لینکهای قابل دسترسی

خبر فوری
سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ ایران ۰۴:۲۳

نقطه سر خط

سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷

دانیل استیل

در دهه شصت و هفتاد خورشیدی ، زمانی که من در مقطع راهنمایی تحصیل می کردم کتابهای فهیمه رحیمی بین بچه ها دست به دست می شد.

در آن دوران که عشق و رابطه میان زن و مرد برای دخترهای هم سن و سال من کاملا بیگانه و در عین حال جالب بود، رمان پنجره خانم رحیمی پنجره ای باز کرد به این دنیای ناشناخته.

قصه عشق دختری دبیرستانی به پسر همسایه که معلمش هم بود.

هر چند فضای داستان یعنی حضور دبیر مرد در مدرسه دخترانه برای بچه های نسل انقلاب ملموس نبود اما قصه عشق و نظربازی گاه به گاه این دو آنقدر جذاب و خواندنی بود که بچه های سر به هوای گریزان از کتاب را تا پایان پانصد صفحه می کشاند.

فهیمه رحیمی
فهیمه رحیمی

بعد از پنجره، تقریبا تمام کتابهای فهیمه رحیمی را خواندم و مثل بسیاری از دخترهای هم سن خودم از تصور بوسه و نگاهی گرم و عاشقانه ، پا به پای شخصیت زن داستان سرخ و سفید شدم.

بعدها وقتی بزرگ تر شدم و وارد فضای به اصطلاح "روشنفکری" متوجه شدم که درست نیست در جمع بگویی فهیمه رحیمی خوانده ای.

اما واقعیت این است که همه ما رمان عامه پسند خوانده ایم. اینکه چرا عامه پسند در فرهنگ ما بار منفی پیدا کرده شاید تا اندازه ای به خاطر ِ عدم تمایل منتقدان ادبی برای بررسی این کتابها و بها ندادن به این ژانر از داستان نویسی باشد.

اینجا در آمریکا ، کاملا عکس این قضیه است.

در آمریکا رمان های پرفروش همیشه در بورس هستند و منتقدان هم با نوشتن نقد روی این داستانها، رقابت میان نویسنده های این ژانر را داغ تر می کنند.

در ایران، با باب شدن اینترنت نام رمان های عامه پسند فارسی جسته و گریخته در وبلاگ ها به چشم می خورد اما جایشان در ضمیمه نقد و بررسی کتاب مجله ها و روزنامه های معتبر همواره خالی ماند.

در حالی که در این گوشه از دنیا، نویسنده ای مثل دانیل استیل، با قرار گرفتن در فهرست پرفروش ترین رمان های نیویورک تایمز، نقدهای متعدد و مصاحبه های جورواجور توانست ششصد میلیون نسخه رمان به بیست و هشت زبان دنیا بفروشد و هشتاد رمان پرفروش در کارنامه خود بگنجاند.

یادم است می گفتند فهیمه رحیمی، دانیل استیل ایران است. اما خوب می دانیم که اینطور نبود.

شاید اگر به جای عامه پسند بگوییم مردم پسند، آنقدرها هم بد به نظر نیاید، فضا برای نقد و بررسی چنین رمانهایی بازتر شود و نویسنده های این ژانر، بتوانند دست کم سر خود را بالا بگیرند.

زمانی که به آمریکا آمدم هجده سالم بود یعنی درست زمانی که شخصیتم داشت شکل می گرفت.

با ملغمه ای از عاداتی که از جامعه پرتناقض ایران و خانواده در تضاد با جامعه خودم هدیه گرفته بودم قدم به جایی گذاشتم که صدها فرهنگ و مذهب و نژاد مختلف را با عادات عجیب غریب در خود جا داده بود.

مدت زیادی نگذشت که فهمیدم "آمریکایی" به صورتی که در ذهن من تعریف شده وجود ندارد. اینجا بیشتر آدمها "آمریکایی" نبودند اما "آمریکایی" شده بودند.

همه به هم لبخند می زنند، در را برای هم نگه می دارند، با شوخی های کوچک و به جا سر صحبت را باز می کنند و زیر چتر قانون، با صداقت و انضباط در کنار هم زندگی می کنند.

در آغاز، خوشرویی و گپ های خودمانی با غریبه ها در فروشگاه، آسانسور، بانک و رستوران آزارم می داد.

"زنجیر عادات به قدری ضعیف است كه احساسش نمی كنی تا زمانی كه اینقدر نیرومند می شود كه گسستنش ممكن نیست"
سموئل جكسون

زبان انگلیسی ام قوی نبود و سعی می کردم هر طور شده نگاهم با نگاه کسی گره نخورد و مجبور نشوم صحبت کنم.

در دانشگاه، شوک های فرهنگی به اوج رسید.

لهجه ام در دریای لهجه ها گم شد و بر خلاف انتظار می توانستم بدون ترس از مسخره شدن حرف بزنم.

سردرگمی هایم هم برای کسی خنده دار نبود... خب البته گاهی پدرم را آن روزها تنها دوست و همدمم بود و مثل من در نوجوانی برای تحصیل به آمریکا آمده بود میخنداند.

یادم است اولین روز ثبت نام دانشگاه متوجه شدم استادها، بر اساس نظرسنجی دانشجویان رتبه بندی می شوند و ستاره می گیرند. کلاس استادهای خوب همیشه پر بود و لیست انتظار داشت.

میان تمام اسامی یک اسم بیشتر توجهم را جلب کرد. کسی که در هر زمینه ای تبحر داشت ... از فیزیک تا بیولوژی و حتی روانشناسی.

با ذوق اینکه استادی یافته ام "استاد" که احتمالا به خاطر خصوصیتهای مثبت بی شمار بیشتر کلاسها را به او سپرده اند به خانه رفتم و موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و اسم استاد را با خوشحالی جلویش گذاشتم.

پدرم هم کلی خندید و گفت TBA مخفف TO Be Announced است یعنی بعدأ اعلام می شود.

پدر آن روز برایم توضیح داد که چرا تبحر داشتن در تمامی عرصه ها، مزیت نیست و نباید از گفتن "نمی دانم" و "شاید" واهمه داشت.

از دیگر عجایب آمریکایی اینکه در محیط دانشگاه همه با هم برابر بودیم حتی با استادها که بیشترشان را به اصرار خودشان باید با اسم کوچک صدا می زدیم.

بچه ها سر کلاس پاهایشان را دراز می کردند، کش و قوس می آمدند، غذا می خوردند و وقتی سوال داشتند خیلی خونسرد استاد را با نام کوچک صدا می زدند اما من همیشه صاف و "مودب" می نشستم، گرسنگی می کشیدم و چون نمی توانستم خطاب به استاد بگویم؛ "Hey Dave"
سوال نمی کردم تا روزی که فهمیدم اگر بگویم پروفسور هم نه کسی چپ نگاهم می کند و نه از خوشرویی استاد کم می شود. عادتهایی که با آن بزرگ شده بودم برای همه پذیرفته شده بود.

دیروز که برای گرفتن عکس پاسپورت به عکاسی رفته بودم موقع شوخی و خنده با دیگر مشتریان و عکاس نیجریه ای احساس خوبی کردم .

یاد شانزده سال پیش افتادم و زنجیری از عادات که سرانجام پاره شد.... هر چند آسان نبود.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG