لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ایران ۰۳:۰۷

انقلاب بهمن ۵۷ برای کودک ده ساله ای مثل من پایان لذت بردن از تیوب نارنجی بزرگی بود که همراه با مادرم بر روی آب سوار آن می شدیم در حالی که پدر دستگیره های کنفی تیوب را محکم در دستانش می گرفت تا مطمئنمان کند که همه جا با ماست. از همان روزها بود که پدر هر جایی با ما نبود و هر روز دورتر و دورتر شد.

آن انقلاب برای من پایان فعالیت های جمعی با دختران و پسران بود. زمان خداحافظی با جمعی که برای آموزش شنا هر هفته به میدان ونک می رفتیم و پایان آنهمه آموزش ها و فعالیت های گروهی بود در جمع پیشاهنگی.

آن انقلابی گری ها برای من پایان دوچرخه سواری های لذت بخش در کوچه پس کوچه های محله بود. لذتی که با کشیده محکم یک مرد عابر انقلابی تبدیل به یکی از تلخ ترین خاطرات دوران کودکی ام شد.

فریادهای اعتراضی آن زمان برای من آمیخته ای ست از خاطره فرار ناگهانی تنها دوست نازنینم به خارج از ایران، بدون کوچکترین توضیحی تنها به جرم بهایی بودن و حس همیشگی انگشتانم بر روی زنگی که صدایش در اطاق های خالی پر از خاطرات شیرین کودکی مان می پیچد و محو عزیزی که از ترس جانش رفت که رفت و هیچکس نفهمید سرانجام در کجا قرار یافت و عاقبتش چه شد.

آن فریادهای بیرونی برای من آغاز اختلافات داخلی خانوادگی بر سر رویدادهای سیاسی و مذهبی بود.

۳۶ سال پیش برای من زمان مواجه با زنی بود که به او می گفتند کم عقل، عامل تحریک، دلیل آغاز جنگ ها، ضعیفه، ناراضی و مغرور و در کل اشتباهی که باید به هر قیمتی تصحیحش کرد.

انقلاب بهمن ۵۷ برای من آغاز ساختن موجودی بود که ماندگاریش در گرو انکار خود و پذیرش زور بود.

"چه فکر می کردند و چه شد!"

نظر شما

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG