لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۶ ایران ۰۹:۴۰

مقاله‌ای از هاله انواری برای نشریه نیویورکر

من در هر انتخاباتی در ایران رای نداده ام. آن چه مایه تردید من است، نفس فکر به رای دادن در کشوری است که ظواهر دموکراسی را به من می دهد اما مبانی اش را از من دریغ می کند. با این وجود، سال ۱۳۸۸، در انتخابات ریاست جمهوری رای دادم. دوست جوانی متولد سال انقلاب موقعی که گفتم رای نمی دهم، ملامتم کرد: "همه شما مثل هم هستید. انقلاب کردید. حالا عقب کشیدید و این ما هستیم که باید پیامدهای اش را تحمل کنیم." در واقع، زمان انقلاب من شانزده ساله بودم و از کنار شعار می دادم؛ از مدرسه ای در انگلستان. اما آن جوان باعث شد احساس گناه کنم و رای بدهم.

انتخابات در ایران همیشه جمعه ها برگزار می شود تا اهمیت مساله برجسته تر شود. خرداد ۱۳۸۸، با توجه به قولی که برای شرکت در انتخابات داده بودم، روز انتخابات دوستان را به صرف قهوه و شیرینی برای طول روز دعوت کردم. دوستان با انگشت های جوهری شان یکی یکی وارد خانه می شدند. یکی که رای نداده بود تمام روز دستمایه مجادله های خنده آور قرار گرفت. اما ما جلوی خودمان را گرفتیم تا او را به زور پای صندوق رای نبریم. مطمئن بودیم که به اندازه کافی رای داریم. پختیم، خوردیم، و با آهنگ "احمدی بای بای! احمدی بای بای" رقصیدیم.

هیچ کس انتظار نداشت در دور اول احمدی نژاد از دور خارج شود. ایده این بود که با رای بالا انتخابات به دور دوم کشیده شود. افراد مردد زیادی چون خود من هم مجاب به شرکت در انتخابات شده بودند. به ما مرتب گفته می شد "هر یک رای مهم است." در صف های طولانی برای دادن رای به میرحسین موسوی، آخرین نخست وزیر ایران پس از انقلاب، ایستادیم؛ کاندیدایی که فکر می کردیم با پیشینه انقلابی بی عیب و نقص اش فرد مناسبی برای خلاص شدن از دست احمدی نژاد و دار و دسته اش خواهد بود.

صبح توسط یکی از دوستان که تمام شب نتایج انتخابات را دنبال می کرد بیدار شدم. شمارش سریع آراء به شکلی غیر طبیعی احمدی نژاد را با شصت و دو درصد آراء در دور اول به ریاست جمهوری رسانده بود.

سال ها به این فکر می کردم چرا ما ایرانیان دنیا دوست، که دلار نفتی را خرج تحصیلات غربی خود کرده ایم، دردسر ترک خانه و درگیر شدن در چنین انتخاب محدودی را به جان می خریم.

چشم هایم را باز کردم و خودم را برای چرتی که زده بودم نفرین کردم. ظهر یک روز پایان تابستان در سال ۸۸ بود و من خواب می دیدم که طوری می دویم که نمی توانیم پشت سر مان را نگاه کنیم. درب یک خانه را دیدم. آشنا به نظر می رسید، گویی پیشتر وقتی با دو خبرنگار خارجی از دست جمعیت خشمگین فرار می کردیم از آن عبور کرده بودیم. کسی درب را باز کرده و ما را به داخل راه داده بود. این درب هم باز بود، مطمئن بودم. من دنبال بقیه گروه می گشتم که دیدم گاز اشک آور شلیک شده به سمت می آید. قوطی جلوی پای ما افتاد. در بسته بود. "گندش بزنند! چشم هایتان را ببندید. اذیت خواهید شد."

رفتم دستشویی که صورتم را بشورم، و طعم کابوس وسط روز را از دهنم پاک کنم. هیولایی در آینه بود. چشم چپم وسط خواب خونریزی کرده و خون تمام صورتم را گرفته بود. مثل یک زخم که دور حدقه قهوه ای تیره رنگ چشمم دهن باز کرده باشد. درد نداشت فقط احساس فشار می کردم.

وقتی بعدازظهر به چشم پزشک مراجعه کردم، دکتر با لهجه آهنگین شیرازی که آدم را به یاد باغ های ایرانی و آرامش کنار رود و کباب و بازی تخته و فال حافظ می انداخت پرسید: "آیا به سرت ضربه ای خورده است؟"

با توجه به رویدادهای پس از انتخابات و امکان تماس جمجمه ها با باتوم پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها این سوال معمول تابستان بود.

"نه!"

"پس چطور این طور شدی؟"

"خواب بدی دیدم."

دکتر گفت: "این تصوراتی است که داری."

واقعا تصورات. همین تصورات من را از سال ها زندگی در انگلستان به ایران آورد تا در یک انتخابات مضحک رای بدهم و برای رای شمارش نشده ام به خیابان بروم و فریاد بزنم. همین تصورات جنون آمیز باعث شد بمانم و فکر کنم اوضاع بهتر خواهد شد. ما ایرانی ها مردم بسیار خوش خیالی هستیم. ما رویا پردازیم.

دست کشیدن از امید به لحاظ حسی کار درست تری بود. از منظر استراتژیک، رای ندادن بهترین سلاح ما علیه قلدرها به نظر می رسید.

به گفته گروهی از تبار خودمان که در بخش های قابل پیش بینی تر جهان زندگی می کنند، ما احمق هستیم. به گفته دوستان غربی ام، این که ما در انتخابات جمهوری اسلامی رای می دهیم، رفتاری کاملا غیر منطقی است.

"شما نمی توانید اسم آن را انتخابات بگذارید. شما انتخابی ندارید!"

این اظهار نظرها من را در موضع دفاعی قرار می دهد. مجبور می شوم به مقایسه حکومت ها بپردازم و سپس نواقص دموکراسی غربی را مطرح کنم و بگویم سیستم دو قطبی موجود در آمریکا و بریتانیا کاملا نماینده خواست مردم نیست.

وقتی فضای آشتی حاکم می شود، توضیح می دهم که ما دموکراسی را تمرین می کنیم. می پرسم چقدر طول کشید تا دیگر انقلاب ها پخته شوند و چقدر هزینه در بر داشت. ملی گرایی و امید احساس بهتری به من می دهد. این روزها، حتی خودم را برای این هم ناراحت نمی کنم. فقط یک جرعه دیگر از نوشیدنی ام می نوشم. هیچ احساس بدی ندارم، فقط خستگی.

سال ها به این فکر می کردم چرا ما ایرانیان دنیا دوست، که دلار نفتی را خرج تحصیلات غربی خود کرده ایم، دردسر ترک خانه و درگیر شدن در چنین انتخاب محدودی را به جان می خریم. ما هر چند سال یک بار، این امکان را پیدا می کنیم که با رای دادن در انتخابات باور کنیم بخشی از انقلاب هستیم. در این لحظه، ما همان قدر که اعداد اهمیت دارند بخشی از کشور هستیم. این آخرین چیزی است که از انقلاب برای ما "غیرخودی ها" باقی مانده است.

حتی اگر روحانی را دوست ندارم، باید به او رای بدهم، این چیزی بود که اعلامیه چاپی این "مرد سیاسی» بر آن اصرار داشت. ما برای ترمیم اقتصاد به او نیاز داریم.

پس از انتخابات بحث انگیز ۸۸، زندگی در ایران هرگز چون گذشته نبود. من کاری پیدا کردم که به من امکان بازگشت به لندن را می داد. اما در خرداد ۱۳۹۲، احساس کردم باید به تظاهرات پارک گزی در میدان تقسیم استانبول ترکیه بروم. می خواستم حمایتم را از مسلمانان سکولار متعهد منطقه نشان بدهم. دیدن شهر به هم ریخته شده توسط ترک های مخالف سیاست های رجب طیب اردوغان هیجان انگیز بود. بامدادی که شهر صحنه هجوم سنگین پلیس ضد شورش با گاز اشک آور شد، فضا بسیار آزار دهنده بود. گاز اشک آور ترک ها از گاز اشک آور ما شیرین تر بود، اما صدای شعارهای آهنگین تظاهرکننده ها در حالی که توسط پلیس مورد هجوم و تعقیب قرار می گرفتند، درست مانند تظاهرات سال ۱۳۸۸ در تهران بود. من آخرین شب حضورم در استانبول در یک شب تابستانی استانبول را زیر پتویی پشمی بر روی کاناپه یک دوست گذراندم و از صدای زد و خورد پلیس و تظاهر کننده ها در انتهای خیابان می لرزیدم.

یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری در ایران مانده بود. تا تهران تنها سه ساعت پرواز فاصله بود. به لندن برنگشتم. در عوض، تنها با نیت بودن در ایران و رای ندادن به سرزمین ام برگشتم.

هنوز از انتخابات دور قبل عصبانی بودم و فکر کردم زمان آن است که از ایفای نقش صحنه آرا برای پرده شعبده بازی دست بکشم. احساس کردم که ما باید بالاخره از انقلاب صرفنظر کنیم و بپذیریم که نظامی که از آن زاده شده یک حکومت خودکامه است. دست کشیدن از امید به لحاظ حسی کار درست تری بود. از منظر استراتژیک، رای ندادن بهترین سلاح ما علیه قلدرها به نظر می رسید.

جمعه روز انتخابات، همسرم و من برای ناهار روز انتخابات به گروهی از دوستان که بیرون از تهران زندگی می کنند، ملحق شدیم.

در ایران، جمعیت رو به فزونی ضامن این است که وقتی نسلی از سر ناامیدی تسلیم می شود، نسل بعدی با حس توانمندی برآمده از رای اولی ها به پیش حرکت می کند.

پیش از نهار، تمام گروه راهی حوزه اخذ رای شدند. من هم می خواستم تا پای صندوق رای بروم و از حق خودم برای پشت کردن به انتخابات استفاده کنم. در حالی که همسرم و دوستان مان در صف رای گیری ایستاده بودند، روی یک صندلی نشستم. روزی آفتابی بود و چون همیشه افرادی با بهترین لباس شان برای انداختن رای به صندوق به حوزه های اخذ رای می آمدند.

پسربچه ای کنارم نشسته بود که با دقت از گوشه چشم من را می پایید. زیاد طول نکشید تا بپرسد: "شما رای نمی دهید؟"

من گفتم: "نه!"

"چرا نه؟ باید رای بدهید. من اگر سن ام اجازه می داد رای می دادم."

(خدای بزرگ، من را از رویاها و امیدهای نسل جدید بعدی معاف کن).

فکر کردم با او شوخی کنم. او فقط یک بچه بود. «به چه کسی باید رای بدهم؟»

"آقای روحانی."

با قدرت گفتم: "من به یک آخوند دیگر رای نمی دهم."

"همه آخوندها بد نیستند."

"ولی من چطور می توانم مطمئن باشم که مثل انتخابات قبل تقلب نکنند، پس خطر نمی کنم."

پسر بچه گفت: "اما دفعه قبل تقلب نشد. در مورد شمارش آراء سوتفاهم شده بود."

پرسیدم: "چند ساله هستی؟"

"سیزده ساله."

"یک کم زود نیست که در این مسائل سیاسی باشی؟"

"نه من در ستاد مرکزی آقای روحانی کار می کنم."

یک زن تر و تمیز و مرتب با مانتویی مطابق مد روز و صورتی آرایش شده - شاید مادر آن پسر بود - از داخل صف با نجوایی بلند گفت.

"از اقتصاد برایش بگو."

او هم همین کار را کرد. حتی اگر روحانی را دوست ندارم، باید به او رای بدهم، این چیزی بود که اعلامیه چاپی این "مرد سیاسی" بر آن اصرار داشت. ما برای ترمیم اقتصاد به او نیاز داریم.

یک بار دیگر، فصلی بود که مشتاقانه بپرسیم اگر رای ندهم چه کسی بیشترین هزینه را می پردازد: نظام یا من؟ مخالفان جمهوری اسلامی بدانند، باید کلکی در کارم باشد اگر رای بدهم. معتقدان به تغییر تدریجی هم بدانند، باید بخیل بی مسولیتی باشم اگر رای ندهم.

در ایران، جمعیت رو به فزونی ضامن این است که وقتی نسلی از سر ناامیدی تسلیم می شود، نسل بعدی با حس توانمندی برآمده از رای اولی ها به پیش حرکت می کند. زنی بیست و چند ساله برایم توضیح داد چرا در انتخابات ریاست جمهوری قبل شرکت کرده و در انتخابات مجلس هم رای می دهد: «رهبر جمهوری اسلامی گفت حتی آن هایی که با نظام موافق نیستند باید رای بدهند. این اولین بار است که او اذعان کرد که ما وجود داریم. این یک پیشرفت است».

بیلبوردهای بزرگراه های تهران دست از تبلیغ کالا برای کاپیتالیسم کشیده اند تا اهمیت شرکت در انتخابات را به ما یادآور شوند. نقل قول هایی از آیت‌اﻟله خمینی در باره اهمیت رای دادن در کنار تصاویر شهدایی قرار گرفته که انتظار دارند ما در حوزه های اخذ رای حاضر شویم. من این حجم تحرک را برای هیچ انتخابات دیگر مجلس به خاطر ندارم. البته انتخابات مجلس خبرگان که رهبر بعدی را تعیین خواهد کرد هم به طور همزمان برگزار شد.

یک بار دیگر، فصلی بود که مشتاقانه بپرسیم اگر رای ندهم چه کسی بیشترین هزینه را می پردازد: نظام یا من؟ مخالفان جمهوری اسلامی بدانند، باید کلکی در کارم باشد اگر رای بدهم. معتقدان به تغییر تدریجی هم بدانند، باید بخیل بی مسولیتی باشم اگر رای ندهم.

با یکی از دوستان فعال سیاسی تماس گرفتم تا ببینم او می خواهد چه کند؟

«من ساعت هشت روز انتخابات بیدار می شوم و خودم را به زور به بیرون خانه و پای صندوق رای می کشانم و رای می دهم؛ علاقه ای هم ندارم به هیچ شکلی در موردش بحث کنم».

* برگردان فارسی این مقاله ها تنها برای آگاهی رسانی منتشر شده و نظرات بیان شده در آنها الزاماً بازتاب دیدگاه صدای آمریکا نیست.

نظر شما

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG