لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۴:۲۹

پيام «بانو» - 2002-07-04


۷ تيرماه ۱۳۸۱
۲۸ ژوئن ۲۰۰۲

دوست عزيز، فريدون فرح اندوز

وقتی نوه ام، «ارژن» به قول امير سامانی «فرمان يافت»، دوستی به تسليت از من خواست که دوباره برخيزم.

نوشتم:
ای «دوست» ايستادن را پايم نمی کند يارا
دستی اگر فراز آری شايد دوباره برخيزم

اکنون از راه دور اين چند سطر، دست من است که فراز آورده ام. مشگل است، اما برخيز و دست همسر را بگير تا برخيزد. آخر تو صدای ايرانی.

امير سامانی پسری داشت، «برنايی سخت پاکيزه و به کار آمده.» در راه سفر« به علت قولنج گرفتار آمد.»

« پسر را همان جای بماند با طبيبان و معتمدان و صد مُجمز.» مجمزان ساعت به ساعت نامه می آوردند که حال پسر چه بود. روز آخر «مجمز در رسيد، بی نامه.»

«امير گفت: کودک فرمان يافت؟»

سپس گفت: «اگر فروختندی به هر چه عزيزتر، باز خريديمی و افسوس که اين راه بر آدمی بسته است» و برخاست.

عمق اين کلام را خوب درک می کنی. به محال انديشه مکن و برخيز. شايد فکر می کنی که چقدر ظالم هستم. نه، شريک غمت هستم، اما چه ميتوان کرد؟

اندر بلای سخت پديد آرند
فضل و بزرگ مردی و سالاری

سيمين بهبهانی

XS
SM
MD
LG