لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۰۷:۰۷

آيين خروس کشی-نگاهی به داستان خروس ابراهيم گلستان


ابراهيم گلستان بعنوان يک نويسنده، فيلمساز و يا روشنفکر، تاثيری پررنگ در فرهنگ امروزه روز ايران داشته است. گرچه ديدگاههايش درباره اشخاص الزاماً بيان واقعيت نيستند و در فضای ظلمت زده امروز حتا می توانند تاثيرات ويرانگری بر خوانندگان آثارش داشته باشند؛ با اين همه، جسارتِ تفاوت، ويژگی آثار و گفتار اوست. داستان «خروس» سالها پيش، آنگونه که گلستان می گويد، بريده بريده و سانسورزده در ايران به چاپ رسيد، و اکنون تنها نسخه معتبر خروس همانی ست که در خارج کشور از سوی نشر روزن منتشر شده است. از اين رو، مبنای کار ما نسخه چاپ خارج است.

گلستان پيش از آغاز داستان، زير عنوان «چند کلمه» چاپ «خروس» را در ايران به نقد گرفته و منکرش شده است. عصبانيت گلستان تازه نيست، زاييده نوع نگاهش است. هرچه هست، در داستانهاش هم نمود دارند. تنيده در وجود همديگرند. داستانها و نويسنده، هردو از يک گوهرند.

گلستان در اين داستان، مثل بيشتر کارهايش، دست به تغيير در حضور واقعيت زده؛ که «خروس» سرآمدشان است. شايد هم آخرينش، که نمی شود بيش از اين جسارت کرد. خلاقيت و جسارت هم مرز دارد؛ چرا که به باور روانشناسان، زاييده جنونهای پنهان ذهن آدمی ست. يکی به ديوانگی، ديگری به اسارت می رسد. فراتر از آن نمی توان رفت. شگون و بدشگونی اتفاقات، نمادی از خلاقيت طبيعت است. طبيعت هم ديوانه می شود يا اسير. ضرورت که باشد، هوشيارست و سرکش. خروس گلستان نماد همين سرکشی ست که ما «بدشگونش» می خوانيم.

روايت «خروس» ساده است: راوی همراه همکار و راهنمای بومی شان ناچار است به بيتوته در خانه يک قاچاقچی در يکی از بندرهای جنوب.

خروسی که از سرِ اتفاق، در جعبه ساعت شماطه دار خانه از تخم بيرون آمده، با نابهنگام آوازهای مکررش اهالی محل و صاحبخانه را ذله کرده است. خروس، فرزند زمان يا فرزند زمان بی مصرف، بر کله بز آذين شده سردر خانه، دايم چلغوز می کند و همين بدشگونی، ميزبان را وا می دارد به کشتن خروس، آن هم طی مراسمی آيينی با حضور ديگران. دروهمسايه بسيج می شوند به آماده سازی خروس برای مراسم شام آيينی.

حاجی و آدم هاش پس از اجرای نمايشی آيينی، صدای خروس را جمع خوانی کرده، سپس، خروس را بر بالای سردر می برند تا خونش را بر کله بز بريزند. آنانی که مسئوليت قربانی کردن را برعهده گرفته اند، تلاششان برای سربريدن با چاقو کارساز بی نتيجه می ماند. پس بايد گردنش را چنان کشيد تا سر و بدن از هم جدا شود. خون خروس بر تيغه ديوار روی کله بز، نماد توتم قبيله ای، پاشيده، سپس سروصورت شرکت کنندگان مناسک آيينی رنگين می کند تا آنان از برکت الهی برخوردار شوند. ديگ و اجاق بکار می افتد تا در امتداد مناسک، با خوردن گوشت قربانی، خدا را به درون خود برند. چرا که نيايش شام آيينی ادامه می يابد.

اين مناسک برای ميهمانان ناخوشايند افتاده و راوی قصد ترک خانه را دارد؛ اما نه مسافرخانه ای در آن حوالی يافت می شود، نه رسم ميهمانی ست ترک نيمه شب خانه. پس می مانند و حاجی بساط عرق خوری را می چيند به قصد راه بردن به راز و نيت بيگانه ها در رفتن به جزيره. از نگاه بومی ها، بيگانه ها، هرکه باشند، يا آدمهای دولتند برای سرکيسه کردن اهالی يا به دنبال گنجهای ميرمهنا هستند که افسانه اش زبانزد بنادر است. اما راوی با راه بردن به زبان بومی ها و تجربه نشست و برخاست با آنان از گذشته های دور، فضا برايش آشناست و می داند افسانه گنجهای ميرمهنا، اسطوره بقای آدمهای بندر است.

راوی که از لته نيمه باز اتاق نشيمن تا ته حياط را می نگرد، برايمان از همزمانی جهان نو و کهن ميگويد و در فرجام، روايت اين همزمانی در گذر سواره آنان در کوچه پس کوچه های روستا ادامه می يابد تا راوی بتواند به پرسشهای بی پاسخ مانده نزديک شود؛ پس او، رشته سخن را می کشاند به آيين نمايشی و نيايشی «دارخرستو» که آيين «فاليک» يا آيين جنسيت دريانشينان و بنادر است. شناخت آن سرزمين، دريافت روحيات اهالی و نمادهايشان از طريق اين آيين نمايشی مردانه امکان پذير می شود. حاجی ميزبان نيز وابسته به اين آيين هاست. سرزمينی که هنوز آيين ها و اسطوره ها جاری در زندگی روزمره، جايگاه فردی و هويت جمعی اهالی را تعيين می کنند.

در داستان می بينيم که راهنمای سياه مست شده، که به قول راوی «رسم الخط قلابی را در زبان شفاهی بکار می آورد،» در راه پله های خانه حاجی ادرار می کند، بالا می آورد و فرياد می کشد تا جزا و پيامد پرهيز از رسوم و آيين ها بر اهالی آشکار شود. از اين رو، گماشته های حاجی، راهنمای سياه مست را حسابی می زنند تا هرچه خورده بالا بياورد. نوکرها به حاجی پيشنهاد اطراق شبانه راهنما را در همين خانه کنار ديگران می دهند تا بنا به سرنوشت از پيش تعيين شده در مراسم قربانی کردن خروس، فاجعه به اوج خود رسد. آنان، همچون مجريان بی چون و چرای اين آيينها، می دانند نمايش آيينی بامداد به اوج می رسد.

پس راوی که دم دمای صبح از خواب می پرد، از پشه بند روی بام، حرکاتی محو و ناروشن را شاهد است: کسی دايم در رفت و آمد است. بعد می رود روی تيغه ديوار، می رود بالای سر بز سر در ورودی خانه. بوی نفت می آيد. بعد آتش از کله بز زبانه می کشد. حاجی هم گه مالی شده، دست و پا و دهن بسته در پشه بند گير افتاده است. نوکرها نمی دانند مجرم کيست. همکار راوی ناخودآگاه سراغ راهنما را می گيرد. نوکرها می فهمند. می روند سراغش. در همين دم، راننده اشان به روستا باز می گردد تا ناظران مناسک آيينی توتم ها در پايان رويدادها به مرکز بازگرداند.

به نظرم می شود گفت اساس داستان خروس، برخورد بيگانه ها در بندری جنوبی و حضورشان در مراسم «خروس کشی» وابستگی آدمها به خاک خود را نشان می دهد که سنت، پوشش خوابشان است.

ابراهيم گلستان بايستی به مراسم نيايشی جنسی «خروس نشانی» در جنوب آگاه بوده باشد که نام «خروس» را بر داستانش گذاشته. در اسطوره های ايرانی، خروس با نام اهريمنی «کهرکتاس» هم شناختی ست که هم نقشی بزرگ، يعنی خوش شگون، در بزرگداشت «زمان بيداری» و «بارآوری» (جنيست)، دارد و هم بدشگون در زدودن «سرکشی» و «اخلاق کشی» در اسطوره های ايرانی، برعهده دارد و هنوز در جنوب فلات ايران بازمانده ی مراسمی شايد بسيار کهن به چشم می آيد که سرآمد خروس ها را نشانه می کنند. هرکس دانه ای می آورد برای خروس برگزيده و تقديسش می کند تا خروس به درگاه پروردگار نيايش صبحگاهی کند. بعد، اهالی خدا را که در خروس جلوس کرده می خورند تا قدرت الهی به کالبدشان حلول يابد. اما آيين خروس قرار بوده برای حاجی بدشگون باشد. از اول، از سر اتفاق، وقتی حاجی کاسه ی تخم مرغ ها را به اشتباه در محفظه ساعت ديواری گذاشته، در حرارت اتاق، خروش سر بر می کشد. خروس برآمده از جعبه زمان، خوی سرکش و ناآرام دارد. بر کله بز سر در حياط خانه، به نماد قدرت خداوندگار خانه، چلغوز می کند، صبح و ظهر می خواند و بر کول مرغها می پرد. اهالی نمی خواهند مرغهايشان تخم حرامزادگی بگذارند. برای همين، مراسم «خروس کشی» همزمان است با آمدن غريبه ها به سرای حاجی. چشم غريبه ها شور است، همچون چشمان خروس شگون ندارد، پس بايد بر همان جايی که چلغوز می کرده، بر بالای کله بز سر در خانه، سرش از تن جدا شود تا خونش برکت را به زمين بازگرداند. و گوشتش لای برنج سهم شام آيينی ميزبان و ميهمان شود. بعد روايت «دارخرستو» و سنت «غاز» ميان چينی ها می رسد. سنتهای جنسی که دريانوردان هنوز پايبند اين آيين هايند که همچون مراسم عروسی بايد آن را با شکوه برگزار کنند. غاز سربريده چينی ها، خروس سربريده ی حاجی، سفتن پسربچه ها در «دارخرستو» و بسيار نمونه های ديگر بخش های گوناگون يک واقعيت اند.

تنها خروس نيست که خون به حياط می پاشد. بچه حاجی هم که اسهال دارد گه اش را، راهنمای راوی استفراغش را، حاجی هم مخلوط کنياک و پپسی اش را و همسفر راوی حرفهاش را به در و ديوار می پاشد.

در داستان خروس می بينيم که مه غليظی از باورداشتها و تفاوتها نه تنها بر شخصيت ها، بلکه بر فرديتها نيز حاکم است. کسانی اسير باورداشتها هستند و کسانی نيز اسير تفاوتها. آن که در فضای باورها زيسته، نمی تواند عصيان خروس را تحمل کند. هشياری حضور فرديت از طريق تک روی خروس در فضای راکد وقوع جنايت – کشتن خروس – برهم زدن نظم درازپای موقعيت است. حاجی به نمايندگی از اهالی، به نماد دفاع از ارزشهايی که زندگی شان را حفظ کرده، اقدام به کشتن خروس می کند. آن که اسير تفاوتهاست، آن که نظاره گر وقوع جنايت و سرکوب فرديت است، کاری نمی تواند کرد جز عصبيت و تحقير. اما حاجی که بسته آيين خويش است، تحقير نمی شود، آن که تحقير شده، راهنماست، راهنمايی که نه در باورها جای دارد و نه تفاوت را می شناسد، برای همين می تواند بکشد، آن هم کسی را بکشد که خروس را کشته است.

آنچه برای خواننده اهميت دارد، همانی ست که نويسنده گذرا آورده است: ابهام ها بسيار گسترده تر از روشنی هاست؛ چرا که کوچکترين آگاهی ای از پيشينه ی راوی و همراهش نداريم. نه می دانيم به کدام جزيره رفته اند، و برای چه کاری، و نه رفتنشان روشن است. تنها يک اتفاق ساده – راننده ای که بايستی آنها را همراه می برده، پس از ساعتها معطلی به شهر باز می گردد و تا فردا خبری از خودرو در محل نخواهد بود. – هرچه هست گردونه ای ست از ابهامها و بازی هايی شايد بی فرجام. چه خوب که آگاهی های بيهوده دور ريخته شده اند تا ما درست در ميان گردونه قرار گيريم و خود را محک بزنيم شايد به اصل منظور و مقصود راوی نزديک شويم.

نويسنده خروس سنتها و باورداشتها را بی داوری نگريسته، بالا پايين می کند تا چيزی را ببيند که برای خواننده تازگی داشته باشد. سنت ها و آيين ها می توانند در برشی از فضاهای حسی ما چنان سنگين و باوقار جلوه گر شوند که ذهنيت ما را نه تنها به خود مشغول دارند؛ بلکه آرامشی را نيز به ما هديه دهند.

داستان«خروس»، داستان زبان آوری و شيوه بکارگيری واژه ها از سوی ابراهيم گلستان نيز هست که در آميزش با واژگان بومی به خوبی درهم آميخته اند. زبان داستانی خروس، زبان برازنده شرح يک آيين اسطوره ای ست. زبانی در پوشش سادگی، مثل رخت تن بومی ها باد می پيچد زير پارچه ی گزاره ها. اين گزاره ها بهم تنيده رويداد را تجسم می کنند. سخت است خواندن خروس و پس از آن فراموشی انديشيدن به چرايی پيشامدها و آيين به نمايش درآمده. می توانم بگويم «خروس» شاهکار ابراهيم گلستان است. همين.

XS
SM
MD
LG