لینکهای قابل دسترسی

خبر فوری
شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ ایران ۰۱:۰۰

از همه جا

یکی از نشست های جنبی داووس

پنجشنبه صبح مه روز قبل جای خودش را به آفتابی درخشان داد. منهای ۷ درجه سانتیگراد. قابل تحمل بود. شهر در تکاپوی شدیدی بود. مهمانهای زیادی آمده‌اند. با اینکه داووس شهرستانی کوچک هست به توریست عادت داره... یکی از چند بهشت اسکی بازهاست. اما مهمانهای چند روز آینده خاص هستند و افکار والایی در سر دارند.

پلیس و مامور امنیتی زیادی همه جا دیده می‌شد. اتوموبیلهای روز... اکثراْ مشکی با سرنشینهای رده بالا در تردد بودند. کف خیابون‌ها را برف گرفته و سرعت کم هست. خیلی خیابان‌ها را تغییر مسیر دادند و البته بعضی از آن‌ها را هم به روی ماشین بستند. چه سواره چه پیاده اگر از دو ماه و اندی پیش برای این نشست ثبت نام نکرده باشی نمی‌تونی از محدوده‌ای جلو‌تر بری.

سخنرانی‌ها در اماکن مختلف بودند. برای شنیدن یک سخنرانی عازم محل شدیم. هنوز آماده نبودند و گفتند یکی دو ساعت باید بیرون صبر کنیم. برای اینکه وقت تلف نشه و بتونیم در جریان سخنرانیهای دیگر قرار بگیریم تصمیم گرفتیم یک هتل یا کافی شاپ پیدا کنیم. اولین کافی شاپ-رستورانی که دیدیم وارد شدیم.

دیدم چند نفر با لب تاپ شون مشغول کار هستند. خوشحال شدم و با همکار فیلمبردارم سیاوس علیپور جا پیدا کردیم و وسایل را پایین گذاشتیم. او رفت بانک تا برای پول پارک ماشین فرانک سوییس بگیره. اما وقتی برگشت به او خبر دادم که باید وسایل را جمع کنیم و بریم چون اینجا وای فای (WiFi) نداره و من نمی‌تونم کارم را بکنم. لازم بود به اینترنت وصل بشم.

براه افتادیم. وارد اولین هتل شدیم. درسم را گرفته بودم. اول پرسیدم که اینترنت عمومی دارن یا نه؟ جوابش: فقط برای مهمانهای هتل. حدس می‌زدم. دوباره راه افتادیم. یک کافی شاپ اونطرف خیابان بود. باز بدون مقدمه سراغ اینترنت را گرفتم. جواب منفی بود. قضیه دستم آمد اما باز می‌باید تلاش خودم را بکنم. یک رستوران دیگه... یک هتل دیگه... و چند تایی دیگه... کلافگی... نگرانی... عصبانیت... چطور در سوییس چنین چیزی ممکنه؟ خودم جواب خودم را دادم... این یک شهر توریستی هست... مردم برای استراحت و تفریح به اینجا میان... برای اینکه از دنیای شلوغ و تکنولوژی که آدم را محسور خودش می‌کنه دور بشن. ضمناْ دور هم نشستن و گپ زدن در اینطور شهر‌ها بیشتر دیده می‌شه تا در شهرهای بزرگ که وقتی وارد کافی شاپ می‌شی می‌بینی چشمهای مشتری‌ها به تلفنشون دوخته شده و مرتب یا شصتشون بالا پایین می‌ره یا انگشت سبابه و از مکالمه رو در رو هم خبری نیست.

تصمیم گرفتیم بریم توی ماشین بشینم کار کنیم تا در ساختمانی که می‌خواستیم بریم باز بشه... تازه اونهم ببینیم می‌تونیم با بلوتوث (Bluetooth) به اینترنت وصل بشیم یا نه. اما از اونجایی که ماشین نزدیک محل مورد نظر ما بود اول چک کردم ببینم راه می‌دن یا نه. بله در‌ها باز شده بود. رفتیم توی صف.

در یکی از نوبت های گزارش برای واشنگتن
در یکی از نوبت های گزارش برای واشنگتن

بعد از بازرسیهای متعدد وارد سال شدیم و جا گرفتیم. سیاوش رفت وسایل دوربین را بیاره و پول پارک ماشین را توی دستگاه بندازه. ۵ دقیقه... ۱۰ دقیقه... نیم ساعت... برنگشت. منهم مرتب به تازه وارد‌ها به سالن که دنبال جا بودند می‌گفتم صندلی پهلویی من گرفته شده... الان همکارم می‌آید... بعضی‌ها قر قر می‌کردند.

بالاخره سیاوش خبر داد که سوییچ توی ماشین جا مونده! دردسرتون ندم. ۳ ساعت طول کشید تا از شرکت محل کرایه اتوموبیل آمدن تا در رو باز کردند و او تونست وسایل فیلمبرداری و کامپیوترش را در بیاره. تا اونموقع دیگه تمامی برنامه ریزیهای اول صبح ما بر باد رفته بود و زمان اولین گزارش زنده من رسیده بود.

با هماهنگی دفتر در واشنگتن تغییر تاکتیک دادیم. از اونجایی هم که اون محل تا محل اصلی برگزاری نشست فاصله داشت و ترافیک هم بود تصمیم گرفتیم برای ادامه کار همانجا بمانیم تا از امکانات اینترنتی اون استفاده کنیم چون سخنرانی بعدی بزودی شروع می‌شد. این گزارش را هم نوشتم و قرار شد بریم به هتلی که از اونجا قرار بود گزارش زنده بدم. اینهم خود ماجرایی بود.

​خیابونهای باریک... یک طرف رفت دیگری برگشت... برف روی زمین که کمی خیابون را تنگ‌تر کرده بود... ترافیک ایجاد شده توسط مهمانهای سر‌شناس که بعضی‌ها حداقل دو ماشینه بودند... بسته بودن بعضی خیابون‌ها چون راه داشتند به هتلی یا ساختمانی که بزرگان در آن بودند... سیستم راهیابی (GPS) که دیگه سر در گم شده بود... دو بار شهر را دور زدیم تا راهمون را پیدا کنیم. هتل نوک کوه بود...

حالا از اینکه ماشین داشتیم خوشحال بودیم چون درغیرانصورت حمل وسایل به هتل ممکن نبود. یادمون افتاد از صبحانه تا اون زمان جز نصف لیوان آب چیزی نخورده بودیم... ۷ شب. اما نه، هنوز کار داشتیم. به هر حال ۲۰ دقیقه به نصف شب رسیدیم هتل. خستگی نمی‌گذاشت خوابم ببره. ساعت یک و نیم صبح تصمیم گرفتم این وقایع را بنویسم.

سیاوش علیپور، همکار فیلم بردار من.
سیاوش علیپور، همکار فیلم بردار من.

تا حالا با کامپیو‌تر اپل سعی کردید در اپلیکیشن Word مایکروسافت فارسی بنویسید؟ خودش عالمی داره. بلد نبودم. حروف جدا جدا میموند. حتی فانت معمولمون را هم دانلود کردم. بعد از یک ساعت و نیم خسته و کلافه کامپیو‌تر را بستم به این امید که صبح سیاوش یادم بده.

صبح حرفهای منو تایید کرد. مگر یک چیزی رو دانلود کنم... حالا هم یادم رفته. نهایتاْ تصمیم گرفتم توی قسمت متن ایمیل اداره بنویسم. کاری که از اول به فکرم رسید اما می‌خواستم طوری دیگه‌ای عمل کنم که راحت‌تر بشه قبل از پست کردن روی وبسایت تنظیمهای لازمه را کرد.

یکی از عکسهایی که زیبایی مناطق حوالی داووس را نشان می دهد

اگر فکر می کنید رسیدن به داووس به این سادگیهاست اشتباه می کنید. حداقل اگر بار اول باشه و هیچ اطلاعاتی هم از اونجا ندارین. اول اینکه داووس فرودگاه نداره. زوریخ نزدیکترین شهر عمده است.

از اونجا چند راه دارید: گرفتن اتوبوس گرفتن قطار یا ماشین کرایه کردن و راندن. اگر تحت فشار زمانی نباشید هر کدوم این راهها دلپذیر و امکانپذیر هستند. اما اگر باید زمانی خاصی به مقصد برسید و برنامه اتوبوس و قطار را نمیدونید بهتره ماشین اجاره کنید. در زمستان هم حتی ماشین دیفرنسیال جلو کافی نیست... داووس خیابونهایی داره که رسماْ از کوه میرن بالا یا بطور پیج و واپیچ.

ساعتی که من و همکار فیلمبردارم سیاوش علیپور با ماشین اجاره ای توی جاده افتادیم با منظره ای رویایی مواجه شدیم. بعضی جاها مه آنقدر پایین بود که بنظر میرسید یک پرده سفید از لطیف ترین جنس در جهان جلوی چشمانتان آویزان هست. شاید فقط جاهایی هاله ای از ساختمانی یا درختی دیده میشد.

محسور کننده بود. عکس گرفتم اما چیزی خودش را نشان نمیداد. پاک کردم. دریاچه زوریخ هم تا نیمی از راه یک طرف جاده بود. چیزی رو الان یادم افتاد... از توی شهر زوریخ که میگذشتیم تا به جاده مورد نظر برسیم یک اسم روی پنجره ای توجه منو جلب کرد...سهند...بی شک ایرانی بود...دقیقتر که نگاه کردم دیدم طرف دیگه به فارسی نوشته کباب. اتفاق جالبی بود.

برگردیم به جاده.کم کم شرایط تپه های کوتاه اطراف جای خودشون را دادن به تپه های بلندتر و بعد هم کوهستان. کوههایی که پوشیده از درختهای کاج سر به آسمان کشیده بودند. کاجهایی که برف روی هر شاخه آنها نشسته بود و آنها را رو به زمین خم کرده بود. جاده هم مانند مار از چپ به راست و بعد از راست به چپ تغییر مسیر میداد. در بین کوهها محاصره شده بودیم. فقط آسمان را میدیدیم. در این پیچیدنها جاده کم کم به سمت بالای کوه میرفت و بعد پایین می آمد... و دوباره اوج میگرفت. پایین هر سراشیبی هم یک دهکده بود. دهکده هایی با کلبه های چوبی...مثل همونهایی که یا در کارت پستالها یا کتابهای گردشگری یا شاید هم در فیلمها دیده اید.

باور کردن دیدن این صحنه ها سخت بود. واقعاْ مثل یک رویا بود. تند تند عکس میگرفتم و بلافاصله میفرستادم به همکارم آرش سیگارچی تا روی وبسایتمون بگذاره. نقشه ما را رسوند به جایی که نمیدونستیم چه کار باید بکنیم. تنها راه جلو پرداخت عوارض جاده بود. آنطرف ایستگاه مانندی بود.

با شک و تردید و نگرانی و ترس از اینکه اشتباه آمدیم رفتیم جلو و مانند افراد دیگر ماشین را در یکی از دو خط نگاه داشتیم. پیاده شدیم. سراغ خانمی رفتم که کناری ایستاده بود. سعی کردم بپرسم اینجا چیه، چکار باید بکنیم چخ اتفاقی می افته. انگلیسی بلد نبود. خانم دیگه ای از راه رسید.

خوشبختانه انگلیسی بلد بود و گفت با ماشین سوار قطار میشیم و میریم اونطرف کوه. در نقشه گوگل دیده بودیم که یک تونل هست اما نمیدونستیم که ماشین را روی کفه قطار مانندی میگذاریم. خودمون توی ماشین میشینیم تا طرف دیگر به هتلمون برسیم. باز هم با شک و تردید و نگرانی همین کار را کردیم.

۲۰ کیلومتر را داخل قطار از توی تونل گذراندیم تا نیم ساعت بعد سر از طرف دیگر درآوردیم. به هر حال طبق راهنماییهای سیستم راهیابی (GPS) عمل کردیم تا رسیدیم به هتل.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG