لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ایران ۰۱:۳۹

نوشته ها و سروده ها: چند قطعه شعر در خاموشی دوست - 2002-07-02



زمان ناگهان، برای لحظه ای می ايستد
تا فرشته ای به هيئت کودکی ابدی بر زمين فرود آيد
و عروسکی پارچه ای را در آغوش گيرد
پدر مردی بلندقامت است
و مادر چشمه ساری از محبت بيکران

زمان همچون رودی نا آرام جاری است
عروسک پارچه ای فرسوده می شود
و تار و پودهای پيراهنش رنگ می بازند

زمان همچون سيلی خروشان می گذرد
ولی باورهای بچگانه شفاف و درخشان باقی می مانند


زمان همچون باد می گذرد
قامت بلند پدر خميده می شود
و مادر درعمق محبت بيکرانش می نشيند

زمان قطره قطره فرو می چکد
کودک ِابدی همچنان عروسک کهنه را در ميان بازوان ِ خويش ميفشرد
و بروی ما لبخند می زند
درست مثل روز اول
مثل ِ نخستين روزی که مااو را در آغوش گرفتيم .

«کودک ِ ابدی» سروده مهستی شاهرخی نويسنده و شاعر مقيم فرانسه را شنيديد. به قطعه دلپذير «همين را به ياد می آورم» از محمود معتقدی گوش می کنيم.

بوی لبخندتوهنوز با من است
گاهی که تمام سالهايم
فرو می ريزد
از کرانه چشمانت ناگاه توفانی به سراغم می آيد.
ترانه ای کوچک
درختان را به پيشانی باد
می کشاند،
و من به جستجوی دستهای تو
هم چنان درآفتاب و شن
پيش می رانم.
فصل ها
هنوز درفنجانی قهوه ای
معنا می شوند.
بگذار
گل سرخی
به سوی تو پرتاب کنم،
زيرااين واژه های بيقرار
ميان زيبائی تو
به انتظاری خاموش ايستاده اند.
فکر می کنم
تو باانگشتانت
روزی اين باران شبانه را لمس خواهی کرد.
فکر می کنم
ازعشق
همين را به ياد می آرم.

به شعر دل انگيزی از م. فريار مقيم آمريکا گوش می کنيم:

ماه خفته بود
وقتی که مژه بر پاييز بستی
تا اندوه برگ رانبينی
و عبور اسب های تشنه را
درغروب های تهی بخاطر نسپاری.
سبی دردست
نگران از تکرار روزها
رؤيايت را در آينه پيچاندی
و در ملال صبح
دردهايت را پنهان کردی
تا مرغان دريايي
در انشای ساده نگاهت
دگر بار از درزتنهايت
به هفت آسمان خيالت راه يابند.

آنشب که اندوهگين گريستم
شهر بوی پاييز ميداد
از آسمان پريشان ابری ربودی
آب از چشمه نوشيدی
آوايی گرم درشهر پراکندی
و درتشنگی نگاه
اسب های خسته را به آخر بازی رساندی
آنگاه همره درياواژه ای شدی
و گذشتی از زلال شيشه
بانگاهی مملو از دريچه .

و علی شريعت کاشانی شاعر مقيم فرانسه به بهانه خاموشی دوست چنين می سرايد:

دستی به خنجر و دستی برآينه
باهست و بودی از «نه» و
لحنی حماسه گون
سرشارتر ز جنگل و
پربارتر ز نور
از راز و رمز «هيچ»
از «شهر سرد» و
ازتب و لرز ستمبری
از دوزخ سفاهت نامردمان نيز
«دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت «
برباره هميشه خروشيد و جست و رفت

XS
SM
MD
LG