واکنش فضای هنری ایران به کشته شدن علی خامنه‌ای؛ رقابت در ریا

«شهید خطرناک‌تر از قهرمان است». این جمله را یک واعظ مذهبی در وصف امام سوم شیعیان و روی منبر نگفته. بلکه علیرضا داودنژاد، کارگردان و فیلمنامه‌نویس باسابقه سینمای ایران در بخشی از واکنش خود به کشته شدن علی خامنه‌ای، چنین چیزی نوشته. آن هم در ظهر روز ۱۰ اسفند تنها چند ساعت پس از پخش خبر. اشاره به سرعت این عکس‌العمل، از این منظر است که ماهیت خودجوش آن را نشان می‌دهد: هنوز فرصتی نبوده که کسی، مقامی، نهادی با فیلمسازان تماس بگیرد و از آنها بخواهد مجیز ِ دیکتاتور تهران را بگویند.

وقتی از مجیزگویی و به تعبیر عام رایج این دهه‌ها «پاچه‌خاری» به سیاق مطلوب نظام جمهوری اسلامی سخن می‌گوییم، این احتمال از سوی برخی مطرح می‌شود که «شاید طرف، تحت فشار نیروهای امنیتی بوده». درباره‌ی سینماگران و تئاتری‌ها، این توجیه گاهی درباره احتمال تحمیل و تهدید وزارت ارشاد هم مطرح می‌شود. اما اولاً وقتی واکنشی به این سرعت منتشر شد، دیگر ربط دادنش به فشار یا اجبار سیستم، مضحک به نظر می‌رسد و ثانیاً داودنژاد در ماه‌های اخیر، جلوه‌های دیگری از این همسو شدن با نظام را نشان داده بود: بعد از فقدان بهرام بیضایی نوشت که یک بار در حال مکالمه با او، چشمان بیضایی را هنگام صحبت از ابوالفضل عباس، دیده که «سرخ شد و برق اشکی در آن نشست»! داودنژاد که زمانی با گوگوش کار کرده بود (در فیلم «نازنین» محصول ۱۳۵۶)، اغلب اوقات می‌کوشید معضلات اجتماعی سالهای بعد از انقلاب ۵۷ را در فیلم‌هایش بازتاب دهد (از جمله در «کلاس هنرپیشگی» با طرح موضوع افزایش وحشتناک بهای سکه و طلا در مدتی کوتاه) و بسیاری فیلم‌هایش با مشکل توقیف یا ممیزی توسط وزارت ارشاد مواجه شدند («مصائب شیرین»، «بچه‌های بد»، «مرهم») حالا چنین نیازمند پسند حاکمیت شده که کمتر از دو ماه بعد از کشتار فاجعه‌بار مردم معترض در سراسر ایران، علی خامنه‌ای آمر اصلی این کشتار را «قهرمان» و حالا و پس از کشته شدن، «شهید»ی فراتر از قهرمان می‌داند.

همان گونه که چندین روز بعد از شروع اعتراض‌های دی ۱۴۰۴، در نوعی گرایش به آن چه مطلوب نظام است، گریستن در موقعیتی شبیه اشک ریختن پای روضه‌ را به بیضایی نسبت داد؛ در حالی که فیلمنامه «سیاوش‌خوانی» بیضایی، آشکارا ریشه‌های تعزیه را به سوگ سیاوش ربط می‌داد و تبدیل آن به تعزیه مذهبی را جدایی این هنر آیینی از سرچشمه‌ اصلی‌اش می‌دید. فیلمنامه «روز واقعه» - و نه فیلمی که با حذف بخش‌هایی از آن توسط شهرام اسدی ساخته شد- اسارت شهربانو دختر یزدگرد را اندوه عمری ِ او ترسیم می‌کرد و دیالوگ‌هایی از نمایشنامه‌ «مجلس ضربت زدن»، تاریخ نوحه و روضه را دچار آلودگی به ریا و سوءاستفاده می‌انگاشت.

در یک حکومت معقول، پرسش کلی این است که چرا هنرمندی باید تصور کند با تسلیت اغراق‌آمیز مرگ بالاترین مقام، نزد حکومت محبوب‌ یا محبوب‌تر می‌شود؟ ولی در نوع خوانش جمهوری اسلامی از کشته شدن علی خامنه‌ای، ابراز ارادت به او همچون یک ضرورت است. از ساعات اولیه سحرگاه روز یکشنبه ۱۰ اسفند سال گذشته که صدا و سیمای جمهوری اسلامی در بخش‌های خبری خود، کشته شدن علی خامنه‌ای دومین رهبر بعد از انقلاب ۵۷ را اعلام کرد تا کنون که نزدیک به دو ماه از این خبر می‌گذرد، تسلیت‌گویی و واژه‌پردازی در متن این تسلیت‌ها همچنان ادامه دارد. وبسایت‌ها و حساب‌های کاربری رسانه‌های وصل به حاکمیت در شبکه‌های اجتماعی که در تمام دوران به ۶۰ روزه خاموشی اینترنت جهانی در ایران همچنان به فعالیت در فضای مجازی ادامه داده‌اند، این ابراز ارادت را چه در قالب شفاهی و چه به طور مکتوب، به عنوان نوعی «تجدید بیعت با رهبر شهید» منتشر و بازنشر کرده‌اند و می‌کنند. خبری که حدود یک شبانه‌روز کامل بعد از اصابت موشک‌های اسرائیل و آمریکا به محل سکونت و کار او مشهور به «بیت رهبری» به طور رسمی اعلام شد، از دقایقی بعد از اعلام عمومی، با واکنش‌های ظاهراً آنی اهل فرهنگ و اهل رسانه همراه بود. گویا با وجود تأخیر تریبون‌های رسمی حکومت، قطار تسلیت‌گویان، خبر پایان راه رهبر دلسوز نیروهای نیابتی را از مهمترین منبع آمریکایی آن، پذیرفته و تسلیت‌های خود را در خفا آماده کرده بودند. دونالد ترامپ رئیس‌جمهوری ایالات متحده این خبر را ساعت‌ها پیش از اعلام جمهوری اسلامی، در شامگاه شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ همزمان با ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ در شبکه اجتماعی تروت سوشال منتشر کرده بود.

این کار که برای نهادهای حکومتی بخشی از «شرح وظایف» رسمی به شمار می‌رود، به بیانیه‌های آنان محدود نشده است. بلکه فضای رسانه‌های داخلی، پر از قصه‌ها، خاطره‌ها و ستایش‌نامه‌های دست‌اندرکاران سینما، مهمانان برنامه‌های تلویزیونی و افراد فعال در عرصه تئاتر و موسیقی و شعر و ادبیات در وصف رهبر جان‌باخته‌ در شروع حملات اسرائیل و آمریکا علیه جمهوری اسلامی است. افرادی که اغلب، از سالها پیش جزو جمع «خودی»ها به حساب می‌آمدند و این جا و این بار هم واکنش آنها برای گروه پرشماری از مردم که در خلوت خانه‌ها، در گذر از خیابان‌ها یا در شهرها و کشورهای خارج از ایران، جشن شادمانی گرفتند، تعجبی نداشت.

در بین سینماگران، یکی از نخستین اظهارنظرها در این زمینه متعلق به بهروز افخمی کارگردان، فیلمنامه‌نویس و سازنده ی فیلم‌هایی مثل «شوکران» و «عروس» بود. او که در برنامه صبحگاهی شبکه دوم تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی با اجرای محمدرضا شهبازی حاضر شده بود، کمی پیش از ۸ صبح روز اعلام خبر کشته شدن علی خامنه‌ای مدعی شد که «مرگ از کسانی مثل او اجازه می‌گیرد یعنی از آنها می‌پرسد که می‌خواهی بمانی یا می‌خواهی بیایی». او در ادامه گفت: «اینها [به مرگ] اجازه می‌دهند که اگر خودشان صلاح نمی‌دانند که بمانند، بروند».

این نماینده مجلس ششم شورای اسلامی که با حمایت طیف اصلاح‌طلبان وارد مجلس شده بود، در این ابراز ارادت به رهبر دوم جمهوری اسلامی از «حق او» درباره نوع مرگ سخن گفت و اظهار داشت: «حق او این نبود که در رختخواب از دنیا برود». در این حرف‌های بهروز افخمی، گونه‌ای استقبال از انفجار منزل خامنه‌ای توسط موشک‌های اسرائیل و آمریکا حس می‌شود که آشکارا در تناقض با ادعای اندوه او و همپالکی‌هایش در جبهه پیروان ولایت فقیه قرار می‌گیرد. انگار ادعای رشادت با این نوع مرگ، رفته رفته به عامل خرسندی آنها بدل شده است.

افخمی در انواع و اقسام اظهارنظرهای همسو با خواست حکومت در این سال‌ها، چیزی از اعتبار فیلمسازی سالهای دورش به جا نگذاشته است. چه وقتی در مجیزگویی بعد از کشته شدن قاسم سلیمانی گفت «دوران بزمجگی دیگر تمام شده و دوره، دوره‌ قهرمانی است»؛ و چه در شب شلیک موشک‌های سپاه پاسداران به هواپیمای اوکراینی، در تلویزیون جمهوری اسلامی از «نقص فنی هواپیمای آمریکایی» به عنوان «دلیل این سانحه» حرف زد و آن را «مایه شرمساری شرکت بوئینگ و صنعت هواپیماسازی آمریکا» دانست!

مهدی کلهر، مشاور هنری دولت محمود احمدی نژاد در سالهای گذشته نیز متنی منتشر کرد و در آن، به نقل قولی از علی خامنه‌ای بعد از کشته شدن قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس پرداخت: «هم چنان که آن یار خراسانی و آن یاور رحمانی درباره قاسم سلیمانی فرمود: ده‌ها مرتبه شهید سلیمانی از سردار سلیمانی بزرگتر و ماناتر است، باید بگویم هزاران مرتبه شهید سید علی خامنه‌ای بزرگتر و جاودانه‌تر از آیت‌الله خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران است».

کلهر به ابراز غم و کرنش در نسبت با کشته شدن علی خامنه‌ای بسنده نکرده و در این نوشته به معترضان به تندی تاخته است. این در حالی است که دخترش نرگس در آلمان فیلمی به نام «شهید» ساخته و در آن، روایت اتوبیوگرافیکی از خود به جا گذاشته که می‌کوشد کلمه «شهید» را از نام و نام خانوادگی اصلی و کامل خود یعنی نرگس شهید کلهری، حذف کند. نرگس کلهر در دو دوره فستیوال اخیر برلین با مردم معترض ایران اعلام همبستگی کرد. اما برای پدرش همچنان عدم مشروعیت رو به تشدید حکومت اسلامی، قطعی نشده. چرا که در همین تسلیت آورده است: «روزگار جدا شدن صف پیروان نور از سیاه‌چال‌طلبان ظلمت است».

در ادامه، تعدادی از سینماگران متن‌های تسلیت خود را منتشر یا در برنامه‌های گوناگون نهادهای حکومتی در یادبود علی خامنه‌ای، شرکت کردند که از میان آنها می‌توان به رسول صدر عاملی کارگردان فیلم‌هایی چون «من ترانه ۱۵ سال دارم»، داود میرباقری سازنده فیلم «آدم برفی» و سریال‌های مذهبی و تاریخی تلویزیونی، کمال تبریزی سازنده فیلم «مارمولک» و از افراد حاضر در حمله به سفارت آمریکا در آبان ۱۳۵۸، منوچهر محمدی تهیه‌کننده و صاحب ایده اصلی فیلم «مارمولک»، بابک خواجه‌پاشا کارگردانی که در سوگ و ستایش ابراهیم رئیسی رئیس‌ جمهور سابق جمهوری اسلامی نیز سخنرانی کرده و فیلمش «در آغوش درخت» به عنوان نماینده جمهوری اسلامی در سال ۱۴۰۳ به اسکار معرفی شده بود، هدایت هاشمی بازیگر، جهانبخش سلطانی بازیگر، آرمان درویش بازیگر، قربانعلی طاهرفر کارگردان، مجتبی راعی کارگردان، داوود فتحعلی بیگی بازیگر و کارگردان تئاتر، جلیل سامان کارگردان، رضا میرکریمی کارگردان، مجید مجیدی کارگردان، داریوش ارجمند بازیگر، جمال شورجه کارگردان، امیر عباس ربیعی کارگردان، لیلی عاج کارگردان و دانش اقباشاوی کارگردان اشاره کرد.


کمال تبریزی به عنوان فیلمبردار در یورش انقلابیون به سفارت آمریکا و اشغال آن حاضر بود

در این بین، دانش اقباشاوی سازنده فیلم‌ «اسفند» محصول سازمان اوج وابسته به سپاه پاسداران، سه روز بعد از آن که رسانه‌های حکومت، خبر جهانی کشته شدن علی خامنه‌ای را قبول و منتشر کردند، نوشت «ما با تقدیم بالاترین رهبر دینی و ملی‌مان ثابت کردیم که شعارهای ضداستکباری ِ این منطقه، تهی نیست و شیعه وقتی حرفی می‌زند به آن عمل می‌کند».

اقباشاوی در همین نوشته، آمریکا را یک «نظام سرمایه‌داری زرسالارانه» خواند؛ که نمی‌توان با اطمینان دانست که مقصود او «زَر» به معنای طلا برای اشاره به محوریت سرمایه بوده یا واژه عامیانه «زِر» به معنای سخن یاوه و بیهوده. اقباشاوی در سالهای گذشته، منتقد برخی شعارپردازی‌ها در سینمای موسوم به «دفاع مقدس» بود و از جمله، فیلم «روز سوم» ساخته محمد حسین لطیفی برنده جایزه ی بهترین فیلم جشنواره دولتی فجر را «مظهر ابتذال در سینمای دفاع مقدس» خوانده بود.

اشاره به این نکته نیز سودمند است که در همین مدت، تولید سریع یک مجموعه تلویزیونی با عنوان «سرو، سپید، سرخ» آغاز شد که از سه‌شنبه ۱۸ فروردین ساعت ۲۲ روی آنتن شبکه یک سیمای حکومتی ایران رفت. این سریال روایت‌هایی اپیزودیک از روزها و شب‌های حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی ارائه می‌دهد. جنگی که در ادبیات رسانه‌ای نظام، از آن با عنوان «جنگ رمضان» یاد می‌شود. ۱۴ کارگردانی که ساخت قسمت‌های مختلف این مجموعه به آنها سپرده شد، اغلب همان نام‌هایی بودند که در قالب‌های گوناگون، ارادت خود را به نظام و رهبر کشته شده، اظهار کرده بودند. از بابک خواجه‌پاشا تا دانش اقباشاوی؛ و از لیلی عاج تا سید محمد حسین حسینی.

این مجموعه توسط سازمان هنری رسانه‌ای اوج، سیمافیلم و مؤسسه اندیشه آوینی تولید شده است. نهادهایی که از گذشته، تلاش بسیاری سینماگران برای از دست ندادن توجه و اقبال مردمی، بر همکاری نکردن با تولیدات آنها بوده. این روند در سالهای اخیر و به ویژه بعد از آشکار شدن همه‌جانبه نارضایتی و اعتراض مردم نسبت به حاکمیت در شهریور ۱۴۰۱، شدت بیشتری به خود گرفت.

اما در این مورد، بار دیگر روشن بود که کرنش به رهبر کشته شده، می‌تواند پیش‌نیاز مطمئنی برای این کارگردان‌های اغلب بی‌نام و نشان برای بهره‌مندی از رانت کلان این مجموعه باشد.

مدتی بعد، با اعلام نام مجبتی خامنه‌ای در جایگاه سومین رهبر جمهوری اسلامی، بیشتر واکنش‌های مربوط به تسلیت‌گویی برای کشته شدن علی خامنه‌ای، با نوعی بیعت با پسر او نیز توأم شد.

در ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ اسامی «هنرمندانی که بیانیه بیعت با رهبر جدید انقلاب را امضا کردند» منتشر شد. از اهل سینما و تئاتر که نامشان در فهرست امضاکنندگان این بیانیه به چشم می‌‌خورد، می‌شود به این افراد اشاره کرد: مهران رجبی، مرتضی رزاق کریمی، محمد حسین قاسمی، عباس نادران، سیروس همتی، دانش اقباشاوی، کاظم دانشی، الهام چرخنده، نصرالله قادری، ایوب آقاخانی، محمد حسین مهدویان، هوشنگ توکلی، خیرالله تقیانی پور، جعفر دهقان، بهروز افخمی، کوروش زارعی، ابراهیم حاتمی‌کیا، داریوش ارجمند، سید علی میرفتاح، یوسفعلی میرشکاک، آزیتا ترکاشوند، شهاب اسفندیاری، تاجبخش فنائیان، سید جواد هاشمی، فرهاد قائمیان و ... بسیاری دیگر که البته اسامی فهرست شده، در واقع شناخته‌شده‌ترین نام‌های این فهرست را در بر می‌گیرد. به بیان دیگر، هر نام شناخته‌شده‌تر از این افراد که در تولیدات سینما، تئاتر و تلویزیون این سالها می شناسید، حاضر به امضای این «بیعت‌نامه» نشده یا اساساً پیشنهاد امضای آن شامل او نشده است! این امر، نشان‌دهنده افول بیش از پیش همان اقبال اندکی است که نظام در گردآوری همدلی ریاکارانه هنرمندان داشت.

تابلوی «حالا وقت چای است» کار علی میرفتاح همکار قدیمی محمدعلی زم در حوزه هنری

اما در هنرهای تجسمی، برخی از کسانی که پرتره یا تابلوی نقاشی علی خامنه‌ای را کار و به رسانه‌های نزدیک به حکومت به منظور بازتاب، ارائه کردند، عبارت بودند از علی داوودی، حسن روح‌الامین، علی پتگر، محبوبه قطب، سید مسعود شجاعی طباطبایی و سید علی میرفتاح.

در یکی از نمونه‌های کاملاً برنامه‌ریزی شده، میرفتاح که به عنوان روزنامه‌نگار و شاعر نیز شناخته می‌شود، از دست چپ علی خامنه‌ای که انگشتری ِ مشهورش در آن است، تابلویی کشید. در این نقاشی، دست دارد یک استکان کمرباریک چای را از توی نعلبکی برمی‌دارد. میرفتاح که سابقه خوشنویسی نیز دارد، کنار این تابلو عنوانش را نوشته است: «حالا وقت چای است». این جمله به نقل از علی خامنه‌ای در ویدئویی از یکی از دیدارهای او با پیروان «ولایت فقیه»، مبنای این اثر قرار گرفته.

علی میرفتاح سالها سردبیری هفته‌نامه «مهر» حوزه هنری را در دوران ریاست محمد علی زم به عهده داشت. زم که «حجت الاسلام» است، بعد از اعدام فرزندش روح‌الله زم به دست قوه قضاییه جمهوری اسلامی به دلیل فعالیت رسانه‌ای علیه نظام، لباس آخوندی را از تن به در آورد.

ویدئویی از تابلوی میرفتاح در کانال‌ها و خبرگزاری‌های داخلی علیرغم قطع اینترنت به روی مردم ایران، بازتاب یافت. طوری که انگار خیلی اتفاقی، برنامه‌سازان مخلص نظام وقتی رسیده‌اند که آ سید علی دارد آخرین تاش‌ها را روی دست و انگشتری آقا سید علی می‌زند!

میزان سادگی روزمره این اثر در نسبت با پیشینه رهبر دوم جمهوری اسلامی، به شدت فریبنده به چشم می‌آید. پیشینه مهیبی که از صدور فرمان سرکوب مردم در مقاطع مختلف رهبر تا در احداث شهرهای موشکی و جنگ‌طلبی مداوم نظام تحت رهبری‌اش تا مرگ و میر فراتر از تصور در دوران شیوع کووید ۱۹ به دلیل «ممنوعیت وارادت واکسن آمریکایی و انگلیسی» که طی حکمی شرعی، آن را «حرام» اعلام کرد، طیف وسیعی از ویرانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها برای «ایران ِ پساخامنه‌ای» به جا گذاشت.

آن چه این جا آمد، تنها بخش‌هایی از همراهی تعدادی از اهل هنر و فرهنگ با دستور/توصیه رسمی «لزوم تسلیت» کشته شدن علی خامنه‌ای است. در دوران و جامعه‌ای که مردمانش حتی انبوه رنج‌ها و از دست داده‌های جنبش‌های اعتراضی قبلی همچون کوی دانشگاه ۱۳۷۸، «رأی من کجاست» در خرداد و تیر ۱۳۸۸، آبان خونین ۱۳۹۸ و شهریور و مهر ۱۴۰۱ را جنایاتی کوچک‌تر از جوی خون خیابان‌های ایران در ۱۸ و ۱۹ دی سال گذشته می‌دانند. تعبیر «همدست جنایت»، تنها یکی از ده‌ها نامی‌ است که مردم بر روی این همراهان ماشین پروپاگاندا می‌گذارند.

حضور در این تسلیت‌گویی یا برنامه‌های مناسبتی تلویزیونی یا مراسم متعددی که بستری برای گریستن بر پیکر علی خامنه‌ای فراهم می‌آورد، از نگاه مردمی که ثانیه‌ای از دادخواهی قربانیان کشتار دی ماه، غافل نیستند، پنهان نمی‌ماند. در کمترین میزان مشارکت در ماشین سرکوب، می‌توان گفت صاحبان این نگرش و تسلیت‌گویان، به «تداوم و بقای جمهوری اسلامی» دل بسته‌اند. تداومی که برای ایران و ایرانی، کابوسی نفرت‌انگیز‌تر از این ۴۷ سال است.