لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶ ایران ۱۲:۳۹

آیه های شیطانی - نفرین های الهی


یکی از جنجالی ترین رمانهای منتشر شده در دودهه گذشته آیه های شیطانی است که به صدور فتوای قتل توسط آيت الله خمينی عليه نویسنده اش منجر شد. همین فتوا اشتهار فراوان برای نویسنده و رسوایی برای صادرکنندگان فتوابه دنبال داشت.

شهروندان آزاد جامعه مدرن با برخورداری از حق انتخاب فردی، و بی نیاز از حکم والی، صدور این فتوا را توهین به شعور مخاطب و دشمنی آشکار علیه آزادی قلم ارزیابی کردند.

با این همه، حالا که زمان، این حاکم واقعی جاوید، به فروکاستی امواج و التهابات ناشی از فتوا کمک کرده، امکان نقد و بررسی ادبی کتاب را، به دور از جنجالها، فراهم آورده است.

در چنین فضایی آن گروه از ستایشگران کتاب که به دلیل نفرتهای نژادی یا مواضع ضددینی از جنبه های غیرادبی (ارجاعات وبازنمایی شخصیتهای تاریخی) به دفاع از آن پرداخته اند، همراه با نکوهندگان متکی به این دیدگاه، خود را با مسائل دیگری سرگرم کرده و هردوی این دسته ها پرونده ادبی کتاب را بسته اند.

آیه های شیطانی برخلاف آنچه تصورش می رود، داستانی است پیرامون زندگی مهاجران آسیایی در انگلیس. بهتر گفته باشیم بررسی تطبیقی میان زیستن در سرزمین نیاکان یا زندگی در فضایی غریب که همواره در معرض تهدید و ارعاب و بیگانگی است. به گفته ای، اگر در گذشته های نه چندان دور، این سرزمین ها بودند که به سلطه استعمار در می آمدند و مهاجران ریشه دوانده در کشورهای اروپایی نشانه های بدخیم آن بیماری کهنه اند، این بار اما، این آدمهایند که به سلطه زمین استعمارگران پیشین درآمده اند.

داستان آیه های شیطانی بازسازی هنری چنین مکان و فضایی ست. و سلمان رشدی در این کتاب تلاش کرده مشاهدات خود از وضعیت اجتماعی مهاجران در انگلیس به عنوان بخشی از اروپا را به داستان آورد. مهاجرانی که باید گذشته و فرهنگ بومی خود را پشت مرزها گذاشته، به رنگ و بوی زیستگاه درآیند.

روند همگونی با فرهنگ زیستگاه باید شتابان پیش رود تا آنجا که مهاجران چیزی جز کالبد خود را از گذشته همراه نداشته باشند. آیا این شدنی است؟ طرح همین پرسش و نبود پاسخ روشنی بر این دشواری، دستمایه وسوسه کننده ای برای نویسندگان، فیلمسازان و پژوهشگران اجتماعی ای شده که در حوزه مهاجران کار می کنند.

آیه های شیطانی داستانی با ساختاری ویژه بدون پایبندی به اصول و تعاریف رمان سنتی؛ به واقع برخوردار از نوآوری است؛ اما نه چندان تازه و خلاق که در زمره آثار برجسته ادبی زبان انگلیسی بشمار آید؛ چرا که پیش از آن که جهان داستانی ویژه خود را بازسازی کند، ارجاعات به واقعیتهای اجتماعی و تاریخی را بیشتر مورد بهره وری قرار می دهد و به توصیف این جهانی می پردازد که وجود دارد.

شاید بتوان گفت گزارشی سرگرم کننده از واقعیت اجتماعی زندگی اقلیتهای قومی در انگلیس است.

در این جهان داستانی، حاشیه های بسیار به چشم می آید. اتفاقاً حاشیه ها همان هایی اند که جنجال بپا کردند و معروفیت نویسنده اش را به بار نشستند. گویا زمانه به گونه ای حکم کرده بود که دم قیچی ها، دور ریختنی ها، به اساس داستان تبدیل شوند. همین دم قيچی ها رمانی را که نه می توانست «پرفروش» باشد و نه با معیارهای والای ادبی همگون بوده باشد، به مرکز توجهات ادبی جهان و بیشتر از آن به موضوعی سیاسی و اجتماعی تبدیل کرد. اما در گره گاه و از پی این حادثه، کشورهای اروپایی متوجه رویدادهای مهیب درون ایران شده، شناخت بهتری از ساختار حاکمیت ایران بدست آوردند. شاید در این گره گاه هشدارها نسبت به خشونت جاری در جامعه ایران را بهتر درک کردند.

هرچند این جنجالها نه ارزش مدلول (آیه های شیطانی) را کاسته، نه به کیفیت آن می افزاید؛ بلکه تنها نوعی تیرگی بر خطوط و سطوری می افکند، که ترسیم کننده فضای آفریده شده داستانی اند. همین امر دشواری راه دریافت را افزون کرده، گاه سطور و خطوطی منحرف را به خواننده نشان می دهد – خطای باصره- و خواننده را دچار توهم می کند که آیا سطور اصلی را می خواند یا سطور انحرافی را؟ همانگونه که نویسنده برای «ماهوند» شخصیت پارانوییدی جبرییل فرشته چنین سرنوشتی را پیش بینی کرده بود.

تیرگی سنگین بر سطور یا فضای داستان دایم خواننده را به بیابانهای بی آب و علف ذهن می کشاند که هیچ ارتباطی با ادبیات و داستان ندارند. اما اگر همان بخشهای پرقیچی به راستی نه به عنوان حذف ساختارهای داستانی، بلکه چونان پالایش درست به کناری گذاشته می شدند، بسیاری از ناخوانده های مالوف و خروشندگان به آن، شیفته این داستان شرقی می شدند که هم با جهان رعب آور غرب و مناسبات ماشینی آن درافتاده و هم نوید جهانی بیرون از علت و معلول ها و تابعيت محض از قوانین ثابت و معین و از پیش تعیین شده را داده است.

داستان پیرامون دو شخصیت متفاوت از اهالی هندوستان می چرخد. جبرییل فرشته، که به بیماری اسکیزوفرونی پارانویید مبتلاست، هنرپیشه مشهور فیلمهای اسطوره ای هندی که به همه چیز دست یافته و دیگر نمی داند به کجا برود. یعنی آخرین پله را هم زیرپا گذاشته از فراز بلندای جهان به پیرامون خود نگریسته اینک نگران سقوط است. او هندوستان را با همه آیین ها و باورداشتهاش دوست دارد، یک هندی مومن به سنتهای سرزمین خود.

دیگری صلاح الدین چمچا، بازیگر تئاتر که با توانایی صوتی خود به «هزار آوا» مشهور شده است. او بیست سال آخر زندگی اش را در انگلیس گذرانيده، کلاً یک انگلیسی تمام عیار یا یک شرقی غربی شده است. او آیینه واژگون جبرییل فرشته است.

این دو تن از یک سانحه هوایی به طرزی معجزه آسا نجات یافته در آبهای انگلیس فرو می افتند. پس از نجات معجزه آسایشان هیچ يک دیگر قادر به ادامه زندگی به روال پیشین نیست.

از این پس، و برای زمانی کوتاه هردوی اینان در فضایی بیرون از موقعیت اجتماعی پیشین خود جهان را به شیوه ای سوای گذشته تجربه می کنند. در این غیاب از متن زندگی و پا گذاردن به متن داستان، جبرییل بعنوان هنرپیشه یک تاز هند ستاره اش رو به افول گذاشته گویی روز رستخیز را به چشم می نگرد و صلاح الدین بیکار شده نیز درمانده در برابر «مسئولیت»های روزمره زندگی به خفت و خواری ناشی از دیگرشدن تن می دهد. زنش دوست پسری گرفته و خانه او را هم صاحب شده است. صلاح الدین هیچ ندارد؛ مگر کالبدی که دگرگونی «گریگور زامزایی» داستان مسخ کافکا را تجربه می کند.

صلاح الدین چمچا شبیه به یک بز شده است. صورت بیرون ماهیت دگرگون شدهیک شرقی مرعوب غرب. چرا که پاهای پاچه بزی و هیکل بزگونه در اسطوره ها و باورهای دینی اروپای قرون وسطا پدیده ای شناخته شده و آشناست. (این باور نیز از شرق به غرب رفت و در آنجا دگرگون شده پا به اساطیر و باورهای اروپا گذاشت) – نشانه ای از پیامدهای مسخ شدگی در مادیات و دوری از جهان معنوی – صلاح الدین چمچا به نشانه خودباختگی فرهنگی اش چنین شمایلی یافته است، شاید بهتر بتوان گفت سلمان رشدی تصویری دیدنی از یک شرقی غربی شده را درآیینه نگاه غریبان به ما باز می تاباند. آنان این شرقی را نهایتاً چنین می بینند.

جبرییل فرشته براثر بازی در فیلمهای اسطوره ای هند نقش خود بعنوان هنرپیشه را با شخصیت خود در زندگی روزمره درهم آمیخته و قادر به سواسازی آن دو از يک دیگر نیست. برای همین به ویژه سه فیلم آخرش که مربوط است به اسطوره های سامی از جمله شکافتن دریا و عبور موسی و یارانش و رویدادهای دوران جاهلیت صحراهای حجاز و همین طور شدت بیماری اسکیزوفرونی او را به منجلابی از رویاها و درهم آمیختگی صحنه های فیلم و زندگی روزمره کشانده است. آگاهی از خیانت زنش، «الی»، یک انگلیسی یهودی تبار که قله اورست را زیرپا گذاشته و حالا مدل فیلمهای تبلیغاتی تلویزیونی شده است. زنی که با تهیه کننده هندی فیلمهای جبرییل روی هم ریخته، باهم نرد عشق می بازند.

جبرییلپیش رو آنچه می بیند شکست وحشتناک تجاری فیلمها و سقوط یکباره شهرت سینمایی اش، و به اوج رسیدن بیماریش است. پس چندان شگفت انگیز نخواهد بود اگر جبرییل فرشته به نومیدی مطلق رسیده، زنش الی و فاسقش «سیودیا» را بکشد و پس از فراری ناموفق خود نیز دست به خودکشی بزند.

صلاح الدین چمچا پس از طی یک سری ماجراها در آستانه مرگ پدر به هندوستان باز می گردد. او این بار هند را به دیده ای دیگر می نگرد . دختری که سالها پیش دلباخته اش بوده به دیدارش می آید. عشق دیرینه میان آن دو سرباز می زند. صلاح الدین اینک که مایملک پدر را به ارث برده، عشق واقعی را بازیافته، در کشورش احساس سربلندی و آزادی می کند. پس همه چیز برای دگردیسی یا پایان بحران هویت فرا رسیده است. صلاح الدین به سنتهای هند بازگشت کرده است.

داستان آیه های شیطانی همین است. اما زیرمجموعه چنین رویدادی پرسه زنی در خیابانی تنگ و تاریک محله های مهاجرنشین لندن است. شهری افسانه ای با مه سنگینی از محافظه کاری که ویژه هوای لندن است. مهاجران که سنتها و آیین های خود را به همراه آورده اند و این به مذاق گروههای نژادپرست و سیاستمداران تنگ نظر به ظاهر مبادی آداب خوش نمی آید. به آتش کشیدن رستوران بنگلادشی ها و قتلهای زنجیره ای که پلیس ناتوان از یافتن قاتلان واقعی، یک سیاه آفریقایی را بعنوان متهم معرفی می کند و در برابر این ادعای پلیس لندن، سیاهان و آسیایی ها نیز گروههای نژادی را عامل این قتلها و آشوبهای زنجیره ای می داند که به واسطه چتر حمایتی مقامات حکومتی از امنیت پولادین برخوردارند.

آخر سر، دوربین های تلویزیونی و شبکه های خبری که سر در آبشخور سیاستمداران تنگ نظر دارند، به گونه ای واقع نمایی می کنند که مهاجران «عقب مانده» از کاروان فرهنگ و تمدن غرب جز آشوب و دردسر چیزی برای تمدن بزرگ لندن نداشته اند. در این میانه صلاح الدین چمچا پس از بیست سال تلاش پیاپی برای انگلیسی شدن و انگلیسی ماندن، دست از همه چیز شسته به هند باز می گردد.

آیا نویسنده در پی نگاه دوباره به شرق یا سرزمین مادری خود بوده است؟ یا به نحوی دیگر تایید زیرکانه پُر بودن قایق اروپاست که توان سرنشینان اضافی را ندارد؟ یا کلاً و به دور از همه این داوریهای خوب و بد کردن، تفاوت فرهنگ زیست آسیایی ها و اروپایی ها را نشان می دهد که چاره ای جز زیستن کنار هم را ندارند. او می گوید همان طور که انگلیسی ها با حفظ فرهنگ و نگاه متفاوتشان سالیانی دراز در هندوستان زیستند، پس آنان باید هم پذیرای تفاوت فرهنگی در اروپا باشند. به نظرم پایه اساسی رمان آیه های شیطانی هم همین اندیشه یا جستجو برای ترویج این اندیشه است.

ساختمان داستان آیه های شیطانی را می توان متاثر از ساختمان فیلمی درباره تخیلات جنون آمیز یک بیمار روانی دانست، ساختمان فیلمی مستند، اگر اصولاً زمانی ساخت فیلمی مستند از تخیلات یک بیمار روانی امکانپذیر باشد. برای همین نویسنده – کارگردان فیلم عوامل دست نخورده و اصیل را بعنوان مصالح کار برگزیده و با متن نوشته که حکایتگر مصایب دو شخصیت متضاد؛ اما موازی است، این مصالح را به ساختمانی داستانی تبدیل کرده است. نویسنده ابزار سینمایی، امکانات جادویی آن را به درستی شناخته و از آن برای سروسامان دادن به داستانش بهره گرفته است. دو پدیده ظاهراً متفاوت در کنار هم بالا می روند تا ستونهای این بنا را شکل دهند: تخیلات یک بیمار اسکیزوفرنی پارانویید که سرگرم چفت و بست دادن به تخیلات خود است. نویسنده آشکارا این نماد هند امروز را به گونه ای پیش روی خواننده می گذارد تو گویی نیاز به اندیشیدن درباره هویتی است که گرفتار تاثیرات و تلقینات شده.

این بیمار آنچه می بیند شاید، اگر بیراهه نرفته باشیم، هولناکی پدیداری جامعه ای ست که پیش رویمان قرار گرفته، جامعه ای که ما را همچون افسونگران واله و شیدای خود کرده است. چیزی فرای تمدن غرب یا شرق، حالات مادی و آثار باقی این افسونگر را تنها یک بیمار اسکیزوفرنی پارانویید می تواند دریابد. و این خودبخود مهر ابطال بازگویی واقعیت را بر خود زده است و جامعه «تندرست» بر صحت مشاهدات تردید روا خواهد داشت.

سلمان رشدی چهره عریانی از «پیشرفت» و «مدرنیته» را به ما عرضه می دارد اما از نگاه یک بیمار. راهی برای گریختن. همین جاست که ستون کج بنا شده داستان جایی خود را نمایان می کند. «الی» نیز شخصیتی خیالین همچون مادر هند، همچون رقصنده ای معبد شیوا - گرچه الی یهودی تبار انگلیس ست – اما در واقعیت داستانتجسم یافتن ورنه خدای شوروشر و کامخواهی در جهان امروزین هند و اگر گشاده دستی کرده باشیم «بانو اینديرا گاندی» مقتول است که به دست یکی از سیکهای افراطی کشته شد.

سلمان رشدی در آیه های شیطانی دچار تناقض بزرگی میان دیدگاهش بعنوان یک پیرو پر شور و شر جامعه مدرن و نویسنده مشاهده گر واقعیت شده است. او یک ستون خیمه و خرگاه داستان را یکراست بالا می برد و ستون دیگر را به دلیل همین تناقضات کج، آلوده و به تردید و خست در بکارگیری مصالح پی ریزی ستون لرزان، بیقواره و زشت پی می ريزد. اما هرچه هست باید گفت کتاب تصاویری هرچند اندک، اما تازه و هولناک از زندگی اقلیتهای بومی در انگلیس پیش روی ما قرار می دهد. شاید مشکل اساسی داستان در همین گره گاه باشد که نیروی نویسنده بیشتر بر ثبت رویدادهای اجتماعی، رویدادهایی که در نوع خود هولناک و تکان دهنده اند، تمرکز يافته است. اما گویا دیگر نیرویی برای پرداخت و آفرینش جهان ویژه خود و از پی آفرینش شخصیتهای همگون با این جهان ویژه در خود احساس نکرده است. این کتاب همانند رمانهای «بچه های نیمه شب» و «شرم» متکی به تاریخ معاصر جامعه ای ست که نگین درخشان تاریخ شرق باقی خواهد ماند.

XS
SM
MD
LG