لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۰۰:۱۸

گزارش هنری: داستان حیرت انگیز یک موزیسین بی خانمان


فائزه ال مصری، خبرنگار صدای آمریکا، واشنگتن

فیلم تازه ای با شرکت جیمی فاکس و رابرت داونی جونیور بر اساس داستان واقعی رویارویی یک خبرنگار روزنامه لس آنجلس تایمز به نام استیو لوپز و یک موزیسین بی خانمان است که او در خیابان با او آشنا میشود.

سه سال پیش، هنگامی که لوپز در یکی از خیابان های پایین شهر لس آنجلس راه می رفت با مردی در حال نواختن ویولن روبرو شد.

لوپز می گوید:« این منظره برای من خیلی جالب بود. اولا به این دلیل که ویولن این نوازنده به جای چهار سیم فقط دو سیم داشت. دوم این که به نظرم رسید که این مرد همه اثاثیه اش را در یک چرخ سوپرمارکت به همراه داشت. سوم این که موسیقی او بی نهایت عالی بود به خصوص برای کسی که با یک ویولن دو سیمه می نواخت!»

چند هفته پس از این واقعه ، لوپز به این خیابان بازگشت و در گوشه ای ضمن شنیدن موسیقی این مرد بی خانمان، در مورد او اطلاعات بیشتری به دست آورد.

لوپز می گوید: « هر بار که من به پایین شهر می رفتم او با من احساس راحتی بیشتری می کرد و برایم چیزهایی از خودش تعریف می کرد. برای مثال اگر من از او می پرسیدم که چرا اینجا موسیقی می نوازی؟ او پاسخ می داد برای این که در این جا یک مجسمه بتهوون قرار دارد و همین مرا به نواختن برمی انگیزد.»

لوپز در ادامه این داستان می گوید: « یک بار دیگر من متوجه شدم که مرد نوازنده چند اسم مختلف را با گچ روی پیاده رو نوشته است. از او پرسیدم این نام ها به چه کسی تعلق دارند؟ او جواب داد که این نام همکلاسی های او در مدرسه موسیقی جولیارد نیویورک است! که البته یکی از برجسته ترین مدارس موسیقی جهان محسوب می شود. »

اما چگونه شد که کار یک شاگرد مدرسه موسیقی جولیارد به کنار خیابان های پایین شهر لس آنجلس کشیده شد؟

نتیجه دیدارهای استیو لوپز، خبرنگار روزنامه لس آنجلس تایمز با موزیسین بی خانمان یک سری مقالات دنباله دار بود که این نوازنده ویولن را به خوانندگان روزنامه معرفی می کرد:« نام او ناتانیل آنتونی آیرز است. وقتی من او را ملاقات کردم کمی بیشتر از ۵۰ سال از سن او می گذشت. او در کلیولند بزرگ شده و از طریق سیستم آموزشی در سال های ۶۰ میلادی به موسیقی معرفی و به آن علاقمند شده بود. او سپس به دانشگاه اوهایو رفت تا به تحصیلاتش در رشته نواختن ویلون سل ادامه دهد. او سپس یک بورس تحصیلی برای مدرسه موسیقی جولیارد در نیویورک دریافت کرد. این یک واقعه نادر است. او شاید تنها نوازنده آفریقایی تبار آمریکایی بود که توانست در آن زمان وارد مدرسه جولیارد شود.»

در ادامه این مقاله، استیو لوپز برای خوانندگان روزنامه می نویسد:« در دومین سال تحصیل در مدرسه جولیارد، آیرز دچار مشکلاتی می شود. هرچند کار او به عنوان یک موزیسین برجسته مورد توجه شدید قرار گرفته بود اما او در سر کلاس درس تمرکز لازم را نداشت. در اوائل سال آخر متوسطه، آیرز دچار یک افسردگی شدید می شود و پزشکان بیماری او را شیزوفرنی تشخیص می دهند. این گونه بود که آیرز جولیارد را ترک می کند و نهایتا کارش به گوشه و کنار خیابان های لس آنجلس می کشد.»

لوپز می گوید چاپ این مطلب در روزنامه موجب عکس العمل بی سابقه خوانندگان شد.

او می گوید:« وقتی نخستین سرمقاله من در مورد آیرز به چاپ رسید، مردم برای او چندین ویولون فرستادند. در مدت کوتاهی، به زودی ۶ ویولن اهدایی، جایگزین ویولن دو سیمی آیرز شد. علاوه بر آن دو ویولن سل هم به او هدیه و برایش ارسال شد. یک نفر یک پیانو به او اهدا کرد. وقتی من درباره این وسایل موسیقی اهدا شده در سرمقاله بعدی روزنامه نوشتم، یک دعوت نامه برای من و آیرز از سوی مدیران تالار موسیقی دیسنی آمد که ما را به تماشای کنسرت ارکستر فیلارمونیک لس آنجلس دعوت کرده بودند. این مسئله درهای تازه ای را به روی آیرز گشود. به زودی اعضای این ارکستر فیلارمونیک درجه یک علاقه خود را به آموزش آقای آیرز و دادن درس موسیقی به او اعلام کردند.»

در این پروسه بود که آیرز موفق می شود یکی از همکلاسی های قدیمی خود در مدرسه جولیارد را یک بار دیگر ملاقات کند. این همکلاسی، یویوما، معروفترین نوازنده ویولن سل دنیا بود:« این یکی از اعجاب انگیزترین وقایع زندگی آیرز به شمار می رود. در آن بعدازظهر من شاهد مکالمه این دو مرد بود. یویوما با متانت همیشگی دوست من را بغل کرد و به او گفت ما مثل دو برادر هستیم، هرکسی که موسیقی را به این صورت عاشقانه که تو دوست می دارد دوست بدارد یک برادر محسوب می شود. من و تو هم از این پس برادر هستیم.»

این روزها، آیرز تحت درمان است و هرچند بهبودی او به این زودی ها میسر نیست اما بسیاری از مردم از وجود او آگاه و نگران شرایط او هستند. زندگی لوپز هم به خاطر این آشنایی با آیرز دچار دگرگونی های عمده ای شده است:« من بی نهایت تحت تاثیر آیرز قرار گرفتم. او در واقع مرا یک بار دیگر با حس خوشحالی درونی، شور و هیجانی که فراموش شده بود در تماس گذاشت. او بدون آن که بداند تبدیل به دوستی شد که مرا در بسیاری موارد کاملا دگرگون کرد.»

لوپز در ادامه این مطالب می گوید:« آیرز مرا واداشت تا به زندگی خودم نگاه کنم. چگونه هر روز برای نوشتن مطالب روزنامه تحت فشار بودم. یا به سرعت به خانه می رفتم تا حداقل بتوانم دخترم را پیش از به رختخواب رفتن ببوسم. بدبختی های روزانه از قبیل چانه زدن با مامور بیمه تا بتوانم پرداختی بیشتری برای پزشکی که دیده بودم از آن ها بگیرم. تمام این خرده کاری هایی که در طول روز بی جهت و بی ثمر وقتمان را می گیرد و زندگیمان را به درون خود فرو می کشد و بیهوده می سازد. تمام آن روزها من هنگام برگشتن به خانه همانطور که با اتومبیل از کنار آقای آیرز می گذشتم او را می دیدم که ویولن می نوازد. همانجا، گوشه خیابان. او ویولن سل خودش را درحالی که چشم هایش بسته بود می نواخت. در حالی که شانه هایش را عقب داده بود و سرش به کناری خم شده بود. به قول خودش در حالت خلسه می نواخت.»

لوپز می گوید: « اینجا بود که من ناگهان از خودم پرسیدم، بسیار خوب، اینجا بین ما دونفر به راستی چه کسی موفق تر بوده است؟ در این زندگی چه کسی خوشحال تر است؟»

آیرز هم چنین لوپز را از حلقه ارتباطی که بین افراد بی خانمان و بیماری روانی وجود دارد آگاه ساخت.

او می گوید: « چندین هزار نفر از مردم در خیابان ها زندگی می کنند. رختخوابشان گوشه پیاده روست و زباله دانی های پایین شهر. من از کسانی چون سربازهای سابق جنگ صحبت می کنم که روی صندلی چرخدار نشسته اند. این ها ماه ها و سال هاست که بدون هرگونه درمانی در این آشغالدانی های انسانی زندگی می کنند.

واقعا شگفت آور است. همه این وقایع چند خیابان پایین تراز ساختمان پرزرق و برق و چند طبقه شهرداری لس آنجلس اتفاق می افتد. »

لوپز می گوید در آن زمان هدف او این بود که این دوست نویافته را برای درمان به جایی بفرستد. هنگامی که او کار پژوهش برای دریافت این کمک ها را آغاز کرد تازه متوجه شد که یک فرد بی خانمان مبتلا به بیماری روانی چه پروسه طولانی و پردردسری را باید طی کند تا بتواند از کمک های دولتی برخوردار شود.

لوپز در این مورد می گوید: « شهر نیویورک به این نتیجه رسید که بهترین چاره برای مردمی که به طور دائمی به خیابان روی می آورند بهترین کار در دسترس قرار دادن حمایت ضمن ایجاد مسکن دائمی است. جایی که این افراد بی خانمان علاوه بر سکونت بتوانند برای مشکلات و مسائل دیگر خود نیز درمان و چاره بیابند. یعنی وقتی به این افراد خانه هایی برای سکونت داده می شود این خانه از تمام وسایل لازم برای بهبود شرایط جسمی و روحی آن ها نیز برخوردار است.»

لوپز می گوید: « بعضی وقت ها این حمایت ها شامل درمان روانی است. برخی موارد می تواند آموزش برای یافتن شغلی مناسب باشد. در واقع یک محل سکونت با خدمات اجتماعی است . در تمام کشورهای دیگر جهان، در اروپای غربی، استرالیا و برخی از کشورهای اسکاندیناوی هنوز هم این مشکل وجود دارد که مردم حاضر نیستند رابطه بین بی خانمان شدن افراد و بیماری روانی را قبول کنند یا حتی در مورد آن حرف بزنند.»

اما لوپز در حال حاضر خود را آماده کرده است تا این گفتگو را آغاز کند و این تابو را بشکند و از بین ببرد. اول از همه از طریق نوشتن سلسله مقالاتی در روزنامه و امروز هم از طریق نوشتن کتاب « تک نواز» یا « سولوایست».

لوپز امیدوار است که فیلم تازه تک نواز که بر اساس کتاب او ساخته شده است بتواند توجه بخش عظیم تری از مردم جهان را به مسئله مردم بی خانمان و بیماران روانی که در خیابان های شهر های بزرگ سرگردان هستند جلب کند.

XS
SM
MD
LG