لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ایران ۱۹:۲۲

به دنبال عینکی برای ذهن – روز یکصد و چهل و هفتم


در سال های دور دانشگاه در آمریکا، و مشخصاً «آمریکن یونیورسیتی» در همین شهر جایگاه من، واشنگتن، کتابی جلوی رویم بود در مورد نوآوری ها و بداعت هائی که در زمینه فیلم سازی در جریان است و راه از کجا آغاز کرده و در جستجوی دست یافتن چیست. اما حجم پانصد - ششصد صفحه ای این کتاب رغبت گشودن آن را نمی داد و گذاشته بودم برای سر فرصت، که ماه ها می گذشت و به دست نمی آمد. تا یک شب که آن را می گشایم و چشمم به مقدمه ای سی چهل صفحه ای می افتد از کسی که نامش را هم پیشتر نشنیده ام، بر کتابی که نویسنده اش کس دیگری است. حالا کتاب مفصل کافی نبود که مقدمه مفصل هم اضافه شد. و من سرسری چند سطر آن را می خوانم که بهانه ای پیدا کنم و نخوانده رهایش کنم. اما انگار که دیگر دیر شده است. دارم حرف های مردی را می خوانم به نام «باک مینستر فولر» که بعدها دانستم روزی آلبرت انشتین در جائی، وقتی او را می بیند به او می گوید، «مرد جوان» تو مرا حیرت زده می کنی» و من نیز که سال های سال دارم به دنبال عینکی می گردم که بر ذهنم گذارم تا دنیا را آنچنان که هست ببینم و هر عینک ایسم و ایست و مرام و مسلک و مذهبی نمره اش با چشم ذهن من جور در نمی آید، ناگهان در می یابم که عینک اندازه و نمره ذهنم را یافته ام.

می خواهم بدوم بیرون و فریاد یافتم یافتم سر دهم که می بینم بهتر است از خیر آن بگذرم که «عاقلان» خواهند گفت طرف زده به سرش.

به جای آن و از آن شب می دانم که باید آنچه را یافته ام با تو در میان گذارم و این یافته صد البته پاسخ سوال های من و تو نیست. این یافته تنها عینک نمره ذهن است که پیرامونت را بنگری و عاری از عدسی های محدب و مقعر تعصب های ذهنی، نژادی، مرامی، دینی، قومی و غیره صورت مسئله را درست نگاه کنی، حالا پاسخ پیشکشت.

«باک مینستر فولر» اما برایم به صورت نامی در آمد که باید می رفتم ببینم کیست، واین ذهن جوان و پویا از کجا می آید. و تازه درمی یابم که این ذهن جوان و پویا متعلق به مردی است که در آن روزها ۸۱ ساله بود.

نگرش او به دنیا اما نگرشی متفاوت با همه اما در هارمونی و هماهنگی با همه اندیشه های انسان دوستانه و زندگی دوستانه است. او واژه ای را به کار می برد که ساخته خود اوست، واژه «Livingry» که مفهومی است مخالف با «Weaponry» و «Killingry» واژه ای که کلیت خدمت به انسان و این سیاره و موجودات آن را با خود دارد که در تضاد است با «اسلحه» و «کشتن».

او در کتاب «کشتی فضائی زمین» می گوید ما ساکنان یک کشتی فضائی عظیم هستیم به نام زمین که همراه با سیستمی از ستارگان و کرات دارند ما را به سوئی می برند. مشکل کار ما این است که ما آن دفترچه راهنمای کار کردن با این ماشین را نیافته ایم و نداریم.

او در زندگی پر باری که تجربه می کرد پیوسته با یک سئوال دست و پنجه نرم کرده بود و آن که آیا انسان سرانجام بر این سیاره به رستگاری و عافیتی دیرپا خواهد رسید؟ و اگر می رسد چگونه؟

چگونه می توان این انسان هراسیده از یکدیگر، این انسان را که هنوز می پندارد آنچنان که مالتوس پنداشت، که ازدیاد جمعیت و نرخ رشد آن با تصاعد هندسی، زمین را که نرخ رشد منابع آن با تصاعد حسابیست به کمبود خواهد کشاند و در آخر باید مردم سر هم را بخورند تا از گرسنگی و قحطی نمیرند آسوده خاطر ساخت؟ که خیالتان راحت باشد که بر این سیاره، این منزلگاه ما، همه چیز برای همه موجود است، زیادتر از آن هم هست، و بقای من در گرو از میان برداشتن تو نیست.

«باک مینستر فولر» در ستیز با دانش ها خطی و تخصص های محدود بود و «تنها تخصص» را نه شایسته انسان که فقط در شان حشرات می دانست که مثل زنبورهای کارگر یا جنگجو، یا زاد و ولد فقط باید کار خودشان را بکنند.

او هر انسان را به عنوان یک موجود منفرد، در ارتباط و جزئی از عالمی می دید که در هر لحظه با این انسان بر یکدیگر تاثیری متقابل می گذارند و بر حجم ذهنی این عالم هستی می افزایند. به همین سبب باک مینستر فولر را نمی توان در یک حرفه و یک طبقه بندی قرار داد که او آرشیتکتی بداعت آفرین، آینده نگر، طراح، مخترع، مولف و نویسنده و مجموعه ای بود از همه این ها و فراتر.

او کلماتی مثل بالا و پایین را بر کره چرخنده ای که هر لحظه بالا و پایین آن در تغییر است بی معنا می دانست و واژه «برون» و «درون» را جایگزین آن کرده بود که نسبت وضعیت هر موجود را با مرکز زمین معین می کرد.

او به انسان و رسالت او بر این صحنه هستی اعتقاد داشت و اساس این عالم هستی را فراتر از خیالات موهوم، روز فاجعه و روز آخر و این لاطلائات تکرار شده برای هزاران سال می دانست.

XS
SM
MD
LG