لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ایران ۰۹:۴۴

بازگشت «گادزیلا» به عنوان ناجی تمدن بشری


فروش سه روز اول اکران همگانی «گادزییلا»، با شرکت برایان کرنستون و الیزابت اولسون، که از جمعه در آمریکا و ۶۴ کشور دنیا، شروع شد، فراتر از پیش بینی های کارشناسان بود. با ۹۳ میلیون دلار در آمریکا و ۱۰۳ میلیون دلار در ۶۴ کشور جهان (غیر از چین و ژاپن)، گادزیلا بعد از فیلم «کپتن آمریکا: سرباز زمستان» پرفروش ترین افتتاح امسال را داشت.

هر چند هنرپیشه های برجسته ای مثل برایان کرنستون (از سریال بدگشتن Breaking Bad) و الیزابت اولسن و کن واتانابه، ایفاگر نقش های اصلی بودند اما ستاره فیلم، هیولای تنومند «گادزیلا» است که طی شصت سالی که از عمر آن می گذرد، در فرهنگ عامه سراسر جهان جا باز کرده است. روایت جدید از گادزیلا، هر چند روایت غائی توصیف شده، به یک حساب، سی و دومین فیلمی است که در این شصت سال در باره گادزیلا ساخته شده است.

اما گادزیلا تنها هیولای تنومند فیلم نیست. بشریت در این فیلم با مشکل ویرانگر حشرات غول آسای زیرزمینی سروکار پیدا می کند، که به پرواز درآمده اند و شهرها را یکی بعد از دیگری، نابود می کنند.

در یکی از صحنه های فیلم، دیوید استراتارین، در نقش فرمانده یک ناو نیروبر نیروی دریائی آمریکا، در باره آنچه «موجودات تنومند ناشناخته زیرزمینی» یا به اختصار Muto به زیردستان خود هشدار می دهد.

خوراک این سوسک های عظیم پرنده، اورانیوم غنی شده است و از دهان شان بخار سوزان رادیواکتیو بیرون می زند. آنها ابتدا در معدنی در فیلیپین سر بر می آورند، چون بهره برداری ناروای سرمایه داری لجام گسیخته از منابع محیط زیست، نظام طبیعی زیرزمینی را برهم زده است.

کارگردان گرت ادواردز می گوید وقتی آنونس های فیلم بیرون آمد، مردم متوجه شدند که فیلم او، یک برداشت جدی از ایده گادزیلا است و فیلمهای دیگر را فراموش باید کرد. او می گوید این فیلم برداشتی غائی از داستان گادزیلا است. نکته ای که بعضی از منتقدها هم تائید کرده اند.

در فصل مقدماتی فیلم، برودی، دانشمند اتمی آمریکائی با بازی برایان کرنستون، در رآکتوری در ژاپن، همسرش با بازی ژولیت بینوش را در اثر حادثه مشکوکی از دست می دهد. پانزده سال بعد، پس از آنکه نظریه های عجیب برودی درباره وجود موجودات عظیم الجثه زیرزمینی به حقیقت می پیوندد، او و پسرش «جو» که در نیروی دریائی کارشناس از کار انداختن بمب اتمی شده، بعد از اختلافی طولانی با هم همدست می شوند. پانزده سال است اوهشدار می دهد که مداخله بشر در طبیعت به رها شدن این موجودات از زیر زمین انجامیده و باعث مرگ همسرش شده است. هیچ نیروی ارتشی از پس این موجودات بر نمی آید و تنها قدرت گادزیلا است که شهرهای عالم را از خطرنابودی نجات می بخشد.

کارگردان گرت ادواردز ریشه محبوبیت گادزیلا در شصت سال اخیر را در ترس ازلی و حس ناامنی انسان می داند، از اینکه جانوری از داخل جنگل یا پشت کوه سربرآورد. واهمه ای که از جوامع اولیه تا کنون، میلیونها سال ادامه داشت.

او می گوید حالا بشر در خانه های غول آسا یا آسمانخراش ها زندگی می کند و قلب اش به اندازه سه طبقه بزرگتر شده، و به همان نسبت، کابوس ها و ترس ها هم بزرگتر شده اند، گوئی همه در اعماق ذهن شان هنوز می ترسند که جانوری از سیاهی بیرون جهد.

ریشه فیلمهای فاجعه ای و حتی فیلم های هیولائی، در ترس ازلی بشر از ناشناخته ها است. گادزیلای اولی، هشداری بود در باره بمب اتمی که در اوجگیری جنگ سرد ساخته شده بود. حالا دلمشغولی اصلی، بهره برداری لجام گسیخته بشر از طبیعت و محیط زیست است.

دینا استیونس در نشریه وزین اسلیت، گادزیلا را فیلم قوی ای می داند و معتقد است که درونمایه جهالت انسان که همیشه در تلاش برای تقلید از خدا شکست می خورد، از پرومته و فاست و ایکاروس، وجود داشته وهنوز هم درونمایه تاثیر گذاری است.

گرت ادواردز، کارگردان جوان بریتانیائی، یک متخصص سابق جلوه های ویژه است که بودجه فیلم اول اش «هیولاها» زیر ۸۰۰ هزار دلار بود، یعنی نصف هزینه ساختن یک دقیقه از فیلم گادزیلا. تهیه کننده شرکت «لجندری» سخاوتمندانه ۱۶۰ میلیون دلار برای سلاختن گادزیلا در اختیار او قرار داد -- نمونه دیگری از گرایش استودیوهای بزرگ هالیوود به بهره گیری از استعدادهای نوآمده سینمای مستقل.

تهیه کننده توماس تال می گوید بعد از اولین مکالمه با گرت ادواردز، متوجه شد که او کاملا پروژه احیای گادزیلا را درک می کند و خودش دوستدار گادزیلا است و برداشت خوبی از پدیده گادزیلا و دلیل تداوم و تبدیل آن به یک شمایل آشنای جهانگیر دارد.

او می گوید بعد از دیدن فیلم کم خرج هیولاها، که حتی ترفندهایش را روی کامپیوتر دستی در منزل درست کرده بود، متوجه شد که این کارگردان شیوه داستان پردازی و زاویه های جالبی برگزیده و یقین پیدا کرد که با بودجه بیشتر روی پرده ای گسترده تر، می تواند کاری خارق العاده ارائه دهد و دلیل آوردن گرت ادواردز همین بود. سوژه هیولاها، تسخیر کره زمین توسط هیولاها، بی شباهت به داستان گادزیلا نبود.

هر چند بعضی منتقدها، از جمله انتونی لین، منتقد نیویورکر، معتقدند بودجه غنی فیلم، نه تنها به کارگردان کمک نکرده، بلکه او را گیج و گمراه کرده است، با این حال، اکثریت منتقدها گادزیلا را به خاطر ابهام های غنی در تصویرسازی و شیوه داستان پردازی اش، تحسین کرده اند، هر چند که در پرده نگاه داشتن هیولا تا نیمه فیلم، برگرفته از شیوه کوسه اسپیلبرگ و موجود فضائی Alien از ریدلی اسکات و چندین فیلم دیگر است.

زوایای خاص دوربین بر ابهام صحنه ها و حس دلهره پیشامدهای بعدی، می افزاید چون همه چیز کاملا شفاف و در دسترس تماشاگر قرار نمی گیرد.

ادواردز می گوید دوست ندارد دوربین اش را جائی بکارد که دوربین نمی تواند برود. دوست ندارد تصاویری از هیولاها بگیرد به صورتی که طبیعتا غیرممکن باشد. برای همین، خیلی صحنه ها با هلیکوپتر یا دوربین روی دست یا از دید کسی روی خشکی، فیلمبرداری شده اند. او حرکتهای دوربین را با آگاهی قبلی نسبت به آنچه قرار است اتفاق بیافتد، تنظیم می کند، ولی می گوید ما که پیشگو نیستیم، بنابراین، حرکتهای دوربین نمی توانند کامل باشند.

پروای کارگردان انگار محتمل جلوه دادن قصه است به قول پیتر دبراج منتقد ورایتی، در فیلمهای هیولائی، قبلا کسی در بند محتمل کردن داستان نبود. جسیکا هرندون، منتقد آسوشیتدپرس، که این روایت گادزیلا را روایت غائی گادزیلا می داند، از تلاش کارگردان برای حفظ مقیاس انسانی فیلم خوشش آمده که انگار خواسته واقعا به پیامد حمله موجودات غول آسا به کره زمین، بپردازد.

همچنین، مقیاس بوم گسترده کارگردان ادواردز تحسین شده است. ولی بعضی، نظیر استفانی زکرک در ویلج وویس، اینهمه عظمت و شکوه را زیاده روی می دانند. او می نویسد وقتی همه چیز غول اسا وعظیم باشد، دیگر غول آسائی و عظمت به چشم نمی آید.

اما به قول متیو کسل Kassel منتقد آبزرور نیویورک، فیلم گادزیلا گاهی پرسروصدا و خودنما به نظرمی رسد، اما برداشتی فاخر و خوددار و خوشامد، از ژانر کایجو، یا فیلمهای هیولائی ژاپنی است. از توانائی و تخیل کارگردان به خاطر تمرکزش بر تصاویر گویا ستایش شده است.

فیلم گادزیلا، سال ۱۹۵۴، یعنی ۹ سال بعد از جنگ جهانی دوم ساخته شد، در ژاپن جنگزده که هنوز از تجربه دردناک بمب اتمی، کمر راست نکرده بود. گادزیلا، در آن فیلم، تمثیلی از بمب اتمی بود. در فیلم جدید، نگرانی از عواقب انفجار اتمی، جای خود را به دلمشغولی های محیط زیستی داده است.

انتونی لین، منتقد نیویورکر، از تئوری فیلم که انفجارهای دهه ۵۰ و شصت را نه آزمایش اتمی، بلکه تلاش بشر در مبارزه مخفی با هیولاهای زیر زمینی می داند، خوشش آمده، هر چند کل فیلم را رد می کند.

از مرکز هاوائی گرفته تا سنفرانسیسکو و لاس وگاس – جاهائی که به خاطر وجود راکتورهای اتمی، موجودات غول آسای زیرزمینی را به خود جلب می کند، آسمانخراشهای عظیم شهرها به کمک نقاشی ظریف و پرملاط کامپیوتری به خرابه تبدیل می شوند، تا گادزیلا به عنوان ناجی تمدن بشری از راه برسد.

فیلم گادزیلا، به خاطر امساک اش در نشان دادن هیولا، بیشتر به ژانر مصیبت وفاجعه نزدیک است، تا ژانر هیولائی، و به خصوص از فیلم های اسپیلبرگ، مخصوصا «ژوراسیک پارک» و «کوسه» متاثر است. هنر کارگردان در خلق تصاویری است که نفس را در سینه حبس می کنند. مثل آن صحنه فرود آمدن کوماندوها از لای ابرها و دودها، روی شهر ویران شده. اما بیشتر تصاویر، از دیدگاه های ناقص ساخته شدند و همین بر ابهام و دلهره فیلم می افزايد. و مثل فیلم «واگیر Contagion» از استیون سادربرگ، شخصیت منفی در این فیلم وجود ندارد.

هر چند بیشتر نقدها تحسین آمیز است، اما اختلاف نظر منتقدها در باره دو بخش فیلم جلب توجه می کند. به قول مایکل فیلیپس منتقد شیکاگو تریبون، فیلم، ترکیب دو قصه است. یکی قصه یک خانواده هسته ای، خانواده برودی، که متحد می شوند، و دیگری داستان یک خانواده واقعا هسته ای، یا اتمی، که تصمیم گرفته اند مشکلات فیمابین را از طریق منازعه حل کنند.

بعضی قسمت اول در باره روابط میان خانواده را بهتر می دانند و از کمرنگ شدن انسانها در قسمت دوم اظهارتاسف کرده اند، و بعضی اصل فیلم را همان ۴۵ دقیقه آخر و بقیه اش را اتلاف وقت می دانند.

نتقد آسوشیتدپرس عقیده دارد که توازن خوبی میان هر دو قسمت هست ولی ریچارد کورلیس در هفته نامه تایم، نوشته است باید جایزه کمترین حادثه در دوسوم اول یک فیلم را به گادزیلا داد.

تام لانگ، منتقد روزنامه پرتیراژ میشیگان، دیترویت نیوز، می نويسد همه شخصیت های فیلم کسالت بار یا بی خط و خال هستند. سناریو به آدمها وقت نمی دهد که خودشان را برای تماشاگر عزیز کنند، خنده آور کنند یا کلا، انسان بکنند. ولی لو لومینک در نیوزدی نیویورک نوشت آدمهای فیلم، یک بعدی هستند، ولی اهمیتی ندارد.

ای اواسکات منتقد نیویورک تایمز نوشت هنرپیشه های توانائی مثل کرنستن، کن واتانابه، و ژولیت بیوش، بلا استفاده مانده اند. ولی تاد مککارتی نوشت حضور شخصیت های انسانی روی فیلم سنگینی می کنند. تنها ایراد او از این فیلم، که آن را هوشمندانه می خواند، فقدان طنز در آن است. بعضی هم از تعدد هیولاها انتقاد کرده اند که خود گادزیلا را به حاشیه می راند، و به گادزیلا، هیولای قهرمان داستان، و ستاره ی فیلم، عملا نقش دوم می دهد.

کریستوفر اور، منتقد ماهنامه آتلانتیک، نوشته، هیولای افسانه ای در فیلم خودش، به نقش تکمیلی تنزل یافته. این منتقد، لحن سنگین و ترشروی فیلم را هم کوبیده و تبدیل ژانر فیلم از هیولا به مصیبت را قبول ندارد. او نوشت این فیلم یک فیلم هیولائی است و بنابراین، با قوت یا ضعف هیولاهایش، افت و خیز می کند.

اما مایکل فیلیپز در شیکاگو تریبون با اشاره به بحث منتقدها و تماشاگران عادی در باره کم بودن حضور خود گادزیلا در فیلم، نوشت گادزیلا در فیلم کافی است، بیشتر از آن لازم نبود.
XS
SM
MD
LG