لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ایران ۲۲:۴۳

سربلندم که هيچ – روز يکصد و بيست و ششم


هميشه در فکرم و اين روزها بيشتر، که اگر ميخواستم به خانمهای ايرانی بگويم، در اين ايام چه بايد بکنند، چه ميگفتم؟ چه ميگفتم که خودشان ندانند؟ و چه ميگفتم که خودشان نگفته باشند؟
و پاسخی که سرانجام بخود ميدهم اينست که: سربلندم که هيچ.

سربلندم و ميبالم به زنانی که با خرد جمعی و بدور از مطلق گرائی مردانه و دنيای سياه و سفيد آقايان چگونه صبورانه و نه آهسته، آموخته اند و بيکديگر و بمن ميآموزند، که چه بايد گفت و چگونه بايد گفت.

مثلأ ساده دلانه ميپنداشتم زنان ايرانی بايد ازين فضای انتخاباتی و آزادی احينأ موقتی کنونی، در جهت پيشبرد خواسته های بحق خود که همان حق خداداد و به يغما گرفته شده برابری آنان با مردان است بهره جويند. اما خوشبختانه قبل از اينکه دست بقلم ببرم و به ارشاد بپردازم و خدای ناکرده موجب خنده خانمها شوم که چيزی بگو که خود ندانيم، بخشهائی از فيلم مستند خانم رخشان بنی اعتماد را که عنوانش هست: "ما نيمی از جمعيت ايران هستيم" بلطف You tube مشاهده ميکنم، که اينان چگونه هفت شهر عشق را پيموده اند و ما هنوز اندر خم يک کوچه باقی مانده ايم.

می بينم که چگونه خانمی بزيبائی به قضيه سانسور در ايران اشاره ميکند، که چگونه حتی استفاده از واژه "جنبش زنان" ميتواند تازيانه سانسور را همراه با آزار و اذيت همه قواهای سه گانه از مقننه گرفته تا مجريه و قضائيه بدنبال داشته باشد. اما خانمها ازين فرصت انتخاباتی بهره ميجويند تا بقول او بخشی از سد سانسور را در مسير خود دور بزنند. و يا آنگاه که بياد ميآورم صحبت دوستی را که ميگفت خانمهای ايرانی بايد کانديداها را متوجه اهميت رأی زنان کنند، و هر کدام را برای جلب اين آرا به رقابت با يکديگر وادارند، باز سربلندانه می بينم خانمها نه فقط کانديداها را متوجه اهميت رأی زنان ساخته اند که هر کدام را واداشته اند تا در اجتماع دولتمردان معتقد به فلسفه "زن در پستو" با همسران خود در ميان مردم ظاهر شوند.

خانمهای ايرانی بجای آنکه بنشينند و منتظر بمانند که کدام کانديدا از سر رئوفت سخنی دلخوشکنک در موردشان بزبان آورد، آنها را جلوی دوربين گذاشته اند و وادارشان کرده اند تا حقيقتی را بگويند که پيوسته ته دل ميدانستند و در ميانه ترس و خود سانسوری، مثل بسيار مردان سياست پيشه ديگر جرأت ابرازش را نيافته بودند.

و همين خانمها با خرد جمعی خود راهی يافته اند که ترس اين آقايان را بريزند و وادارشان ساخته اند تا روشن و شفاف حرفی را بزنند که اگر به قدرت رسيدند، حداقل آسان توان گريز ار آن را نداشته باشند.

در همين فيلم خانم بنی اعتماد ميبينم که خانمهای ايرانی بدرجه ای رسيده اند که با تعارف و قربان صدقه نمی شود سرشان را شيره ماليد. آنها نيک ميدانند چه ميخواهند و در چه مرحله ای قرار دارند و مرحله بعدی کدام است.

مثلأ يکی از آنها ميگويد، درخواست فوری ما پيوستن ايران به کنوانسيون بين المللی رفع تبعيض عليه زنان و همچنين اصلاح و تغيير در قانون اساسی است.

و تازه او يادآور ميشود که اين دو خواسته تنها بعنوان راه و مسير برای درخواست های بحق زنان بايد مورد استفاده قرار گيرد.
خانمی ديگر از زاويه ای ديگر هدف را مشخص ميکند که رسيدن به جامعه ای باشد که "نگرش به زن نگرشی انسانی و نه ابزاری" باشد.

و بالاخره خانم موسوی که در کنار همسر خود نشسته، ميگويد، مسئله زنان را فقط قوه مجريه نمی تواند حل کند و تلاشی بايد در همه قواهای مجريه و مقننه و قضائيه انجام شود. بگفته او مسئله زنان، مثل کوهی است که همگی بايد با ديناميت برای از ميان برداشتن آن حمله کنند و هر کدام با تلاش خود بخشی ازين مشکل کوه مانند را از سر راه بردارند.

شايد خانم موسوی هم نمی داند که زنان ايران همراه با بسيار مردان سربلند ايرانی اين "بايد" را هم قبلأ آغاز کرده اند.

و در پايان اين سخن نيز باز آنگاه که بخود رجوع ميکنم که چه بايد به زنان ايرانی بگويم که ندانند، سربلندم و به آنان ميبالم که هيچ.

XS
SM
MD
LG