لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۴:۲۹

عاشق چه باک دارد از نام خویش | چو داند چیست فرجام خویش

به هر بازیت گردن نهادم
هر چه سرودی گوش دادم
هزاران خاطرت آید بیادم
تار مویی گشته از تو نمادم
بشب مهر بر مرگ بسته
می به من و من به می پیوسته
که بندد مگر نقشی در سر
ز موی و چشمت ای افسونگر
کشانی مرا در خود پریشان
چو گویند گناه می کنند ایشان
بهر کام خواستی از من رسیدی
شهره ام کردی به داستان و خود رمیدی
چو شمعی مرا در آغوش کشیدی
زدی آتش و همچو می چشیدی
بهر شب تو جام گشته و من شراب
آبم می کنی و می نوشی چو آب
چو آید پگاه و برخیزند عاشقان
نماندست از من جز خاکستری نهان

* * *

گنه از تو نه از تقدیر است
برخیز و بدان این لحظه نیز دیر است
پاسخت نیست به هر پرسش مگر گریز
جانت با تو کند هر دم ستیز
شرم در تو و تو در شرم گرفتار
سخت است که بینی نامت نگونسار
جهان پندت دهد اما خواب جوانی
ربوده هوش از سرت هرگز ندانی
نفرین بر آنکه خواندم سوی تسلیم
مرا نداده زندگی چنین تعلیم
درونت ندانم چه درهم پیوسته
به گفتاری نشکند پیمان بسته
سادگی بسیار بینم درین پیچش
کوه بلند نیز کرد خواهد ریزش
تو خواهی بسازی از نو جهانی
که با آن بگردی دور و نهانی
از این در نرود کس با تو برون
ببندد مگر پیمان بر شرم و خون
دانم چه سازد با تو اندیشه ات
تبر اما می زند اکنون ریشه ات
سخن هر چند حال پر راز باشد
این در اما سوی بینش باز باشد

* * *

جوانم و نبینم در خود جوانی
پرسم کجا رفت بهار زندگانی
تو از من مخواه نشانه
نشانی ندارد مرد بیگانه
نفرین بر آن که کند چنین آرزو
که بودم کاش ذره ای بی جستجو
از آن گاه که خود آفریدمت
گذشتم از آفرینش و هرگز ندیدمت
مرا آفریدند و در بندم کردند
شرط بستند و میدان جنگم کردند
همه روز و شبم گرد جهان می گردم
یار می جویم و یاری یار می کردم
مرا جنگیست سخت با ریاکاران
آن دروغ گویان و جفا کاران و ترسایان
به گاه جوانی بر دار گشتن
نیک نباشد اگر خوار گشتن
سرگشته دشتی هستم نامش خرد
چه باک گر مرا به دوزخ برد
من به معنا می کنم یاران تمنا
هر چند ندانید چیست شما معنا

* * *

سبحان الله مقلب و القلوب
هر آنچه ما خواهیم هست خوب
گاه خواهش به آشنا و گاه بیگانه
حرام نیست بر ما زایش زمانه
بهره نجویم از نامه نوشتنم
جهان تاریک بیند چشم روشنم
میدانی هستم هزار راه گذشته از آن
هزار رهگذار گذشتند و ماندم دیدبان
مرا درد و رنج فراوان تو خندانی
از گردش گیتی چه می دانی
هر سخنی بر لب نیست ترانه
شتابان چنین سوی که هستی روانه
بازگو آن چه در اندیشه داری خفته
بازگو و نمان هیچ چیز نهفته
نشانم ده بیراه از راه
باش با من یک شب همراه
یاد آر به یاد آر آنچه ناشناسی
گفتت زمانی بی هیچ هراسی
بخوانم به آغوش و مباش خاموش
سخن را سخنگو کرده فراموش
مهرابی بی مهر و میخانه ای بی می
سرابی بی آب بینم و رقص بی نی
سخن بلند و اندیشه ای کوتاه
جهانی از بد اندیشان گشته تباه
به پایان گفتار غریبه یاد کنیم
که گفتا جهان را به نیکی آباد کنیم


* * *

مرا با جام می در دست
گرفتار کرد یار بیگانه پرست
از کتابی خواند برایم ترانه
که بود با من سخت بیگانه
من از جهان دانشی کم بهره دارم
از ستم اما فراوان نعره دارم
تو باز خوانی داستان برایم
من فکر تو بدستان تو آرایم
ستم ، ستم جفاکار فراوانست یار من
بنگر به آغاز و فرجام کار من
هم از غم گفتن و هم از شادی
چو آتشی باشد بزیر بادی
من از شهر جهان با تو سخن می گویم
من تو را در زمین و بر زمین می جویم
دانم کین داستان پایانی
ندارد بسان مرگ جوانی

* * *

یا هو یعیش مثلی هو یعیش بلیل
از اشکت گشته روان این سیل
این است آن جهانی که هرگزش ندانی
کجا بازی دارد کجا دارد نشانی
ستم پیشه کردن جوانمردی نباشد
بنام بد ستمگر بیادها بباشد
کلا ما رئینا رماد من بعد النار
در آتشی بسوزد آن مرد رفته بر دار
بسوزد و بروید باز هم چون نهالی
درختی از خود آرد نیامده بسالی
باید که بگوید کجا رفته رهایی
آزادی را بدادی به چه قدر و بهایی
اضحک موت هنا جزاک یا حر
از ترس چرا گشته جهان پر
زندگی نمایش است مباش سرگردان
این دشت بزرگست و ندارد دیدبان
به هزار رنگت اگر کنند آرایش
باز تو ندانی آیین این نمایش


* * *
دریده پیراهن و گشاده بند از مو
چو گلهای وحشی خوشرنگ و خوشبو
سرگردان یافتمش شبی آواره
خواندمش و گفت تویی شبگرد می خواره
گفتمش گریزان چرا و چند خود فروشی
گفت خریدارم نمی دانست آیین باده نوشی
تو با من گر بگردی یار حالا
از نشیب جهان رویم به بالا
گفتمش مرا نیست چنین آیین
که آسمان در دست گیرم از پایین
ما گسسته از هم و با هم همراه
همسفر اما هر یک در یک راه
پریشان دل و تن خسته
نمی جوییم و نیابیم جز در بسته
گوش سپرده به هزاران هزار آواز
پاییز آمد و گشت آغاز
خزان ما در خزان هستی
شتابان روند هر دو سوی پستی
چنین ناتوان هم آغوش آرمیده
عشق از توانمندان تا ابد رمیده
بگذار بمیرند به تنهایی خویش
که تنها و بد آیینند و بد کیش
می تازند و می خورشند النصر و النصر
جنایت پیشه دارند این عصر و هر عصر
فراوان گویند و نگویند مگر دروغ
دروغ نیز ندارد هرگز فروغ
اکنون چگونه یار گردیم و هم آغوش
که هر یک داریم به ندایی دگر گوش
او را مو آراستم و آواره نخواستم
با خود ببردم و شبش پیراستم


* * *
تو را نخواهد او ای تو آرام باش
جام بدست گیر و با درد رام باش
شکارت کرد و گفت دام باش
در میان نامداران بی نام باش
شب با تو سخن دارد بیدار باش
در بخشش گیتی تو هم عیار باش
جویای نسیم از دهان یار باش
پگاه چو برخواستی ببویش و غمخوار باش
بایدم رفت که دنیای من
گشته ویران از طوفان دریای من
به فریاد بلند بایدم گفت
با جهان نخواهم گشت جفت
فرا خواند از اینجا مرا همش گریزی
به سر دارم هزاران هزار ، هزار ستیزی
سیه روزان بد نام خوش کام
کرده جهان چو اسب وحشی رام


* * *
شاعر بی نان را چرا آرزوی دندان
کارش پرسه زدن باشد در خیابان
با من از لاله روی سرخ یار
سخن می گوید سخنگوی بیکار
مانده اما بسترش تهی از دلدار
پیش روی دارد هزاران هزار دیوار
چرا بایدم دل بر ماه بستن
چو بسیار ماهان از من گسستن
نیست آبستن جهان و هست نازا
نیارد جنگاوری از خود به فردا
هر سو بنگرم چشمها بینم گریان
حقیقت چنین گشته بر من عریان
تهی مانده از من میدان تو
اسیرم به بند و درد و زندان تو
نیست چرا شرم از باختن
چه سود بیهوده در عدم تاختن
حالی خوش و خراب دارم
میل به بیداری و هم به خواب دارم
نگاهی خواهم و خودداری می کنی
هر دم با من آشفته کاری می کنی
از خشم تقدیر بود زاری من
مده بیهوده دگر دلداری من
از شهری به شهری همه گاه در سفرم
جویای عشق و جنگ و خطرم
حالی خوش و خراب دارم
سرانجامی تیره و روشن و نایاب دارم

* * *
می دارم و یاری بی قرار در کنار
شبی بلند در پیش است جام بگذار
خورشیدم به خانه درخشد اکنون
دهیم باید آتشی از خود برون
شبی بلند چو گیسویت در پیش
میترای توانمند می راند اسبهای خویش
یلدا سوی ما آمده خرامان
هست پگاه زایش خورشید تابان
سرمست با آوای باران
یک امشب باشیم شب زنده داران
من آیین تو می کنم بیدار
با یک شب و شبهای بسیار
خوب دارد و بد نامش زندگانی
با هم می رانیم کام جوانی
هوشیاری بی هوشیم هنگام نیایش
برآید مهر و بگردد این آرایش

* * *
بر پیشانی دوستان نشان نمازست
پرسم و نگویندم این چه راز است
هر چند بر لبت نام خدا آوازست
کارت با دلت ناهمسازست
خم شوند و راست گردند و راز گویند
گفتاری عقیم را با خود باز گویند
بد گویی و بد کنی و بد اندیشی
در میان تبهکاران همه گاه در پیشی
بخشش جویی و بهشت و مرگ آرام
به نشان نمازی شوی آیا خوشنام
اینان از آتش گریزند و افتند در دود
بسازند بسیار دریغ اما از کار بی سود
دو چشمی که گرفتار غبارند
نه هرگز رهنما و یارند
یکی گشته در این راه زائر و تاجر
مسافران ندارند پیش روی ماهر
جان به تنگ آمده فریادش تا آسمان
رسیده اما کر است گوش این زمان
مرا به تن و نام توست نیاز
من سوی تو می کنم نماز
مرا مهری از تو در دل نهاده
خدایی که به من سپردت ای آزاده

* * *
از عشق کار ما خراب است
جویای یار و شراب ناب است
هر دم مهر ما به یک مهراب است
جهانی با من در پیچ و تاب است
سخن گفتن از خود نه بر ثواب است
امشب گلی زیبا مرا هم خواب است
دروغ گویان و ریاکاران و ترس پرستان
گویندم مباش هرگز مانند مستان
اینان که از دودند و با باد هم آغوش
به سنگ بی جان هم گویند خاموش
از کامجویی جز خوردن و خواب
نخواهند و ندانند و نگردند بی تاب
دریغ کرده از من ساعتی آرمیدن
تمنای تو و خواهش رهیدن
از کویش برآید آوازی که هر مست
تا مرگ نیندازد جام از دست
هر چه آید درودش گویند بی بهانه
نپرسند از خود چیست این بیگانه
دشت ما خونین گشته از جنایت
فرمان مرگست ای عابد صدایت
بنگر این مسجد ببين بازار است
پیش نماز خود پیشرو هر کار است
فراوان پندت دهند و خود گریزان از پند
بر پندارت نهند هزاران هزار بند
درین دشت جز خار چیزی نروید
از خار نیز کس عطری نبوید
گرفتار آنانم کز آزادی
نان می طلبند و آب و آبادی
گرفتار آنانم که در حماقت
چشم به هم دارند بی شجاعت
گرفتار آنانم که خود گرفتارند
زندگانی مرده به زیر آوارند
بگذریم زین و باز گردیم بهم
هزار سالیان عمر نیست مگر یک دم
اگر دگر بار گردی با من هم آغوش
خدایان را می کنم من فراموش
درودش گویم درود تازه ای را
هر کس که یابد آزاده ای را

* * *
به گناه نوشیدن هشتاد تازیانه
می زند تو را سخت زمانه
عاشق چه باک دارد از نام خویش
چو داند چیست فرجام خویش
تو زان داور خواهی یاری
که خود می تازد در گنهکاری
فرمانم دهی روزه گیر و فرمان می برم
هر چه گویی چون تو گویی به جان می خرم
موذن به اذانی چو فرمان دهد آب
بدست گیرم نخست جامی شراب
بشکن آیین خود با من بگو
چه یافتی زان همه جست و جو
که اکنون نه فرمان دار و نه فرمانبری
بیگانه در دست یک رهگذری
موذن بخوان با تو من آواز کنم
برخیزم و به می روزه باز کنم

XS
SM
MD
LG