لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ ایران ۰۱:۰۱

چهره کريه تعصب نژادی در فيلم تصادف


عواقب ناشی از تعصبات نژادی و قومی، که برداشت های غلط، سوء ظن، نفرت، و تحمل نکردن ديگران نمونه هائی از آن است، موضوع اصلی فيلمی بنام تصادف است که بخشی از واکنش های يک خانواده ايرانی مقيم آمريکا را نيز مجسم ميکند.

از سيامک دهقانپور:

فيلم تصادف بيانگر داستانهاي در هم تنيده ي زندگي مجريان قانون و مجرمان، اغنيا و فقرا، سفيد و سياه، قوي و ضعيف، ايراني و کره اي و مهاجران آمريکاي لاتين در ايالات متحده است.

تصادف، در سه رشته براي بهترين فيلم سال، فيلمنامه و تدوين، موفق به دريافت جوايز اسکار امسال شد .

تصادف، با گفتاري نوستالژيک از يک کارآگاه سياه پوست پليس لس آنجلس، با بازي دان چيدل، در يک صحنه ي تصادف آغاز مي شود: هيچ کس با ديگري تماس ندارد ... ما خود را به دل ديگران مي کوبيم تا بلکه تماسي برقرار شود.

تصادف، تراژدي نقصان لمس و تماس در جامعه ي بشري است. مردماني که خود را در خودروهايشان، پشت ديواري از شيشه و فلز، حبس کرده اند. فروريختن اين ديوار هرچند زندگي گروهي دور افتاده از هم را زير و رو کرده و به هم گره مي زند اما، فيلم با پايان اميدبخش اش گويي در گوش ما نجوا مي کند که زندگي و جهان پيرامون ما را تصادف شکل مي دهد.

پل هگيس، نويسنده ي باهوشي که براي فيلم «عزيز يک ميليون دلاري» کانديد اسکار سال گذشته بود، در نخستين تجربه ي درخشان کارگرداني اش، پس از فصل کوتاه آغاز فيلم ما را به روز قبل مي برد تا جايگاه و خاستگاه شخصيت هاي چند ساحتي اش را عليرغم تعدد بسيار به سرعت و به خوبي روشن کند. شخصيت هاي او دچار نوعي پيش داوري نادرست از پيرامون خود هستند و در مسير تصادف هاست که واقعيت زندگي را لمس مي کنند.

فيلم با تکيه بر تدويني استادانه، شخصيت ها را در بستر تصادف ها قرار مي دهد.

رايان، پليسي نژادپرست با بازي مت ديلون، که در فصلي تنفرآميز زن سياه پوستي را جلوي چشم شوهرش مورد آزار جنسي قرار مي دهد سرانجام همان زن را در فصلي نفس گير از مرگ نجات مي دهد.

جين ، زن ثروتمند يک دادستان محلي، با بازي سندرا بولاک، که حمله ي دو سارق سياهپوست و مسلح به او براي ربودن خودرويش حس نژادپرستي اش را تا حدي تحريک کرده است که حتي به قفلساز مکزيکي اي که براي تعويض قفل ها به خانه آمده مظنون است؛ دست آخر مستخدم تبعه ي آمريکاي لاتين اش را نجات بخش خود مي يابد.

فرهاد، پدر يک خانواده ي مهاجر ايراني، با بازي شان توب، که ترس از ناامني پاي اش را به فروشگاه اسلحه فروشي بازکرده است از دنيل، قفلساز مکزيکي، با بازي مايکل پنا، مي خواهد قفل در مغازه اش را تعمير کند. فرهاد از اينکه عرب خطابش کنند خسته است و در يک زمينه با جين، زن نژادپرست دادستان ايالتي، اشتراک نظر دارد: هر دو قفل ساز مکزيکي را خلافکار تصور مي کنند. در صورتي که دنيل، مرد خانواده و پدري فوق العاده براي فرشته ي کوچکش است. پدري که با ساختن يک داستان پريان دستمال، گردن نامرئي ضد گلوله اش را به دختر خردسالش مي دهد تا ترس او را از تجربه ي شليک گلوله به پنجره ي خانه شان از بين ببرد.

فرهاد، خشمگين از غارت مغازه اش، قفلساز مکزيکي را عامل دزدي مي داند و در يکي از زيباترين فصول فيلم براي انتقام به سراغ او مي رود. دختر خردسال دنيل که پدر را در خطر مي بيند براي حفاظت از او به آغوش پدر مي پرد و فرهاد که کنترل خود را از دست داده ماشه را مي کشد.

فيلمنامه چنان قوي نوشته شده که مدتي طول مي کشد تا مخاطب دريابد دوري، دختر فرهاد، با بازي بهاره سومخ، با خريد فشنگ هاي مشقي در فروشگاه اسلحه فروشي، نجات بخش پدرش بوده است. اما، فرهاد بي اطلاع از مشقي بودن فشنگ ها به آن واقعه به چشم معجزه اي نگاه مي کند که زندگي او و خانواده اش را نجات داده است.

تصادف هر چند در پايان کمي لحن موعظه گرانه به خود مي گيرد اما، بي شک بر مخاطب اين تاثير را مي گذارد که نسبت به غريبه هاي همنوع خود همدردي و همفکري بيشتري داشته باشد.

هگيس در تصادف نگاهي فلسفي به نگراني عمده ي امروز مردم جهان، امنيت، دارد. مردمي که براي حفظ امنيت در پي عوض کردن قفل ها هستند غافل اند که در شکسته است.

XS
SM
MD
LG