سه شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۴ ایران ۱۷:۳۷
| پهلوانان |
| آسمانم تیره میگردد چو می گویند پهلوانان خسته اند |
| بال وپر بشکسته اند |
| لنگ ها را هم بیفکندند و سر ها را به زیر انداختند |
| پشتشان بر خاک آمد قدّشان خم شد |
| چهره هاشان غم گرفته ابروان در هم کشیده |
| خاک گود زورخانه را ببوسیدند و بس کردند و حالی راهی منزل شدند، |
| پهلوان خسته است؟ آخر کار است؟ |
| نه، این چه گفتار است؟ این سخن باور ندارم، من سراغ پهلوان دیگری دارم |
| که چون او بر سر پیکار آید |
| شاخه های غم فرو بشکسته و هم قامت مردان بر افرازد |
| شراری از شکوفه از نوید نو بهاران از امید و برکت باران |
| و نور شادی وصد روز گاران خوش تر از خوش آورد |
| چرخ گردون واژگون گرداند و بخت خوش خویش آورد |
| تابش خورشید را می آورد |
| تا پهلوانان را بپا خیزاند وآنگاه |
| چون خود پهلوان دیگری آرد تا که پیوندد به جمع پهلوانان دگر. |
| |
| وآنگاه گرد بادی هم به پا خیزد. |
| شیخ با نیازش |
| شیخی که به هنگام نمازش از بهر نیازش میگفت |
| دل تنگ و جهان تنگ و مرا حوصله ای تنگ |
| ایکاش تو مشتاق بدی بر من دلتنگ |
| ای تنگ دهان تنگ گلو چشم و دلت تنگ |
| چشمت به رخ عارف و عامی و جهان تنگ |
| دلتنگ نمودی من بی نام و نشان را |
| آخر نظری کن تو مرا ای همه جا تنگ |
| زلزله |
| این سخن را من چه گویم در وقوع زلزله |
| زانکه آقا خوش بفرموده است وصف زلزله |
| گر که عمه خاله یا هر کس که با اومحرمی |
| در کف ایوان بخوابیده است وقت زلزله |
| چون به هنگام تکان آن خانه ویران میشود |
| تو در آن حالی که در یابی صفای زلزله |
| ورتو افتی از قضا بر روی آنکه محرمی |
| گویدت آرام چن خود می کفاید زلزله |
| نه تکانی لازم و جنبشی از سوی تو |
| چون عمل کرد تو را برعهده دارد زلزله |
| ابر سیاه |
| اگر ابر سیاهی باشم و آبستن باران |
| به روی خشکزار بیکران خواهم بباریدن که تا |
| نازک نهالان را بپا خیزانم و |
| اندوه و صد اندوه یاران را به شادی رهنمون باشم. |