لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶ ایران ۲۳:۰۸

به یاد منصور خاکسار که تا واپسین دم شاعر ماند

منصور خاکسار شاعری که از سروده های جنگل به آنسوی برهنگی رسیده بود، به سرزمین رویاها پیوست. منصور که هنگام مرگ ۷۱ سال داشت، از دهه چهل خورشیدی همراه با ناصر تقوایی جُنگ «هنروادبیات جنوب» را راه انداخت تا ادای دینی کرده باشد به ادبیات مدرن ایران. سپس منظومه بلند سرود جنگل را منتشر کرد تا صدای شعر معترض را رساتر کرده باشد. به چنین تعهدی بود که منصور هیچگاه فرصت نیافت شاعر آرامشها باشد.

شعر و زندگیش که در همه تنیده شده بودند؛ در لایه های سنگین پنهانکاری، اعتراض، گریختن و ناشناس ماندن ماند تا زندگی تبعید فرصتی فراهم آورد برای او و شعرش تا برون آید؛ اما آسودگی همچنان به سراغ منصور نیامد.

سختیهای ناگوار جابجایی و همگونی ناخواسته، تلخی های زندگی شخصی برای اویی که همواره بیگانه مانده بود، مهلکه ای سخت دردناک برای او رقم زدند. چند سال پیش بر تازه ترین کتاب شعر منصور و در واقع آخرین آنها، «آنسوی برهنگی» معرفی و نقدی نوشته بودم که دیگر بار در اینجا می آورم تا یادی از او شده باشد.

***

تابحال چندین مجموعه شعر از منصور خاکسار به فارسی و انگلیسی انتشار یافته است از جمله: «آنسوی برهنگی» دفتر شعری که دوزبانه است.

شاعر در این کتاب متکی به گنجینه ای از اسطوره و تاریخ قومی ست، به واقع با توشه ای پروپیمان به سرزمینی به کلی بیگانه پانهاده و پرمایه تر بازگشته است.

او امیدوار و سرخوش و بشارت دهنده است: همچون پیامبران برای امت خویش. اما این بار راوی بشارت دهنده بازآمدن عشق شیرین است به خاک.
خود شاعر هم در پیشگفتار کتاب به زمینه ی اسطوره ای و تاریخی این منظومه اشاره دارد.

راوی با چنین پرسشی سفر به سرزمین عشق را می آغازد: «آنچه در خطه خیال فرهاد/ خود را / به نقش بست، چه بود؟» راوی اسطوره ای از همزادی سخن می گوید که بی تاب است به گرفتن پاسخ: «آه/ تا آفتاب برآید/ مگر این دیده/ راه به خواب می برد؟»

پس از آن کتاب، صخره ی سنگی ای را به نمایش می گذارد از سرزمینی که هستیم تا عظمت بیداری فرهاد، در دراز دامنی شب شکوه انتظار برآمدن آفتاب جسمیت یابد.
پس در گذر خود از سرزمین خیال است که: «نه پاییزش/ برحافظه ی تو خزه می زند/ و نه زمستانش جوانه ای را دفن می کند»

سرزمین نقش زده مالامال از ارجاعات مکانی، شخصیتهای افسانه ای، درختان، ستون کاخها و آبهای پرخروش رودخانه های برآمده از کوههای اساطیری ست که هرکدام خاطره ای و تاریخی بس کهن با خود دارند.
نه «بیستون» یک کوه چون دیگر کوههای زمینی و نه جویهای آب، نه چشمه و نه ستونها. شیرین هم شهزاده شرقی دلدار شاه نیست.

بیاییم از گفته «دبیلو اچ؛ آدن» که در جستار کوتاهی براشعار «رابرت فراست» آمده است؛ بهره بگیریم که می گوید: «درک و دریافت یک اروپایی متفاوت از درک و دریافت یک آمریکایی در برخورد با طبیعت است. هنگامی که یک اروپایی همراه دوستان یا خانواده اش در یک غروب پا به کلبه یا مسافرخانه ای روستایی می گذارد و برای گردش بیرون می رود؛ اگر به یک درخت برخورد کند، گویی با تاریخ برخورد کرده است. این درخت شاهدی از تاریخ است؛ چرا که این یا آن شاه در گذشته ای دور زیر همین درخت نشسته قانونی را وضع کرده یا متهمی را به مرگ محکوم کرده یا با شاه سرزمینی دیگر پیمانی را علیه کشور دیگری بسته باشد. اما هنگامی که یک آمریکایی پا از خانه بیرون می نهد، اگر به درختی برخورد، این دیداری ست برابر میان انسان و درخت، که از همه ارجاعات رهاست.
هیچکدامشان گذشته ای ندارند. این که آینده ی کدامشان بزرگتر و مهمتر است، موضوعی الله بختکی ست و نمی شود به یقین چیزی در این باره گفت.»

این مثال حکایتگر تفاوت نگاه شاعر است به سرزمینی آکنده از تاریخ و اسطوره. چرا که هزاران بار شاهان و سرداران به هوس تجسم رابطه خسرو، شیرین و فرهاد پا به کوه بیستون گذاشته اند. کوره راههای بیستون، ستونها و سنگکاریها همه آکنده از رمزورازند. بیستون یک تاریخ در دل دارد.

روبرو شدن با بیستون و سنگهایش، روبرو شدن با تاریخ و اسطوره است، دلدادگانی بسیار آمده اند به زیارتش تا شاهد وقوع معجزه ای دیگر باشند. پس باید به جهت تصاویر جانب احتیاط را رعایت کرد.

خود شاعر هم به زائران سرزمین عشق هشدار می دهد: «آه.../ تا آن جان سودایی/ که بر دهانه ی سنگی خستگی در می کند/ و بر ستیغ کوه بروید/ از این تاق دو ابرو/ کدام خدنگ اثر می کند؟»

اما آنسوتر تیسفون که جایگاه شاهانه است؛ کاخ رویاهای شیرین در شب شکل می گیرد: «شب و شیرین/ و تالاری که/ کامجویانه/ در عود و مجمر می سوزد... شب از شبانه ی شیرین گذشت/ بی آن که بر شکاف کوه/ درنگی کند.»

شاعر با واژه های شب و شیرین، در تالاری سراسر از رویا و تخیل عشق، بازی عاشقانه ای را به نمایش می گذارد تا به زائران راه، امید رستگاری دهد. در فرجام نیز هنگام که هزاران پرده بر می افتد، و عشقها عیان می شود شیرین همچنان در عشق خود می سوزد: «هزار پرده/ از تو/ برافتاده است/ و چه انبوه نام/ پانوشت این دفترند/ و او/ هنوز/ از این سپیدگیسو/ چشم بر نمی گیرد.»

اینگونه که از قیاسی اجمالی میان کتابهای پیشین منصور خاکسار با این دفتر شعر بر می آید، دیگر آن نگاه تلخ یا بشارتهای اجتماعی شاعر که فاصله انداز میان شعر و ماهیت شعری آن برای بیان یک حس است، کمتر به دیده می آید.

اگر بشارت و شادمانی ای هست، که هست، فرد و یگانه اند در چارچوب همین واقعیتهای روزمره و ممکن این جهانی. پس شاعر که هویت فردی خواننده را خواهان است، می گوید باید تک به تک با شاعر همراه باشند.

شاعر دیگر به دنبال جماعت کلی خواننده نیست؛ بلکه به جستجوی خواننده ای با هویت شخصی با روحیه ای مشخص است تا شیرین یگانه خود را در شبی یگانه بیابد. این گسستی ست میان اندیشه ی شاعرانگی شاعریست که در دفترهای شعریهای اولیه اش بیشتر متکی به تجربه حضور در کشاکشهای اجتماعی چند دهه گذشته بود، این بار اتکای اساسی خود را بر خاطره های قومی گذاشته است.

منصور خاکسار در این دفتر شعر گویی به ما می گوید: شاعرانگی در سرزمین اشیا، در خود شیئی نهفته است نه در شعر بیان کننده آن شیئی. این خود به گمانم، گام بلندی ست که در شعر فارسی برداشته شده است. آنانی که هرگونه ارجاعات به گذشته، بهره مندی از تجریبات و جستجوها در سرزمین زادگاه را بی درنگ گونه ای نگاه نوستالوژیک ارزیابی کرده حکم به طرد چنین اثری می دهند شاید آنچنان که باید و شاید به درون آدمی، درون شاعر یا نویسنده خالق فضای ذهنی اشیای تاریخی اسطوره ای ره نبرده اند.

منصور خاکسار در این دفتر شعر در سرزمین تازه اش نگاهی دیگر دارد به اسطوره ای که او را به وجود آورده است. مگر همین اسطوره ها و خاطره های قومی شخصیت درونی ما را شکل نداده اند؟

اما آیا عکسهایی هرچند زیبا از طبیعت آمریکا که آثار هنرمندانه ی یک عکاس آمریکایی هم هست، می تواند سنگها و صخره های اسطوره ای بیستون را با واژه های ارجاعی به اسطوره شیرین و فرهاد همگام کند؟ گمان نمی کنم. چرا که بنا به همان نقل قول از «آدن» این سنگ و درخت با آن سنگ و درخت آسیایی که تجسم افسانه و اوسانه است؛ تفاوتی آشکار دارد. با این همه؛ شعرها بار سنگین این ارجاعات را بر دوش کشیده اند و خواننده ناآشنا با افسانه و اوسانه را به تجسم جهانی شرقی نزدیک می کند.

XS
SM
MD
LG