لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ ایران ۰۳:۳۸

نامه یک رای دهنده به محمود احمدی نژاد


به نام حضرت دوست

سلام ، امیدوارم این چند خط نوشته با وجود نقصان در ادبیات نوشتاری نگارنده موثر افتد و گویای احوالات فردی باشد که تا پیش از این سرش را برای نظام و وطن می داد و از این پس نیز راسختر از قبل در راه سربلندی موطنش گام بر می دارد. رای من به احمدی نژاد به خاطر باوری بود که در جای جای روحم رسوخ کرده بود و می پنداشتم این شخص همان ناجی مملکت از باتلاق فساد و آقازاده پروری است.

افشاگری ها مانند حشرات موزی گوشم را قلقلک می دادند اما باورم آنقدر مستحکم بود که مگس ها را خسته می کرد. دوستانم یک یکی از کنارم محو شدند چون در این نقطه اختلاف نظری اساسی داشتیم. صادقانه بگویم بر عکس بسیاری احمدی نژاد را مستحق چهار سال فرصت دیگر برای بهبود اوضاع مملکتی می دانستم و حتی با برهان و منطق یک جوان بیست و چند ساله سعی در جلب نظر خویشاوندان برای تجدید نظر در دیدگاههایشان داشتم. اما با چشمی بینا و موشکاف میدیدم که جریانی همچون موجی سهمگین بر روی سر من و امثال من سنگینی می کند و رنگ سبز غالبترین بود.

آنچه را در هر گوشه از شهر با پوست و خون خویش به هنگام کار با تاکسی قراضه ام احساس می کردم، فراتر از یک حرکت عادی، که یک جریان با سرمایه خواست همگانی بود. همه تغییر می خواستند حتی مسافرینی که پر واضح بود حتی یک بار هم انگشت مبارکشان خیسی جوهر رای را لمس نکرده است. از یک سو نگران بودم و شکست مکتبم را پیش بینی می کردم و از سویی احساس غرور که چطور در حرکتی عظیم پایه های نظام با تزریق مشارکت ها مستحکم تر از قبل می شد.

پس از تماشای مناظره های تلویزیونی و تا روز قبل از انتخابات تا حدودی امیدوار بودم لااقل احمدی نژاد میزان رای دوره پیشین را تکرار کند و یا کورسو شانسی برای حضور در مرحله دوم با موسوی داشته باشد، با دیدن چهره ی داغان و افسرده دکتر در روز رای گیری و پای صندوق و آنچه باز با چشم دیدم و با گوش شنیدم که بسیاری در صفهای طویل دست مهر به سوی موسوی دراز کرده اند، به قطعیت شکست پی بردم.

وقتی با انگشت جوهری به خانه آمدم، خواهرانم که همیشه معترضین اصلی تفکراتم بودند دو انگشت پیروزی را مدام حواله ام میکردند و شالهای سبزشان را در هوا می چرخاندند تا من از حرص قرصی خورده و تمام روز در خواب سر کنم. من شکست را پذیرفته بودم و تا لحظه ای پیش از آنکه چشمهایم کاملا گرم شوند درنگی کردم: وای اگر این تهمت ها که به دکتر می زنند حقیقت باشد، من در پیشگاه خدا در فردای قیامت چه جوابی دارم؟اگر او و جریان هوادارش آن چیزی نباشند که ادعا می کنند؟ اگر دروغ و دروغگویی که هر روز به اشکال مختلف بر سر احمدی نژاد می کوبند حقیقت داشته باشد؟

باز خودم را دلداری دادم تا خواب جریان عادی خودش را طی کند. در میان همهمه خانواده در گوشه اتاق متروکم چشم بستم تا از شر مگسها خلاص شوم. عجبا که خواب یا بهتر بگویم کابوسی که در آن قیلوله چند ساعته دیدم تعبیر تلخی از روز های پیش رو بود. پسر عمو های بسیجیم با لباس های سبز لجنی در حالی که بلند می خندیدند با کلاشینکف از بالای پشت بام کبوتر ها را می زدند. هدف گیری آنقدر دقیق بود که حتی یک گلوله هم هدر نمی رفت. لاشه کبوتران بود که بر بام می افتاد، بامی که به اندازه یک دریاچه وسعت داشت. زن عمو در گوشه ای دورتر بساط منقل و کباب را فراهم کرده و حین سلاخی کبوتران خونی غلیظ از چشمانش روان بود. عمو لب پرتگاه بام ایستاده بود و سینه می زد و بی توجه به تذکرات من جنب و جوشش را بیشتر می کرد. حتی به من نگفت در عزای چه کسی اینقدر دست بر سر و سینه می کوبد.

صدای زنگ در چرتم را پاره کرد. آنقدر گیج بودم که به اشتباه گوشی موبایل را برداشتم که صدای زنگش را روی یکی از آهنگ های جواد یساری تنظیم کرده بودم. تا بفهمم فرق بین زنگ در و جواد یساری یک دنیاست، پسر عمو بدون در زدن وارد اتاق شد و با کف دست محکم بر پشتم زد، انگار که شلاقی از غیب خورده باشم. ساعت هفت بعد از ظهر بود. او خبر از اعلام آماده باش به تمام نیروهای بسیجی برای هفته بعد از انتخابات می داد و می گفت شاید خیلی ها که تنشان هم می خارد تحمل پیروزی دکتر را نداشته باشند. گفتم دلت خوش است توام! مگر نمی بینی ملت میلیون میلیون موسوی به صندوقها می ریزند. گفت ساده نباش تو همه جا نیستی. ایران یک کشور است نه اصفهان و تهران و مشهد! خوب البته راست می گفت من از همه جا خبر نداشتم اما خوب می دانستم مردم و مسافرانم که از هر طیفی سوار بر پیکانم می شوند چه دل پری از شرایط کنونی زندگیشان دارند و دکتر را لایق ادامه راه نمی دانند.

با او بحث نکردم. اصرار داشت با او به مسجد بروم و کارت بسیجم را هم تمدید نمایم اما این بار هم مثل دفعات پیشین زیر بار نرفتم. گفت پشیمان می شوی. تا کی می خواهی با روزی ده هزار تومان زندگی کنی؟ حقوق بسیج مکفی است و شاید به سر و سامان زندگیت کمک کند! راست می گفت اما خوب من خاله زنک بازی با مردم را به نماز جماعت و ارشاد شدن ترجیح می دادم. بعد پرسید چرا کنار عکس امام راحل و مقام معظم رهبری یک عکس از دکتر به کمد نمی چسبانم؟ گفتم بت پروری گناه است. اگر هم می بینی من عکس این دو عزیز را در اتاقم دارم به خاطر رهنمود هایشان است که هر روز در ذهن زمزمه می کنم که مبادا راهم از امام زمان منحرف شود. گفت احسنت! دکتر همان نماینده برحقیست که مهدی موعود در میان امت سنجیده گزین کرده و برای نجا ت جهان به او تکلیف فرموده است. گفتم این چیزیست که تو میگویی و باز بحث های کف آور دهان. او رفت و باز دوست داشتم بخوابم. راستش را بگویم این دختران بی حجاب با آن تیپ های عجیب و غریب که مدهوشانه موسوی را تشویق می کردند و این همه رنگ و لعاب برایم هضم نمی شد. حتی آرایشهای دو خواهرم به مراتب غلیظتر از قبل شده بود و کسی را هم یارای این موج همه گیر سبز نبود. باز گفتم خدا به خیر کند.

صبح که بیدار شدم خواهرانم را به همراه مادر بهت زده جلوی تلویزیون یافتم. به خصوص آسیه خواهر کوچکترم که رای اولی بود با بغض به ارقام صدا و سیما می نگریست. آمنه گفت تبریک باقالی! حتی اینجا هم تقلب کردین. یک سی دی به من داد گفت خواهشا این را در منزل دوستانت ببین تا بیشتر بفهمی و چشمانت باز شود. چهار سال جهنمی در انتظارت است!

خدای من دکتر پیروز شده؟ مگر می شود؟ یعنی آنها که از او بریده اند بازگشته اند؟

راستش را بگویم حسابی جا خوردم. بیش از آنکه خوشحال باشم مات و مبهوت بودم. مغزم را یارای تحلیل ابعاد مختلف قضیه نبود. شاید اگر دکتر به مرحله دوم می رفت من حاضر بودم تمام کوچه را شیرینی خامه ای میهمان کنم! اما حالا...

مادرم خنده تلخی می کرد کاری که همیشه عادت داشت به جای گریه و شیون انجام دهد به خصوص از زمانی که فهمید تنبان پدرم دو تا شده است و برخی شبها شخص دیگری میهماندار اوست.

کما فی السابق سعی کردم خودم را دور از متن قضایا نگه دارم. این بر می گشت به روحیه پ محافظه کاری که از پدر به ارث برده بودم. سعی کردم بیشتر بخوابم و در هنگام کار موسیقی ضبط را بیش از حد معمول بلند کنم با وجود اعتراض مسافران. مسیر من بیشتر حوالی میدان انقلاب و جمهوری بود. آنروز دوشنبه را هرگز از یاد نمیبرم. گوشم را بسته بودم اما چشمهایم تیزتر شده بود تا چشم کار می کرد مردم بودند. به جرات می گویم حتی بیش از تشییع امام خمینی میلیون ها نفر در اعتراض به نتایج انتخابات به خیابان ها آمده بودند. دهانم باز مانده بود. یعنی این همه انسان اشتباه می کنند؟ پس بیست و چهار میلیون رای دکتر کجاست تا آرامشان کند. و جالب است تا به امروز اثری از آن بیست و چهار میلیون نیست که تمام خیابان های ایران را پر کنند.

متاسفم که این نوشتار دارد تبدیل به داستان می شود که صد البته قصد بنده داستان نویسی نیست. این شیوه روایی را در دانشگاه و زمان دانشجویی فرا گرفتم. بی آنکه بدانم و بخواهم می نوشتم. جالب است بدانید من لیسانس ادبیات دارم چیزی که خوب هرگز در زندگی به کارم نیامده است جز برای سیاه کردن کاغذ های اطرافم.

امروز دو هفته از شلوغی ها می گذرد و من فقط به عنوان یک نظاره گر شاهد بسیاری صحنه ها بودم. من اعتراضی نداشتم اما امروز خونم را همرنگ معترضین می بینم.

من به چشم دیدم که چطور با باتوم و چاقو بر سر مردم بی دفاع می ریختند.

من به چشم خود خون دیدیم. زخم های عمیق و کبودیهای مشمئز کننده.

من به چشم دیدم مسلسل ها ی بیشمار و گلوله هایی که درست به هدف می خوردند.

مغز باز شده انسانها و سینه شکافته با قلب درونش را من دیدم.

تخریب اموال مردمی و هتک حرمت از حریم انسانها را دیدم.

هزار هزار زندانی در زنجیر را که ناسزا های آنچنانی بدرقه شان می کردند، من دیدم.

درد چماق را بر پشتم احساس کردم بی آنکه از من بپرسند رهگذرم یا معترض.

من نگاه آن دختر را دیدم که دوربین را شرمسار مرگش نمود.

من عزاداری در فضای امنیتی را با پوست و گوشت و خون حس کردم.

پسر همسایه یکی از کشته شدگان بود.

شرمنده که با وجود تغییر موج دارم به ساختار شعری نزدیک می شوم. اصولا استعداد نامه نگاری ندارم و بیشتر لقمه دور سر می چرخانم!

امروز که فکر می کنم تنها یک آرزو و افسوس بزرگ مثل خوره به جانم افتاده.

ای کاش بدنم سوراخ سوراخ میشد و استخوانهایم از ضربات چماق کاملا نرم میگردید تا جایی که نقطه ای سالم بر اندامم باقی نمی ماند و قطره قطره خون بدنم رامی چلاندند تا جایی که دیدگانم از حدقه بیرون میزد. هر آنچه دشنام بود نثار جسدم می کردند اما قطره ای خون از دماغ یکی از همشهریانم نمی آمد. این ها همان مردمی هستند که هرروز با ابو قراضه ام جابجایشان میکنم. اینها توده اند که به نانی بیات و سفره ای ساده قناعت می کنند و کبوتران را دان تازه می دهند. اینانی که من دیدیم نه اغتشاشگرند و نه عامل بیگانه و نه به تعبیر برخی منافق... اینها مردمند و مظلومند. اجازه اعتراض در سکوت هم از آنان دریغ گردید.

دیروز به مشهد رفتم برای توبه و طلب بخشش. توبه که دیگر نانی با قصابان مردم نخورم و بخشش به خاطر تفکر مریضی که سالها گریبانم را گرفته بود.

به عنوان یک علاقمند به نظام جمهوری اسلامی از رهبری از احمدی نژاد از مجلس از قوه قضاییه از وزارت خانه ها از شورای نگهبان از امامان جمعه از لباس شخصی ها از بسیجی ها از سپاه از نیروی انتظامی از آنانی که مقابل مردمند می خواهم فقط لحظه ای خود را جای خانواده زندانیان و کشته شدگان بگذارند و تامل کنند. راهی که آمدید سراسر خطاست و خود بهتر می دانید که ظلم پایدار نمی ماند و بدانید که امثال من زیادند که از شما سخت بریده اند و خجلم در مقابل دو خواهرم که حتی از خوردن غذا با من بر سر یک سفره امتناع می کنند.

یک عاشق مخلص

میثم.ن. یازدهم تیرماه ۱۳۸۸

XS
SM
MD
LG