لینکهای قابل دسترسی

سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ایران ۰۶:۳۹
موزامبیک در سال ١٩٧٥ مستقل شد. بر پرچم این کشور آفریقایی، این نشانه ها نقش بسته است: یک کتاب، به نشانه آموزش و فرهنگ، یک کجبیل، به نشانه رشد اقتصادی، و یک مسلسل کلاشینکف به نشانه مبارزه مسلحانه علیه پرتغالیها که در نهایت به استقلال موزامبیک انجامید.

از قرن نوزدهم و با پیدایش مفهوم جدید کشور-ملت از یک سو و گسترش استعمار از سوی دیگر، جهان وارد عصر نوینی شد. مبارزه مسلحانه سابقه ای به قدمت تاریخ بشر متمدن دارد، اما عواملی چند، در قرن بیستم ابعاد تازه ای به این پدیده داد. سر بر آوردن جنبشهای استقلال طلبانه یا رهایی بخش، به قدرت رسیدن بلشویکها با تکیه بر جهانبینی مارکسیستی در روسیه - و بعدتر تکرار همین رخداد در چین - و تحولات اساسی در تکنولوژی جنگ افزار، از عوامل عمده این تغییر بود.

با زوال عملی قدرتهای استعماری کلاسیک در پی جنگ دوم جهانی، جنبشهای مسلحانه در گوشه و کنار دنیا مثل قارچ سر بر آورد. با الهام از مبارزات قرن نوزدهم سیمون بولیوار در آمریکای جنوبی، گروههای مسلح بومی دست به جنگهای رهایی بخش یا ضداستعماری زدند. شالوده این مبارزات، جنگ چریکی یا نبرد نامتقارن بود که اغلب، دخالت کشورهای دیگر را هم در بر داشت، و به یکی از جبهه های عمده در جنگ سرد بدل شد.

برخی متفکران سیاسی برآنند که جنگهای چریکی علیه قدرتهای استعماری اروپا همواره به کامیابی سیاسی منجر شده اند، هر چند در برخی موارد، از نظر نظامی، شکست به شمار آیند. در مقابل، پژوهشگرانی چون گوین دایر عقیده دارند که تاکتیکهای به کار رفته در نبرد با قدرتهای استعماری، زمانی که در مبارزه با حکومتهای بومی به کار بسته شده اند، تقریبا بی استثنا ناکام مانده اند.

از زمان انقلاب بلشویکی روسیه در سال ١٩١٧، بسیاری از رهبران ضداستعمار، هدفهای انقلابی کمونیسم را سرلوحه مبارزه خود قرار دادند و از همین رو بود که همبستگی نزدیکی میان نیروهای ضداستعمار با مارکسیسم به وجود آمد. مفهوم «امپریالیسم» خود از ابداعات لنین در کتاب معروف امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری بود. هوشی مین که در سال ١٩٣٠جنبش «ویت مین» را بنیاد گذارد و روز دوم سپتامبر ١٩٤٥، در پی آنچه به «انقلاب ماه اوت» معروف شد، استقلال ویتنام را اعلام کرد، خود از بنیانگذاران حزب کمونیست فرانسه در سال ١٩٢١بود.

از نیمه دوم قرن بیستم، حرکتهایی با هدفها و ایدئولوژیهایی جز مارکسیسم به میدان آمدند. فتیله باروت این حرکتها را پیدایش اسرائیل در سال ١٩٤٨ روشن کرد. مسلمانان انقلابی با هدف بیرون راندن اسرائیلیها، سازمانهای مسلح تشکیل دادند. اما این هدف رفته رفته در جاهایی دیگر از جهان، به آرمانی جدید و بس بزرگتر پیوند خورد: از میان بردن سلطه غرب بر دنیا، و در نهایت، نابودی تمدن غرب. چنین شد که از دیدگاه فلاسفه ای چون ساموئل هانتینگتون، با پایان جنگ سرد در دهه ١٩٩٠ میلادی، عصر برخورد تمدنها آغاز شده است. حمله های یازدهم سپتامبر در آمریکا و پیامدهای آن که ایالات متحده و غرب از آن با عنوان کلی «جنگ با تروریسم» یاد می کنند، سرفصل تازه ای در این برخورد بود.

از گذشته های دور، در سراسر جهان، گروههایی بیرون از ساختار حکومتهای مستقر دست به اسلحه برده اند و جانشان را به کف گرفته اند. خواسته های این گروههای مسلح، طیفی رنگارنگ را پدید می آورد: بیرون راندن اشغالگران، تغییر حکومت موجود، سرنگونی نظام حاکم بر جهان، یا ایجاد مدینه فاضله یا بهشت روی زمین. ولی همه این جنبشها در یک انگیزه اشتراک دارند: تغییر وضع موجود.

برای تغییر وضع موجود، گروهها و سازمانهایی در جریان مبارزه خود تاکتیکها و روشهایی به کار بسته اند که – به عمد یا به اتفاق – جان غیرنظامیان بیگناه را گرفته است. و در همین نقطه است که مرزهای میان نبرد استقلال طلبانه، جنگ عقیدتی و ستیز طبقاتی با آنچه به طور عام «تروریسم» خوانده می شود، مغشوش می شود.

اصطلاح ترور، از واژه ای لاتین به معنای «ترساندن» می آید. ترور سیمبریکوس، عنوان دوران اضطراری حاکمیت وحشت در روم بود که در پاسخ به هجوم جنگجویان قبایل سیمبری در سال ١٠٥ پیش از میلاد برقرار شد. در جریان انقلاب فرانسه، ژاکوبنها به همین پیشینه رجوع کردند و «حاکمیت ترور» را به اجرا نهادند. پس از آنکه ژاکوبنها از قدرت ساقط شدند، واژه «تروریست» کاربرد توهین آمیز پیدا کرد. هرچند در انقلاب فرانسه، دولت بود که حاکمیت ترور را به اجرا گذاشت، اما در دوران معاصر، «تروریسم» اغلب به کشتن افراد غیرنظامی اطلاق می شود.

در ژانویه ١٨٥٨، فلیسه اورسینی، از میهن پرستان ایتالیایی، با هدف ترور ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه، سه بمب به طرف او انداخت که در انفجار آنها، هشت رهگذر کشته شدند و 142 نفر دیگر، زخمی. این اقدام، الهامبخش گروههای تروریستی اولیه روس شد. شاید اولین کسی که تروریسم را در این مفهوم به کار برد، سرگی نچایف بود که گروه تروریستی «انتقام خلق» را در سال ١٨٦٩ بنیاد گذاشت و خودش را «تروریست» خواند. ماجرای او در رمان تسخیرشدگان داستایفسکی بازتاب یافت.

در سال ٢٠٠٤، در گزارش دبیر کل سازمان ملل متحد، تروریسم چنین تعریف شد: «هر عملی که هدف از آن، کشتن غیرنظامیان یا غیرجنگجویان، یا وارد آوردن آسیب بدنی به آنها باشد به منظور ارعاب یک جمع یا فشار آوردن به یک دولت یا یک سازمان بین المللی، برای بازداشتن آن از انجام هر اقدام.» تعریف تروریسم همیشه محل جدل بوده است. هنوز تعریفی که مورد قبول همه و از نظر حقوقی الزام آور باشد از سوی جامعه جهانی ارائه نشده است. مسئله این است که اصطلاح «تروریسم» دارای بار سیاسی و احساسی است.

در دو دهه ١٩٧٠و ١٩٨٠ تلاش سازمان ملل متحد برای تعریف تروریسم ناکام ماند، و دلیل آن، اختلاف عقیده میان اعضای مختلف سازمان ملل بر سر کاربرد خشونت در جریان جنبشهای رهایی بخش ملی و تلاش برای کسب استقلال بود. این تضاد دیدگاهها، نگذاشته است که سازمان ملل معاهده فراگیری در زمینه تروریسم بین المللی ارائه دهد. با اینهمه، جامعه جهانی، مجموعه ای از معاهدات موردی به تصویب رسانده است که انواع مختلف فعالیتهای تروریستی را تعریف می کند و جرم به شمار می آورد. از این گذشته، از سال ١٩٩٤، مجمع عمومی سازمان ملل متحد، مکررا اقدامهایی را با استناد به تعریف سیاسی تروریسم محکوم کرده است. این تعریف چنین است: «اقدامهای مجرمانه ای که هدف یا نیت از آنها ایجاد وحشت در میان عامه مردم، گروهی از اشخاص، یا افرادی مشخص با مقاصد سیاسی باشد در هر شرایطی غیرموجه اند، صرف نظر از اینکه چه ملاحظاتی با نیات سیاسی، فلسفی، ایدئولوژیکی، نژادی، قومی، مذهبی یا هر نیت دیگری برای توجیه آن عنوان شود.»

بروس هافمن که در این زمینه تحقیقات فراوانی انجام داده، نوشته است: «تنها واحدهای منفرد درون یک دستگاه دولتی نیستند که نمی توانند بر سر تعریف واحدی از تروریسم به توافق برسند. کارشناسان و پژوهشگران پرسابقه هم نمی توانند در این زمینه به اجماع برسند. آلکس اشمید، در بررسی مفصل خود با عنوان راهنمای پژوهشی تروریسم سیاسی، بیش از صد تعریف مختلف از تروریسم ارئه کرد تا شاید به کاربردی فراگیر و مورد توافق از این اصطلاح برسد، اما چهار سال بعد و در چاپ دوم کتابش نوشت: «جستجو برای تعریفی جامع هنوز ادامه دارد.» والتر لاکوئر در هر دو چاپ کتاب معتبرش در این زمینه نوشته است که تلاش برای دادن تعریفی مورد قبول همگان از تروریسم، نه ممکن است، نه مفید.»

با اینهمه، هافمن بر این عقیده است که می توان برخی مشخصه های اصلی تروریسم را شناسایی کرد. وی این مشخصه ها را چنین برمی شمارد:
- اهداف و انگیزه های سیاسی دارد.
- خشونت آمیز است، یا تهدید به خشونت در بر دارد.
- هدف از آن، ایجاد پیامدهای روانی فراتر از قربانی یا هدف بلافصل است.
- از سوی سازمانی با زنجیره فرماندهی مشخص یا ساختار هسته های همبسته انجام می شود (که اعضایش پوشاک متحد الشکل یا علائم مشخصه ندارند).
- از سوی گروهی با ابعاد قابل توجه یا سازمانی غیردولتی انجام می گیرد.

تعریفی که از طرف کارستن بوکستت از مرکز اروپایی مطالعات اروپایی جرج سی. مارشال ارائه شده است، بر جنبه های روانی و تاکتیکی تروریسم تاکید می نهد:
«تروریسم عبارت است از خشونت سیاسی در یک درگیری نامتقارن که هدف از آن ایجاد وحشت یا هراس روانی (گاهی بدون تمایز) از طریق آسیب رساندن و تخریب هدفهای غیررزمی است. منظور از چنین اقدامهایی ارسال پیامی از طرف یک سازمان مخفی و نامشروع است. هدف از تروریسم، بهره گیری از رسانه ها به منظور دستیابی به حداکثر تبلیغ ممکن برای تشدید تاثیر عمل، یا تحت تاثیر قرار دادن مخاطبان به منظور رسیدن به هدفهای کوتاه مت یا بلندمدت سیاسی، یا براندازی دولتهاست.»

والتر لاکوئر نوشته است: «تنها مشخصه عام تروریسم که عموما مورد توافق است این است که تروریسم در برگیرنده خشونت و تهدید به خشونت است. ولی این معیار به تنهایی تعریف سودمندی به دست نمی دهد، چرا که شامل بسیار از اعمال خشونت آمیز است که معمولا تروریسم به شمار نمی آیند، از جمله جنگ، شورش، بزهکاری سازمان یافته، یا ضرب و جرح.»

حملات تروریستی معمولا به طریقی انجام می شوند که شدت و درازای تاثیر روانی را به حداکثر برسانند. هر عمل تروریستی، «نمایشی» است که هدف از آن، تاثیر نهادن بر مخاطبانی انبوه است. تروریستها همچنین به نمادهای ملی – ساختمانهای دولتی، مجسمه ها - حمله می کنند تا هم قدرتشان را به رخ بکشند و هم بنیاد کشور یا جامعه ای را که با آن مخالفند بلرزانند.

اعمال تروریستی اغلب هدف سیاسی دارند. تروریسم تاکتیکی سیاسی است، مانند تومارنویسی یا تظاهرات، اما تروریسم زمانی به کار گرفته می شود که فعالان سیاسی اعتقاد پیدا می کنند که هیچ راه دیگری برای ایجاد تغییر مورد نظرشان باقی نمانده است. تغییر دلخواه آنان برایشان چنان مهم است که محقق نشدن آن، بدتر از کشته شدن غیرنظامیان تلقی می شود. بیشتر مواقع، قربانیان تروریسم به این دلیل هدف قرار نمی گیرند که تهدید به شمار می آیند، بلکه به این دلیل که از دید تروریستها، نمادها یا ابزارهای فساد به حساب می آیند. آسیب دیدن آنها، هدف تروریستها را محقق می سازد، یعنی ایجاد وحشت رساندن پیامشان به مخاطبان، یا عمل به باورهای سیاسی و مذهبی تروریستها.

برخی از تعاریف رسمی و دولتی از تروریسم، معیار «نامشروع» یا «غیرقانونی» بودن عمل را به کار می گیرند تا بین اعمال یک دولت با دیگران – اشخاص یا گروههای کوچکتر - تمایز بگذارند. اگر این تعریف را ملاک بگیریم، اعمالی که عرفا تروریسم به شمار می آیند، اگر از طرف دولت انجام شوند، تروریستی تلقی نخواهند شد. برای نمونه، بمباران یک شهر با هدف تاثیر گذاشتن بر غیرنظامیانی که از هدفی پشتیبانی می کنند، اگر به دستور یک دولت انجام گیرد، تروریسم شمرده نمی شود. این معیار فی نفسه مشکل ساز است و به همین دلیل بر سر آن توافق عام وجود ندارد، چرا که وجود تروریسم دولتی را نادیده می گیرد. «مشروعیت» و «قانونی بودن» مفاهیمی ذهنی اند و بسته به دیدگاه هر شخص یا دولتی، تغییر می کنند.

تعاریف چندی هم هستند که امکان کاربرد مشروع خشونت از طرف غیرنظامیان را علیه اشغالگران یک کشور، تروریسم به شمار نمی آورند. برخی دیگر از تعاریف، میان جنبشهای مقاومت علیه اشغالگران، با اعمال خشونت آمیز که به کشتار غیرنظامیان یا غیرجنگجویان منجر می شوند، تمایز می گذارند و به این ترتیب، خشونت را به قانونی و غیرقانونی تقسیم می کنند. برخی کارشناسان میگویند این تمایز در نهایت به قضاوت سیاسی بستگی دارد.

اصطلاحات تروریسم و تروریست بار منفی دارند. این اصطلاحات معمولا به عنوان برچسب سیاسی به کار می روند، معمولا با هدف محکوم کردن خشونت یا تهدید به خشونت از سوی کنشگرانی مشخص به عنوان اعمالی غیراخلاقی یا ناموجه، یا محکوم کردن بخشی از یک جمعیت. کسانی که از طرف مخالفانشان «تروریست» خوانده می شوند، به ندرت این عنوان را می پذیرند. آنها معمولا اصطلاحاتی دیگر برای توصیف خود به کار می برند، از قبیل جدایی خواه، رزمنده راه آزادی، رهایی بخش، انقلابی، جنگجو، شبه نظامی، چریک، شورشی، میهن پرست یا نظایر آن. در هر درگیری، اغلب هر یک از دو طرف، دیگری را تروریست می خواند.

یک سئوال قدیمی: آیا اعمال مشخص تروریستی، از قبیل کشتن غیرنظامیان، در شرایطی خاص به عنوان دفع افسد به فاسد قابل توجیه است یا نه؟ دیدگاههای متفکران در این زمینه هم متفاوت است. فلاسفه فایده گرا می توانند به صورت نظری، موقعیتی را تصور کنند که وزن ِ خیری که از راهی اخلاقا کم هزینه تر قابل ِ تحقق نیست، شّرِ تروریسم را موجه سازد. اما در عمل، «آثار زیانبارِ زیر پا گذاشتن قاعده مصونیت غیرجنگجویان، ظاهرا بر خیری که از طریق اعمال مشخص تروریستی به دست آید، چربش دارد.»

از میان فلاسفه غیرفایده گرا، مایکل والتسر چنین استدلال کرده است که تروریسم تنها در یک مورد خاص می تواند موجه باشد: زمانی که «یک ملت یا یک جمع، با تهدید نابودی کامل روبروست و تنها راه بقای آن، هدف قراردادن عمدی غیرجنگجویان است.» بروس هافمن در کتاب «درون تروریسم»، توضیح می دهد که چرا اصطلاح تروریسم تحریف شده است: «دستکم در یک مورد همه موافقند: اینکه تروریسم، اصطلاحی توهین آمیز است. واژه ای است که ذاتا بار منفی دارد و معمولا به مخالفان و دشمنان یک طرف اطلاق می شود. به نوشته بریان جنگینز، «آنچه تروریسم خوانده می شود ظاهرا بستگی به دیدگاه شخص دارد. کاربرد اصطلاح تروریسم، دربرگیرنده داوری اخلاقی است، و اگر یک طرف موفق بشود صفت تروریسم را به دشمن خود منتسب کند، دیگران هم به پذیرفتن دیدگاه اخلاقی آن طرف ترغیب می شوند.»

به این ترتیب، تصمیم به تروریست نامیدن یک شخص یا سازمان، تقریبا به طور اجتناب ناپذیری بدل به یک داوری ذهنی می شود که بستگی دارد به اینکه شخص با کسی یا سازمانی یا آرمانی که تروریستی نامیده شده موافق یا مخالف است. برای نمونه، اگر کسی با قربانییان خشونت همدردی کند، آنگاه آن عمل، تروریستی است. اما اگر شخص با عاملان خشونت هم عقیده باشد، آنگاه عمل خشونت آمیز، بیشتر موجّه (اگر نگوییم مثبت) شمرده می شود و در نتیجه، تروریسم به حساب نمی آید.

تبلور بارِ توهین آمیز اصطلاح تروریسم را می توان در این مَثَل معروف دید: «آنکه از دید یک نفر تروریست است، از دید دیگری، جنگجوی راه آزادی است.» یک نمونه مشخص، زمانی است که گروهی که روشهای جنگ نامنظم را به کار می گیرد، علیه دشمنی مشترک، با دولت همپیمان شده باشد، اما بعد مخالف دولت شود و همان روشها را علیه متحد پیشین خود به کار ببندد. در جنگ دوم جهانی، ارتش خلق مالایا که علیه ژاپن می جنگید، متحد بریتانیا بود، ولی بعد از جنگ، بریتانیایی ها، این ارتش را «تروریست» خواندند. در یک نمونه متاخرتر، رونالد ریگان، رئیس جمهوری آمریکا و دیگر دولتمردان آن کشور، مجاهدین افغان را که علیه نیروی اشغالگر اتحاد شوروی می جنگیدند، «جنگجویان راه آزادی» می خواندند، ولی بیست سال بعد که نسل جدیدی از افغانها علیه آنچه که از دیدشان حکومتی دست نشانده قدرتهای بیگانه است می جنگیدند، جرج بوش حمله های آنها را «تروریستی» توصیف کرد.

در مقابل کسانی چون مارتین راندر، استاد دانشگاه کارلتون در اتاوای کانادا، اعمال تروریستی را «حملاتی علیه غیرنظامیان با هدفهای سیاسی یا ایدئولوژیکی» تعریف می کند. او نوشته است: «مَثَل معروفی هست که می گوید "آنکه از دید یک نفر تروریست است، از دید دیگری جنگجوی راه آزادی است". ولی این گفته، بسیار گمراه کننده است. ممکن است کسی آرمانی بسیار متعالی داشته باشد، ولی اگر دست به اعمال تروریستی بزند، آن اعمال فارغ از آرمان ِ مرتکبش، تروریستی به شمار می آید.»

برخی گروهها زمانی که درگیر مبارزه «رهایی بخش» بوده اند، از طرف دولتها یا رسانه های غربی «تروریست» لقب گرفته اند. همان اشخاص، بعدها که به رهبری کشورشان رسیدند، از طرف غرب "دولتمرد" نامیده شدند. نمونه شاخص، نلسون ماندلا، برنده جایزه صلح نوبل بود.

گاه دولتهایی که متحد یکدیگرند، به دلایل تاریخی، فرهنگی یا سیاسی، بر سر تروریست بودن یا نبودن یک گروه خاص، اختلاف عقیده دارند. برای نمونه، بخشهای مختلف دولت آمریکا، سالها از تروریست خواندن اعضای ارتش جمهوریخواه ایرلند (آی آر ای) خودداری می کردند، هرچند در همان حال، آی آر ای روشهایی علیه بریتانیا که نزدیکترین متحد آمریکاست به کار می برد که از طرف بریتانیاییها تروریستی خوانده می شد.

رابطه میان نظام سیاسی مستقر در یک کشور با تروریسم داخلی، بسیار پیچیده است. تروریسم بیشترین رواج را در کشورهایی با آزادی سیاسی نسبی دارد، و در جوامع دموکراتیک بسیار نادرتر است. بااینهمه، عده ای برآنند که تروریسم مرگجویانه ممکن است استثنایی بر این قاعده باشد. آنها استدلال می کنند که تقریبا تمامی حملات مرگجویانه، در جوامعی با آزادی سیاسی فراگیر رخ داده اند. نمونه ها: «اتا» در اسپانیای زیر سلطه ژنرال فرانکو، «راه درخشان» در پروی زیر حاکمیت آلبرتو فوجیموری، «حزب کارگران کرد» در زمان حکومت نظامیان بر ترکیه، و «کنگره ملی آفریقا» در آفریقای جنوبی. کشورهای دموکراتیک که آزادیهای اجتماعی را ارج می گذارند، خود را اخلاقا برتر از حکومتهای دیگر می شمارند. در چنین کشورهایی، اعمال تروریستی، حکومت را با یک دوراهی روبرو می کند: آیا باید آزادیهای اجتماعی را حفظ کرد و در عوض، در مقابله با تروریسم ناکارامد به نظر رسید، یا با محدود کردن آزادیهای افراد، ادعای دموکراتیک بودن جامعه را به خطر انداخت؟

عامل اقدام تروریستی می تواند فرد، گروه یا دولت باشد. بنا به برخی تعاریف، کنشگران مخفی یا نیمه مخفی ِ دولتی هم ممکن است در شرایط غیرجنگی دست به اعمال تروریستی بزنند. با اینهمه، معمولترین تصوری که از تروریسم وجود دارد، اقدامی است که یک هسته کوچک و مخفی و مصمم به دست یافتن به هدفی خاص انجام بدهد.

مدتهاست که پژوهشگران می کوشند عاملان اقدامهای تروریستی را از طریق روانشناسی و بررسی شرایط اجتماعی توضیح بدهند. اما این قبیل تحقیقات اغلب به نتایجی ضد و نقیض رسیده اند. از همین رو، گروهی برآنند که تلاش برای طبقه بندی تروریستها بر اساس شخصیت یا ویژگیهای جسمی یا روانی آنها بیفایده است، چرا که چنین مشخصاتی قابل اطلاق به هر فرد عادی هم هست. اما در یک نکته توافق وجود دارد: اینکه میانگین سن کسانی که دست به اقدامهای تروریستی زده اند میان ١٦تا ٤٠ سال بوده است.
XS
SM
MD
LG