لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۰۳:۰۱

یک نویسنده هوادار دولت در بررسی جایگاه نویسندگان مستقل و معروف ایران که به دلایل فشارهای اجتماعی، سانسور و پیگرد سیاسی از کشور گریختند، خانه نشین شدند، یا اعدام شدند گفته است: «همان بهتر که برخی نویسندگان رفتند.»

محمدعلی گودینی از نویسندگان برآمده از حوزه تبلیغات اسلامی، عضو انجمن دولتی قلم و نویسنده رمان «تالار پذیرایی پایتخت» است.

او در برخورد به مشکلات پدید آمده در راه رشد ادبیات داستانی پس از انقلاب می نویسد: «مشکل عمده‌ای که از آغاز انقلاب به یک ‌باره برای ما پیش آمد، رفتن نویسندگان خوش‌ قلم اما پرادعایی بود که توانایی نوشتن داشتند. البته این افراد از جنس مردم نبودند و دچار توهم روشن ‌فکری شدند و گاه حتی با اقامت در دیگر کشورها علیه انقلاب اسلامی نیز نوشتند؛ اما همان بهتر که در این وادی نماندند.»

بررسی جایگاه اجتماعی نویسندگان ایران در مقطع پیروزی انقلاب نیازمند پژوهشی آنچنانی نیست؛ کافی ست به یاد آوریم آیت الله خمینی پس از بازگشت به ایران و برگزیده شدن به عنوان رهبر انقلاب اسلامی با تنها گروه روشنفکران غیردینی فعال در سیاست که دیدار کرد، هیات دبیران کانون نویسندگان ایران بود. غلامحسین ساعدی نویسنده برجسته ایرانی که چند سال پس از انقلاب به دلیل تحت پیگرد بودن زندگی تبعید را در پیش گرفت و سه سال بعد در پاریس درگذشت، به عنوان یکی از اعضای هیات دبیران در این دیدار شرکت داشت.

ساعدی درباره آن دیدار به استقبال گرم و صمیمانه سیداحمد خمینی اشاره می کند که او را به آغوش کشیده و از دیدار دوباره اش ابراز خشنودی کرده بود.

این آخرین دیدار و گفت و گوی رهبران جمهوری اسلامی با نویسندگان ایران بود. پس از آن بود که مسئولان به تلاش برای تولید نویسنده و شاعر همسو با باورهای خود و حذف نویسندگان مستقل از صحنه رویدادهای اجتماعی برخاستند. تشکیل حوزه هنری یکی از این تلاش ها بود؛ مهمترین آن افزایش فشارهای سیاسی علیه نویسندگان بود.

غیرقانونی اعلام کردن فعالیت های کانون نویسندگان که نقش مهمی در مبارزه سیاسی علیه سانسور زمان شاه برعهده داشت و پس از آن بستن مجلات و نشریات ادبی وابسته به اعضای مطرح کانون زمینه را برای دستگیری و اعدام نویسندگان فراهم کرد که نقطه عطف آن اعدام سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامه نویس و عضو هیات دبیران کانون نویسندگان ایران بود که ماموران امنیتی شبی به خانه اش هجوم برده و او را دستگیر کردند که در لباس دامادی پای سفره عقد نشسته بود. در پرونده ای که از سوی دادگاه انقلاب علیه او تشکیل شده بود، اتهامی جز سرودن اشعار ضد حکومتی و اجرای نمایشنامه خیابانی «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» وجود نداشت.

پس از این رویداد، هجوم به خانه نویسندگان و شاعران عضو کانون نویسندگان چنان رسمی شد که شماری از اعضای آن از جمله محمد مختاری پس از دستگیری و شکنجه به چندین سال زندان محکوم شدند. اخراج و پاکسازی آنان که به عنوان استاد و معلم در دانشگاه ها و دبیرستان ها مشغول تدریس بودند، از بدیهی ترین تصمیمات علیه نویسندگان بود که مورد اعتراض هیچ نهادی نیز قرار نمی گرفت. محرومیت بهرام بیضایی، هوشنگ گلشیری و احمد محمود از تدریس در دانشگاه و دبیرستان نمونه آن است.

در این هنگامه است که بسیاری از نویسندگان و شاعران به ناچار زندگی پنهانی خود را آغاز کرده و یا از مرزها گریختند. کسانی همچون غلامحسین ساعدی بلندبخت بوده اند که توسط دوستان از راه های امن به خارج گریختند. امثال محمدعلی جعفری، نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر برجسته تئاتر ایران که نابلد راه بوده و یا به دلیل باورهای حزبی و ایدئولوژیکی تنها راه نجات را گریختن به شوروی پیشین می دانستند، در مرز میان ایران و آذربایجان شوروی، لابلای سیم های خاردار دوسو گیرکرده و روزها و شب ها، در نوار باریکه میان دو مرز مانده، نه راه پیش داشتند نه راه پس.

حکایت به تله افتادن محمدعلی جعفری در فاصله دو ردیف سیم های خاردار مرز ایران و آذربایجان شوروی پیشین را به صورت داستانی جدای این جستار نوشته ام، اما گفته باشم او نه می توانست به ایران بازگردد، چرا که افزون بر همه اتهاماتش، گذر غیرقانونی از مرز نیز در پرونده او قرار داشت و نه توان گام نهادن به آنسو را داشت، چون آنچنان نیرویی برای گذر از سیم های خاردار نداشت تا مرزبانان شوروی کاری به او نداشته باشند. مرزبانان شوروی هم در انتظار دریافت پاسخ قطعی از مرکز (که در بورکراسی سیستم رو به مرگ شوروی بیش از گذشته کشدار شده بود) مانع از ورود او به خاک شوروی شده بودند.

محمدعلی جعفری سرمای کشنده را تاب نیاورد. تن بیمارش را مرزبانان ایرانی از دلسوزی به بیمارستان رساندند که فرجامش مرگ در بیمارستان بود.

غلامحسین ساعدی نیز سه سال بعد از رسیدن به پاریس درگذشت. با مرگ او و دیگرانی همچون او فرهنگ ایران دچار چنان خسرانی شد که ترمیمش غیرممکن بود.

سیاوش کسرایی شاعر منظومه «آرش کمانگیر» نیز سرنوشتی چندان بهتر از ساعدی نیافت. هوشنگ ابتهاج (سایه) به زندان افتاد و تنها درخواست نامه محمد حسین شهریار که در آن نوشته بود: «فرشتگان آسمان بر زندانی بودن سایه می گریند»، باعث آزادی ابتهاج از زندان اوین شد.

ده ها و صدها شاعر، نویسنده و مولف دیگر نیز (گمنام و نام آور) راه تبعید در پیش گرفتند که تنها فهرست نام آنان سیاهه ای طولانی خواهد بود.

به آن هنگامه چنان فضایی آفریده شد که ذکر نام شاعران و نویسندگانی مثل نادر نادرپور یا اسماعیل خویی در مطبوعات تحت کنترل دولت ممنوع شده و مجازات در پی داشت. انتشار آثار ادبی شان در ایران که رویایی محال بود.

بعدها هم نویسنده کشی رسم پنهان و آشکار وزارت اطلاعات شد. سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده و میرعلایی از جمله آنان اند. این همه تکه پاره کردن پیکره فرهنگ ایران زاییده سیاست تنگ نظری و خودبینی های سیاستمدارانی بوده و هست که الفتی با ادبیات مدرن این سرزمین نداشته و ندارند.

و اینک نوآمدگان به داوری کسانی می نشینند که هنوز هم مرده شان و گورشان می تواند هراس به دل مخالفانشان اندازد و اگر ممنوعیت و محدودیت بارگاه سازی برای اینان نبود، آن مکان ها از بسیاری زیارتگاه ها و آرامگاه های رسمی بازدید کنندگان بیشتری داشتند.

کانون نویسندگان ایران تنها نهاد مستقل برآمده از رای نویسندگان، شاعران و مولفان و مترجمان ناوابسته به دولت بیش از دو دهه است نه تنها نمی تواند نامه خود را منتشر کند، نه تنها نمی تواند دفتر و دستک خود را داشته و نه تنها نمی تواند شکایات قانونی خود علیه اتهامات بی اساس علیه اعضای خود را در مراجع قضایی پیگیری کند؛ بلکه حتا اجازه نیافته مجمع عمومی خود را برگزار کند. آن هم در کشوری که رئیس دولتش مدعی ست آزادترین کشور جهان است.

XS
SM
MD
LG