لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶ ایران ۱۱:۰۱

ایرانیان به سرنوشت، سخت باور دارند. ایمانی راسخ به آن چه پیش از تولد نوشته شده است. اما چنین باوری دست کم در مورد شاپور بختیار مصداق ندارد. زیرا بخت یار او نشد. اگر جبه صدارت همان همای سعادت باشد که همه انتظارش را دارند، دیر بر شانه او نشست. هنوز جز او که راه خود یکرنگی نامید کسی به پرسش های پیش و پس از نخست وزیری ۳۷ روزه و حتی قتل فجیع اش پاسخ نگفته است. تاریخ هنوز پرونده او را مفتوح حفظ کرده است.

یک سال پیش از آن که بحران، نظام سلطنتی را وادار به مصالحه با شاپور بختیار کند او خود پا پیش گذاشت و هشدار داد. اما آن که باید می شنید نه تنها این درخواست را اجابت نکرد بلکه به زندانش انداخت. او زمانی آزاد شد که بحران از مرحله کنترل گذشته بود.

ایران سال ۵۷ به تجدد «نه» می گفت. بحران، مدرنیسم را به چالش طلبیده بود و سنت بود که در ردای آیت الله خمینی قانون مدنی را رد می کرد و بر شرع پا می فشرد. روشنفکران چپ گرا به تبعیت از فرمان احزاب چپ حتی اگر می خواستند، نمی توانستند درک کنند.

ایران در تب انقلاب می سوخت و نمی توانست به ارزش اصلاح پی ببرد. همه آن چه میراث گذشته بود در خیابان ها می سوخت. در چنین شرایطی همه پا پس می کشیدند. همه در جستجوی راهی برای رسیدن به چادر آیت الله خمینی در نوفل لوشاتو بودند.

تنها دو تن مانده بودند، اول غلامحسین صدیقی که کهنسال تر بود و دوم شاپور بختیار که جسارت داشت. افسر سابق نهضت مقاومت فرانسه که بر علیه نازی ها جنگیده بود. او ضد هر گونه ایدئولوژی بود. شاید از همین رو می خواست پیش از آن که توفان همه را ببرد مثل مرغ توفان به همه هشدار دهد. زمانی که همه برای بیعت به پاریس می رفتند، این دو تن سیاستمدار و روشنفکر در جستجوی راهی برای پیشگیری از فروپاشی کشور بودند.

دکتر صدیقی مسند نخست وزیری را مشروط کرد به ادامه حضور شاه در کشور. اما بختیار با سفر او موافق بود. این که چرا شاه رفت و این که چرا بختیار پذیرفت، پرسشی بی پاسخ است. بختیار ماند. با کارنامه ای ۳۷ روزه. طنزی تلخ. شاهی با سلطنتی ۳۷ ساله و نخست وزیری که تنها ۳۷ روز بر مسند نشست.

او ساواک را منحل کرد. سانسور را از مطبوعات برداشت. وعده انتخابات آزاد را داد. اموال بنیاد پهلوی را به دولت منتقل کرد. اما مهمتر از همه و بر خلاف باور نظامیان به آیت الله خمینی اجازه داد تا وارد ایران شود.

کسی نخواست او را باور کند. نه صداقت اش را و نه فرجامی را که نسبت به آن هشدار می داد و هراس داشت از فرو پاشیدن همه آن چه سخت به دست آمده بود. او شاید اگر با سیاستمدار وطن پرستی مواجه بود می توانست قانع اش کند تا اصلاحات ادامه یابد و هزینه انقلاب بر کشور تحمیل نشود.

اما نتوانست زیرا آن سوی میز یک آیت الله نشسته بود که نمی خواست. بختیار نه از اظهار پروا می کرد و نه از اظهار نظر کسی جلوگیری . امروز کارنامه او برای نسل جوان شفاف تر از گذشته است. زیرا امواج انقلاب فرو نشسته و هوادار اصلاحات بیش از گذشته است. به ویژه برای کسی که تا آخرین روزهای زندگی هم از عقیده خود دست نشست. به همین دلیل داوری درباره او سهل و ممتنع است.

بختیار چنان بود که جمهوری اسلامی نتوانست حتی در ۷۷ سالگی و در آغاز دومین دهه از حیات سیاسی اش او را نادیده بگیرد. پس فرمان قتل اش را به جریان انداخت. زندگی هرگز به او روی خوش نشان نداد. نه در کودکی، نه در دوران دانشجویی و نه در دوران مبارزه و نه در دوران صدارت. شاید از آن رو که تنها نامش بختیار بود اما بخت یارش نبود.

XS
SM
MD
LG