لینکهای قابل دسترسی

یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ایران ۲۱:۳۶

مسعود سعد سلمان


شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم
بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم
در دام جفا شکسته مرغی‌ام بر دانه نیوفتاده منقارم
خورده قسم اختران به پاداشم بسته کمر آسمان به پیکارم
هر سال بلای چرخ مرسومم هر روز عنای دهر ادرارم
بی‌تربیت طبیب رنجورم بی‌تقویت علاج بیمارم
محبوسم و طالع است منحوسم غمخوارم و اختر است خونخوارم
بوده نظر ستاره تاراجم کرده ستم زمانه آزارم
امروز به غم فزونترم از دی و امسال به نقد کمتر از پارم
طومار ندامت است طبع من حرفی است هر آتشی ز طومارم
یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارم؟
هر نیمه شب آسمان ستوه آید از گریه‌ی سخت وناله‌ی زارم
زندان خدایگان که و من که ناگه چه قضا نمود دیدارم؟!
بندی است گران به دست و پایم در شاید! که بس ابله و سبکبارم
محبوس چرا شدم نمی‌دانم دانم که نه دزدم و نه عیارم
نز هیچ عمل نواله‌یی خوردم نز هیچ قباله باقیی دارم
آخر چه کنم من و چه بد کردم تا بند ملک بود سزاوارم
مردی باشم ثناگر و شاعر بندی باشد محل و مقدارم؟
جز مدحت شاه و شکر دستورش یک بیت ندید کس در اشعارم
آن است خطای من که در خاطر بنمود خطاب و خشم شه خوارم
XS
SM
MD
LG