لینکهای قابل دسترسی

یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ایران ۰۷:۱۰

مولوی


بود بقالی و وی را طوطيی
خوش‌نوايي سبز و گويا طوطيی
بر دكان بودی نگهبان دكان
نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بدی
در نواي طوطيان حاذق بدی
جست از سوي دكان سويی گريخت
شيشه‌هاي روغن گل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجه‌اش
بر دكان بنشست فارغ خواجه‌وش
ديد پر روغن دكان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی كل ز ضرب
روزكي چندی سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر می‌كند و می‌گفت اي دريغ
كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودی آن زمان
كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هديه‌ها مي‌داد هر درويش را
تا بيابد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار
بر دكان بنشسته بد نوميدوار
مي‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا كه باشد اندر آيد او بگفت
جولقيي سر برهنه مي‌گرشت
با سر بي مو چو پشت طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطي آن زمان
بانگ بر درويش زد چون عاقلان
كز چه اي كل با كلان آميختی
تو مگر از شيشه روغن ريختی
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي ز ابدال حق آگاه شد
همسري با انبيا برداشتند
اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر
ما و ايشان بسته خوابيم و خور

گفت ليلي را خليفه كان توي
كز تو مجنون شد پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت خامش چون تو مجنون نيستي
هر كه بيدارست او در خواب‌تر
هست بيداريش از خوابش بتر
چون بحق بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود وز خوف زوال
ني صفا مي‌ماندش ني لطف و فر
ني بسوي آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اوميد و كند با او مقال
ديو را چون حور بيند او به خواب
پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
چونك تخم نسل را در شوره ريخت
او به خويش آمد خيال از وي گريخت
ضعف سر بيند از آن و تن پليد
آه از آن نقش پديد ناپديد
مرغ بر بالا و زير آن سايه‌اش
مي‌دود بر خاك پران مرغ‌وش
ابلهي صياد آن سايه شود
مي‌دود چندانك بي‌مايه شود
بي‌خبر كان عكس آن مرغ هواست
بي‌خبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوي سايه او
تركشش خالي شود از جست و جو
تركش عمرش تهي شد عمر رفت
از دويدن در شكار سايه تفت
سايهء يزدان چو باشد دايه‌اش
وا رهاند از خيال و سايه‌اش
سايهء يزدان بود بنده خدا
مرده او زين عالم و زنده خدا
دامن او گير زوتر بي‌گمان
تا رهي در دامن آخر زمان
كيف مد الظل نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد خداست
اندرين وادي مرو بي اين دليل
لا احب الآفلين گو چون خليل

از خدا جوييم توفيق ادب
بي‌ادب محروم گشت از لطف رب
بي‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلك آتش در همه آفاق زد
مايده از آسمان در مي‌رسيد
بي‌شري و بيع و بي‌گفت و شنيد
درميان قوم موسي چند كس
بي‌ادب گفتند كو سير و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بيل و داس‌مان
باز عيسي چون شفاعت كرد حق
خوان فرستاد و غنيمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگراشتند
چون گدايان زله‌ها برداشتند
لابه كرده عيسي ايشان را كه اين
دايمست و كم نگردد از زمين
بدگماني كردن و حرص‌آوري
كفر باشد پيش خوان مهتري
زان گدارويان ناديده ز آز
آن در رحمت بريشان شد فراز
ابر بر نايد پي منع زكات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم
آن ز بي‌باكي و گستاخيست هم
هر كه بي‌باكي كند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب بر نور گشتست اين فلك
وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
بد ز گستاخي كسوف آفتاب
شد عزازيلي ز جرات رد باب

اي عاشقان اي عاشقان امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه‌اي تا خود كه داند آشنا
گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
مرغان آبي را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شكر افروخته با موج و بحر آموخته
زان سان كه ماهي را بود دريا و طوفان جان فزا
اي شيخ ما را فوطه ده وي آب ما را غوطه ده
اي موسي عمران بيا بر آب دريا زن عصا
اين باد اندر هر سري سوداي ديگر مي‌پزد
سوداي آن ساقي مرا باقي همه آن شما
ديروز مستان را به ره بربود آن ساقي كله
امروز مي در مي‌دهد تا بركند از ما قبا
اي رشك ماه و مشتري با ما و پنهان چون پري
خوش خوش كشانم مي‌بري آخر نگويي تا كجا
هر جا روي تو با مني اي هر دو چشم و روشني
خواهي سوي مستيم كش خواهي ببر سوي فنا
عالم چو كوه طور دان ما همچو موسي طالبان
هر دم تجلي مي‌رسد برمي‌شكافد كوه را
يك پاره اخضر مي‌شود يك پاره عبهر مي‌شود
يك پاره گوهر مي‌شود يك پاره لعل و كهربا
اي طالب ديدار او بنگر در اين كهسار او
اي كه چه باد خورده‌اي ما مست گشتيم از صدا
اي باغبان اي باغبان در ما چه درپيچيده‌اي
گر برده‌ايم انگور تو تو برده‌اي انبان ما

XS
SM
MD
LG