گفت وگوی ماندانا زندیان با ایرج گرگین درباره رادیو و تلویزیون در ایران
گفت وگوی ماندانا زندیان با ایرج گرگین<br> درباره رادیو و تلویزیون در ایران

صد بار زهر ياس مرا می کشت
گر   پادزهر  من  نشدی   اميد

گفت و گويی که از نظرتان می گذرد و ايرج گرگين آن را با این بیت شعر به پایان رسانده است، نخستین بار به دعوت و پیشنهاد خانم شعله شمس (شهباز) همسر زنده یاد حسن شهباز، برای فصلنامه ره آورد تهیه و در آن منتشر شد. این گفت و گو که با استقبال بی سابقه ایرانیان در خارج و بویژه در داخل ایران روبرو شد، در سه بخش در شماره های ۸۰، ۸۱ و ۸۲ ره آورد:  پاییز و زمستان ۱۳۸۶ و بهار،۱۳۸۷ منتشر شده است و در آن ایرج گرگین در گفت وگویی با ماندانا زندیان، از همکاران فصل نامه ره آورد، به شرح تجربه ها و خاطره های خود از زندگی رسانه ای اش می پردازد. به سبب نکات مهم تاریخی و اجتماعی و روزنامه نگاری که در این گفت وگو آمده، وبسایت بخش فارسی صدای آمریکا، با گرفتن اجازه از فصل نامه ره آورد و پدیدآورندگان آن، به انتشار آن دست می زند.

 

***********

ز جوی خُرد ماهی خُرد خیزد!

بهار گذشته فرصت یافتم در یک گرد هم‌آیی فرهنگی در لوس‌آنجلس حضور یابم که سخنران اصلی آن دوست دانشمندم دکتر احمد کریمی حکاک، گرداننده آن همکار دیرین من خانم هماسرشار و موضوع آن فعالیت‌های فرهنگی جامعه ایرانی این شهر - از جمله اعلام خبر خوش ادامه انتشار فصلنامه «ره آورد» به یاری دوستان زنده یاد حسن شهباز و به مدیریت خانم شعله شمس (شهباز) همسر گرامی آن فقید سعید و نیز پا گرفتن فعالیت تازه و مفید انتشار «کتاب گویا» – بود. برای من که به تازگی از چنگ یک بیماری سخت رسته بودم، شرکت در این جلسه بدون آنکه انتظار آن را داشته باشم به موضوعی تبدیل شد که ازآن پس و درتمام ماه‌های گذشته ذهن و وقت مرا به خود مشغول کرد.

درآن جلسه که همه از شادروان شهباز و حاصل تلاش‌های ادبی دو دهه آخر عمرش – ره آورد – یاد می‌کردند، من که به هنگام درگذشت آن مرد ادیب فرصتی نیافته بودم تا تأثر خود را از این ضایعه به بازماندگان آن مرحوم ابراز دارم، گفتگوکنان برای خانم شهباز خاطره‌ای را از همکاری با مرحوم شهباز در سال‌های دورگذشته نقل کردم و ایشان در جا از من قول گرفتند که آن را همراه با خاطرات دیگری درباره رادیو و تلویزیون در ایران برای شماره آینده «ره آورد» بنویسم.

پذیرفتم و انجام این امر را ادای دینی به مرحوم شهباز دانستم، چه آن دوست فقید در طول سال‌های دراز اقامتم در لوس آنجلس بارها از من خواسته بود که برای «ره آورد» مقالاتی بنگارم و من بدلیل گرفتاری‌های دیگر، به این کارتوفیق نیافته بودم.

در همان جلسه یکی از همکاران جوان «ره آورد» به من معرفی شد و کار پی‌گیری و انجام امر(و در واقع واداشتن من به وفای به عهد) به عهده ایشان نهاده شد: خانم دکتر ماندانا زندیان، شاعر و نویسنده با ذوقی که آشنایی با ایشان را – همچون تعدادی دیگر از هم نسلانشان - بسیار مغتنم می‌شمارم: نسلی آگاه، با مطالعه، مصمم و هنرمند یا دوستدار هنر و ادبیات که استوار بر زمین ایستاده‌اند، جهان را می‌شناسند، از رویدادها آگاه‌اند و به آینده چشم دوخته‌اند اما به گذشته نیز ارج می‌نهند و قدرشناس اقدامات خادمان فرهنگ سرزمین مادری خویش‌اند. آنچه در صفحات آینده - و احتمالا در چند شماره آینده - ره آورد می‌خوانید، حاصل تبادل نظرها و یادداشت‌های من و دکترماندانا زندیان است که با حوصله و علاقه بسیار پرسش‌هایی چند را در زمینه تاریخ و سابقه رادیو و تلویریون در ایران، تأثیر پیام‌های رادیو و تلویریون بر مردم، مسئله سانسور و نظایر آنها از میان ده‌ها پرسش دیگر که از طریق پست الکترونیکی دریافت کرده بودند، با من در میان گذاشتند و من به آنها از دیدگاه خود و تا حدی که آگاهی داشته‌ام پاسخ گفته‌ام.


ایرج گرگین

 

 

درباره رادیو و تلویزیون در ایران

گفت وگوی ماندانا زندیان با ایرج گرگین

ماندانا زندیان: شما گویا وعده داده بودید خاطرات خود را برای خوانندگان «ره آورد» بنویسید؟

ایرج گرگین: نگارش خاطرات را دوستان و همکاران بسیاری به من توصیه کرد‌ه‌اند ولی من هنوز نتوانسته‌ام خود را راضی کنم که «خاطرات» من به معنی رایج خاطره نویسی می‌تواند لازم و برای خوانندگان مفید باشد.

مجریان و گزارشگران برجسته رادیو تلویریون در آمریکا، کسانی چون اریک سوراید، والتر کرانکایت، دن ردر و مایک والاس خاطرات خود را نگاشته‌اند و برخی از آنها خواندنی است ولی من انتظاری که از «خاطرات» خودم دارم بیش از این‌هاست. شاید هم بی‌جهت سختگیری می‌کنم . در هر حال در پاسخ به پرسش‌هایی که گردآوری کرده‌اید طبیعتا از خاطراتی چند نیز سخن به میان خواهد آمد.
اضافه می‌کنم که مدتی است دو طرح را در دست تنظیم و نگارش دارم. یکی به نام «یادداشت‌های سال-های آخر قرن» و دیگری «امید و آزادی» . هیچ یک «زندگینامه» نیست ولی به هر حال مربوط به تجربیات زندگی من است.امیدوارم بتوانم همت کنم و به انجامشان برسانم.

زندیان: دوست دارید با خاطره‌ای از زنده یاد شهباز شروع کنیم؟ بعد از این همه سال، پررنگ‌ترین تصویری که از آقای شهباز در ذهنتان مانده، چیست؟

گرگین: از دوران همکاری با مرحوم شهباز، هم در زمانی که در کنار استادانی چون دکتر سجادی، دکتر شاه حسینی، دکتر نیرسینا و نواب صفا، یکی از «بزرگ دبیران» رادیو ایران بود، و هم در زمانی که مشاورت تلویزیون ملی ایران در امور مربوط به اتحادیه‌های بین‌المللی رادیو تلویزیونی را عهده دار بود خاطراتی چند در یادم مانده است، اما خاطره‌ای که آن روز در گفتگو با خانم شهباز از آن یاد کردم، مربوط به زمانی بود که مرحوم شهباز در استودیوی یو. اس. آی. اس. در تهران دو برنامه رادیویی تهیه می‌کرد به نام‌های: «دکتر خوشقدم» و «با شاهکارهای جاویدان ادبیات جهان آشنا شوید». این دومی برنامه‌ای بود مورد علاقه من، و من که در آن زمان خبرنگار روزنامه کیهان و دانشجوی رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودم، بدون انتظار دریافت دستمزد، با شور فراوان در اجرا و ضبط آن شرکت می‌جستم. (یکی دوسال پیش از وفات مرحوم شهباز، خواندم و شنیدم که نشریه‌ای در تهران – گویا روزنامه کیهان – تهیه برنامه «با شاهکارهای جاویدان ادبیات جهان آشنا شوید» را نیز از جمله جرائمی بر شمرده که شهباز در طول حیات خود مرتکب شده و به سبب آن باید مجازات شود. همان زمان گفتم و اکنون هم تأکید می‌کنم که من هم خود را در ارتکاب این "جرم" - یعنی صحبت درباره آثار مهم ادبی جهان و نقل پاره‌هایی از آنان - سهیم و شریک می‌دانم و مجازات آن را هم می‌پذیرم.)

در آن سالها – چون همه عمر - مرحوم شهباز مردی بود جذاب و آراسته و از نظر ادبی پرکار که ترجمه‌هایش از نویسندگان پیرو مکتب رمانتیسیسم در اطلاعات ماهانه خواستاران فراوانی داشت. ما جوانان، کنجکاو بودیم این نویسنده و مترجم «رمانتیک» را بهتر بشناسیم. انتشار کتابی به ترجمه شهباز به نام «سرگذشت» از نویسنده‌ای به نام «ماری کورلی» این علاقه را دو چندان کرد. این داستانی بود بی نهایت رمانتیک از عشق و اعتیاد که وقایع آن در پاریس اتفاق می‌افتاد . آن روزها برخی از مترجمان مشهور چندان اعتنایی به موضوع «رعایت امانت» نداشتند و آثاری از نویسندگانی چون « اشتفن تسوایک» نویسنده اتریشی به فارسی منتشر می‌شد که بیشتر اثر مترجم بود تا نویسنده.

ما چند تن شاگردان دانشکده ادبیات که غالبا در زمینه موضوع‌های ادبی با یکدیگر صحبت و رایزنی داشتیم معتقد بودیم که در این مورد هم یا نویسنده‌ای به نام « ماری کورلی» وجود خارجی ندارد و این داستان رمانتیک تراوش قلم شخص شهباز است و یا مترجم در ترجمه به شدت «با دست باز» عمل کرده است. قرارشد در این باره از خود مرحوم شهباز سؤال کنم.

روزی پس از ضبط برنامه‌ای که اگر درست به یادم مانده باشد، در باره « ناتانیل‌هاتورن»، نویسنده آمریکایی و رمان معروف او «نشان تولد» بود، موضوع را به نحوی مؤدبانه با مرحوم شهباز در میان گذاشتم و او با حسن نیت و حوصله فراوان در باره این ترجمه و شیوه کارخود توضیح داد و از جمله گفت که عنوان اصلی این کتاب، Wormwood: A dream of Paris را نمی‌توان بطور دقیق به فارسی برگرداند.

بعدها با ماری مک کی(کورلی) نویسنده انگلیسی که آثارش از نظر ادبی ارزش چندانی نداشت اما از جمله پر فروش ترین رمان‌های سال‌های آغاز قرن بیستم به شمار می‌رفت بیشتر آشنا شدم، ولی آنچه همیشه به خاطرم ماند آشنایی کم نظیری بود که مرحوم شهباز با ادبیات غرب داشت و مرا تحت تأثیر قرار داد.

زندیان: روح آقای شهباز شاد؛
بپردازیم به رادیو و تلویزیون. پس از صحبت با شما درباره نگارش کتابی در برگیرنده‌ی خاطرات حرفه‌ای شما در رادیو و تلویزیون، و امکان درج بخش‌هایی از آن در مجله ره آورد، با توجه به وسواس و حساسیتی که درباره‌ی مفید بودن این خاطره نویسی در شما دیدم، فکر کردم شاید بد نباشد اگر پرسش‌ها، دغدغه‌ها و نکات مورد توجه علاقه‌مندان به این مقوله را پیشاپیش بدانید!

فراخوان کوتاهی درست کردم، بدون ذکر نام شما، و با پست الکترونیکی به سرتاسر جهان فرستادم. مضمون این فراخوان به طور خلاصه این بود: اگر «رادیو تلویزیون ایران» بخواهد/ بتواند تاریخچه تأسیس و پیشرفت خود را در داخل و خارج از کشور، از زبان یک راوی که خود دانای کل این قصه است، بدون سانسور برای شما تعریف کند، و اگر شما بتوانید بخشی از این قصه باشید و در هر کجای قصه، هر چه می‌خواهید از راوی بپرسید، بیشتر به چه سؤال‌هایی فکر خواهید کرد؟

انبوهی از پرسش‌ها و نامه‌ها از سراسر دنیا، به دستم رسید. و جالب این که بسیاری از نوشته‌ها واقعاً به شخص شما مربوط می‌شد. حقیقت این است که تاریخچه‌ی رادیو و تلویزیون ایران را نمی‌شود بدون یاد ایرج گرگین مرور کرد.

من سعی خواهم کرد تا آنجا که حوصله و وقت شما اجازه دهد، به تک تک این سؤال‌ها بپردازم. شاید بهتر باشد از اینجا شروع کنیم که رادیو در ایران، چگونه آغاز به کار کرد و ذهنیت پشت این آغاز تا چه اندازه تحت تأثیر رادیوهای موجود در کشورهای غربی بود؟ اصولا محتوای برنامه‌های رادیویی آن روزها و کیفیت آنها را در یک نگاه کلی، چگونه ارزیابی می‌کنید؟

گرگین: متشکرم. ولی امیدوارم که شما این پرسش‌ها را با «نادان کل» در میان نگذاشته باشید! تعارف هم نمی‌کنم. وقتی شما از مرز هفتاد سالگی گذشتید و کلاهتان را قاضی کردید، اگر منصف باشید، افسوس می‌خورید که چقدر نمی‌دانید، و چقدر مانده است تا بسیاری چیزها را بدانید.

حقیقت این است که پرسش‌های گردآوری شده توسط شما، به قدری جالب و متنوع‌اند، که باید برای پاسخ دادن به همه آنها تحقیق کرد و کتاب نوشت. اما آگاهی‌های من درباره دو دهه نخست عمر رادیو در ایران، در حد همه کسانی ست که در این باره به پژوهش پرداخته‌اند و به آرشیو‌ها مراجعه کرده‌اند یا از قدیمی‌ترها داستان‌هایی شنیده‌اند.

در ایران رادیو از آغاز تأسیس تا سال‌ها بعد، به عنوان بخشی از اداره کل تبلیغات و انتشارات، یک ارگان سخن پراکنی دولتی به شمار می‌آمد که وظیفه‌اش تبلیغ است نه لزوماً رعایت موازین ژورنالیستی. این نکته تنها به ایران هم محدود نمی‌شد. (و هنوز هم نمی‌شود.) رادیو از بدو پیدایش در آمریکا به وسیله سرگرمی، پخش خبر و تولیدِ درآمد از طریق پخش آگهی تبدیل شد و دولت، صاحب فرستنده‌های رادیویی نبود.

ولی در اروپا، رادیو را دولت‌ها تأسیس کردند و در نتیجه - و به زودی - با آغاز کشمکش‌های بین‌المللی و سرانجام جنگ جهانی دوم، رادیو وسیله‌ای شد در خدمت دولت‌ها، برای پخش پیام‌های آنها؛ و نبرد تبلیغاتی علیه دشمن و روش‌های تبلیغاتی کشورهای غربی - از جمله آلمان نازی - در کشورها و مناطق دیگر از جمله خاورمیانه مورد تقلید قرار گرفت.

تاسیس رادیو توسط رضاشاه پهلوی در ساختمان بی‌‌سیم پهلوی واقع در جاده قدیم شمیران در روز دوم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نوزده خورشیدی، در آن زمان واقعه‌ای مهم به شمار می‌آمد و تا سال‌ها بعد که هنوز وسایل ضبط و اِدیت صدا به ایران نیامده بود، برنامه‌های رادیو ایران که بیشتر عبارت بود از موسیقی و خبر و گفتار، به صورت به اصطلاح «زنده»، - و نه از پیش ضبط شده - پخش می‌شد.

در اواسط دهه ۱۳۳۰ تحولی در این زمینه پدیدآمد، وزارت اطلاعات تأسیس شد و رادیو به عنوان یک اداره کل، زیر نظر این وزارت قرار گرفت. باید توضیح داد که وظیفه این وزارت - به عکس اکنون- دخالت در امور اطلاعاتی و امنیتی کشور نبود و حوزه کار آن منحصر به رادیو و نشریات می‌شد.

سال‌های آخر دهه ۱۳۳۰ و نیمه اول دهه ۱۳۴۰ را باید سال‌های «طلایی» رادیو در ایران به شمار آورد. همچنان که سال‌های دهه ۱۹۵۰ میلادی در آمریکا چنین نام گرفته است. در این سال‌ها در کیفیت کار رادیو دگرگونی اساسی به وجود آمد و مانند بسیاری کشورهای دیگر، پیش از پدید آمدن تلویزیون، رادیو علاوه بر نقش رسمی خود به عنوان سخنگوی دولت و ارگان حکومت، وظایف دیگری در جهت ارائه برنامه‌ها‌ی سرگرم کننده و تفریحی و خدماتی و فرهنگی به عهده گرفت و جمعی بزرگ از بهترین هنرمندان تئاتر و موسیقی و نیز دانشمندان و استادان دانشگاه در این برنامه‌ها شرکت می‌جستند.

در اوائل دهه ۱۳۴۰ تأسیس «برنامه دوم - رادیو تهران» که سرپرستی و مسئولیتش به عهده من واگذار شد، به رادیو در ایران معنای تازه‌ای بخشید. برای نخستین بار فرستنده‌ای به طور کامل به طرح مباحث فرهنگی و هنری و علمی و اقتصادی اختصاص یافت و این رادیو که نگاهی نو به مسائل و رویدادها داشت، به پایگاهی برای معرفی هنر و ادبیات جدید ایران، تئاتر و موسیقی جهان و برخی مباحث تاریخی و اجتماعی تبدیل شد که پیش از آن پرداختن به آنها مرسوم نبود.

از همان آغاز تأسیس برنامه دوم رادیو، گروهی از نخبه‌ترین، برجسته‌ترین و بهترین ادیبان، نویسندگان، هنرمندان و دانشگاهیان، به دعوت من با آن به همکاریِ پیوسته پرداختند. شاید مناسب باشد نام برخی از آنان را در اینجا ذکر کنم:

فرخ غفاری، فریدون رهنما، دکتر محمدجعفر محجوب، علی‌اصغرحاج سید جوادی، دکتر علی‌محمد کاردان، علی‌اصغر سروش، مهدی اخوان ثالث، دکتر هوشنگ نهاوندی، حسن هنرمندی، دکتر شاپور راسخ، دکتر جمشید بهنام، عبدالله توکل ... و گروهی دیگر از شاعران و نویسندگان و هنرمندان که «برنامه دوم» از وجود گرانقدر آنها در برنامه‌هایش بهره می‌جست. فروغ فرخ‌زاد، احمد شاملو، نادر نادرپور و سیمین بهبهانی از آن جمله بودند.

به این ترتیب در آن سال‌ها «رادیو ایران» و «رادیو تهران - برنامه دوم»، در کنار هم به پخش برنامه می‌پرداختند. «رادیو ایران» با بخش‌های خبری مفصل، صدای رسمی مملکت بود که در غیاب تلویزیون، وظیفه ارائه برنامه‌های تفریحی و سرگرم‌کننده را هم به عهده داشت: برنامه‌هایی بسیار پر شنونده مانند «شما و رادیو» در روزهای جمعه که تهیه کننده آن شاهرخ نادری بود، «داستان‌های شب»، برنامه‌های سرگرم کننده و اجتماعی نظیر «پنج و سه دقیقه» با اجرای مرحوم پیمان و خانم فروزنده اربابی و نویسندگی هوشنگ مستوفی، (و پس از آن با اجرای آقای مانی و خانم اربابی، زمانی که من برنامه را می‌نوشتم.)، «گفتنی‌ها» با اجرای آقای مستجاب‌الدعوه، برنامه علمی هفتگی «مرزهای دانش» و برنامه ادبی «مشاعره» که آقای مهدی سهیلی آن را تهیه و اجرا می‌کرد.

در مقابل، «رادیو تهران- برنامه دوم»، رادیویی بود که مخاطبان برنامه‌هایش صرفاً روشنفکران و افراد تحصیل کرده بودند. با برنامه‌هایی نظیر صدای شاعر، تئاترهای کلاسیک تنظیم شده برای رادیو در روزهای جمعه به کارگردانی زنده یاد بیژن مفید و با شرکت برخی از بهترین هنرپیشگان جوان تئاتر و سینما در آن روزها، و برنامه‌هایی درباره رویدادهای سیاسی جهان، اقتصاد، جامعه شناسی، ادبیات ایران و نظایر آنها.

آن چند سالی را که مسئولیت و سرپرستی «رادیو تهران-برنامه دوم» بر عهده من بود، بهترین و پرحاصل ترین سالهای کار رادیویی زندگی خود می‌شناسم. البته صحبت درباره نقش رادیو در آن سال‌ها، محتوای برنامه‌های رادیویی و کیفیت آنها مجالی بسیار بیش از این می‌خواهد.

زندیان: تلویزیون چگونه و با چه فاصله‌ای بعد از رادیو تأسیس شد؟ آیا از ابتدا یک الگوی ویژه برای تلویزیون وجود داشت و بنیان‌گذارانش دقیقا می‌دانستند چه می‌خواهند بکنند؟

گرگین: تلویزیون در ایران به آسانی راه نیافت و مانند برخی از کشورهای اروپایی، ایجاد آن با مخالفت‌هایی از سوی اهل کتاب و اندیشه رو به رو شد.

در پاییز سال ۱۳۳۶، هنگامی که زمزمه تاسیس یک تلویزیون تجارتی در تهران برخاسته بود، نویسنده‌ای در ماهنامه «سخن» به مدیریت زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری، که مهم‌ترین نشریه ادبی- فرهنگی ایران بود، ضمن اشاره به بررسی‌های مربوط به تلویزیون در کشورهای غربی، نوشت:

« ... اگر فرض کنیم که با چشم و هم چشمی، تلویزیون خریدن مُد شود، آیا اصولاً کار خوبی است؟ آیا با تهیه یک وسیله تفریحی دیگر برای اغنیا و پولداران، به فاصله طبقاتی و نارضایتی عمومی نمی‌افزاییم؟ از این‌ها گذشته، دستگاه‌ها و وسایل استودیو و برنامه‌ها و دستگاه‌های گیرنده باید از خارج وارد شود و در آمد نفت صرف این واردات شده و ملت به همان فقر پیشین باقی خواهد ماند. . .»

نویسنده مقاله، سپس به احتمال توسعه غیرمعقول مصرف بر اثر تبلیغات یک چنین تلویزیون تجارتی اشاره کرده، نوشته بود: « بدین ترتیب ملتی که باید از مخارج مصرفی خود بکاهد و سرمایه‌اش را برای بسط و رشد اقتصادی کشور صرف کند، شب و روز به خرید اجناس غیر ضروری تشویق می‌شود و سرمایه‌های ملی برای وارد ساختن این اجناس به خارج می‌ریزد و تولید داخلی رو به تقلیل می‌گذارد...»

نویسنده مقاله مجله سخن پس از آن تأثیر برنامه‌های تلویزیونی را مورد بحث قرار داده، نوشته بود:« نکته دیگر درباره تلویزیون تجارتی این است که هدف آن تعلیم و تربیت نیست، بلکه در درجه اول باید تماشاچی جلب کند ... کسی منکر منافع تلویزیون نیست ولی عیوب و مضار آن نیز نباید ندیده گرفته شود و در هر صورت گمان نمی‌رود در حال حاضر برای ایران صرفه و صلاح باشد و ایجاد تلویزیون در شرایط فعلی نهایت ولخرجی و اسراف است. آیا ملت نیمه عریانی که نان شب ندارد، احتیاج اولش به تلویزیون است؟»

به یاد داشته باشیم که این مقاله حدود پنجاه سال پیش نوشته شده است. البته با وجود طرح این گونه نظرها و بحث‌های دیگر، تلویزیون بازرگانی (تلویزیون ایران) تأسیس شد، در حالی که از چند سو از نظر سیاسی و مذهبی و اخلاقی تحت کنترل شدید قرار داشت:

از سوی دولت، که به هر حال صاحب این دستگاه نبود؛ از سوی مقامات و مراجع مذهبی، زیرا مؤسس این تلویزیون- مرحوم ثابت - بهایی بود؛ و احتمالا بیش از همه از سوی خود صاحبان این تلویزیون، که طبیعتاً بیش از هر کس دیگری از هرگونه لطمه دیدن در کاری که سرمایه‌ای بزرگ در آن به کار انداخته بودند، وحشت و پرهیز داشتند.

تأسیس تلویزیون ملی ایران، یعنی تلویزیونی که بودجه آن را دولت تامین می‌کرد و قرار بود زیر نظر دولت اداره شود، ده سال بعد از انتشار مقاله‌ای که در مجله سخن انتشار یافت و قسمت‌هایی از آن را نقل کردم، عملی شد.

این تلویزیون گرچه «دولتی» بود، مؤسسان اصلی و گردانندگان نخستین آن، گروهی از تکنوکرات‌ها و روشنفکرانی بودند که غالباً در خارج تحصیل کرده، با نظریات جامعه شناسان و تئوریسین‌های وسائل ارتباطی آشنا بودند، نکات مثبت و منفی تلویزیون را می‌شناختند و به خصوص با سانسور میانه‌ای نداشتند.

آن سال‌ها همزمان بود با افزایش درآمد نفت و دولت از بابت هزینه‌های ایجاد و توسعه یک شبکه تلویزیونی نگرانی نداشت. از این رو گسترش شبکه تلویزیون به سرعت انجام شد.

«تلویزیون ملی ایران» با سه ساعت برنامه، کار خود را در ساختمانی کوچک آغاز کرد و از نخستین روز، سعی خود را بر این نهاد که چهره‌ای نو و آزاد و مسئول داشته باشد:
در آغاز برنامه‌ها به کودکان و خانواده‌ها درباره محتوای برنامه‌ها هشدار داده می‌شد. در ساعت ۸ به کودکان گفته می‌شد که وقت خوابشان رسیده و دقیقه‌ای به آنان فرصت داده می‌شد تا از برابر تلویزیون برخیزند و بروند و بعد برنامه جدید – غالبا فیلم سینمایی یا سریال‌های دست چین شده اروپایی- پخش می‌شد.

در آن روزها و ماه‌های اول، تلویزیون ملی ایران کلینیکی بود برای آزمایش تئوری‌های مربوط به وسائل ارتباطی و عمل کردن به یکایک آن چیزهایی که برای جامعه خوب شمرده می‌شد. از جمله در گفتارهایی به تماشاگران یادآوری می‌شد که نشستن ساعت‌های متمادی در برابر تلویزیون مضر است و حتی به آنها توصیه می‌شد به جای تماشای تلویزیون، کتاب بخوانند.

البته این وسواس‌ها و سخت‌گیری‌ها دیری نپایید و از آنجا که شرایط سیاسی حاکم و نیازها و فرهنگ یک جامعه با عملکرد رسانه‌های گروهی و پیام‌ها و محتوای آنها، ارتباط متقابل و نزدیک دارد، در کنار ادامه آن کوشش‌ها، به تدریج در نوع برنامه‌ها و کیفیت و محتوای آنها تغییراتی در جهت «عامه‌پسندتر شدن» پدید آمد و از نظر سیاسی هم در چند سال آخر- مقصودم چند سال قبل از انقلاب ۵۷ است- شبکه سراسری تلویزیون ملی ایران به ناگزیر در مسیر جریان اصلی سیاسی و دولتی کشور حرکت می‌کرد و از آن نقش «مستقل» و «متفاوت» سال‌های اول، کمتر چیزی برجای مانده بود.

اضافه می‌کنم که از سال ۱۳۵۵ سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران از نظر تولید و پخش برنامه‌ها، به دو شبکه اول و دوم تقسیم شد. شبکه اول (صدا و سیمای ایران)، شبکه خبری رادیو تلویزیون بود که باز هم انتظار می‌رفت برنامه‌هایش سلیقه‌های عمومی را ارضا کند و انتظارات دولت را هم برآورد. مدیریت این شبکه را مرحوم تورج فرازمند که متأسفانه یک سال پیش در لوس‌آنجلس در گذشت، به عهده داشت.

او روزنامه‌نگار پرسابقه‌ای بود که پس از تحصیل در فرانسه به ایران آمد، مدتی در مجله سخن با دکتر خانلری همکاری کرد و بعد در روزنامه اطلاعات مشغول به کار شد و در رادیو ایران نیز به کار نویسندگی و ترجمه پرداخت. پس از جدا شدن رادیو از وزارت اطلاعات و ادغام آن در سازمان تلویزیون ملی ایران و تشکیل دو شبکه رادیو تلویزیونی، فرازمند به مدیریت شبکه اول گمارده شد.

اما شبکه دوم رادیو تلویزیون ملی ایران، شبکه‌ای بیشتر فرهنگی بود و قرار بود انتظارات گروه‌های روشنفکر، تحصیل کرده و مشکل‌پسند را بر آورده سازد. مدیریت این شبکه به من واگذار شد.

زندیان: پس کلیت برنامه‌های این دو شبکه و اهدافی که دنبال می‌کردند، از همان آغاز متفاوت بود. آیا این اهداف و راه رسیدن به آنها بر اساس نیازها و توان پذیرش جامعه‌ی سنتی آن روزها و در معنایی خاص‌تر تماشاگر ایرانی آن دهه، تنظیم می‌شد، یا بیشتر به الگو برداری از قالب‌های غربی می‌مانست؟

گرگین: بله، برنامه‌ها‌ی این دو شبکه با هم تفاوت داشت و هدف‌های متفاوتی را دنبال می‌کرد. به طور کلی الگوی خبری تلویزیون ملی پس از تأسیس و نیز تا حدی روش ارائه برنامه، اقتباس از تلویزیون دولتی آن روز فرانسه بود.

چند تن از کارشناسان رادیو تلویزیون فرانسه برای آموزش کارمندان بخش‌های خبر و پخش برنامه‌های تلویزیونی به ایران آمدند و چند ماهی در آغاز تأسیس تلویزیون ملی، با کادر خبر این تلویزیون از نزدیک کار کردند.

اگر شناسایی ایران را یک نیاز بدانیم، یکی از کارهای مهم تلویزیون ملی در سال‌های نخست تأسیس، ایجاد گروه «ایران زمین» زیر نظر فریدون رهنما، فیلمساز و نویسنده و پس از او دکتر بهرام فره‌وشی، استاد دانشگاه، برای تهیه برنامه‌ها و فیلم‌های مستند از هنرها و آداب و سنن و زندگی مردم نقاط مختلف ایران بود.

بسیاری از کارگردانان جوانی که در تلویزیون ملی استخدام شده بودند، از این طریق فرصت می‌یافتند که هم ایران را بهتر بشناسند و هم آن را به بینندگان، در حد استعدادشان بشناسانند.

بعضی از افراد علاقه‌مند خارج از کادر تلویزیون نیز با این برنامه همکاری می‌کردند. احمد شاملو- شاعر نامدار- یکی از آنان بود که برای تهیه چند فیلم مستند، با او قراردادی امضا شد.

اولین فیلم‌های مستندی که ناصر تقوایی ساخت، در گروه «ایران زمین» تهیه شد و تصور می‌کنم هنوز در فرصت‌های مختلف نمایش داده می‌شود.

بنابراین در پاسخ سؤال شما باید بگویم گرچه تلویزیون مانند اینترنت یک «مدیوم» غربی است، می‌توان آن را بر اساس نیازهای جوامع مختلف شرق و غرب مورد استفاده قرار داد و سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران به این امر توجه داشت.

به نظر من کاری که نباید کرد، به ویژه در این زمان - در دوران برداشته شدن مرزهای ارتباطی توسط ماهواره و اینترنت - این است که تصور کرد این رسانه را می‌توان به وسیله‌ای برای تزریق تنها یک طرز تفکر و ایدئولوژی خاص یا تبلیغات روح‌آزار دولتی تبدیل کرد.

در گذشته، شبکه اول رادیو تلویزیون - همچنان که گفتم- پس از تأسیس، «صدا و سیمای ایران» نام گرفت و شبکه سراسری کشور بود، که پوشش بیشتری از شبکه دوم داشت و تقریبا در سراسر ایران پخش می‌شد. این شبکه منبع اصلی دریافت خبر برای مردم و مقامات مملکتی نیز به شمار می‌فت و به آن بیشتر به چشم رادیو تلویزیون رسمی کشور نگریسته می‌شد.

رادیو ایران با سابقه‌ی سی و شش ساله‌اش، در این شبکه جای گرفته بود. البته باید بگویم که در این زمان رونق تلویزیون، مانند همه جوامع، از گرمی بازار رادیو در ایران کاسته بود.

به جز خبر، ویژگی شبکه اول، ارائه برنامه‌های سرگرم کننده‌ای بود نظیر سریال‌های پر بیننده‌ای که از میان آنها «مراد برقی» (ساخته پرویز کاردان)، «خانه قمرخانم» (نویسنده: منوچهر محجوبی – کارگردان: سهراب اخوان) و «سرکار استوار» (ساخته پرویز صیاد) را همه به یاد دارند و نیز«شو»های تلویزیونی و سریال‌های معروف تلویزیون آمریکا و فیلم‌های سینمایی که به فارسی دوبله می‌شد.

در شبکه دوم برنامه‌هایی نظیر «این سو و آن سوی جهان»، به بحث درباره مسائل فکری روز می‌پرداخت. سریال‌های تلویزیونی غیرایرانی معمولا از میان سریال‌هایی که بر اساس آثار کلاسیک ادبیات جهان ساخته شده بود انتخاب می‌شد. پخش موسیقی کلاسیک غربی و موسیقی سنتی ایران، در برنامه‌های آن جای برجسته‌ای داشت و نیز نمایش فیلم‌های مهم و مستند ساخته شده برای تلویزیون نظیر: «اروپا در قرن بیستم»، «عروج انسان» و «تمدن» ؛ و برگزاری فستیوال‌هایی از آثار فیلم‌سازان مهم جهان.

سریال‌های ایرانی تولید شده در شبکه دوم نیز غالباً بر اساس آثار ادب قدیم و جدید ایران ساخته می‌شد. مثل «سَمَک عیار»، «داستان‌های مثنوی» و «دایی جان ناپلئون» که ظاهرا محبوب‌ترین سریال تلویزیونی تاریخ تلویزیون در ایران شناخته شده است.

یکی از برنامه‌های پربیننده شبکه دوم تلویزیون، برنامه‌ای هفتگی بود که واحد سیار تلویزیون به میان مردم در خیابان‌های تهران می‌رفت و نظر آنان را درباره مسائل مختلف جویا می‌شد و نظرها و انتقادهای آنان را با مسئولان در میان می‌نهاد.

این به راستی برنامه‌ای برای «ظاهرسازی» و اغراق‌گویی در مورد آزادی‌های موجود در جامعه آن روز ایران نبود. برنامه‌ای بود که صمیمانه تهیه می‌شد و مردم با رعایت ممنوعیت‌هایی که وجود داشت- یعنی پرهیز از حمله به مذهب و دربار- حرف‌های خود را می‌زدند و انتقادها و درخواست‌های خود را مطرح می‌کردند.

زندیان: شرایط سیاسی روز چه اندازه بر موضوع برنامه‌ها و نحوه‌ی ارائه‌ی آن‌ها تأثیر می‌گذاشت؟ آیا به شما تحمیل می‌شد مسائل را چگونه منعکس کنید؟ آیا بر برنامه‌های غیرخبری و غیرسیاسی هم نظارت دولتی وجود داشت؟

گرگین: نخست بگویم که بر هیچ یک از برنامه‌های تلویزیون ملی، نظارت مستقیم دولتی، آن گونه که معمولاً تصور می‌شود، وجود نداشت. به ویژه در مورد برنامه‌های غیرخبری و غیرسیاسی. سرپرست رادیو تلویزیون ملی ایران، در حقیقت مقام معاونت نخست‌وزیر را داشت و معاون سیاسی او، بر برنامه‌های سیاسی نظارت می‌کرد.

به علاوه همانطور که گفتم، شرایط سیاسی بر برنامه‌ها نه به‌طور روزانه، بلکه به تدریج و به مرور زمان اثر می‌نهاد. البته در این باره من نقطه نظر خودم را ابراز می‌کنم و ممکن است کسان دیگری، - به خصوص همکاران و مسئولان سابق رادیو تلویزیون ملی ایران- نظر دیگری داشته باشند. آیا به ما تحمیل می‌شد مسائل را چگونه منعکس کنیم؟ پاسخ این است که: آری و نه. شاید «تحمیل» کلمه مناسبی نباشد.

در مورد آنچه مسائل امنیتی کشور خوانده می‌شد، - به خصوص پس از پدید آمدن گروه‌های چریک شهری و افزایش درگیری‌های مسلحانه- و نیز در دوره بحرانی قبل از انقلاب، سازمان رادیو تلویزیون از خود اختیاری و مطلبی نداشت که بگوید. بلکه مراجع اطلاعاتی و امنیتی کشور بودند که منبع و ارائه کننده مطالب و گزارش‌های مربوط به این مسائل به شمار می‌رفتند.

در زمینه‌ی گزارش‌های مربوط به دربار، در رادیو و تلویزیون، نوعی قرارداد ضمنی و تثبیت شده در تمام دوران حکومت گذشته رعایت می‌شد که عبارت بود از احترام نهادن به مقام سلطنت، ملکه و خاندان سلطنتی. این احترام نهادن ممکن بود در زمانی جنبه تملق‌گویی‌های افراط‌آمیز بیابد، و در زمان دیگر لحن مناسب‌تر و معقول‌تری داشته باشد.

به خاطر دارم زمانی که مرحوم جهانگیر تفضلی – از روزنامه‌نگاران بنام دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ - وزیر اطلاعات شد، دستور داد در خبرهای رادیو، القاب اضافی شاه، ذکر نشود و مثلا به جای «... به پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون، شاهنشاه آریامهر شرفیاب شد.» به سادگی گفته شود: «... به حضور پادشاه رسید.»

به عقیده من تمام مشکل در آن دوره، مسئله «تحمیل» نبود. بنا به اصطلاح امروز، «خط قرمز»‌هایی هم در آن زمان وجود داشت که گاه از آنها عبور می‌شد و دردسر به بار می‌آمد!

زندیان: از لحن و ادبیات به کار گرفته شده در برنامه‌های سیاسی و به ویژه خبر که بگذریم، به مطالب ارائه شده در آن‌ها می‌رسیم که می‌توانسته در شکل‌گیری ذهنیت سیاسی جامعه نقش بسیار مهمی ایفا کند. آیا اخبار روزانه، اخبار دولتی بود؟

گرگین: در زمان وزارت اطلاعات، خبرهای رادیو را «خبرگزاری پارس» تأمین می‌کرد. خبرگزاری پارس، پس از انقلاب به «خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران-ایرنا» تغییر نام داد. طبیعتاً خبرهای مربوط به ایران، خبرهای «دولتی» بود و خبرهای جهان، از خبرهای خبرگزاری‌ها و مطبوعات بین‌المللی ترجمه می‌شد.

تصور می‌کنم نه تنها در کشورهایی با رژیم‌های «متمرکز» و به اصطلاح «خودکامه»، بلکه در هر کشوری که رادیو یا تلویزیون، دولتی است، خبرهایی که از آن رادیو یا تلویزیون پخش می‌شود، کم یا زیاد، «دولتی» خواهد بود.

البته این نکته را نباید فراموش کرد که انقلابی که در زمینه تکنولوژی ارتباطی در دهه‌های گذشته روی داده، نه تنها نحوه خبررسانی، بلکه معنای خبر را نیز تغییر داده است.

کشورهایی که از تکنولوژی ارتباطی جدید غرب استفاده می‌کنند، ولی همچنان پایبند فرمول‌های کهنه «تبلیغاتی»، «انقلابی» یا «تشریفاتی» خبررسانی در رادیو و تلویزیون‌اند، آب در ‌هاون می‌سایند و «عِرض خود می‌برند و زحمت مردم می‌دارند.»

اگر پنجاه سال پیش، در نظام سلطنتی، دستورالعمل پخش خبر از رادیو دولتی ایران این بود که خبر اول ِبخش اخبار، چه سیاسی و چه تشریفاتی، باید خبر مربوط به شخص اول مملکت، یعنی «شاهنشاه آریامهر» باشد، پس از گذشت همه این سال‌ها، اگر خبر اول ِبخش اخبار رادیوی دولتی ایران در نظام «جمهوری اسلامی»، باید همچنان خبر مربوط به فرد اول مملکت یعنی «رهبر معظم انقلاب» باشد، یک جای کار عیب اساسی دارد.

زندیان: برگردیم به ادامه‌ی صحبتمان. برداشت من از توضیحات شما این است که در رژیم گذشته سانسور خبری، به ویژه در مورد اخبار داخل کشور، وجود داشت. این سانسور چگونه و در مورد چه خبرهایی اعمال می‌شد؟ آمران اعمال این سانسور چه کسانی بودند؟

گرگین: سانسور در گذشته وجود داشت، امروز وجود دارد و در آینده هم وجود خواهد داشت. طبیعتاً سانسوری که یک رژیم انقلابی دارای ایدئولوژی و هدف مشخص، مانند رژیم اسلامی ایران، بر وسائل ارتباطی متعلق به خود، اعمال می‌کند، شدیدتر و معنی‌دارتر از سانسوری است که در گذشته بر این دستگاه‌ها حاکم بود، و از این هم گزیری نیست. وضع، تقریبا در همه رژیم‌های با ایدئولوژی مشخص و« انقلابی»، چنین است.

در غیر این صورت، «انقلاب» برای تحکیم آن ایدئولوژی مشخص، بی‌معنی می‌شود. فرق آنچه یک «انقلاب دموکراتیک» فرض می‌شود- اگر چنین چیزی در عصر ما وجود داشته باشد - با یک «انقلاب ایدئولوژیک»، و تفاوت رژیم‌های انقلابی با رژیم‌های «متمرکز» و پیرو «دیکتاتوری نرم» در همین است.

البته جای بحث در این باره که انقلاب سال ۵۷ ایران، چگونه انقلابی بود، انقلابی ایدئولوژیک بود یا سعی شد به آن تبدیل شود، در اینجا نیست. ولی مقصودم این است که رژیمی که انقلابی است، یا مدعی انقلابی بودن است، و به اسم «انقلاب» حکومت می‌کند، می‌کوشد در سطر سطر جملاتی که از رادیوی خود، و دقیقه به دقیقه ویدیوهایی که از تلویزیون خود پخش می‌کند، نیات و هدف‌هایش را تبلیغ و به شنونده و بیننده القا کند.

اما غالبا این تلاشی بیهوده است، زیرا همان تکنولوژی که برای چنین هدفی به کار گرفته می‌شود، ضد آن هدف عمل می‌کند. پنجره‌های جهان دیگر