اعتراض نکرده اند ابراز پشیمانی می کردند.
در «بنیاد پژوهش های زنان » برخورد با من متفاوت است. من نه ادعای سیاسی دارم. نه راه مشخص سیاسی را تبلیغ می کنم. یک نفر آدم هستم که به عنوان قربانی خشونت سیاسی برای افشاگری و دادخواهی تلاش می کنم. این با شخصیت های سیاسی فرق می کند که می خواهند راه حل های سیاسی بدهند.

من فکر می کنم همه باید هویت خود را داشته باشند. فرهنگ سیاسی ما باید از حالت تهمت زنی و دفع و تخریب دربیاید. به نظرم افراد، یعنی ایرانیان خارج، در بازبینی رفتارهای گذشته دارند از آن فاصله می گیرند. برخوردهای منطقی تر و مسالمت آمیزتر روبه رشد است. آنچه اتفاق افتاده زخم های عمیقی بر جامعه و آدم ها باقی گداشته. این زخم ها با اتهام زنی و درشت گویی و مقصریابی التیام نمی یابد.»

ـ به طورکلی در این کتاب چقدر خواسته اید، یا توانسته اید، واقعیت را بگویید؟ گاه مسائلی را بیان می کنید که دلیلشان را نمی گویید. به عنوان نمونه علت جدایی شما از شوهرتان؟

پ. ف.:«برای من باز کردن فضای خصوصی ام خیلی ساده نیست و نمی خواهم آن را در جاهایی که فکر می کنم لازم نیست بازکنم. ازدواج من در یک فضای خاص، در سردرگمی ناشی از ضربه ها، انجام شد. شاید با یک حس شیرین برای ساختن یک فضای امن شیرین. ولی من نمی خواستم در کتاب درباره زندگی خودم بگویم. من با خودم کلنجار رفتم که اصلا بگویم ازدواج کرده ام یانه. در حدی گفته ام که خواننده باور کند که خواسته ام فضا را باز کنم».

ـ کمی از خودتان و کارهایی که می کنید بگویید، از کارهای روزمره تان، ...

پ.ف.:«کارهای روزمره ام... من نمایشگاه می گذارم و برای نمایشگاه باید کار کنم. برای دانشجوها ورک شاپ می گذارم، در فرصت بین این کارها، گاهی تدریس می کنم، ولی نه به صورت دائمی. بیشتر به تولید کار هنری می پردازم. در این سه سالی که به نوشتن این کتاب و کتاب دیگری که به آلمانی درآمد، مشغول بودم بیشتر با واژه ها کار کردم و از نقش ها غافل شدم. می خواهم برگردم دوباره به سراغ رنگ و تصویر. من نقاش هستم تا نویسنده.»

ـ کتاب آلمانی درباره چیست؟

پ.ف.: «کتاب آلمانی درباره مقطع زمانی دیگری است. از قتل پدر و مادرم به بعد. مجموعه ای ست از همه چیزهایی که پس از قتل آن ها روی داد. از سفرنامه هایم به ایران که برای پیگیری پرونده های قضایی می رفتم، و از روندهای روزمره در برخورد و گفت و گو با آدم های مختلف، با راننده تاکسی، با باغبان، با مادربزرگم در بهشت زهرا ...می دانید که برخلاف وصیت پدر و مادرم اجازه ندادند که آن ها را درکنار آرامگاه دکتر مصدق به خاک بسپاریم، مجبورمان کردند که در بهشت زهرا دفن کنیم...امیدوارم بتوانم ترجمه فارسی آن را منتشر کنم».

دو پسر پرستو، کورش و کاوه، اکنون دانشجو هستند. از او می پرسم:
ـ و زندگی خصوصی چه؟

پ.ف.:«من همسر آلمانی دارم و با او خوشبختم (بلند و طولانی می خندد).»

***
کتاب « بخوان به نام ایران؛ داریوش و پروانه فروهر» که نویسنده و ناشر آن پرستو فروهر است به فارسی در ۳۹۰ صفحه در آلمان چاپ و منتشر شده است.

تنها تصویر کتاب درپایان آن است که داریوش و پروانه فروهر را با چهره هایی خندان در کنارهم نشان می دهد.

«بخوان به نام ایران» از نوع سرگذشت نامه است و به همین دلیل وجودتصاویر در کتاب به خواننده در تجسم افراد و فضاها کمک بسیار می کند. پرستو فروهر پرهیز از زیاد شدن صفحات و مخارج چاپ را به عنوان علت این کمبود توضیح می دهد.

از دیگر کمبودهای کتاب، یک کم بودن موضوع بندی و سرفصل های آن است و دیگر نداشتن فهرست نام ها و بیانیه ها. از انجا که این کتاب درعین حال سرشار از اطلاعات تاریخی معاصر است وجود فهرست ها برای تسهیل استفاده از آن ضروری است.

نثر کتاب روان و سرشار از تصویر سازی ها و فضا سازی هایی ست که آن را بویژه در مواردی که به توصیف مادر بزرگ ها و خاله ها و خانه های دوران کودکی می پردازد، به رمانی جذاب و خواندنی تبدیل می کند. هرچند که افراط در آوردن فعل های جمع که گاه حتی برای اسامی مفرد و غیر مادی، یا در فعل های مجهول، هم به کار رفته از روانی آن می کاهد.

کتاب آمیزه ای است از روایت ها و تصاویر شاعرانه در کنار جلسات و مذاکرات و بیانیه های سیاسی که خواننده را درمیان تاریخ وتخیل، و واقعیت و فراواقعیت، عبور می دهد تا او را با نمونه هایی از جانهای شیفته و شریفی آشنا کند که راه ناهموار مبارزه ای دشوار را با امید و ایمان به دمکراسی و عدالت برگزیدند و برای خوشبختی انسان ها از زندگی و جان خود گذشتند.

برخلاف تصور آمران و مولدان خشونت و کشتار، نه آرمان های چهار مبارز کردی که در میکونوس کشته شدند و نه امیدهای پروانه و داریوش فروهر که در خانه خود به قتل رسیدند، با ازبین رفتن جسم آنان به خاک سپرده نشد. کتاب «قاتلان قصر فیروزه» نوشته رویا حکاکیان و کتاب «بخوان به نام ایران» از پرستو فروهر در کنار بسیار نوشته ها و فیلم هایی که درباره آنان و دیگر قربانیان منتشر شد، گواهی آشکارند براین مدعا.

نظر شما

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG