لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ ایران ۰۴:۳۵

در نگاه اول رمانی که قهرمانش در جریان اعدام های پس از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران جان باخته، شاید انتخاب جذابی برای کتابخوان های انگلیسی زبان به نظر نرسد، اما «هتل رز» داستانی قدرتمند و تاثیرگذار درباره اعضای یک خانواده مذهبی و سنتی است که یک ضربه روحی شدید سرنوشتش را به کلی عوض کرد.

رحیمه عندلیبیان نویسنده کتاب، داستان خود را حول شخصیت محوری برادرش عبدالله تعریف می کند. نوجوان پانزده ساله ای که در آشوب ها و هرج و مرج اجتماعی و جو انقلابی اولین روزهای پس از ورود آیت الله خمینی به ایران در بهمن ۵۷ ، همراه اعضای نوجوان یک باند خلافکار بازداشت می شود و به زندان می افتد. حضور فیزیکی عبدالله در کتاب کوتاه است اما تا به آخر در داستان حضور دارد.

هتل رز، اولین رمان این نویسنده ایرانی تبار آمریکایی است و داستان واقعی خانواده عندلیبیان را از مشهد تا تهران و لندن و سپس در کالیفرنیای آمریکا تعریف می کند.

داستان، در سال ۱۳۵۷ از هتل رز در جوار حرم امام رضا در مشهد آغاز می شود. پدر رحیمه صاحب و مدیر هتل رز است. مرد با ایمان و متمولی که همراه با همسر و پنج فرزندش در خانه ای نزدیک هتل به سر می برد و هر سال به مکه و دیگر کشورهای عربی سفر می کند. در هتل رز مشروبات الکلی سرو نمی شود و مدیر آن مقید به اصول مذهبی است و با حاکمیت وقت مبارزه می کند.

همه چیز خوب است تا این که در بحبوحه تحرکات انقلابی آن زمان در ایران، عندلیبیان ناخواسته وارد جریانی شبه جنایی می شود، به این ترتیب که امام جمعه مشهد او را مامور یافتن دو نوجوان شروری می کند که به زنی تجاوز کرده اند.

عندلیبیان دو جوان متجاوز را پیدا می کند و مجبور می شود آنان را در هتل حبس کند و بعد به دلیل «احساس مسئولیت و قدرت» تصمیم می گیرد شخصا آنها را ادب کند. دو نوجوان توبه می کنند و آقای عندلیبیان علی رغم مخالفت همسرش آن دو را در هتل به کار میگمارد تا از نزدیک مراقب باشد دست از پا خطا نکنند غافل از آن که عبدالله فرزند محبوبش به آنان نزدیک می شود. تلاش های پدر برای جدا کردن عبدالله از دوستان جدید بی فایده است. حتی خریدن اتومبیل آخرین مدل و نشاندن او بر سر سفره عقد نیز کارساز نیست. در نهایت عبدالله با نوجوانان خلافکار دستگیر و روانه زندان می شود و فاجعه ظرف چند هفته و پیش از آن که کسی فکرش را بکند رخ می دهد.

پدر عندلیبیان که خود یکی از چهره های مذهبی مشهد بود برای نجات فرزندش به هر دری زد اما تمامی روحانیون انقلابی که روزی از دوستانش بودند و حالا پست های کلیدی را در اختیار داشتند به او پشت کردند. حتی دیدار با آیت الله خمینی در تهران کارساز نبود. پدر هتل را می فروشد و اول خانواده اش را به تهران و سپس به لندن و آخر سر به آمریکا می برد.

مرگ عبدالله زندگی خانواده عندلیبیان را از این رو به آن رو کرد. نویسنده کتاب در روایتی پرکشش و پرتنش دست خواننده را می گیرد و او را به تماشای سال هایی می برد که خانواده اش تلاش می کرد با این ضربه روحی مهلک کنار بیاید، آن را باور کند و درباره اش حرف بزند.

رحیمه عندلیبیان در گفت و گو با صدای آمریکا می گوید:‌«پدرم خیلی ناراحت بود و واقعا می خواست برود و پشت سرش را نگاه نکند.» پدر و مادر خانواده برای سه دهه از توضیح دادن مرگ عبدالله به چهار فرزند دیگرشان طفره می روند «انگار که عبدالله هرگز وجود نداشت.» آن طور که نویسنده کتاب می گوید پس از سی و اندی سال بحران، تمام خانواده به جایی رسیدند که باور کردند بهترین راه کنار آمدن با فاجعه حرف زدن از گذشته است، و در میان گذاشتن درد مشترک روابط را عادی می سازد و به این ترتیب بحران های خانوادگی و تنش های عصبی و سوگواری های یواشکی جایش را به آرامش می دهد و خانواده سال ها بعد بر مزار عبدالله در حرم امام رضا حاضر می شود.

سه دهه پس از مرگ عبدالله رحیمه در سفری به مکه، برای اولین بار درباره مرگ او، در اتومبیل با پدرش صحبت می کند و آن را در کتاب اینطور شرح می دهد:

بابا گفت:‌ «انگار همین دیروز بود. هنوز می توانم بو و مزه اش را حس کنم.» به جلو خم شدم و پرسیدم:‌«چی را؟» نگاه بابا دوباره خیره شد: «گذشته را.» همانطور که هر دو به بیرون چشم دوخته بودیم و در خاطرات گذشته سیر می کردیم، چند دقیقه سپری شد. ناگهان بابا صدایش را بلند کرد. صدایی که پر از غم بود:‌ «توی آن دادگاه بهترین سخنرانی زندگیم را کردم. بعدش همه مطمئن بودند که آزاد می شود.» صدای بابا دوباره افتاد:‌ «یعنی همه مطمئن بودند.» بابا از بازداشت و زندان چیزی نگفت، اما آنچه که گفت به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. هیچ وقت پدرم را آنطور ندیده بودم. دوباره نگاهم کرد و گفت:‌ «اول وقتی عبدالله را دیدم فکر کردم اشتباه شده. فکر کردم می توانم درستش کنم چون نمی شد که عبدالله… اما وقتی نزدیک شدم…دیدمش … فهمیدم که همه چیز تمام شده.» نمی توانستم فکرم را به زبان بیاورم، گفتم:‌«دیدی که …؟» بابا یک بار دیگر سرش را برگرداند و به من نگاه کرد:‌ «سه گلوله.» با انگشت سبابه به سینه اش زد و فریاد کشید:‌ «سه گلوله…»

رحیمه عندلیبیان در توضیح این که چرا پدر و مادرش تصمیم گرفتند درباره مرگ عبدالله سکوت کنند و به دروغ به چهار فرزند دیگرشان بگویند برادرشان برای تحصیل به «خارج» رفته می گوید:‌ «دلیل این رفتار مجموعه ای از حس گناه و مسئولیت توام بود. آن زمان فکر می کردند وقتی کسی فوت می کند بهتر است به بقیه نگویند. مثل این که بخواهند از بقیه حفاظت کنند. والدینم خودشان در شوک بودند. مادرم همیشه وحشت زده بود و دائما آرام بخش می خورد. در بیرون از خانه هم نمی شد حرف زد. دار و دسته آیت الله خمینی دائما بر هتل نظارت داشتند. آن زمان خیلی ها جوانانشون را از دست دادند و اینها می خواستند خانواده ها را مجبور به سکوت کنند. درست مثل الان که به خانواده ها اجازه نمی دهند ختم بگیرند. سی سال پیش پدر و مادرم جوان و بی تجربه بودند و در جوانی یکی از بزرگترین فجایع زندگی را تجربه کردند. آنان راه دیگری بلد نبودند و فکر می کردند که باید آن را از دیگر بچه ها مخفی کنند. متاسفانه این الگو هنوز در ایران وجود دارد.‌»

خانم عندلیبیان می گوید هنگام نوشتن کتاب مخاطب ایرانی یا غیرایرانی را در ذهن نداشت بلکه غیر از نفع مالی، هدفش روایت داستان یک خانواده بود که دستخوش تحولات ناشی از یک ضربه دهشتناک روحی در سایه تحولات اجتماعی شد:‌ «می خواستم گوشه ای از آنچه را بگویم که ممکن است در کنار یک تحول سیاسی برای آدم ها رخ دهد. می خواستم داستان طوری باشد که خواننده ای که حتی نمی داند ایران کجاست خودش را در خانواده من تصور کند و احساس من و خانواده ام را درک کند.»

پس از سقوط حاکمیت پهلوی و روی کارآمدن جمهوری اسلامی ایران، هزاران نفر به دلایل مختلف در زندان های جمهوری اسلامی ایران اعدام شدند که عمدتا جرایم سیاسی داشتند. ایرانیان بسیاری نیز کشور را ترک کردند. اما علی رغم تحولات سیاسی و تغییر حاکمیت در کشور که زندگی میلیون ها نفر را دستخوش تغییرات عمیق کرد، شمار آن هایی که قلم به دست گرفتند و داستان شخصی خود را از این واقعه تاریخی تعریف کردند بسیار اندک است.

رحیمه عندلیبیان درباره کم بودن شمار کتاب، فیلم، و یا هرگونه اثر هنری دیگری که تجربه شخصی ایرانیان و تاثیر انقلاب بر زندگی شخصی افراد را نشان دهد می گوید:‌ «ما ایرانی ها به دلیل تاریخی که پشت سر گذاشته ایم این فرهنگ را پرورش داده ایم که دایما تلاش می کنیم خودمان را پنهان نگه داریم. مثل سبک خانه هایمان که تو در تو و لایه لایه است. از بیرون یک شکل است و از داخل شکلی دیگر. به همین ترتیب تصمیم های اشتباهی که در زندگی می گیریم را پنهان می کنیم چون به فکر حفظ آبرو و حیثیت مان هستیم. این رفتارها به دلیل قوانین و عرف اجتماعی، باورهای مذهبی، و چیزهایی از این قبیل در جامعه ایران است اما جامعه دیاسپورا (جامعه ایرانی خارج از کشور) که زیر این فشارها نیست وظیفه دارد که این ها را بنویسد. مثل دیاسپورای ایتالیایی، یهودیان و غیره ما ایرانی ها هم این مسئولیت را بپذیریم و خودمان را بشناسیم و بشناسانیم.»

رحیمه عندلیبیان که دکتر روانشناس است و در نیویورک و کالیفرنیا مشغول فعالیت است می گوید نوشتن این کتاب مستلزم مصاحبه های طولانی با اعضای درجه یک خانواده اش بود و همین حرف زدن از یک درد مشترک یعنی از دست دادن عزیزی در خانواده، به التیام زخم قدیمی کمک کرد.

خانم عندلیبیان برای روایت داستانش از چندین شخصیت یاد می کند که در جریان انقلاب پست های مهم داشتند و در سرنوشت خانواده او تاثیرگذار بودند. او غیر از شخصیت خودش، عبدالله و آیت الله خمینی نام بقیه شخصیت ها را عوض کرده است‌:‌ «به خاطر حفظ حریم خصوصی افراد نام واقعی شان را نیاوردم. در ابتدا نام روحانیونی که آن موقع در کار بودند را نوشتم ولی بعد به فکر آبروی خانواده و بچه ها و نوه هایشان افتادم. چون خودم این حس را تجربه کرده ام نمی خواستم مثلا نوه فلان آیت الله را که سی سال پیش غلطی را مرتکب شده در فشار بگذارم. فکر کردم انصاف نیست که کسی به خاطر خانواده من تحت فشار قرار گیرد.»

تاکنون بیش از ۱۵ هزار نسخه (چاپی و دانلود اینترنتی) از کتاب هتل رز به فروش رسیده است. هتل رز در ۳۹۷ صفحه و توسط انتشارات نایتنیگل در ایالات متحده آمریکا منتشر شده است.

رحیمه عندلیبیان امیدوار است که بتواند ترجمه کتاب را به فارسی روانه بازار کند.

نظر شما

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG