لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ ایران ۰۱:۳۴

وقتی که انقلاب بچه های خود را میخورد!


صبح ساعت ۵ سرویس سازمان می آید دنبالم. خوشحالم بخاطر حضور حداکثری مردم ایران، در هر جای این کره خاکی که هستند. و سرخوش از پیروزی که عنقریب اعلام خواهد شد. بیخودی دلشوره می گیرم و نمی دانم چرا. هواروشن نشده است. سلامی وعلیکی کوتاه و مختصربا راننده گوینده رادیو اعلام می کند:

محمود احمدی نژاد با ۱۴ میلیون رای، اول، میر حسین موسوی با ۷ میلیون رای دوم .....

دهانم تلخ می شود. چشمم سیاهی میرود. ناخودآگاه می گویم: چی ؟؟؟؟

راننده می گوید: مگه نشنیدید؟ از ساعت ۳ صبح اعلام کردن.

نمیدانم بخندم یا گریه کنم. حس غریبی زیرپوستم میدود. از فرق سر تا نوک پایم را فرا می گیرد.

سیگاری میگیرانم. و غرق میشوم در خودم تا سریع مرور کنم آنچه گذشته است را.

تهران کم کم دارد بیدار می شود. اما گویا او هم شب نخوابیده است. گویا باردار است و هر لحظه امکان دارد وضع حمل کند. خدا کند بچه اش سر زا نرود.

مگر می شود؟

میر حسین موسوی، با آن همه حمایت مردمی. با آمارها و آخرین وضعیت صندوق های رای، در تهران و شهرستانها و حتی روستاها، که آقایان آنقدر روی آمارش این روزها مانور می دهند. انگار روستائیان مشکلی ندارند و یا از جریان اصلاح طلبی هیچ نمی فهمند.

به آمار کروبی گوش میدهم. تعداد آراءش حتی از افراد ستادش نیز کمتر است. کاش لا اقل می خوابید وشاید این اتفاق نمی افتاد...

کسی که به راحتی دروغ می گوید، و نص صریحی نیز برای اعلام قطعی سخنانش وجود ندارد، تقلب برایش کاری ندارد.

شبکه پیام کوتاه قطع است. اینترنت قطع است. موبایل خوب نمی گیرد. آیا حضرات اینقدر باهوشند که همه وسایل ارتباطی را قطع کنند؟ بعید بنظر میرسد. این یک برنامه از پیش تعیین شده است.

به حافظه تاریخی ام رجوع می کنم. سال ۱۳۵۷ وقتی که همه بودند. تمام احزاب و گروه ها. همه می گفتند اختناق است. آزادی بیان نیست. شاه زور می گوید. تا اینکه همه دست به دست هم دادند و انقلاب شد. چقدر خوشحال بودند مردم. با ایران، ایرانی که رضا رویگری خوانده بود، گریه می کردند. اما... بعد از پیروزی چه اتفاقی افتاد؟

چریک های فدایی خلق از هم پاشیدند. حزب توده از هم پاشید. مجاهدین خلق مقاومت کردند اما آواره شدند و مهجور. سلطنت طلبان رفتند. رستاخیزی شد در حزب رستاخیز.

آنهایی که ماندندهمه اعدام شدند.

فقط یک حزب ماند... جمهوری اسلامی ......

اما آنها که همه با هم انقلاب کرده بودند .....پس؟ بگذریم.

جنگ شد. خیلی از دوستان هم سن و سالم شهید شدند. و من هیچ وقت نفهمیدم چرا جنگ شد؟ سر خانواده شهدا و جانبازان چه آمد، بماند.

بعد انقلاب شروع به خوردن بچه هایش کرد. بهشتی، رجایی، باهنر، منتظری، مفتح، مطهری ... و چرا هیچ وقت معلوم نشد آنها را چه کسی خورده است؟

امام خمینی رحلت کرد. و هر چه فکر می کنم باز نمی فهمم چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟

آیت اله خامنه ای، رهبر شد. آیت اله رفسنجانی رئیس جمهور شد و گذشت. تا اینکه خاتمی آمد. دیگر فکر کردم همه چیز به حد نهایت آرمانی اش میرسد. اما باز هم نشد. چرا؟

احمدی نژاد آمد. خدایا شکرت. به عمرم در هیچ دورانی اینقدر نخندیده بودم و اینقدر بغض گلویم را نگرفته بود و اشک به چشمم ننشسته بود.

گفتم: این هم می گذرد. میر حسین موسوی آمد. شاد شدم. خندیدم. اما ...

فکر می کنم آن اتفاقی که باید بیفتد همین امروز است. فردا دیگر شاید خیلی دیر باشد.

انقلاب دوباره گرسنه است. و می خواهد بچه های خود را بخورد. میر حسین موسوی، اکبر هاشمی رفسنجانی، علی اکبر ناطق نوری، مهدی کروبی، و الخ ...

خدایا، به انقلاب بگو: مردم ما هم گرسنه اند. نانشان دهید و از ایمانشان مپرسید.

جامعه دیکتاتوری، لایق مشق دموکراسی هم نیست. خانه از پای بست ویران است.

نامه ای به رئیس جمهور منتخب می نویسم تا یادم نرود تبریک بگویم، این پیروزی فرخنده را....

آقای دکتر محمود احمدی نژاد!

ریاست محترم جمهور .... منتخب ... ۲۴ میلیونی ...

حق با شما بود... شما برنده انتخابات بودید.

امااین بردنیست دو سر باخت است.

تبریک بخاطر تحمیق... سفره مان را نفتی کردید... که دیگر نانش هم قابل خوردن نیست.

عزت ایران و ایرانی را در حد یک بشر بدوی، پائین آوردید.

راست گفتید، تهمت نزدید، اقتصادمان را تعالی بخشیدید. نویسندگان و روشنفکرانمان را آنقدر حمایت کردید که تحمل این همه محبت را نداشتند و از ایران رفتند.

امنیت اجتماعی برقرار کردید.

هیچ فعال حقوق بشری را زندانی نکردید.

هیچ دانشجویی اخراج نشد.

حقوق کارمندان را افزایش دادید.

مردم از هر قشری، آنقدر گوشت، مرغ، ماهی،برنج، شکر، و میوه می خورند که در حد انفجارند.

هزاران آرزو در سر و هزار تومان در جیب دارند.

آقای رئیس جمهور.... متشکرم!

آنهایی که امروز، ۲۳ خرداد در میدان ونک تهران جمع شده اند، تنگ نظرانی هستند که نمی توانند پیروزی شما را تاب بیاورند، خواهش می کنم به زندان نیندازید شان...

چون زندان دیگر جا ندارد. اعدامشان کنید بهتر است.

رفتگری را در خیابان می بینم. عکس احمدی نژاد را بر روی دسته جارویش نصب کرده و خیابان را جارو می کند، شاید او هم فکر می کند که روزی، شاید، رئیس جمهور خواهد شد.

در کشور ما هیچ چیز بعید نیست.

به سازمان میرسم. راه تمام شده است.

انگار من هم تمام شده ام.

اما این سناریو همچنان ادامه دارد.

XS
SM
MD
LG