لینکهای قابل دسترسی

یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ایران ۰۴:۵۶

نگاهی به داستان: خروس اثر ابراهیم گلستان

نشر روزن نیوجرسی آمریکا

گلستان به عنوان يک نويسنده، فيلمساز و يا روشنفکر، تاثيری پر رنگ در فرهنگ امروزه روز ايران داشته است. گرچه ديدگاه هايش درباره اشخاص الزاماً بيان واقعيت نيستند و در فضای ظلمت زده امروز حتا می توانند تاثيرات ويرانگری بر خوانندگان آثارش داشته باشند؛ با اين همه، جسارت تفاوت، ويژگی آثار و گفتار اوست. داستان «خروس» سال ها پيش، آن گونه که گلستان می گويد، بريده بريده و سانسور زده در ايران به چاپ رسيد، و اکنون تنها نسخه معتبر خروس همانی است که در خارج کشور از سوی نشر روزن منتشر شده است. از اين رو، مبنای کار ما نسخه چاپ خارج است.

ابراهیم گلستان پيش از آغاز داستان، زير عنوان «چند کلمه» چاپ «خروس» در ايران را به نقد گرفته و منکرش شده است. عصبانيت گلستان تازه نيست، زاييده نوع نگاهش است. هرچه هست، در داستان هاش هم نمود دارند. تنيده در وجود همديگرند. داستان ها و نويسنده، هر دو از يک گوهرند.

گلستان در اين داستان، مثل بيشتر کارهايش، دست به تغيير در حضور واقعيت زده؛ که «خروس» سرآمدشان است. شايد هم آخرينش، که نمی شود بيش از اين جسارت کرد. خلاقيت و جسارت هم مرز دارد؛ چرا که به باور روانشناسان، زاييده جنون های پنهان ذهن آدمی ست. يکی به ديوانگی، ديگری به اسارت می رسد. فراتر از آن نمی توان رفت. شگون و بدشگونی اتفاقات، نمادی از خلاقيت طبيعت است. طبيعت هم ديوانه می شود يا اسير. ضرورت که باشد، هوشيارست و سرکش. خروس گلستان نماد همين سرکشی است که ما «بد شگونش» می خوانيم.

روايت «خروس» ساده است: راوی همراه همکار و راهنمای بومی شان ناچار است به بيتوته در خانه يک قاچاقچی در يکی از بندرهای جنوب.

خروسی که از سر اتفاق، در جعبه ساعت شماطه دار خانه از تخم بيرون آمده، و نا به هنگام آوازهای مکررش اهالی محل و صاحبخانه را ذله کرده است. خروس، فرزند زمان يا فرزند زمان بی مصرف، بر کله بز آذين شده سر در خانه، دايم چلغوز می کند و همين بدشگونی، ميزبان را وا می دارد به کشتن خروس، همراه با مراسمی آيينی در حضور ديگران. در و همسايه بسيج می شوند به آماده سازی خروس برای مراسم شام آيينی.

حاجی و آدم هاش پس از اجرای نمايشی آيينی، صدای خروس را جمع خوانی کرده، سپس، خروس را بر بالای سر در می برند تا خونش را بر کله بز بريزند. آنانی که مسئوليت قربانی کردن را برعهده گرفته اند، تلاششان برای سر بريدن با چاقو بی نتيجه می ماند. پس بايد گردنش را چنان کشيد تا سر و بدن از هم جدا شود. خون خروس بر تيغه ديوار روی کله بز، نماد توتم قبيله ای، پاشيده، سپس سر و صورت شرکت کنندگان مناسک آيينی را رنگين می کند تا آنان از برکت الهی برخوردار شوند. ديگ و اجاق به کار می افتد تا در امتداد مناسک، با خوردن گوشت قربانی، خدا را به درون خود برند. چرا که نيايش شام آيينی ادامه می يابد.

اين مناسک برای ميهمانان ناخوشايند افتاده و راوی قصد ترک خانه را دارد؛ اما نه مسافرخانه ای در آن حوالی يافت می شود، نه رسم ميهمانی است ترک نيمه شب خانه. پس می مانند و حاجی بساط عرق خوری را می چيند به قصد راه بردن به راز و نيت بيگانه ها در رفتن به جزيره. از نگاه بومی ها، بيگانه ها، هر که باشند، يا آدم های دولتند برای سرکيسه کردن اهالی يا به دنبال گنج های ميرمهنا هستند که افسانه اش زبانزد بنادر است. اما راوی با راه بردن به زبان بومی ها و تجربه نشست و برخاست با آنان از گذشته های دور، فضا برايش آشناست و می داند افسانه گنج های ميرمهنا، اسطوره بقای آدم های بندر است.

راوی که از لته نيمه باز اتاق نشيمن تا ته حياط را می نگرد، برايمان از همزمانی جهان نو و کهن می گويد و در فرجام، روايت اين همزمانی در گذر سواره آنان در کوچه پس کوچه های روستا ادامه می يابد تا راوی بتواند به پرسش های بی پاسخ مانده نزديک شود؛ پس او، رشته سخن را می کشاند به آيين نمايشی و نيايشی «دارخرستو» که آيين «فاليک» يا آيين جنسيت دريانشينان و بنادر است. شناخت آن سرزمين، دريافت روحيات اهالی و نمادهايشان از طريق اين آيين نمايشی مردانه امکان پذير می شود. حاجی ميزبان نيز وابسته به اين آيين هاست. سرزمينی که هنوز آيين ها و اسطوره ها جاری در زندگی روزمره، جايگاه فردی و هويت جمعی اهالی را تعيين می کنند.

در داستان می بينيم که راهنمای سياه مست شده، که به قول راوی «رسم الخط قلابی را در زبان شفاهی به کار می آورد،» در راه پله های خانه حاجی ادرار می کند، بالا می آورد و فرياد می کشد تا جزا و پيامد پرهيز از رسوم و آيين ها بر اهالی آشکار شود. از اين رو، گماشته های حاجی، راهنمای سياه مست را حسابی می زنند تا هرچه خورده بالا بياورد. نوکرها به حاجی پيشنهاد اطراق شبانه راهنما را در همين خانه کنار ديگران می دهند تا بنا به سرنوشت از پيش تعيين شده در مراسم قربانی کردن خروس، فاجعه به اوج خود رسد. آنان، همچون مجريان بی چون و چرای اين آيين ها، می دانند نمايش آيينی بامداد به اوج می رسد.

پس راوی که دم دمای صبح از خواب می پرد، از پشه بند روی بام، حرکاتی محو و نا روشن را شاهد است: کسی دايم در رفت و آمد است. بعد می رود روی تيغه ديوار، می رود بالای سر بز سر در ورودی خانه. بوی نفت می آيد. بعد آتش از کله بز زبانه می کشد. حاجی هم گه مالی شده، دست و پا و دهن بسته در پشه بند گير افتاده است. نوکرها نمی دانند مجرم کيست. همکار راوی نا خودآگاه سراغ راهنما را می گيرد. نوکرها می فهمند. می روند سراغش. در همين دم، راننده شان به روستا باز می گردد تا ناظران مناسک آيينی توتم ها را در پايان رويدادها به مرکز بازگرداند.

به نظرم می شود گفت اساس داستان خروس، برخورد بيگانه ها در بندری جنوبی و حضورشان در مراسم «خروس کشی» وابستگی آدم ها به خاک خود را نشان می دهد که سنت، پوشش خوابشان است.

ابراهيم گلستان بايستی به مراسم نيايشی جنسی «خروس نشانی» در جنوب آگاه بوده باشد که نام «خروس» را بر داستانش گذاشته. در اسطوره های ايرانی، خروس با نام اهريمنی «کهرکتاس» هم شناختنی است که هم نقشی بزرگ، يعنی خوش شگون، در بزرگداشت «زمان بيداری» و «بارآوری» (جنيست)، دارد و هم بد شگون در زدودن «سرکشی» و «اخلاق کشی» در اسطوره های ايرانی، و هنوز در جنوب فلات ايران بازمانده مراسمی شايد بسيار کهن به چشم می آيد که سرآمد خروس ها را نشانه می کنند. هر کس دانه ای می آورد برای خروس برگزيده و تقديسش می کند تا خروس به درگاه پروردگار نيايش صبحگاهی کند. بعد، اهالی خدا را که در خروس جلوس کرده می خورند تا قدرت الهی به کالبدشان حلول يابد. اما آيين خروس قرار بوده برای حاجی بدشگون باشد. از اول، از سر اتفاق، وقتی حاجی کاسه تخم مرغ ها را به اشتباه در محفظه ساعت ديواری گذاشته، در حرارت اتاق، خروش سر بر می کشد. خروس برآمده از جعبه زمان، خوی سرکش و نا آرام دارد. بر کله بز سر در حياط خانه، به نماد قدرت خداوندگار خانه، چلغوز می کند، صبح و ظهر می خواند و بر کول مرغ ها می پرد. اهالی نمی خواهند مرغ هايشان تخم حرامزادگی بگذارند. برای همين، مراسم «خروس کشی» همزمان است با آمدن غريبه ها به سرای حاجی. چشم غريبه ها شور است، همچون چشمان خروس شگون ندارد، پس بايد بر همان جايی که چلغوز می کرده، بر بالای کله بز سر در خانه، سرش از تن جدا شود تا خونش برکت را به زمين بازگرداند و گوشتش لای برنج، سهم شام آيينی ميزبان و ميهمان شود. بعد روايت «دارخرستو» و سنت «غاز» ميان چينی ها می رسد. سنت های جنسی که دريانوردان هنوز پايبند اين آيين هايند که همچون مراسم عروسی بايد آن را با شکوه برگزار کنند. غاز سربريده چينی ها، خروس سر بريده ی حاجی، سفتن پسر بچه ها در «دارخرستو» و بسيار نمونه های ديگر بخش های گوناگون يک واقعيت اند.

تنها خروس نيست که خون به حياط می پاشد. بچه حاجی هم که اسهال دارد گه اش را، راهنمای راوی استفراغش را، حاجی هم مخلوط کنياک و پپسی اش را و همسفر راوی حرف هاش را به در و ديوار می پاشد.

در داستان خروس می بينيم که مه غليظی از باورداشت ها و تفاوت ها نه تنها بر شخصيت ها، بلکه بر فرديت ها نيز حاکم است. کسانی اسير باورداشت ها هستند و کسانی نيز اسير تفاوت ها. آن که در فضای باورها زيسته، نمی تواند عصيان خروس را تحمل کند. هشياری حضور فرديت از طريق تک روی خروس در فضای راکد وقوع جنايت – کشتن خروس – بر هم زدن نظم درازپای موقعيت است. حاجی به نمايندگی از اهالی، به نماد دفاع از ارزش هايی که زندگی شان را حفظ کرده، اقدام به کشتن خروس می کند. آن که اسير تفاوت هاست، آن که نظاره گر وقوع جنايت و سرکوب فرديت است، کاری نمی تواند کرد جز عصبيت و تحقير. اما حاجی که بسته آيين خويش است، تحقير نمی شود، آن که تحقير شده، راهنماست، راهنمايی که نه در باورها جای دارد و نه تفاوت را می شناسد، برای همين می تواند بکشد، آن هم کسی را بکشد که خروس را کشته است.

آنچه برای خواننده اهميت دارد، همانی است که نويسنده گذرا آورده است: ابهام ها بسيار گسترده تر از روشنی هاست؛ چرا که کوچکترين آگاهی از پيشينه راوی و همراهش نداريم. نه می دانيم به کدام جزيره رفته اند، و برای چه کاری، و نه رفتنشان روشن است. تنها يک اتفاق ساده – راننده ای که بايستی آنها را همراه می برده، پس از ساعت ها معطلی به شهر باز می گردد و تا فردا خبری از خودرو در محل نخواهد بود. – هرچه هست گردونه ای ست از ابهام ها و بازی هايی شايد بی فرجام. چه خوب که آگاهی های بيهوده دور ريخته شده اند تا ما درست در ميان گردونه قرار گيريم و خود را محک بزنيم شايد به اصل منظور و مقصود راوی نزديک شويم.

نويسنده خروس سنت ها و باورداشت ها را بی داوری نگريسته، بالا پايين می کند تا چيزی را ببيند که برای خواننده تازگی داشته باشد. سنت ها و آيين ها می توانند در برشی از فضاهای حسی ما چنان سنگين و با وقار جلوه گر شوند که ذهنيت ما را نه تنها به خود مشغول دارند؛ بلکه آرامشی را نيز به ما هديه دهند.

داستان «خروس»، داستان زبان آوری و شيوه به کارگيری واژه ها از سوی ابراهيم گلستان نيز هست که در آميزش با واژگان بومی به خوبی درهم آميخته اند. زبان داستانی خروس، زبان برازنده شرح يک آيين اسطوره ای است. زبانی در پوشش سادگی، مثل رخت تن بومی ها باد می پيچد زير پارچه گزاره ها. اين گزاره ها به هم تنيده رويداد را تجسم می کنند. سخت است خواندن خروس و پس از آن فراموشی. انديشيدن به چرايی پيشامدها و آيين به نمايش در آمده. می توانم بگويم «خروس» شاهکار ابراهيم گلستان است. همين.

XS
SM
MD
LG