لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ ایران ۱۱:۱۷

جکی کوپر بازیگر خردسالی که در دهه سی میلادی در فیلم درام «قهرمان» در نقش پسر یک مشت زن از کار افتاده و شکست خورده اشک تماشاگران را در سراسر آمریکا و جهان درآورد در سن ٨٨ سالگی درگذشت.

کوپر که در بزرگسالی نیز توانست یکی از محبوب ترین بازیگران فیلم های تلویزیونی آمریکا بشود و بعدها نیز جایزه «امی» را دریافت کرد پس از یک دوران کوتاه بیماری در خانه سالمندانی در شهر سانتا مانیکا درگذشت.

جکی کوپر کارخود را به عنوان یک سیاهی لشکر درسن ٣ سالگی در فیلم های صامت هالیوود آغاز کرد و در سال ١٩٣١ در سن ٨ سالگی در نقش اول فیلم «اسکیپی» یک شبه ره صدساله پیمود و تبدیل به یکی از محبوب ترین ستارگان خردسال آن دوران هالیوود شد. اسکیپی از روی یک کتاب داستان های «کمیک» اقتباس شده بود.

اما فیلم « قهرمان» با سه صحنه عمیق و دلخراشی که در آن جکی کوپر برای پدر مشت زن و الکلی خود اشک می ریزد فیلمی بود که که نامزدی جایزه اسکار بهترین بازیگرنقش اول را برای او به ارمغان آورد. درنهایت جایزه اسکار به«لایونل بریمور» اهدا شد و جکی کوپر که هنگام اجرای مراسم سر بر دامن بازیگری به نام «ماری درسلر» خوابش برده بود چیزی از آن شب به خاطر نداشت.

آن راترفورد، یکی از بازیگرانی که در آن دوران تحت قرارداری با شرکت فیلمسازی متروگلدوین مایر بود می گوید:«جکی کوپر به صورتی پسر همه مردم آمریکا بود و اوه...او بچه ای بود بی نهایت شیرین که شما دلتون می خواست دائما به او کمک و محبت کنید. بعدها هم تبدیل به یکی از بهترین تهیه کننده های فیلم های تلویزیونی شد.»

استودیوی متروگلدوین مایر هم با «پسر آمریکا» مثل یک شاهزاده رفتار می کرد. هالیوود نقش دست های کوچک او را روی سمنت جلوی «تئاتر چینی گرومن» برای همیشه حفظ کرد و روزنامه ها و نشریات هنری دائما اخبار مربوط به او را درج می کردند. او یک کلوپ طرفداران جکی کوپر داشت، روزنامه ای با نام خودش منتشر می کرد و چند نفرمسئولیت پاسخ دادن به هزاران نامه هواداران او را بر عهده داشتند.

جکی کوپر کوچک، در آن زمان پرزیدنت فرانکلین روزولت را ملاقات کرد و با «چارلز لیندبرگ» آشنا شد و «جورج گرشوین» آهنگساز مشهور یک بار به خانه او در بورلی هیلز آمد تا روی پیانوی خانوادگی کوپر یکی از آهنگ هایش را بنوازد.

او در سیزده سالگی برای اولین بار با یک ستاره نوجوان و معروف دیگری به نام «جودی گارلند» بیرون رفت و در ١٧ سالگی به مدت شش ماه با «جون کرافورد» ستاره سرشناس دیگری که از لحاظ سنی از او به مراتب بزرگ تر بود یک روابط عاشقانه محرمانه ایجاد کرد. اما جکی کوپر در طول سال ها بارها به نکات منفی زندگی ستارگان خردسال اشاره کرده بود.

استودیوهای فیلمسازی به این ستارگان کوچک به شکل یکی از اموال ارزشمند خود نگاه می کردند. آن ها ازترس آن که مبادا مجروح بشوند، اجازه نداشتند «اسکیت» کنند یا سوار دوچرخه بشوند. آن ها حتی اجازه نداشتند به تنهایی از خیابان ها رد بشوند. جکی کوپر هم مثل بسیاری دیگر از بازیگران خردسال هالیوود نتوانست از تحصیلات کافی برخوردار شود و بجای مدرسه رفتن و بازی کردن با بچه های دیگر یک معلم سرخانه داشت. اما درعین حال فشارها و مسئولیت های این بچه های بازیگرسینما به همان اندازه بزرگسالانی بود که در این حرفه اشتغال به کار داشتند.

جکی کوپر درسال ١٩٨١ در زندگی نامه ای به نام «خواهش می کنم سگ مرا نکشید» که با همکاری «دیک کلاینر» نوشت زندگی کودکی خود را توصیف کرده است. عنوان این کتاب به ماجرایی بازمی گردد که هنگام فیلم برداری فیلم «اسکیپی» به کارگردانی عموی جکی کوپر – نورمن تاروگ- اتفاق افتاد.

کارگردان از جکی کوپر خواسته بود که در قسمتی از فیلم گریه کند. اما کوپر نتوانسته بود رضایت او را با گریه ای که ارائه داده بود جلب کند. تاروگ برای اینکه اشک بازیگر خردسال را دربیاورد او را تهدید کرد که چنانچه آنطور که باید گریه نکند سگ کوچکش را از او گرفته و آن را به محلی که حیوانات را می کشند می برد! این مسئله تا جایی ادامه پیدا می کند که به جکی کوپرکوچک می گویند نگهبانان استودیو به سگ او تیر انداخته و آن را کشته اند.

جکی کوپردر این رابطه درزندگینامه خود می نویسد:«من فقط سگ کوچکم را مجسم می کردم که بعد از تیرخوردن درخون خود غلط می زند و صحنه وحشتناکی بود. شروع به گریه کردم و این گریه تبدیل به یک حالت غیرقابل کنترل و به شدت عصبی شد تا جایی که کارگردان که حالا می دید این گریه بیش از اندازه لازم برای صحنه فیلم برداری است مجبور شد به دلداری من بیاید. او به من گفت که احتمالا تیربه بدن سگ کوچک من اصابت نکرده و اگر جلوی گریه شدیدم را بگیرم و آن کاری را که او می خواست انجام بدهم بعد از فیلم برداری می رویم ببینیم که سگ زنده است یا نه.»

بالاخره بعد از ساعت ها فیلم برداری، صحنه به صورت دلخواه کارگردان درآمد و تنها در آن زمان بود که به جکی کوپرگفته شد که سگ او سالم است و هیچ اتفاق ناگواری برای او نیافتاده است. درحالی که خاطره ای که از آن زمان در ذهن «کوپر» باقی مانده همراه با لبخند مادربزرگش، عمویش کارگردان فیلم ونگهبان استودیو که از نتیجه فیلم برداری خوشنود به نظر می رسیدند برای همیشه در ذهن او نقش بست.

جکی کوپر در ادامه این مطلب می نویسد:«مردم خیلی سعی کردند به من ثابت کنند که من به عنوان یک بازیگرخردسال سینمای هالیوود دست آوردهای زیادی داشته ام. آن ها پول فراوانی که ساخته ام را به رخم کشیدند و به زندگی هیجان انگیز و اشخاص معروفی که ملاقات کردم اشاره کردند. اما هیچ یک از این چیزها هرگز نمی تواند جای خالی کودکی از دست رفته مرا پرکند.»

جان کوپر جونیور در سپتامبر ١٩٢٢ در شهر لس آنجلس به دنیا آمد. مادر او «میبل» یک نوازنده پیانو روی صحنه تئاتربود. پدرش هم آهنگسازی بود که درضمن یک مغازه کوچک ابزار موسیقی را هم اداره می کرد. او هنگامی که جکی کوپر تنها دو سال داشت خانواده خود را رها کرد. مادرجکی کوپرکه به او گفته بود پدرش مرده است، به عنوان پیانیست با گروه های تئاتری به شهرهای مختلف سفر می کرد و وظیفه مراقبت از جکی بر عهده مادربزرگ او گذاشته شده بود. مادربزرگ هم مثل صدها تن از مردم دیگر آن دوران هر روز صبح جکی را با خود به پشت دروازه های استودیوهای بزرگ هالیوود می برد تا به عنوان سیاهی لشگر برای خودش و نوه اش کاری دست و پا کند. کاری که برای آن ها یک وعده غذا و ٢ دلار پول نقد به همراه داشت. بعدها کوپر به عنوان یک ستاره خردسال هفته ای ٥٠ دلار دریافت می کرد و چندی بعد تحت قرارداد متروگلدوین مایر این مبلغ به چند برابر رسید. مادر جکی کوپر به مدت سیزده سال هفته ای ١٠٠ دلار از دستمزد پسرش را برای پدراو و شوهر سابق خود می فرستاد.

قرارداد جکی کوپر با استودیوی متروگلدوین مایر در هنگامی که او چهارده سال داشت به پایان رسید. جکی کوپر هم مثل بسیاری دیگر از بازیگران هم سن وسال خود یک دوران رکود کاری سخت را پشت سرگذاشت. دوران طلائی ستاره بودن به پایان رسیده بود و هرچند او در ده ها فیلم دیگر نقش های کوچک و بزرگی به دست آورد اما هرگز نتوانست دوران معروفیت کودکی خود را تکرار کند.

جکی کوپردر دوران جنگ دوم جهانی به نیروی دریایی پیوست و نواختن موسیقی را آموخت اما با بازگشت به هالیوود احساس سرگشتگی عجیبی به او دست داد:«من نمی دانستم با خودم چکارکنم. مرد جوانی بودم که هالیوود هنوز به چشم یک پسربچه به من نگاه می کرد.»

جکی کوپر به نیویورک نقل مکان کرد و تصمیم گرفت یک بار دیگر کاربازیگری را از تئاتر آغاز کند. اودر چند نمایش در برادوی از جمله «مستر رابرتز» درخشید و بعدها به تئاترهای زنده تلویزیونی راه پیدا کرد و درنقش های تلویزیونی مختلف یک بار دیگر به محبوبیت رسید. او بعدها به عنوان رئیس بخش تلویزیون استودیوی کلمبیا به کار تهیه سریال های تلویزیونی پرداخت که در دهه پنجاه و شصت میلادی هواداران بسیاری پیدا کرد. درطول مدتی بیش از پنج سال کوپر برخی از محبوب ترین فیلم های تلویزیونی ازجمله سریال پرطرفدار «روزهای زندگی»، سریال کمدی «راهبه پرنده» و «خواب جینی را می بینم» با شرکت «باربارا ایدن» را تهیه کرد.

جکی کوپربعدها شرکت تهیه فیلم خود را تاسیس کرد و یک باربرای کارگردانی یکی از فیلم های تلویزیونی «مش» و بار دیگر برای فیلم تلویزینی «سایه های سفید» به جایزه امی دست یافت.

جکی کوپردر اوائل دهه هشتاد فیلمی درباره بچه ها به نام «بگذارید بچه ها بخندند» با شرکت همکار قدیمی اش میکی رونی کارگردانی کرد. او در این فیلم از بچه های غیربازیگراستفاده کرد اما بعدها به خبرنگاران گفت:«من کارگردان مزخرفی هستم به خصوص در مورد کار با بچه ها چون نمی توانم به آن ها دروغ بگویم تا یک بازی خوب ازشون بیرون بکشم. من خودم به اندازه کافی دربچگی زجرکشیده ام که نخواهم از کسی زورکی بازی بگیرم. بگذارید بچه ها خوشحال باشند و بچگی کنند.»



XS
SM
MD
LG