لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ایران ۰۰:۱۸

فريدون مشيری


تا در اين دهر ديده كردم باز،

گل غم ، در دلم شكفت به ناز

بر لبم تا كه خنده پيدا شد

گل او هم به خنده ای وا شد

هر چه بر من زمانه می افزود

گل غم را از آن نصيبی بود

همچو جان در ميان سينه نشست

رشته ی عمر ما به هم پيوست

چون بهار جوانی ام پژمرد،

گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد!

يا دلم را چو روزگار شكست؛

گفتم او را چو من شكستی هست

می كنم چون درون سينه نگاه

آه از اين بخت بد، چه بينم، آه ... :

گل غم مست جلوه ی خويش است

هر نفس تازه روتر از پيش است!

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همين غم بود

او گلی را به سينه ی من كاشت

كه بهارش خزان نخواهد داشت

******

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر كن

لحظه ای چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی چندی از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رميدم نه گسستم

بازگفتم كه تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم

پای دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

XS
SM
MD
LG