لینکهای قابل دسترسی

شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ایران ۰۵:۰۹

کمی خودمانی تر

شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶

تقویم
۱۳۹۶ ۱۳۹۵ ۱۳۹۴
فروردین اردیبهشت خرداد تیر مرداد شهریور مهر آبان آذر دی بهمن اسفند
خرداد، ۱۳۹۶
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه
۳۰ ۳۱ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۱ ۲

شاید پرسش کامران عزیز پرسش بسیاری دیگر هم باشد. بنابر این در این صفحه از دیدگاه خود به این پرسش پاسخ می دهم. کامران هوادار از: تهران سوال کرده بود: الناز خانم از شما چیزی حدود صد تا ویدئو با آهنگ های زیبا هست میشه در مورد اینا که اغلب در یوتیوب هست توضیح بدی؟

خوب اون وقتی که من کار خبر رو شروع کردم تنها ۲۰ سال داشتم و به غیر از صدای آمریکا هم شبکه خبری فارسی زبان ِ برون مرزی ِ دیگری نبود که به اندازه صدای آمریکا در اذهان جا گرفته باشه. باید بگم که من در ابتدا کار رو در رادیو آغاز کردم و وقتی مدیران به استعداد من در گویندگی پی بردند از من خواستند تا اخبار تلویزیونی را هم اجرا کنم. به این صورت که تنها یک بار از من تست دوربین گرفتند و بدون هیچ دوره آموزشی، چند روز بعد شروع به اجرای برنامه زنده خبری کردم. شاید اینجا بد نباشه که گریزی هم به دوران کودکی و نوجوانی بزنم و بعد برسم به جواب سوالِ کامران.

یادم می یاد در کودکی وقتی با برخی اعضای خانواده جلوی تلویزیون می نشستیم و مادر با یک ظرف بزرگ میوه مشغول پوست کندن و دست به دست کردن میوه ها به ما می شد و پدر بعد از کار در کنار ما چایی رو به همراه پولکی می نوشید، من همیشه دوست داشتم برنامه کودک یا هر برنامه ی دیگری رو تماشا کنم به جز خبر! بنابراین وقتی پدر اخبار رو تماشا می کرد من تنها بعد از ۱۰ دقیقه به اصرار می خواستم که کانال رو عوض کنند. حالا چرا ۱۰ دقیقه و اصلا چرا هر چیزی جز خبر؟ دلیل ۱۰ دقیقه تماشای خبر، فقط و فقط به این خاطر بود که صدا و نحوه خواندن خبر برایم جذابیت داشت و ناخودآگاه به گونه ای خودم را به جای مجری می گذاشتم و آموزش می دیدم. اما این توجه، پس از دقایقی به مفهوم خبرها معطوف می شد که برای من سنگین و غم انگیز بود.

من در تمام دوران تحصیلی، همواره به غیر از اینکه شاگرد اول و در برخی موارد دوم یا سوم (به دلیل بازیگوشی) بودم، می بایست مبصر می شدم که بتوانم به بهانه های مختلف از کلاس بیرون برم،( به اضافه اینکه باور داشتم کسی بهتر از خودم نمی تواند یک مدیریت عادلانه داشته باشد) چون کلاس های درس همیشه برام سبک بود و نسبت به همکلاسی ها مطالب رو خیلی زودتر یاد می گرفتم و روند کلاس برایم کند و کسل کننده می شد، تا جایی که آخر به کلاس های تیز هوشان منتقل شدم. تنها درسی که از ابتدا و همواره تمام حواسم را به خود جلب می کرد ریاضی بود که بعدا به رشته تحصیلیم تبدیل شد. اما به غیر از درس، من می بایست در همه فعالیت های جانبی هم شرکت می کردم، از اجرای برنامه های هر روز صبحگاهی گرفته تا نمایشنامه نویسی برای مناسبت های مختلف مدرسه (چه طنز و چه غیر طنز) و اجرا و کارگردانی تئاتر برای مسابقات استانی، تک خوانی در گروه سرود، شرکت در مسابقات مختلف ورزشی از جمله شنا و پیش از اون هم کلاس های تکواندو و ژیمناستیک و خلاصه هر آن چیزی رو که فکرش رو بکنید. یه جورایی همیشه همه دانش آموزان و کادر فنی مدارس منو می شناختن ولی من نه، و این ماجرا تا الان هم ادامه پیدا کرد! اینها رو گفتم که هم به این ضرب المثل برسم که "بعضی ها بعضی چیزا رو از پر قنداق دارن" ، هم اینکه برای پاسخ به پرسش کامران زمینه چینی کرده باشم.

فارغ از سن و سال کم، کار خبر در تلویزیون صدای آمریکا رو آغاز کردم. حالا دیگه می تونستم با اخبار ارتباط برقرار کنم. اما خبر هنوز همون خبر بود، خشک و بی روح! خوب قاعدتا نمی تونستم خبرها رو تغییر بدم اما می تونستم بهشون روح بدم! چگونه؟ فکر می کنم پاسخ این سوال رو همه بدونید. درسته... سعی کردم تا اونجایی که می شه با لباس ها و رنگ های شاد و متنوع و تغییر مدل مو، خبر را حداقل برای خودم جذابتر کنم.

پس تا اینجا به دو دلیل به قول معروف "خیلی گُل " کردم: یکی اینکه کم سن و سال ترین مجری خبریِ رسانه های فارسی زبان بودم ( و هنوز هم از لحاظ سنی کوچکترین مجری صدای آمریکا هستم، که البته در برخی موارد چندان به سودم نبوده!) و دیگری اینکه به نوعی چهارچوبِ ظاهریِ اجرای خبر را شکسته بودم، صدای خوب هم نعمتی بود که چاشنی کار شد. خوب طبیعتا مردم در مورد شخصی که شهرتی نداره یا به چشم نمیاد زیاد قضاوت نمی کنند اما زمانی که فردی در موقعیتی خلاف این قرار می گیرد موافق ها و مخالف های زیادی پیدا می کند. این قاعده در مورد من هم مستثنی نبود. گروهی برای علاقه ای که به من داشتند برنامه های من را ضبط می کردند و بر روی اینترنت قرار می دادند، یک تعدادی هم فقط منتظر یک سوتی کلامی از جانب من بودند. تا جایی که حتی اگر "کُره شمالی" رو می گفتم "کِره شمالی" به یک روز نکشیده روی اینترنت به اشتراک گذاشته می شد و آنگونه که خبر داشتم در ایران هم با بلوتوث میان تلفن های همراه دست به دست می شد. اما این موضوع نه تنها من را ناراحت نکرد که موجب پیشرفت من هم شد! چرا که به قول یک پیشکسوت گویندگی که سالها در رادیوی ایران و بعد از آن هم خارج از کشور به این حرفه مشغول بود، " تپق مالِ گوینده است." همه گوینده ها تپق می زنند ولی بسته به تجربه، مقدارش کم و زیاد می شود. اما چرا حتی کوچکترین اشتباه من دیده می شد؟! نکته دقیقا همینجا بود... من زیر ذره بین بودم! بنابراین می بایست بیشتر دقت می کردم و هر روز بهتر و بهتر می شدم ... و همین هم شد. البته این روند برای من همچنان ادامه دارد و خواهد داشت، چون معتقدم همواره راه هایی برای به روز کردن و پیشرفت در هر کاری وجود دارد و زمانی که باور کنم به نقطه اوج ِ پیشرفت خود رسیده ام همان نقطه می تواند آغازی باشد برای رکود من، در حالی که جریان چیز دیگریست!

زندگی مثل زمان در گذر است، زندگی آب روانی ست روان می گذرد....

همیشه در جریان باشید و لبخند رو فراموش نکنید...

سلام به همه،

از همین دیروز از تنی چند از چهره های بخش فارسی صدای آمریکا خواسته شد تا به منظور برقراری ارتباط هر چه بیشتر با بینندگان این شبکه، بلاگی مخصوص به خود داشته باشن تا دستکم به طور هفتگی چند جمله ای از خاطرات کاری یا غیرکاریشون بنویسن و با قلمشون پلی به دل اون طرفدارانی بزنن که دلشون می خواد بیشتر از تنها از طریق تلویزیون و در محدوده برنامه های صدای آمریکا در مورد این افراد بدونن.

بسیاری از افرادی که در صفحه های فیسبوک و اینستاگرام با من در ارتباط هستند دوست دارن که بدونن من متولد چه شهری در ایران هستم و اصلیتم کجاییه. باید بگم که شهر من به نصف جهان شهرت داره و شهر فرهنگ و هنره. از اینرو من هم به هنر و موسیقی علاقه مندم. کارم در صدای آمریکا هم به نحوی با هنر ارتباط بر قرار می کنه و شاید بهتر باشه بگم که اجرای برنامه های مختلف از اخبار ورزشی گرفته تا برنامه های خبری و رادیویی و ترجمه خبرها و گزارش ها خودش یه هنره، البته حمل بر خودستایی نباشه. در مورد موسیقی هم شاید جالب باشه بدونید که اکثر قریب به اتفاق آهنگ های پاپ ایرانی رو از نیم قرن گذشته تا کنون، یعنی از عهدیه و دلکش گرفته تا ساسی مانکن و شاهین اس تو گوش می دم و باهاشون زمزمه می کنم ولی احسان خواجه امیری جای خود داره. البته موسیقی های سنتی رو هم خیلی دوست دارم. ساز مورد علاقم ویالونه و عاشق خوندن شعرهای حافظ هستم.

اما از علایقم بگذریم، و برسیم به یک خاطره جالب و قدیمی از اولین روزهای گویندگی در صدای آمریکا که شاید برای خیلی از شما آشنا باشه و احتمالا برای چند دقیقه ای هم لبخند رو لبانتون آورده باشه. این خاطره بر می گرده به حدود هفت سال پیش، زمانی که من بعد از یکسال کارِ پشت دوربین در صدای آمریکا، حدود دو هفته بود که برای خوندن سر خط خبرها که حدود نود ثانیه بود، جلوی دوربین می رفتم. شاید همه بدونید که مجری ها و گوینده ها از طریق آی اف بی که در گوش خود دارند با اتاق فرمان در ارتباط هستند. به این صورت که کارگردان برنامه با فشار دادن یک دکمه در اتاق فرمان می تونه با مجری ارتباط برقرار کنه. در اون روز بخصوص، بعد از اینکه کارگردان به من اطلاع داد که خواندن خبرها رو آغاز کنم، این دکمه دیگر بالا نرفت و من در حالی که تمام همهمه و آنچه در اتاق فرمان در جریان بود رو مستقیم و با صدای بلند می شنیدم مجبور به خواندن خبرها شدم که طبیعتا با تپق هایی همراه بود. ولی از آن جالب تر این بود که بعد از اتمام زمان سر خط خبرها و زمانی که قرار بود ویدئویی بر روی صفحه تلویزیون ظاهر شود، اتاق فرمان با مشکلات فنی مواجه می شود و به جای ویدئو تصویر زنده من رو همچنان بر روی تلویزیون نگه می دارد. من هم که از همه جا بی خبر با نگاه کردن به ساعت و اطمینان از پایان زمانی که برای من تخصیص داده شده بود، دستهایم را به نشانه اعتراض از اینکه چرا همزمان با خواندن خبرها، آی اف بی، در گوش من باز بوده بالا می آورم و ... دوستان هم زحمت می کشند و این خاطره شیرین را برای همیشه بر روی اینترنت ماندگار می کنند.

در نهایت از اینکه صدای آمریکا این موقعیت رو پیش آورد که بتونم در یک قالب خودمانی با شما گپی بزنم، خوشحالم.

پس تا یک صفحه دیگر از خاطرات، لبخند رو فراموش نکنید...

الناز

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG