لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶ ایران ۰۷:۴۱

نقطه سر خط

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

تقویم
آذر، ۱۳۹۶
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۱ ۲ ۳
۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰
۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷
۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴
۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۱
آ میرزا پیشی همچنان خیره پشت پنجره

فلسفه زندگی گربه اینطور نیست. او تنها به کسانی وفادار است که دوستش دارند و برای جانش، زندگیش و موجودیتش ارزش و احترام قائل هستند...

"غایت صداقت عاطفی را در گربه می توان یافت. انسان، به هر دلیلی، گاه احساساتش را پنهان می کند اما گربه نه"

ارنست همینگوی

دستانش را تا می کند زیر تنش و خیره به منظره روبرو نگاه می کند

چشمان تیله ای اش لبریز از آرامش است

با صبوری انتظار می کشد

انتظار نشانه کوچکی از حیات

او قدر هر جنبشی در طبیعت را می داند

رقص برگها

جست و خیر سنجابها

پرواز پرنده ها

حتی آشغالهای ریز و درشتی که در باد به این سو و آن سو می روند

ساعتها می نشیند و نگاه می کند

خودخواهی در وجودم می جوشد

می خواهم به من توجه کند

صدایش می زنم

میوی خفیفی می کند و بدنش را کش می دهد

این یعنی دوستم دارد

او این عشق را انتخاب کرده

من را مالک خود نمی داند

هر زمان بخواهد عشق می ورزد

به هر شیوه ای که صلاح بداند

در تصمیم هایش مصمم است

آنچه را بخواهد به دست می آورد

هیچ چیز حواسش را پرت نمی کند

با صبر و آرامش تمرکز می کند تا به هدف برسد

در لحظه زندگی می کند

نه به دیروزش فکر می کند که با بیماری سختی دست به گریبان بوده

نه به فردا که آیا سرپناهی داشته باشد یا نه

لبریز از شور زندگی است

قانع است

در فضای بسته و تکراری آپارتمان من هم احساس خوشبختی مطلق می کند

برای شادی اش، دریچه کوچکی به طبیعت کافی است

واقعیت را می بیند ولی از خیالهایش دست نمی کشد

می داند دستش به جنبنده های بیرون نمی رسد

با این حال مصرانه از پنجره ای به پنجره دیگر دنبالشان می کند

برخی می گویند گربه بی وفاست

اما از زمانی که میرزا قدم به زندگی ام گذاشته هر روز بیشتر می فهمم که چقدر درک ما آدمها از مفاهیمی مثل همین وفاداری محدود است.

وفا را چطور معنا می کنید؟

آیا اگر جان شما برای کسی ارزش نداشته باشد، اگر مورد آزار و اذیت قرار بگیرید، اگر روح و جسمتان را زخمی کنند، باز هم به فرد ظالم وفادار می مانید؟

فلسفه زندگی گربه اینطور نیست. او تنها به کسانی وفادار است که دوستش دارند و برای جانش، زندگیش و موجودیتش ارزش و احترام قائل هستند

گربه متکی به خود است

زمانی که با خطر روبروست، به انسان پناه نمی آورد بلکه به تنهایی می جنگد

او احساساتش را مخفی نمی کند

اما دردهایش را پنهان می کند

و زمانی که با نگاه آرام و مهربان در چشمان آدم خیره می شود، عضلات حنجره اش را با سرعت منقبض منبسط می کند و مکانیزم شفابخش درونش را فعال می کند، زخمهاست که التیام پیدا می کند و دردهاست که بخار می شود.

آ میرزا پیشی

ساعت پنج عصر بود و مغازه داشت تعطیل می شد. چندین بچه گربه ریز و درشت که تازه از پناهگاه به اینجا آورده شده بودند، پشت میله ها نشسته بودند در انتظار کسی که آنها را به خانه ببرد.

"از تمام مخلوقات پروردگار تنها یک موجود است که هرگز زیر طوق بردگی نمی رود و آن گربه است. اگر خصوصیات انسان و گربه را می شد با هم عوض کرد، انسان به مراتب موجود بهتری می شد اما گربه به قهقرا می رفت" - مارک تواین

کودکیم بیشتر در خانه مادربزرگ گذشت

در آن باغ بزرگ همه چیز برای یک کودک کنجکاو فراهم بود

درخت گردو، تمشک، قاصدک های لطیف، ماهی های قرمزی که در حوض می چرخیدند و یک راز

رازی بین من و پدربزرگم که در گلخانه مخفی اش کرده بودیم

وقتی کسی حواسش به ما نبود در گلخانه باز می شد و من، مثل آلیس در سرزمین عجایب قدم می گذاشتم به دنیای بچه گربه های سیاه و سفید و حنایی

پدربزرگم، گربه بارداری را در گلخانه پناه داده بود تا بچه هایش را در گرما و آسایش به دنیا بیاورد

مادرم با حیوانات میانه خوبی ندارد

دلیلش را تا امروز نتوانسته ام کشف کنم

خاطره ای بد؟ ترس از بیماری؟ وحشت از دنیای ناشناخته ای که در آن انسان و حیوان با هم دوستی نزدیکی داشتند؟

هر چه بود باعث شد تمام دوران کودکی و نوجوانی، دوستی ام با گربه ها را علنی نکنم.

وقتی ایران را ترک کردم، به جز پدربزرگ هیچ کس نمی دانست دلم چقدر تنگ می شود برای گربه هایی که آن موقع بزرگ شده بودند و هر چند گربه های "خیابانی" بودند اما مهرشان به ما گرم و "خانگی" بود.

هفده سال بعد ... آنسوی اقیانوسها

غروب یکشنبه بیست و سوم ماه اوت سال ۲۰۱۵

در مسیر رفتن به خانه از فروشگاه حیوانات خانگی

PetSmart

رد می شدم که تصمیم گرفتم سری به گربه های بی سر پناه آنجا بزنم و دلم باز شود.

سالها، با آنکه زندگی مستقلی داشتم و دیگر مادرم نمی توانست با نگه داشتن گربه مخالفت کند دنبال این قضیه نرفته بودم.

دلیل اصلی اش ترس از مسئولیت بود.

اگر بخواهم مسافرت بروم چه؟ اگر گربه بیمار شود چه؟ اگر نتوانم نیازهای روحی اش را درک کنم چه و اگرهای دیگری که همیشه برایم مانع ایجاد کرد.

آن روز هم صرفا می خواستم گربه ها را تماشا کنم.

ساعت پنج عصر بود و مغازه داشت تعطیل می شد. چندین بچه گربه ریز و درشت که تازه از پناهگاه به اینجا آورده شده بودند، پشت میله ها نشسته بودند در انتظار کسی که آنها را به خانه ببرد.

صورتم را به شیشه قسمت نگهداری بچه گربه ها چسبانده بودم که یکی از مسئولان داوطلب این بخش در را به رویم باز کرد.

مسئول بخش برایم توضیح داد که این گربه ها از پناهگاه هایی می آیند که به پناهگاه – کشتارگاه مشهورند.

نمی فهمیدم چطور یک مرکز می تواند هم پناهگاه باشد و هم کشتارگاه.

بعدها که در این مورد تحقیق کردم فهمیدم هدف اصلی این پناهگاه ها، جمع کردن حیوانات از خیابانها برای حفظ سلامت و ایمنی حیوان و انسان و فراهم کردن موقعیتی برای پیدا شدن خانه ای امن برای حیوانات است که در صورت بیماری واگیردار و یا پیدا نشدن سرپناه به مدت طولانی، برای باز شدن جا برای حیوانات بی سرپناه دیگر، به زندگی تعدادی از آنها پایان می دهند.

از طرفی گروه هایی هم هستند که کارشان نجات حیوانات از پناهگاه – کشتارگاه است.

یکی از این گروه ها که در منطقه واشنگتن و حومه فعال است " آخرین فرصت" نام دارد و از گربه ها نگهداری می کند.

این، همان گروهی بود که بچه گربه ها را در آن غروب یکشنبه به مغازه

PetSmart

آورده بود تا خانواده پیدا کنند.

برگردیم به لحظه ای که من را به داخل محل نگهداری بچه گربه ها راه دادند.

هر چند هدف من از آن دیدار غیر منتظره، تنها تماشای بچه گربه ها و زنده کردن خاطرات کودکی بود، اما چشمان تیله ای یک بچه گربه سفید- خاکستری یک جور عجیبی به دلم نشست.

بچه گربه ای که به نظر می آمد چندان از دیدن من خوشحال نیست و با خجالت خودش را پنهان می کرد.

از بین تمام گربه های آنجا هم فقط با یکی از آنها رابطه خوبی داشت و آن خواهرش بود که رنگ آمیزی اش درست عکس او بود.

خواهرش داشت برای رفتن به خانه جدید آماده می شد و بچه گربه چشم تیله ای با میو میو و دراز کردن دستش به سمت او از این جدایی ابراز ناراحتی می کرد.

همین باعث شد کمتر از ده دقیقه فرم های پذیرش را پر کنم و با او از مغازه خارج شوم. هر چند ترس عجیبی در دلم نشسته بود و شاید اگر مغازه تعطیل نمی شد پسش می دادم.

هر چند از کودکی، دوستی با گربه را تجربه کرده بودم، اما نگهداری مناسب از این موجود مرموز و دوست داشتنی را بلد نبودم.

برای شب اول، خرید یک اسباب بازی، جعبه خاک و غذا کافی بود.

نامش را میرزا گذاشتم و نمی دانستم چه روزهای تلخ و شیرینی با او در انتظارم خواهد بود و چه چیزهایی خواهم آموخت.

ماجراهای میرزا را در مطالب بعدی تعریف می کنم.

اولین باری که جلوی دوربین قرار گرفتم، کابوسم این بود که یه چیزی خراب بشه و به اصطلاح ضایع بشم.

در سالهای گذشته برنامه های مختلفی اجرا کرده ام و مشکلات زیادی را تجربه کرده ام که باعث شد این ترس یواش یواش کمرنگ بشه.

اما راستش خیلی وقت بود طعمش را نچشیده بودم و تقریبا یادم رفته بود چه مزه ای داره.

امروز در برنامه شباهنگ، از کار افتادن ناگهانی سیستم های کامپیوتری باعث شد هیچ گزارشی را نتونیم پخش کنیم.

سیستم جایگزین هم كار نمی كرد.

در اتاق فرمان غوغا بود. شبنم، تهیه كننده برنامه سعی می كرد گزارشها را یكی یكی روی سیستم آلترناتیو دیگری بیاندازه تا بشه پخش كرد.

اما در استودیو من بودم و لنز سیاه بزرگی که زل زده بود بهم.

خب توی اون لحظه به خصوص اینکه نمی دونی قراره چی بشه و تهیه کننده هم سعی می كنه اتفاقات اتاق فرمان را به اطلاعت برسونه و توی گوشت حرف می زنه سخته كه فکر کنی چی باید بگی.

خوشبختانه برنده های جشنواره فیلم کن همون موقع اعلام شده بودن و خبر داغ داغ بود و در اون لحظات که نمی دونستیم چی کار باید بکنیم به داد من رسید.

سعی می كردم اسامی را كه دقایقی پیش از برنامه چاپ كرده بودم و همراهم بود بخوانم.

خبر، برای خودم هم جدید بود.

به خصوص اینكه زیاد اهل فیلم نیستم و خبرهای كن را هم به خاطر اینكه بخشی از كارم است دنبال می كنم. خلاصه سعی می كردم تلفظ اسم ها را درست بگم و یادم بیاد كه فیلمها به فارسی چطور ترجمه شده اند مثلا مون روآ شده سلطان من و غیره.

در عین حال سعی می كردم آرامشم را هم حفظ كنم و لبخند را فراموش نكنم.

اما الان که پشت میزم نشسته ام و به این تجربه فکر می کنم می بینم که ای کاش از این فرصت بهتر استفاده می کردم.

مثلا به جای اینکه سه بار برنده ها را اعلام کنم، می تونستم از همین تلاشهای پشت دوربین براتون بگم.

یا از این بگم كه خراب شدن برنامه دیگه برام یه کابوس نیست.

از اینکه احساس می کنم خیلی هم خوبه گاهی فقط من باشم و دوربین.

چرا؟ چون هر چی باشه اون لنز سیاهی که به نظر بی تفاوت و حتی بی رحم میاد، چشمهای مهربان و منتظر تک تک شمایی است که پای این برنامه نشستین.

شاید ماه ها ، حتی سالها بگذره و این فرصت را پیدا نکنم که باهاتون رو در رو حرف بزنم.

این بار که گذشت. اما از همین لحظه تصمیم گرفتم اگه یکبار دیگه این اتفاق افتاد، حتی شده برای چند ثانیه، باهاتون صمیمانه حرف بزنم و حتما این را بگم که چقدر تک تک ما، چه ما که چهره برنامه هستیم و چه کسانی که پشت دوربین هستن، حتی در شرایطی كه برامون شبیه یه كابوس تلخ است، فقط و فقط به شما فكر می كنیم و نهایت تلاشمون را می کنیم برنامه ای را روی آنتن ببریم که مورد پسند شما قرار بگیره و ناامیدتون نكنه.

خب حالا حداقل اینجا گفتم و می تونم با خیال آسوده تری برم خونه.

فردا دوباره جلوی دوربین قرار خواهم گرفت. اما این بار، با تجربه ای بیشتر كه بهم كمك می كنه مجری بهتری باشم برای شما که از بین این همه کانال، صدای آمریکا را برای تماشا انتخاب کرده اید.

در فهرستی از کتابهای تازه منتشر شده جستجو می کردم که کتابی توجهم را جلب کرد:

The Residence: Inside the Private World of the White House
By: Kate Andersen Brower

اقامتگاه / دنیای پنهان کاخ سفید

نوشته کیت آندرسون براور

کتابی که از رازهای پشت دیوارهای اقامتگاه رئیس جمهور آمریکا پرده برداشته.

از دعواهای زناشویی گرفته تا عادات عجیب غریب روسای جمهور آمریکا و هر چیزی که معمولا از چشم دوربین ها پنهان می مونه در این کتاب رو شده.

کیت آندرسون براور برای نوشتن این کتاب با بیش از صد خدمه کاخ سفید گفتگو کرده . همچنین با سه بانوی اول پیشین آمریکا، لورا بوش، باربارا بوش و روزالین کارتر و همچنین چند نفر از فرزندان روسای جمهوری سابق آمریکا.

خبر انتشار این کتاب، شاید بیشتر از هر کتاب ادبی سر و صدا کرد.

دلیل این همه توجه ناگهانی، غریزه است. غریزه ای به نام غیبت که به نظر من به فرهنگ و جنسیت ربطی نداره.

غیبت جذاب است به خصوص حالا هم که سوژه ، قدرتمندترین سیاستمداران دنیا، همسران و فرزندانشان هستن.

چه کسی بدش میاد بدونه هیلاری کلینتون زمانی که خبر رابطه همسرش با مونیکا لوینسکی را شنید چه واکنشی نشون داد، جان اف کندی در غیاب همسرش چکار می کرد، پسران کارتر چه تفریحاتی داشتن و خودش در ۴۴۴ روزی که کارمندان سفارت آمریکا در ایران گروگان بودن چه می کرد و چه می گفت و یا باراک اوباما و همسرش شب اول اقامتشون در کاخ سفید را چطور گذروندن.

از همین رو، کتاب خیلی زود بعد از انتشار، پرفروش ترین کتاب آمازون شد و انتظار می ره همین هفته به صدر فهرست پرفروش ترین رمان های نیویورک تایمز هم صعود کنه.

حتی استودیوی فیلمسازی فاکس ۲۱، اعلام کرد که به زودی تولید مجموعه ای تلویزیونی را از روی این کتاب شروع می کنه به تهیه کنندگی کوین اسپیسی و دانا برونتی .

هر چند داستانهای پشت دیوارهای کاخ سفید جذاب است، تمرکز کتاب بیشتر از خانواده اول آمریکا روی خدمه کاخ سفید است.

کیت آندرسون براور نویسنده کتاب که روزنامه نگار سیاسی است می گه هدفش از نوشتن این کتاب، نشون دادن زندگی خدمه کاخ سفید بود. کسانی که هر روز با رئیس جمهوری و خانواده اش زندگی می کنن، شاهد روزهای خوب و بد اونا هستن و محرم اسرارشون.

اسراری که بر اساس یک قانون نانوشته محفوظ می مونه و فقط با سماجت یک روزنامه نگار کنجکاو مثل کیت آندرسون براور فاش می شه.

اینکه حرفهای زده شده در این کتاب چقدر واقعی است و چقدر شایعه، به قضاوت خواننده بستگی داره. هر چند بعید به نظر می رسه در ۳۲۰ صفحه ، حقایقی نهفته نباشه. به هر حال این کتاب، زندگی در کاخ سفید را از دریچه دید کسانی که سالها اونجا زندگی کردن اما همواره زیر سایه خانواده اول آمریکا پنهان مونده اند، به خوبی تصویر کرده.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG