لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶ ایران ۰۹:۱۹

گوهر شاد بنی طبا


خدايا دست رحمت بر سرم نه خدايا ما ل عزت بر تنم نه

همه روزه بگويم من ثنايت چه دارم جز بگويم جان فدايت

چه شبها تا سحرگاهان نخفتم ولی جز گوهر نامت نسفتم

به هنگام سر افرازی و ثروت و يا در موقع شادی و لذت

در آن وقتی که در اوج سعادت همه در فکر جاهند و مکنت

خودت دانی که جز فکرت نبودم تو خود دانی که جز راهت نپودم

تو خود آگاه بر اسرار مائی نهايت داوری، در قلب مائی

تو هستی جلو گاه زندگانی تجلای بهار جاودانی

خدايا، نزد من شاخ گلی تو تو ياسی، سنبلی، تاج سری تو

نهادت پاک و از گلها سرشته به نزهت، نرگس و مينا، به بو، ياس و بنفشه

تو ترکيبی، ز گلهای جهانی جوانی، زنده ای، عشقی، تو جانی

چو غنچه کز نگاه گرم خورشيد گشايد چشم مستش را به مهشيد

تو مافوق کمالی در ملاحت تو هستی صانع مخلوق و خلقت

توئی زيبا تر از هر غنچه گل طنين گفته ات بهتر ز بلبل

خدايا، آرزو دارم که سازم فدای روی تو، تاب و توانم

بيارامم چو ژاله روی برگت فنا گردم سپس از نور گرمت

ز حسن ليلی کجا و روی ماهت به عشق، مجنون کجا و اين غلامت

ترا هر قوم نوعی می ستايند ز فر و دانشت بر خود ببالند

طرفداران موسی مدعی اند که هستند منتخب، چون اولين اند

بدند آواره از کاشانه خود هزاران سال، خافی از مه و خرد

نفير ناله از درد و ستم را ببردند عرش و پر کردند جها ن را

ولی اکنون که ماوائی گرفتند شدند در خانه و راحت گرفتند

کنند ظلم و ستم را با مسرت شدند غافل ز دوران اسارت

پس از آن قوم عيسی را بگويم کزو دايم پدر، راهت بجويم

هزاران فرقه، با نام و نشانند و ليکن در عمل دشمن به جانند

بود عيسی، روح و مظهر تو چو يک فرزند لايق در خور تو

به خلق خود نکرد جز رادمردی ببين، اکنون چه اند در آزمندی

چرا اين پيروان عدل و سازش ندارند فکرتی جز خون و آتش

مجالم ده که اکنون باز گويم ز اسلام و مسلمانان بگويم

به معنی هست صلح و صالح و داد ولی در باطنش ظلم است و بيداد

به نام صلح و الله و فضيلت کنند بالا ترين را در رذالت

چه سنی يا که شيعه، هر چه باشند به خون بيگناهان تشنه باشند

کنند جور و شقاوت بر زن و مرد از اين کردار شرم آلوده خرسند

بنام مذهب و دين و محمد چه زيا نو گلان کز بن در آمد

خدايا اسم پاکت شد بهانه برای قاتلان اين زمانه

کنون دست تضرع می گشايم بر آن خاک درت سر می دوانم

بگو با من که با من مهربانی بگو بال و پری، ياری، تو جانی

بگو در وقت غربت همدمی تو به وقت عسرت و خواری، شهی تو

بگو با خاضعان درگه خود تماما رحمتی، بحری پر از جود

بگو با اين دل حرمان کشيده که در عمرش بجز حسرت نديده

تو هستی رازق و رحمان و راحم تفضل کن به مخلوقان نادم

خدايا، گر که کردم من گناهی منم سائل بر آن لطف الهی

هزاران بار ديدم لطف حق را که بر قلب سياهم شد مدارا

هزاران بار ديدم مهر ايزد که بر سر تا سر جانم بريزد

ولی هردم چو فرزند گنه کار که بيند روز روشن از شب تار

به هنگام هوش جاهل شدم من ز پيمان خودم غافل شدم من

کنون ای خالق خورشيد تابان که آگاهی به سر بدو و پايان

پذ يرا شو ز من اين قطعه شعرم که گردد کور، حاسد ز عزمم

گوهر شاد و کسانش را نگهدار ز آسيب و گزند چرخ غدار

ديشب ميان خواب ترا ديدم ای پدر

با چهره ای فسرده ولی پر ز اشتياق

مو ها سپيد، با جامه ای سپيد

دست ها به آسمان، چشمان به انتظار

گوئی به پيشواز عزيزی نشسته ای

يک طفل خردسال، يک کودک نحيف

با دست های کو چک خود جامه ات گرفت

بر صورتش سرخی تب شعله می کشيد

يک قطره اشک بر رخ چون ماه می دويد

با يک نگاه، نگاهی پر از سئوال

پرسيدم ای پدر، تو در آنجا چه می کنی؟...

يک موح ابر، ترا از نظر ربود

يک هاله عجيب وجودت فرا گرفت

آنجا، در انتظار وصولت فنا شدم

آنقدر گريستم که از خود بدر شدم

چند مدتی گذشت از آن حالت عجيب

در موج حيرت و سر گشتگی شدم

ناگه ميان هيچ و محو، برون شد قيافه ات

آن ابر و هاله و عايق رها شدند

گفتی منم، پدرت، آن که رفت در عزلت

اينهم مجيد، برادر ناکام تو در اين غربت

گفتم پدر، ز ديده مرو، سوختم در آتش هجر

دستم بگير و ببر، مرحمت کن از سر مهر

گفتی...خموش عزيزم که چشم به ره دارم

من هم چو تو همه شب کوه غم به سر دارم

XS
SM
MD
LG