لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۵ | ۱۶ ژانویه ۲۰۱۷ | ایران ۱۶:۲۲

نقطه سر خط

تقویم

آ میرزا پیشی همچنان خیره پشت پنجره

آ میرزا پیشی همچنان خیره پشت پنجره

فلسفه زندگی گربه اینطور نیست. او تنها به کسانی وفادار است که دوستش دارند و برای جانش، زندگیش و موجودیتش ارزش و احترام قائل هستند...

"غایت صداقت عاطفی را در گربه می توان یافت. انسان، به هر دلیلی، گاه احساساتش را پنهان می کند اما گربه نه"

ارنست همینگوی

دستانش را تا می کند زیر تنش و خیره به منظره روبرو نگاه می کند

چشمان تیله ای اش لبریز از آرامش است

با صبوری انتظار می کشد

انتظار نشانه کوچکی از حیات

او قدر هر جنبشی در طبیعت را می داند

رقص برگها

جست و خیر سنجابها

پرواز پرنده ها

حتی آشغالهای ریز و درشتی که در باد به این سو و آن سو می روند

ساعتها می نشیند و نگاه می کند

خودخواهی در وجودم می جوشد

می خواهم به من توجه کند

صدایش می زنم

میوی خفیفی می کند و بدنش را کش می دهد

این یعنی دوستم دارد

او این عشق را انتخاب کرده

من را مالک خود نمی داند

هر زمان بخواهد عشق می ورزد

به هر شیوه ای که صلاح بداند

در تصمیم هایش مصمم است

آنچه را بخواهد به دست می آورد

هیچ چیز حواسش را پرت نمی کند

با صبر و آرامش تمرکز می کند تا به هدف برسد

در لحظه زندگی می کند

نه به دیروزش فکر می کند که با بیماری سختی دست به گریبان بوده

نه به فردا که آیا سرپناهی داشته باشد یا نه

لبریز از شور زندگی است

قانع است

در فضای بسته و تکراری آپارتمان من هم احساس خوشبختی مطلق می کند

برای شادی اش، دریچه کوچکی به طبیعت کافی است

واقعیت را می بیند ولی از خیالهایش دست نمی کشد

می داند دستش به جنبنده های بیرون نمی رسد

با این حال مصرانه از پنجره ای به پنجره دیگر دنبالشان می کند

برخی می گویند گربه بی وفاست

اما از زمانی که میرزا قدم به زندگی ام گذاشته هر روز بیشتر می فهمم که چقدر درک ما آدمها از مفاهیمی مثل همین وفاداری محدود است.

وفا را چطور معنا می کنید؟

آیا اگر جان شما برای کسی ارزش نداشته باشد، اگر مورد آزار و اذیت قرار بگیرید، اگر روح و جسمتان را زخمی کنند، باز هم به فرد ظالم وفادار می مانید؟

فلسفه زندگی گربه اینطور نیست. او تنها به کسانی وفادار است که دوستش دارند و برای جانش، زندگیش و موجودیتش ارزش و احترام قائل هستند

گربه متکی به خود است

زمانی که با خطر روبروست، به انسان پناه نمی آورد بلکه به تنهایی می جنگد

او احساساتش را مخفی نمی کند

اما دردهایش را پنهان می کند

و زمانی که با نگاه آرام و مهربان در چشمان آدم خیره می شود، عضلات حنجره اش را با سرعت منقبض منبسط می کند و مکانیزم شفابخش درونش را فعال می کند، زخمهاست که التیام پیدا می کند و دردهاست که بخار می شود.

آ میرزا پیشی

آ میرزا پیشی

ساعت پنج عصر بود و مغازه داشت تعطیل می شد. چندین بچه گربه ریز و درشت که تازه از پناهگاه به اینجا آورده شده بودند، پشت میله ها نشسته بودند در انتظار کسی که آنها را به خانه ببرد.

"از تمام مخلوقات پروردگار تنها یک موجود است که هرگز زیر طوق بردگی نمی رود و آن گربه است. اگر خصوصیات انسان و گربه را می شد با هم عوض کرد، انسان به مراتب موجود بهتری می شد اما گربه به قهقرا می رفت" - مارک تواین

کودکیم بیشتر در خانه مادربزرگ گذشت

در آن باغ بزرگ همه چیز برای یک کودک کنجکاو فراهم بود

درخت گردو، تمشک، قاصدک های لطیف، ماهی های قرمزی که در حوض می چرخیدند و یک راز

رازی بین من و پدربزرگم که در گلخانه مخفی اش کرده بودیم

وقتی کسی حواسش به ما نبود در گلخانه باز می شد و من، مثل آلیس در سرزمین عجایب قدم می گذاشتم به دنیای بچه گربه های سیاه و سفید و حنایی

پدربزرگم، گربه بارداری را در گلخانه پناه داده بود تا بچه هایش را در گرما و آسایش به دنیا بیاورد

مادرم با حیوانات میانه خوبی ندارد

دلیلش را تا امروز نتوانسته ام کشف کنم

خاطره ای بد؟ ترس از بیماری؟ وحشت از دنیای ناشناخته ای که در آن انسان و حیوان با هم دوستی نزدیکی داشتند؟

هر چه بود باعث شد تمام دوران کودکی و نوجوانی، دوستی ام با گربه ها را علنی نکنم.

وقتی ایران را ترک کردم، به جز پدربزرگ هیچ کس نمی دانست دلم چقدر تنگ می شود برای گربه هایی که آن موقع بزرگ شده بودند و هر چند گربه های "خیابانی" بودند اما مهرشان به ما گرم و "خانگی" بود.

هفده سال بعد ... آنسوی اقیانوسها

غروب یکشنبه بیست و سوم ماه اوت سال ۲۰۱۵

در مسیر رفتن به خانه از فروشگاه حیوانات خانگی

PetSmart

رد می شدم که تصمیم گرفتم سری به گربه های بی سر پناه آنجا بزنم و دلم باز شود.

سالها، با آنکه زندگی مستقلی داشتم و دیگر مادرم نمی توانست با نگه داشتن گربه مخالفت کند دنبال این قضیه نرفته بودم.

دلیل اصلی اش ترس از مسئولیت بود.

اگر بخواهم مسافرت بروم چه؟ اگر گربه بیمار شود چه؟ اگر نتوانم نیازهای روحی اش را درک کنم چه و اگرهای دیگری که همیشه برایم مانع ایجاد کرد.

آن روز هم صرفا می خواستم گربه ها را تماشا کنم.

ساعت پنج عصر بود و مغازه داشت تعطیل می شد. چندین بچه گربه ریز و درشت که تازه از پناهگاه به اینجا آورده شده بودند، پشت میله ها نشسته بودند در انتظار کسی که آنها را به خانه ببرد.

صورتم را به شیشه قسمت نگهداری بچه گربه ها چسبانده بودم که یکی از مسئولان داوطلب این بخش در را به رویم باز کرد.

مسئول بخش برایم توضیح داد که این گربه ها از پناهگاه هایی می آیند که به پناهگاه – کشتارگاه مشهورند.

نمی فهمیدم چطور یک مرکز می تواند هم پناهگاه باشد و هم کشتارگاه.

بعدها که در این مورد تحقیق کردم فهمیدم هدف اصلی این پناهگاه ها، جمع کردن حیوانات از خیابانها برای حفظ سلامت و ایمنی حیوان و انسان و فراهم کردن موقعیتی برای پیدا شدن خانه ای امن برای حیوانات است که در صورت بیماری واگیردار و یا پیدا نشدن سرپناه به مدت طولانی، برای باز شدن جا برای حیوانات بی سرپناه دیگر، به زندگی تعدادی از آنها پایان می دهند.

از طرفی گروه هایی هم هستند که کارشان نجات حیوانات از پناهگاه – کشتارگاه است.

یکی از این گروه ها که در منطقه واشنگتن و حومه فعال است " آخرین فرصت" نام دارد و از گربه ها نگهداری می کند.

این، همان گروهی بود که بچه گربه ها را در آن غروب یکشنبه به مغازه

PetSmart

آورده بود تا خانواده پیدا کنند.

برگردیم به لحظه ای که من را به داخل محل نگهداری بچه گربه ها راه دادند.

هر چند هدف من از آن دیدار غیر منتظره، تنها تماشای بچه گربه ها و زنده کردن خاطرات کودکی بود، اما چشمان تیله ای یک بچه گربه سفید- خاکستری یک جور عجیبی به دلم نشست.

بچه گربه ای که به نظر می آمد چندان از دیدن من خوشحال نیست و با خجالت خودش را پنهان می کرد.

از بین تمام گربه های آنجا هم فقط با یکی از آنها رابطه خوبی داشت و آن خواهرش بود که رنگ آمیزی اش درست عکس او بود.

خواهرش داشت برای رفتن به خانه جدید آماده می شد و بچه گربه چشم تیله ای با میو میو و دراز کردن دستش به سمت او از این جدایی ابراز ناراحتی می کرد.

همین باعث شد کمتر از ده دقیقه فرم های پذیرش را پر کنم و با او از مغازه خارج شوم. هر چند ترس عجیبی در دلم نشسته بود و شاید اگر مغازه تعطیل نمی شد پسش می دادم.

هر چند از کودکی، دوستی با گربه را تجربه کرده بودم، اما نگهداری مناسب از این موجود مرموز و دوست داشتنی را بلد نبودم.

برای شب اول، خرید یک اسباب بازی، جعبه خاک و غذا کافی بود.

نامش را میرزا گذاشتم و نمی دانستم چه روزهای تلخ و شیرینی با او در انتظارم خواهد بود و چه چیزهایی خواهم آموخت.

ماجراهای میرزا را در مطالب بعدی تعریف می کنم.

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG