لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷ ایران ۲۰:۵۵

نقطه سر خط

زمانی که به آمریکا آمدم هجده سالم بود یعنی درست زمانی که شخصیتم داشت شکل می گرفت.

با ملغمه ای از عاداتی که از جامعه پرتناقض ایران و خانواده در تضاد با جامعه خودم هدیه گرفته بودم قدم به جایی گذاشتم که صدها فرهنگ و مذهب و نژاد مختلف را با عادات عجیب غریب در خود جا داده بود.

مدت زیادی نگذشت که فهمیدم "آمریکایی" به صورتی که در ذهن من تعریف شده وجود ندارد. اینجا بیشتر آدمها "آمریکایی" نبودند اما "آمریکایی" شده بودند.

همه به هم لبخند می زنند، در را برای هم نگه می دارند، با شوخی های کوچک و به جا سر صحبت را باز می کنند و زیر چتر قانون، با صداقت و انضباط در کنار هم زندگی می کنند.

در آغاز، خوشرویی و گپ های خودمانی با غریبه ها در فروشگاه، آسانسور، بانک و رستوران آزارم می داد.

"زنجیر عادات به قدری ضعیف است كه احساسش نمی كنی تا زمانی كه اینقدر نیرومند می شود كه گسستنش ممكن نیست"
سموئل جكسون

زبان انگلیسی ام قوی نبود و سعی می کردم هر طور شده نگاهم با نگاه کسی گره نخورد و مجبور نشوم صحبت کنم.

در دانشگاه، شوک های فرهنگی به اوج رسید.

لهجه ام در دریای لهجه ها گم شد و بر خلاف انتظار می توانستم بدون ترس از مسخره شدن حرف بزنم.

سردرگمی هایم هم برای کسی خنده دار نبود... خب البته گاهی پدرم را آن روزها تنها دوست و همدمم بود و مثل من در نوجوانی برای تحصیل به آمریکا آمده بود میخنداند.

یادم است اولین روز ثبت نام دانشگاه متوجه شدم استادها، بر اساس نظرسنجی دانشجویان رتبه بندی می شوند و ستاره می گیرند. کلاس استادهای خوب همیشه پر بود و لیست انتظار داشت.

میان تمام اسامی یک اسم بیشتر توجهم را جلب کرد. کسی که در هر زمینه ای تبحر داشت ... از فیزیک تا بیولوژی و حتی روانشناسی.

با ذوق اینکه استادی یافته ام "استاد" که احتمالا به خاطر خصوصیتهای مثبت بی شمار بیشتر کلاسها را به او سپرده اند به خانه رفتم و موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و اسم استاد را با خوشحالی جلویش گذاشتم.

پدرم هم کلی خندید و گفت TBA مخفف TO Be Announced است یعنی بعدأ اعلام می شود.

پدر آن روز برایم توضیح داد که چرا تبحر داشتن در تمامی عرصه ها، مزیت نیست و نباید از گفتن "نمی دانم" و "شاید" واهمه داشت.

از دیگر عجایب آمریکایی اینکه در محیط دانشگاه همه با هم برابر بودیم حتی با استادها که بیشترشان را به اصرار خودشان باید با اسم کوچک صدا می زدیم.

بچه ها سر کلاس پاهایشان را دراز می کردند، کش و قوس می آمدند، غذا می خوردند و وقتی سوال داشتند خیلی خونسرد استاد را با نام کوچک صدا می زدند اما من همیشه صاف و "مودب" می نشستم، گرسنگی می کشیدم و چون نمی توانستم خطاب به استاد بگویم؛ "Hey Dave"
سوال نمی کردم تا روزی که فهمیدم اگر بگویم پروفسور هم نه کسی چپ نگاهم می کند و نه از خوشرویی استاد کم می شود. عادتهایی که با آن بزرگ شده بودم برای همه پذیرفته شده بود.

دیروز که برای گرفتن عکس پاسپورت به عکاسی رفته بودم موقع شوخی و خنده با دیگر مشتریان و عکاس نیجریه ای احساس خوبی کردم .

یاد شانزده سال پیش افتادم و زنجیری از عادات که سرانجام پاره شد.... هر چند آسان نبود.

"بهتر است برای خودت بنویسی و هیچ خواننده ای نداشته باشی تا اینکه برای جمعی بنویسی و خودت نباشی"
سریل کانولی، نویسنده و منتقد ادبی

برای نقش قلم این هفته چشمم افتاد به خبر پیدا شدن استخوانهایی كه به نظر می رسد متعلق به میگل د سروانتس، خالق دُن كیشوت باشد.

جستجو برای بقایای پیكر سروانتس از مدتها پیش آغاز شد و از آنجایی كه هنوز تأیید نشده استخوانهای یافت شده متعلق به سروانتس باشد خبر خالی پیداشدن بقایای جنازه ای ناشناس برای برنامه ادبی به نظرم چندان جذاب نیامد.

برای همین تصمیم گرفتم اندکی هم به دُن کیشوت بپردازم برای كسانی كه شاید با این شخصیت افسانه ای بیگانه باشند.

اكثر مردم نام دُن كیشوت را شنیده اند. دُن كیشوت در فرهنگ عام ریشه دوانده و معمولا به عنوان اصطلاحی برای توصیف افراد توهم زده و یا كسانی كه ایده های غیرممكن دارند به كار می رود.

ولی خب خیلی ها اصلا كتاب دُن كیشوت را نخوانده اند.

از جمله خود من،

بله ! من در همین جا اعتراف می كنم كه دُن كیشوت را نخوانده ام و شناختم از دُن كیشوت محدود می شود به آدمهای اطرافم و البته دُن كیشوت درونم.

دُن كیشوتی كه در رویا زندگی می كند و برای رسیدن به آرزوهای محال می جنگد... غافل از اینكه طرف مقابلش در این نبرد خیالی، آسیابی بادی است.

شناخت من از دُن كیشوت، سانچو پانزاهایی هستند كه دُن كیشوتها را هر چه بیشتر هل می دهند در اعماق تاریک و خوفناک توهم.

اما دُن كیشوت را به عنوان اثری ادبی نمی شناسم.

اولین رمان مدرن دنیا...داستانی كه سنتهای رایج ادبی را در هم شكست.

شنیده ام پیدا كردن ترجمه محمد قاضی از این كتاب كه مدتهاست تجدید چاپ نشده سخت است. به خصوص برای ما كه در این گوشه دنیا دستمان از كتابفروشی های راسته كریمخان و خیابان انقلاب هم كوتاه است.

ولی دلم می خواهد دُن كیشوت را هر طور شده بخوانم. هم برای درک ارزش ادبی اش و هم برای مهار كردن دُن كیشوت درون و رویارویی با دُن كیشوت ها و سانچو پانزاهایی كه هر روز در كنارشان زندگی می كنم.

برگردیم به خبر پیدا شدن استخوانهای سروانتس.

صد هزار دلار هزینه و چند سال تلاش مداوم گروهی از دانشمندان خبره ... برای چه؟

فقط برای اینكه نویسنده ای برجسته آنطور كه سزاوارش است دفن شود.

خب درک این مسأله هم برای من كه در ایران بزرگ شدم، عجیب غریب تر از درک دُن كیشوت نیست.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG