لینکهای قابل دسترسی

خبر فوری
چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷ ایران ۰۴:۳۶

پسر کالیفرنیا

ایستگاه مترو "چایناتان"، واشنگتن دی سی

مطمئنم برای شما هم پیش اومده، یعنی روزهایی بوده که روی نوار بدشانسی باشید و برنامه هایی که دارید خراب شده، جالبه که معمولا این بدبیاری ها زنجیره ای است و تمامی کارهای روزانه شما را تحت تأثیر قرار میده، یعنی از صبح شروع میشه و تا شب ادامه داره و هیچ کاریش هم نمیشه کرد.

من در ایالت مریلند زندگی کنم و برای رسیدن به صدای آمریکا باید حدود نیم ساعت تا شهر واشنگتن رانندگی کنم، خوشبختانه جاده های سرسبز و زیبایی داریم و در حالت عادی از رانندگی لذت میبرم، البته روزهایی هم هست که مثلا تصادف شده یا یک مشکلی پیش میاد وهمین راه نیم ساعته را باید دو ساعته طی کرد، ولی در مجموع بد نیست.

نزدیک محلی که زندگی میکنم یک ایستگاه مترو هم هست که از طریق آن میشه به واشنگتن رسید، حدود چهل و پنج دقیقه طول میکشه و میتونه گزینه مناسبی برای رفت و آمد باشه. بصورت کلی سیستم حمل و نقل عمومی واشنگتن بزرگ مرتب و منظم است وغیر از خط قرمز، سایر خطوط چندگانه مترو خوب کار میکنه، جالبه که همین خط قرمز نصیب من شده، خطی که مشکلات ریز و درشت زیادی داره و در طول سالهای اخیر آبستن حوادث و رویدادهای تلخ و ناگواری بوده، به همین دلیل ترجیح میدم بیشتر از اتوموبیل استفاده کنم و در حد امکان سوار مترو نشم.

چند روز پیش قرار بود با یک هنرمند جوان ایرانی در لندن گفتگو کنم، به دلیل اختلاف ساعتی که با بریتانیا داریم تهیه مقدمات کار کمی دشوار بود، یعنی باید از همکاران در لندن درخواست میکردیم که چند ساعتی بیشتر در دفتر باشند تا بتونیم این گفتگو را از طریق ماهواره ضبط کنیم، خلاصه بعد از نامه نگاریهای بسیار و ریش و سبیل گرو گذاشتن نزد بزرگان قوم، موافقت همکاران جلب شد و با میهمان گرامی قرار گذاشتم.

صبح خوشحال و خندان از خواب بیدار شدم و خیلی شیک و مرتب رفتم سوار ماشین بشم، ولی به دلیل نامعلومی فرمان ماشین قفل کرده بود و تکون نمیخورد (بعدأ فهمیدم که سیستم برق اتوموبیل ایراد داشته و به همین علت فرمان هم از کار افتاده )، خلاصه هر کاری کردم نتونستم مشکل را برطرف کنم و در نهایت تصمیم گرفتم با مترو برم اداره، باید حتمأ برای انجام مصاحبه میرفتم صدای آمریکا وگرنه خیلی بد میشد.

خلاصه در یکی از گرمترین روزهای سال پیاده رفتم به سمت مترو و با هر مصیبتی بود سوار شدم، خوشبختانه خیلی شلوغ نبود و یک صندلی راحت پیدا کردم، هوای خنکی داشت و خیلی زود خستگیم در رفت. داشتم از متروسواری لذت میبردم که در یکی از ایستگاههای آخر توقف کردیم، راننده گفت به دلیل نقص فنی از قطار پیاده بشیم، ظاهرأ یکی از ریلها خراب شده بود و مترو جلوتر نمیرفت، خارج از ایستگاه اتوبوس گذاشته بودند تا مسافرین را به ایستگاههای بعدی ببرند، ولی هم شلوغ بود و هم خیلی طول میکشید و احتمالا به مصاحبه نمیرسیدم.

تصمیم گرفتم با تاکسی برم، فقط مشکل این بود که عده زیادی از مسافرین دیگه هم به همین نتیجه رسیده بودند و به طرف تاکسی ها هجوم بردند، یعنی از شانس خوب من در واشنگتنی که همیشه پر است از تاکسی های رنگارنگ، در اون لحظه حتی یک عدد تاکسی خالی هم پیدا نمیشد. مضطرب و نگران برای شکار وسیله نقلیه عمومی روانه کوچه و خیابانهای اطراف شدم، بعد از بیست دقیقه بالا و پایین رفتن در مسیرهای مختلف در نهایت مقابل یکی از هلتهای واشنگتن سوار تاکسی شدم و یک ربع بعد رسیدم صدای آمریکا.

احساس رضایت میکردم، خوشحال بودم که با گذر از هفت خوان رستم بالاخره وارد اداره شدم، یعنی با هر مصیبتی بود که سر وقت رسیدیم و میتونم مصاحبه مورد نظر را انجام بدم، احساس غرور میکردم از اینکه با عزم و اراده و پشتکاری مثال زدنی بر تمامی مشکلات غلبه کردم و مثل یک مجری وظیفه شناس سر قرارم حاضر شدم.

با شور و هیجان زیادی به طرف استودیو رفتم و در حال مرور پرسشهایی مورد نظر بودم که پیامکی از مدیر برنامه های میهمان دریافت کردم که میگفت این هنرمند گرامی به دلیل کسالت قادر به شرکت در برنامه نیست و عذرخواهی کرده، خشکم زد، مثل اینکه روی سرم آب یخ ریختند.

البته این دفعه اولی نبود که چنین داستانی داشتم، به هر حال دنیای هنرمندان هم شرایط خاص خودش را داره و از این ماجرها زیاد داشتیم، خوشبختانه قرار بود مصاحبه ضبط بشه و کسالت میهمان مشکل بزرگی ایجاد نمیکرد، ولی از این ناراحت بودم که در اصل فقط برای انجام این مصاحبه آمدم اداره، یعنی نهایت سعی و تلاشم را کردم تا به قولی که داده بودم عمل کنم، علی رغم تمامی مشکلات موجود بخشی را که به خودم مربوط میشد انجام دادم ولی کسالت میهمان برنامه همه برنامه ها را خراب کرد، خیلی حالم گرفته شد، یعنی از اون روزهایی بود که همه چیز بصورت زنجیره ای خراب شد، امان از بدبیاری...

در سالهای اخیر تولید فیلمهای خوب در ایران کم شده و متأسفانه به ندرت پیش میاد که از تماشای فیلمهای ایرانی لذت ببرم، حالا این موضوع دلایل زیادی داره که شاید پرداختن به آن از حوصله این مطلب خارج باشه، مثلا سانسور و ممیزی و خطوط قرمز و یا نبود سرمایه و پول و امکانات تولید.

تازه وقتی با هزار دردسر و گرفتاری فیلمی هم تولید میشه برای اکرانش در سینماها باید از هفت خوان رستم گذشت و رضایت مسئولین حوزه های مختلف را جلب کرد. این روزها حتی مجوز وزارت ارشاد هم به تنهایی ضمانت اجرایی نداره و مثلا ممکنه شهرداری تهران فیلم را در سینماهای تحت نظارتش اکران نکنه و یا انصار حزب الله و دلواپسان به دلایل متفاوتی نمایش فیلم را متوقف کنند. خلاصه بسیاری از کارگردانها و سرمایه گذارها ترجیح دادند در این شرایط نابسامان فعال نباشند و یا فیلمهای بی خطری تولید کنند که راحت اکران بشه و در گیشه ها بفروشه تا از نظر مالی ضرر نکنند.

اما در این میان جوانهای مستعد و خلاقی هم در این عرصه هستند که علی رغم محدودیتهایی که وجود داره آثار درخشانی تولید می کنند، فیلمهایی که حرفی برای گفتن دارند و تماشاگر را تحت تأثیر قرار میدهند، تجریش ناتمام ، یکی از این فیلمهای خوب است ، اثری از پوريا آذربايجانی.

داستان فیلم ساده است، دو دانشجو پس از بیست سال به هم میرسند، آنها روزی عاشق هم بودند ولی به دلایلی این رابطه سرانجامی نداشته و مسیرهای متفاوتی را در زندگی طی کردند، برخورد دوباره این دو عاشق قدیمی پرونده ناتمامی را باز میکنه که سالها مسکوت بوده، آنها به ملاقات دوستان قدیمی میروند و به گذشته ای سفر می کنند که فقط خاطراتش زنده است. بازیگران اصلی فیلم شقایق فراهانی و محمدرضا فروتن هستند، بازی آنها ساده و باورپذیر است و هماهنگی خوبی با هم دارند، در مجموع ديالوگها و شخصيت پردازی فیلم قوی است.

تجریش ناتمام فیلمی است نوستالوژيك و خوش ساخت، استفاده از موسيقی در صحنه های مختلف فيلم بسیار تأثيرگذاره، ترانه های خاطره انگیزی كه با آنها بزرگ شديم و يادآور روزهای خوش گذشته است، كوچه و خيابانهای محله، رفقايی كه سالهاست از آنها بی خبريم، دوستيها و عشقهای دوران جوانی، پيچ و خمهای زندگی و حوادث غيرقابل پيش بينی كه شرايط امروز ما رو رقم زده، تجريش ناتمام فيلم جذابی است، سفری است احساسی در پستوی خاطرات تلخ و شيرين گذشته.

بعد از مدتها از تماشای یک فیلم ایرانی لذت بردم و خوشحالم که هنوز چنین آثاری در آن کشور ساخته میشه، سالهاست از ايران خارج شدم، گله ای ندارم، اين هم بخشی از زندگی است، کم و بیش از حال و روز دوستان قدیمی با خبرم و در تماس هستیم، ولی دلم برای کوچه و خیابانهای شهر و محله تنگ شده، شايد روزی دوباره گذرم به تجريش افتاد، شايد.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG